۱۳۸۹ دی ۴, شنبه

کابل

کابلم. آرامم. عادت می کنم.
چند روز بعد باید دوباره برگردم. این یکی از کوتاهترین رخصتی های زنده گی ام بود.
در این مدت کوتاه هم باید کار بروم، دو فصل تزم را بنویسم..
میخواهم دوستانم را ببینم. با خانواده وقت بگذرانم.
بنا بر این، شاید برای مدتی ننویسم.

با مهر

۱۳۸۹ آذر ۲۵, پنجشنبه

-توقعات کوچک-

چیزهای ساده ای میخواستم. مثلا این که با هم به آهنگ های ناشناس گوش بدهیم. مثلا این که عکس های افغانستان را نشانت بدهم. مثلا اینکه غربتم را با تو تقسیم کنم. که کمی کمتر غریب باشم. که تو کمی بیشتر آشنا باشی.

نشد. نخواستی با هم چای بنوشیم. با هم قدم بزنیم. با هم از خانه حرف بزنیم.

نخواستی عکس هایم را نشانت بدهم. نخواستی به آهنگ هایم گوش بدهی.

نخواستی با من همراه شوی. حتی اگر برای قسمتی از راه.

نگذاشتی دستانم پناه گاهت شوند، گاه گاهی.

نگذاشتی پل بزنیم این دوری را..

---

شاید خوب میشد. شاید زنده گی کمی زیباتر میشد. شاید تو کمی بلند تر میخندیدی، من کمی رهاتر میشدم از ترس. شاید حجم تنهایی ما کم میشد. شاید در همدیگر پناه گاهی می یافتیم از ترس های مان. در همدیگر دوستانی می یافتیم ارزشمند. کسی چی میداند شاید ما با هم بهتر می شویم.

شاید با هم بدخشان می رفتیم. شاید یادداشت های قدیمی ام را برایت میخواندم. شاید یک شب سبک بهاری فیلم محبوبت را با هم تماشا می کردیم. شاید برایت با بهترین صدای خود شعر میخواندم. شاید با ترانه های عربی با هم می رقصیدیم. شاید طلوع خورشید را با هم تماشا می کردیم.

شاید میتوانستیم تقسیم کنیم درد های خود را، زخم های نهان خود را، دغدغه های خود را با هم. آموخته های خود را با هم. شاید میتوانستم لذت تقسیم شعر را، آهنگ را، دلگرمی ها را، غذا را تجربه کنیم.

شاید در پیاده روی های این بهار آینده سبکپاتر می شدیم... شاید حضور همدیگر ما را به خود مهربان تر می ساخت.

.....

نگذاشتی اما.

جرئت نکردیم شاید. ترسیدیم شاید.

من ترسیدم که بشکنی در چشمانم. بشکنم در چشمانت. من از سرخورده گی ترسیدم.

تو هم شاید...

من گیچ شدم.

همه چیز معلق بود.

بعد نبود.

نشد.

....

حیف شد.

۱۳۸۹ آذر ۲۴, چهارشنبه

روح من سرگردان است..

مشغول و سرگردانم. مثل پارسال برای یک سیمینار هشت روزه آمده ام که برنامه هایش به مشکل مجال نفس کشیدن می دهد.. وبلاگ نخوانده ام. موسیقی گوش نداده ام.. برنامه همان برنامه است فقط من فرق کرده ام و همه انسان های اطرافم.

..

شب از نیمه گذشته است. خسته ام. مرا می آزاری. مرا بسیار می آزاری. آیا درد را در چهره ام نمی بینی؟ بی قراری را؟ نمی بینی چگونه پژمرده میشوم؟ چگونه می سوزم؟

چه سودی دارد این؟ این بازی ها؟ من آدم این بازی ها نیستم. من ساده ام. خواندنی. من برای این چیزها برنامه نمی ریزم. من پنهان نمی کنم. فریب نمیدهم. من قصد آزار دادن ندارم. باور کن.

تنهایم بگذار. تنهایم بگذار و دیگر مرا چنین میازار. خدا ترا نبخشاید اگر بیشتر از این بیازاریم. خدا ترا نبخشاید اگر بر دردم، بیچاره گی ام، ساده گی ام بخندی. خدا ترا نبخشاید اگر بخواهی مرا به بازی بگیری.

..

میخواهم بروم. خانه بروم. میخواهم به کودکی ام برگردم و دلم به حنای شب عید خوش باشد. به گدی پران خوش باشد. به بولانی خوش باشد. به قصه های مادر کلان خوش باشد.

...

زن زیبا و شکوهمند است. گیسوان سفیدش روی شانه ریخته اند. از درخت ها می گوید و چشمانش جرقه ها دارند. از عشقش به درخت ها قصه می کند و از همه درختانی که به آنها دل باخته است که در جاپان، در مکزیک، در ایتالیا، در کینیا به دیدن شان رفته است. به ساقه های شان دست کشیده است. به ریشه هایشان اندیشیده است. بو کرده است درخت ها. چشیده است درخت ها.

به زن حسادت می کنم. به زن که درخت هایش را دارد. که درخت هایش منتظرش می مانند. که درخت هایش همیشه آنجایند. که درخت هایش اینقدر ساده و فهمیدنی و دیدنی هستند.

من آدم هایم را دارم. من به آدم ها عشق می ورزم و آدم هایم در سراسر جهان پراگنده اند. گاهی وقتی میروم نیستند، گاهی وقتی هستند، با من نیستند. گاهی گم میشوند. گاهی می آزارند. گاهی...

...

اینجا چقدر زیباست. این خانه بزرگ و شکوهمند و قدیمی. این نقاشی ها. این سقف های ظریف، ستون های منقش. این پیاله های سبک و گلدار انگلیسی. این قاشق و پنجه نقره.

این باغ ها به دقت مراقبت شده را ببین. این چمن ها را. دریاچه را.

همه چیز مرا به یاد رمان های جین آستین می اندازد. این هوای بارانی، این فضای با شکوه. این قصه های پی در پی. این مجالس گفتگو. این نان شب های طولانی. این شمع ها. چهره های روشن.

این دلشکستگی. این سوء تفاهم.

این انسان های اطرافم چقدر خوش پوشند. خوش سلیقه. زیبا. با هوش.

چقدر بیگانه. دور.

....

میخواهم درخت خودم را بیابم. زیر درخت خودم بیاسایم.

....

خانه، نزدیک است. به زودی در کابل خواهم بود انشاء الله. میدان هوایی، آفتاب درخشان، شال سیاهم بدور چهره خسته و خوشنودم .. خاکباد.. برگشت.

۱۳۸۹ آذر ۱۶, سه‌شنبه

زمستان

جاکت سبز مورد علاقه ام را پوشیده ام. همان که گرم و نرم و خوشایند است. همان نوازشگر پوست.. سبزی روشنش دلم را گرم می کند.. حس می کنم قلبم سبز رنگ است. روبرویم آیینه می ایستم. حسم درست بود.

اتاقم بوی لباس های تازه شسته شده می دهد. اتاقم گرم است. روشن است.

شرلوک هولمز تماشا کردم. حالا هم با یک پیاله چای نشسته ام که کار کنم. هر ساعت یکبار وقفه می گیرم. روبروی کلکین می ایستم و به درختان برفزده خیره میشوم و هوای تازه را با ولع فرو میدهم.

دریا داور، با صدای شور انگیزش به من یاری میدهد.

بعد از مدتها، احساس آرامش می کنم. بعد از مدتها، سرگشته، خشمگین و عصبی نیستم. هر چند هنوز خبرهای بد، وافرند. هنوز از ناتوانی من کم نشده است.

اما از منبعی ناشناخته، به دلم نور می بارد و گرما. شاید فقط خسته ام از آشفته بودن.

حس می کنم خورشیدی دلم را در آغوش گرفته است و نور و گرمایش، روزهای مه آلود و شب های تاریک را کمتر ترسناک می کند.

شاید فقط به خاطر آورده ام که زنده ام و این ارزشمند است. جوانم و این رفتنی است. گرم و آرامم و این یک نعمت است. و حال، اکنون، مجموعه ای از لحظه های گریزانی است که هر چه کنی، نمی ماند.

شاید هم بلاخره با خبرم که این، حداقل برای مدتی، آخرین زمستان خواهد بود در آکسفورد. در این شهر جادویی. آخرین زمستانم به عنوان یک دانشجوی رسمی. یک دوره جادویی.

و آیا ملامت هستم اگر بخواهم هر لحظه اش را زنده گی کنم؟ شاد یا ناشاد بودن، مهم نیست.. مهم این است که واقعا، با تمام وجود، با چشمانی باز و آگاهی نسبتا کامل، همه لحظه های شاد و ناشاد را زنده گی کنم.

زمستان است. فصل کتاب خوانی های طولانی. فصل نوشتن. پیاده روی روی برف.

فصل موسیقی.

زمستان است.

۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

"در همه کارها ناتمامی.."

فقط میخواهم بخوابم. نمیخواهم بیرون بروم. نمیخواهم کار کنم. نمیخواهم فیلم ببینم.
سه کار نوشتاری عمده دارم که باید تمامش کنم در این سه روز.
باید خرید بروم.
باید آماده رفتن شوم.
بدنم اما مرا شکست می دهد. چشمانم همیشه در تمنای خواب اند. عضلاتم درد می کنند. ذهنم بازیگوش شده است. نمیتوانم تمرکز کنم.
خستگی تمام ترم، تمام بی خوابی ها، دویدن ها، اضافه کاری ها، یکباره به من هجوم آورده است و فلجم می کند.
و من باز امروز، یکبار دیگر تن داده ام به این خستگی. یکبار دیگر ساعت ده صبح دوباره زیر لحاف پنهان شده ام، پنجره ها را بسته ام، پرده ها را کشیده ام و گذاشته ام خواب مرا به سرزمین های دوردست ببرد.
یکبار دیگر همه کارها را به "بعدتر" گذاشته ام.
ولی من کار دارم و اگر نکنم بد میشود. عقب می مانم. ضربه میخورم. اما هیچ انگیزه ای ندارم. بیمی ندارم از عقب ماندن، از ضربه خوردن. دغدغه فردا ندارم.
اما دیگر نمیشود. دیگر باید بیدار شد. خود را تکان داد. خستگی را معطل کرد. تمنای خواب را. دلتنگی را.
باید قامت راست کرد. چشم ها را شست. دست ها را..
و این گام های آخر این ترم را با زیبایی، با متانت پیمود.
و این نفرین ناتمام بودن را، نیمه تمام بودن را برای همیشه پشت سر گذاشت.
یاریم ده.

۱۳۸۹ آذر ۴, پنجشنبه

مهم

مهم، حس حضور شکوهمند توست که به دل سرگشته ام آرامش می بخشد.

مهم، رحمت توست که این چنین همه چیز را در اطرافم پوشانیده است.

مهم، این حس عجیب و گرم و آرام در دلم ست که می گوید عزیزانم را و آینده ام را به تو بسپارم.

مهم، این حس در هم تنیده گی و به هم وابستگی آرامش بخش است که به من می گوید ابر و باد و انسان و پرنده، همه نیازمند همدیگر اند.

مهم، مهریست که تداوم زنده گی و امید را ممکن می کند. مهری که برای من، مهمترین منبعش تو هستی.

شام میخواستم به کلیسایی، مسجدی، زیارتی بروم برای پرستش. برای قدردانی از تو.

مهم، دانستن این بود که زیارتگاه میتواند در گوشه قلبی بگنجد.

مهم این آزاده گی ناگهانی از قهر و نیاز و اندوه است که با یاد تو میسر می شود.
مهم، دانستن این است که گاهی فروتنی، کلید آزاده گی است.. فروتنی پذیرفتن بعضی ضعف ها، کاستی ها، نشدنی ها. فروتنی فراتر از خود رفتن. برای مدتی خود را فراموش کردن.

مهم دانستن این است که بعد از همه سرگردانی ها میتوان به بارگاه تو پناه آورد و آرام یافت.

مهم، توان دعا کردن است بعد از این همه شک و ناباوری و تلخی.

مهم تویی که انسان آیینه کوچکیست در برابر شکوهمندیت، زیبایی ات، بخشنده گی ات.

با من بمان.

۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه

"آبرویم را مریز ای دل"

برای مدتی به خودم قبولانده بودم که بزرگ و عاقل و تا حدی فرهیخته شده ام و از آن دوزخ "خوش دارم/خوش ندارم" و "چرا دیشب به سوی من نمی دیدی" و فلم های رمانتیک و همه درد آور و درد آفرین های مرتبط آزاد..
طبعا اشتباه می کردم. طبعا من احساساتی ام فقط در کمین نشسته بود که وقتی از همیشه مشغول تر و از همیشه تنهاتر و از معمول ضعیف ترم دوباره در صحنه ظهور کند. و طبعا هیچ فرصتی را برای این کار از دست نداد. و پنج پست پیش نویس این وبلاگ که در دو روز اخیر نوشته شده و هرگز منتشر نخواهند شد، این اشتباه را ثابت/ثبت کرده اند.
و باز من و نگاه نگرانم که تک تک چهره ها را برای نشانی از او می پالید. من و تمنا و شرم. منی که همه وجودم خلاصه شده بود به دو چشم سرگردان، ملتمس، هراسیده. من و ترس افشاء شدن. من و قلبی که پیکارگاه غرور و خواهش است. من و نگاه های دزدیده. باز هم دوزخ تردید، دست دعا، چشم انتظار. باز هم در هم آمیختگی پر پیچش و نا آرام شادی و غم در هر برخورد. باز هم لرزش دل. باز هم تبسم های بی اراده در پاسخ کوچکترین مهربانی او. باز هم خیالپردازی های شادیبخش کوتاه مدت...
باز هم آرزوی اینکه شجاع تر باشم و یک لحظه بعد آرزوی اینکه قوی تر باشم. و ساعتی بعد التجای اینکه فقط یکبار، یکبار از کسی خوشم بیاید که مطمئنم مرا خوش دارد و این همه در این دوزخ تردید نسوزم. صبح را با اشک های بی دلیل آغازیدن و شام بر دل لعنت فرستادن.
بلاخره دل خستگی و بعد آرامش. دو روز توهم آزادی.. و تصور اینکه همه چیز تمام شده است.. و زنده گی دوباره مثل همیشه شده است.. و این سیلاب بنیان کن نیز به خیر گذشته است. و من دوباره بی تفاوتم. و باز دوباره به بهانه ای حضورش را حس کردن و باز همه چیز از نو. دوباره در آغوش درد فرو رفتن.
گاهی سخت آرزو می کنم که خداوند این "نعمت" دل داشتن را از من بگیرد و بگذارد آرام و موثر و پرکار مثل یک ماشین/انسان خوب و موفق زنده گی کنم. جداٌ. مهم نیست اگر هرگز طعم مهرورزی را نچشم و زنده گی ام از غنایش خالی باشد.
بعد، وقتی که موثر و پرکار و آرامم حس می کنم خشک، تکراری و بی احساس شده ام. برده عادت. این حس همراه با مرض خود آزاری احمقانه ای که دارم مانع تحقق آرزوی دل نداشتن/قلب سنگی بودن و.. می شود.
بعد دوباره شروع یک دوره دیگر شکنجه.
شاید در یک مرحله از زنده گی ام این حس دوزخی خوش داشتن را بپذیرم و با همه دردهایش کنار بیایم و از آن لذت ببرم.
حالا، فقط می خواهم مثل ابر بهاری، زود بگذرد و بگذارد من به زنده گی ام برسم.
حالا باورم/امیدم این است که بعد از چند گریه و چند روز/هفته دلتنگی بی دلیل، دوباره روال طبیعی خودم را خواهم یافت.. و قوی تر از همیشه از این نبرد بیرون خواهم آمد و درد کشیدن به خاطر اوبه یک خاطره محو مبدل خواهد شد. و همه با همه دوست و همکار و غیره باقی خواهند ماند. و من دیگر رنگم نخواهد پرید و قلبم نخواهد لرزید و نیازی به سر از درد رقصیدن نخواهد بود و حسادت و همه حس های احمقانه مرتبط فراموش خواهد شد... و من گرم تر از همیشه به سراغ پیکارهای همیشگی و مهم زنده گی ام خواهم رفت و یک بانوی نمونه و شجاع خواهم بود.
به امید آن روز!
---
پ.ن: عنوان از شعر مهدی اخوان ثالث است..
وقتی می گویم بزرگ و عاقل و... به این معنی نیست که مهر ورزیدن با عاقل بودن ناسازگارست.. اما مهر ورزیدن به سبک من بیش از آن آمیخته با حماقت است که با هیچ مفهومی از بلوغ قابل فهم/توجیه باشد.

۱۳۸۹ آبان ۲۳, یکشنبه

دوست دارم ها 1

مرغ دریایی را دوست دارم. سبد گل را. چای سبز را با طعم لیمو. دیوان حافظم را که با الیاس خریدیم دوست دارم.
محسن نامجو را دوست دارم. کوچه های نیمه روشن را. کافه هایی را که دیوارهای سرخ و نارنجی دارند.
خواب را دوست دارم. آب تازه را دوست دارم در گرمای تابستان. دوغ را.
پاییز را دوست دارم. زرد و سرخ و نارنجی را.
دستمال گردن های سبز را.
انسان های قابل اعتماد را.
انسان های شوخ و حساس و قوی و نازنین را.
عکسی را که با مادر گرفته ام و روی میزم هست دوست دارم.
آن مجسمه فرشته ای که دست هایش را زیر زنخ گذاشته و به آسمان نگاه می کند را دوست دارم.
ماه نو را، باران نرم را، خش خش برگ ها را زیر کفش هایم.
پیراهن سبز گلدوزی و آیینه دوزی شده ام را که بوی وطن می دهد.
آب میوه را که او درست کرده بود، در یک صبح آرام تابستان
رقصیدن را دوست دارم.
شعرهای بسیار غمناکی که تارهای دلم را به صدا می آورند را..
آخرین پیاله چای قبل از آنکه به خواب می روم را.
شب های زمستان رمان خواندن را.
ایستادن روی زینه های طیاره قبل از پایان رفتن را.. و به اطراف چشم دوختن را.
رسیدن را دوست دارم.
صبح های تنبل شنبه را.. یا جمعه را.. که دیر بیدار میشوم..
فیلم های قدیمی رمانتیک را...
صلح را دوست دارم.
مفهوم "خانه" را. آرام گرفتن را. نهال کاشتن را. مهمان کردن را. پرده خریدن را. گلدان گرفتن را. مهمانی گرفتن را. دیوار تزیین کردن را. در آشپزخانه کنار مادر نشستن. با پدر بی بی سی فارسی دیدن را. صبح با صدای اقبال از خواب بیدار شدن را.
چیزهایی هم هست که دوست دارم اما تجربه نکرده ام: دیوار رنگ کردن را، بالون سواری را، از روی آتش پریدن را، راننده گی را.
آباد کردن را دوست دارم.
نوشتن را.
وبلاگ خواندن را دوست دارم. وبلاگ یافتن را، کشف کردن را. دیگران را کشف کردن و خود را در دیگران کشف کردن را.
تماشا کردن را دوست دارم. تماشای مسافران در میدان هوایی، تماشای رهگذران از پشت شیشه یک کافه. تماشای آنانیکه که دوست دارم در نور شمع. در حال خنده. در حال تمرکز.
گفتگوهای طولانی خوب را دوست دارم.
سکوت های طولانی سبک با هم را دوست دارم.
گاز خوردن را دوست دارم.
با هوش بودن را، مبارزه را، مقتدر به نظر آمدن را..
مهر را دوست دارم.
گلهای ارغوانی را.
نامه های طولانی را دوست دارم.
شعر را.
نوشته های خوب را دوست دارم. توت زمینی را. آش را. غروب کابل را. کوه ها را. کار را. گدی پران های رنگارنگ را. لباس های هندی را. گوشواره را. دوستان خوب را. یک آغوش محکم را.
زنده گی نامه ها را دوست دارم.
خود پرکارم را دوست دارم. گاهی جنب و جوش را. محافل بزرگ و بهم ریخته ولی شاد را. کودکان را دوست دارم. چشمان گویای شان را. کمال شان را. لباس های کوچک شان را. کلاه های کودکانه را دوست دارم. در آغوش که می گیرمشان دلم آرام میشود. جهان آرام می شود و من حس می کنم کاملم.
کارتون را دوست دارم.
آرایش را دوست دارم گاهی. رنگ ناخون سرخ را برای ناخن های پایم. سایه چشم را. شال های هر رنگ را.
گاهی شب زنده داری را دوست دارم.
مهمان بودن را دوست دارم. محبت دیدن را. فارغ البال بودن را.
سینما را دوست دارم. پرده های بزرگ را.
دوست دارم در چشمانم ستاره ها بدرخشند وقتی میخندم. انسان های که پاکیزه حرف می زنند، را دوست دارم. و انسان های دیوانه را.
خواهرانم را.
اقبال و جلال و شیطنت هایشان را.
بحث های سیاسی را دوست دارم. شب تا دیر کار کردن را. گاهی دلهره را دوست دارم.
گاهی بی دلیل گریستن را.
آنانیکه مرا از ته دل میخندانند را..
این حس "من آنجا که باید باشم، هستم" را.
و آیه "فبای آلاء ربکما تکذبان" را. رمضان را. وضو گرفتن را. جاینماز عمه ام را.
استانبول را دوست دارم. برلین را. و خانه هایی را که پشت پنجره شان گلدان می گذارند.
زنان و مردان کهن سال شیک پوش و دل زنده را.
بدخشان را. دریای کوکچه را.

اسم های قشنگ را دوست دارم.
سخی جان را. شب های مهتابی را. گاهی آهنگ های احمد ظاهر را.
انسان های چند زبانه را. انسان های ادبیات فهم را. انسان هایی که زیر لب زمزمه می کنند را.
وطن را. امید را. احساس تعلق را. ریشه ها را. گل لاله را. اسب را. آبی آسمان را. حس خوب غرور را. اتن را. بامیان را.
بچه های چوپان را.
نی را. نینوازان را. شب های پرستاره را.
اتاقی که روی دیوارش عکس یک فیل باشد با خرطوم پر گل..
"شاهزاده کوچولو" را.

۱۳۸۹ آبان ۲۲, شنبه

تقدیم تو باد...

برای تو، که شاید تو نباشی. که شاید هنوز "میان ما، هزار و یک شب جستجوهاست" (سپهری)
ولی باز هم برای تو، بیگانه مهربان، بیگانه عسلین نگاه، بیگانه خوش آیند .. که به احتمال یک در صد شاید همان تو باشی. به مناسبت شیرینی نگاهی که دلم را سست می کند و به یادم می آورد که هنوز هم من میتوانم چنین احمقانه، بی توقع، خوش داشته باشم..
" جهان پیشینم را انکار می کنم- جهان تازه ام را دوست نمی دارم
پس گریزگاه کجاست؟- اگر چشمانت سرنوشت من نباشد؟" (غاده السمان به نقل از
اینجا)

۱۳۸۹ آبان ۱۱, سه‌شنبه

...

می گوید: دو سال بعد وقتی هر سه برای داکترا آمدیم.
میخندم، بلند، عصبی، تمسخر آمیز. همه چیز خیلی دور به نظر می رسد.
در دیوانگی این شب و روز، با اینهمه فشار کار که حس می کردم هرگز قبل از این تجربه نکرده بودم، با این هراس وحشتناک فلج کننده خودم، آزادی دور به نظر می رسد.. فراغت دور به نظر می رسد.. آسوده گی.. و تعهد سپردن به یک دوره دیگر تحصیل در این دانشگاه، فرقی با دیوانگی نخواهد داشت...
گفتم این روزها را به خاطر داشته باشم.

۱۳۸۹ آبان ۹, یکشنبه

Absurd

حس می کنم میخواهم پوست خود را بکنم.. بی دلیل.میخواهم این صدای کوچک، آزار دهنده را در ذهنم خاموش کنم.
در ذهنم یک سلسله آهنگ های سطحی تکرار می شوند.. نمیتوانم از دستشان رها شوم.
در درونم، حفره بزرگ سیاهی است که چشم بستن را، آرام گرفتن را ترسناک می کند. چشمم را که می بندم حس می کنم در یک فضای سرد، غم انگیز و ترسناک غرق می شوم.
دویدن، دویدن، همیشه خود را درگیر نگهداشتن، شاید راه نجات از این حفره باشد..
آدم های بی دغدغه می ترسانندم. آدم های بی مسئله. آدم های آهنین. آدم هایی که پشت نگاه شان را نمیتوان خواند. آدم های چشم سرد. چشم کدر.
قضاوت می کنم و بدم می آید از این قضاوت کردنم. کار میخواهم بکنم و باید بکنم، اما این آهنگ ها نمی گذارند، این حس آزار دهنده ی که نمیدانم از کجا می آید..
یک روزی، در همین نزدیکی ها، برای مدتی، از همه چیز کناره خواهم گرفت.. از همه این غوغا، این چرخش بی توقف در این دایره های پی در پی، از این چشمان خسته، از این همه توقع..
و آنروز، آن زمان، فرصت خواهم داشت برای گیچ بودن. برای فکر نکردن. برای آرامش.

۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه

صبح شنبه

پنجره این آهنگ "میعادگاه" را ببند. غم انگیز است. یعنی چی که "قرارمان کجا باشه"؟. یک آهنگ شاد بگذار. یک آهنگ که دلت را گرم و پر کند.. یک آهنگ که دلت را سنگ... برخیز لباس های گرم تنت کن. موهایت را شانه بزن و راهی شو. صبح شنبه کوچه ها خلوت است. از این آفتاب پاییزی لذت ببر.
برخیز، این اشک ها را از نیمه راه بر گردان. این دختر رمانتیک درونت را بخوابان که ترا از کار می ماند. به همه کارهای ناتمام فکر کن. همه کارهای ناتمام را تمام کن.
زمستان هم خانه نرو. همینجا باش. این همه رفتن و آمدن همه چیز را پیچیده تر می کند. ترا شکننده تر می کند. بهر حال فقط دو هفته است. کارهایت را تمام کن. پایان نامه ات را.. بعد هم کار روی درخواست داکترا را شروع کن. شاید قبول شدی. شاید ماندی و خواندی. اینقدر نترس. قوی باش.
تارهای قلبت چرا به این آسانی می لرزند، دختر؟ چرا اینقدر بلند صدا می کنند؟ چرا اینقدر شکننده می نمایی؟
موسیقی را که میشنوی، فیلم هایی را که می بینی تغییر بده. آدم هایی را که در موردشان فکر می کنی، بعضی هایشان را از ذهنت رخصت کن..
خودت را بیشتر و بیشتر و بیشتر در کار غرق کن.
این دختر، یک دختر 23 ساله خیالباف نیست. این دختر، زنی جاه طلب، پرکار و موفق است.. و مهربان... و متین.
این دوره، یک دوره طولانی دلتنگی نیست.. یکی از هیجان انگیزترین دوره های زنده گی توست، در یکی از هیجان انگیزترین نقاط جهان.
اگر شستن چشم ها کافی نیست.. قلبت را شستشو...

۱۳۸۹ آبان ۵, چهارشنبه

واگویه های یک ذهن خسته

بدون تو، در جمع، احساس برهنگی می کنم. حتی اگر موهایم را شانه کرده باشم.

باز خوانی

همه میروند گاهی یادداشت های قدیمی شان را میخوانند، نه؟
من بخصوص زمانی که باید یک مقاله عمده را تمام کنم و یا کار مهم و عاجل دیگری دارم به یاد گذشته ها می افتم و میروم در کتابچه یادداشتم و یا در وبلاگ میبینم که در سالهای گذشته، دقیقا در همین روز، یا یک روز قبل یا بعد.. چی حسی داشته ام. روز گم کردن است دیگر، به گفته مادرم.
در همین راستا:
در 2009 و در 2008 یک روز قبل از همین روز...

۱۳۸۹ آبان ۲, یکشنبه

برندا

برندا همخانه من است. او یک زن سی و پنج ساله هانگ کانگی است که در مقطع دکترا در رشته تبت شناسی درس میخواند. برندا متین است. او همیشه موهایش را می بافد و با یک فیته سرخ ساده می بندد. همیشه همان یک جفت گوشواره های ساده ستاره شکل را به گوش دارد. کفش های راحتی اش گلدوزی شده است. عینکی دسته آهنی بر فراز چشمان مهربان میشی اش نشسته است. همیشه زیبا به نظر می آید. یک نوع زیبایی بی متین، بی مدعا، آرامش بخش.
برندا همیشه خودش آشپزی می کند. غذاهای ساده و صحی می پزد. گاهی برنج می پزد. همواره غذایش ترکاری (سبزیجات) دارد، زردک و کاهو و نعنا. وقتی بوی خوبی از آشپزخانه می آید، میدانم برندا آشپزی می کند. غذایش را همانجا روی میز آشپزخانه صرف می کند. ظرف ها را میشوید و جابجا می کند. پیاله چایش را بر میدارد و ناپدید میشود. فقط گاهی کمی دیرتر می پاید، کنار پنجره می ایستد و بیرون را تماشا می کند.
برندا را هرگز قهر ندیده ام.. یا خسته.. یا شاد و هیجانزده. برندا همیشه ارام است. برندا در آشپزخانه با ما نمی ماند، در قصه ها و خنده های ما شریک نمیشود، بار نمی رود، به کافتریا نمی رود، بعید می دانم در کافه و یا رستورانتی غذا بخورد.
بعد من تصور می کنم که این زن چقدر آرام است. چقدر فرزانه است. چقدر برایش مهم نیست دیگران چی بگویند. چقدر آرامش دارد در حرکات ساده اش. چقدر حضورش حتی بیگانگان را آرام می کند. همه کارهایش را با یک وقار خاص انجام میدهد. در حضورش فکر می کنی زنده گی ملایم، سنجیده و منطقی است.
این خاصیت او به خصوص در مقایسه با خودم و دوست ایتالیایی سی و دو ساله ام فرانچیسکا برجسته می شود.. ما که هر هفته لحظات بحرانی داریم. که همیشه چیزی بیشتر میخواهیم.. که همیشه در عجله ایم.. به خصوص من، که شتابزده گی مهمترین خصوصیتم است..
بعد می گویم خدایا، از خزانه متانتت چیزی کم می شد اگر مرا کمی، فقط کمی، متین می ساختی؟

۱۳۸۹ آبان ۱, شنبه

چندین سویه گی...

مدتی بود که از زنده گی روزانه ام احساس رضایت می کردم. روزهایم مفید و پر بودند. شب ها قبل از خواب فرصت می شد رمان بخوانم. کارهای عقب افتاده ام از همیشه کمتر بود. پر انرژی، شادمان، موثر بودم.

بعد امروز بود که متوجه شدم در تمام آن زمان، نا مهربان، به دوستانم کم توجه و خود محور بوده ام.

حالا حس می کنم هیچ دوره ای در زنده گی ام نبوده که تعادل را در آن حفظ کرده باشم. اگر بسیار به خود عاطفی ام نزدیک شوم، زنده گیم غنا می یابد، درگیر افکار عمیق در مورد مسایل "جاودانی" میشوم، گفتگوهای عمیق و متحول کننده را تجربه می کنم، شنونده ی فوق العاده ای میشوم و مثل اینکه معجزه ای اتفاق افتاده باشد همه میخواهند نزد من بیایند و درد دل کنند، با جهان با مهر روبرو میشوم.. ولی این غنای عاطفی همچنان مرا شکننده می کند. اشک زودتر از همیشه به چشمم راه می یابد. بهانه گیر می شوم. تمام بدنم منفذی برای جذب درد می شود... هر حسی را با تمام وجود تجربه می کنم، شادمانی را، درد را.. همه تجربه های پیش پا افتاده، بار عاطفی خاصی می یابند... در این زمان ها، کم کارتر از همیشه ام. روحیه بی ثباتم، سلطان زنده گی ام می شود.

بعد هم دوره هایی مثل این چند هفته گذشته دارم که سراپا نیرو هستم. همه کارها را تمام می کنم. مفید می باشم. حتی کار دیگران را انجام میدهم. میدانم چگونه تفریح کنم. ثبات عاطفی دارم و خونسردم. در این روزها اما، نامهربان می شوم، یا کمتر به دیگران توجه می کنم. نادیده از کنار مردم می گذرم. برای گوش دادن وقت ندارم. همیشه میخواهم از خودم بگویم و از پایان ناپذیری کارهایم.. وقت ندارم به چیزی بیشتر از زنده گی روزمره فکر کنم.. نه درست به انسان های اطرافم در زمین می پردازم و نه راهی به آسمان... موثر اما خشک.. شادمان اما سطحی..

آیا دوره های کمال هم وجود دارند؟ دوره های کامل بودن؟ دوره هایی که به همه چیز می رسی.. که کاملا در تعادلی.. و همه چیز، زمین و اسمان، در هماهنگی شگفت انگیز با هم قرار دارند؟ چنین لحظاتی را تجربه کرده ام ولی بسیار ناپایدار و سریع بوده اند... ولی آیا میشود همیشه هر دو سو را در نظر داشت؟ و یا فقط باید سپاسگزار باشیم که کاملا یکسویه نیستیم؟ و یا باید یک طرف را انتخاب کرد و آنجا ماند؟ آیا آهسته آهسته فقط مفیدیت ارزش می شود؟ آیا آرام آرام همه چیزهای اسرار آمیز و شگفت و نیرومند زنده گی ته می کشند و زنده گی از جادو و عمق خالی می شود؟

شما چی فکر می کنید؟ چی تجربه کرده اید؟

۱۳۸۹ مهر ۲۹, پنجشنبه

روزانه

خسته ام. تمام روز دویده ام. بعد خوانده ام. بعد تلاش کرده ام به خاطر بسپارم. بعد تلاش کرده ام آنچه را میخوانم از آنچه زنده گی می کنم و خانواده ام و عزیزانم زنده گی می کنند، جدا کنم. بعد نفرین کرده ام خودم را که برای این صنف "دولت های شکننده و دولت های شکست خورده" ثبت نام کردم که این همه در مورد جنگ و آواره گی و مهاجرت و ناممکن بودن صلح و ارامش و امید بخوانم.
بعد تسلی داده ام خودم را که من به این "فهم" نیاز دارم. بعد دوباره تلاش کرده ام بخوانم و به خاطر بسپارم و نگذارم دلم به هم فشرده شود و اشک پرده چشمانم شود و فکر آینده سرزمینم، تمام تمرکزم را...
اتاقم را هم تنظیم کرده ام. بلاخره بعد از مدتی اقامت موقتی، در اتاق دایمی ام برای اینسال جابجا شدم. عکس مادر را که روی میز ماندم دلم کمی تنگ شد. بعد همه لباس ها را که امروز شام شسته بودم، در الماری گذاشتم و بیشتر به یاد خانه و سال گذشته و این سال طولانی روبرویم افتادم.. بعد فکر کردم داشتن یک اتاق، اتاقی برای خود، چه غنیمت بزرگی است. کمی رمان خوانده ام. کمی چای نوشیده ام و به آهنگ آسوده حامد نیکپی گوش داده ام و سرم را روی میز گذاشته ام از خستگی.
حالا هنوز یک مقاله دیگر باید بخوانم. قبل از آن اما، در نیمه شب (دقیقا ده دقیقه بعد) به آشپزخانه میروم تا سالروز تولد دوستم ویل را تجلیل کنیم. کیک چاکلیتی می خوریم و چای. احتمالا نیم ساعتی آنجا خواهم بود.
بعد خواندن آن مقاله.. اگر مغزم کاملا نمرده بود تا آن زمان. بعد چراغ ها را خاموش می کنم. چراغ سر میزی را روشن. یک فصل از رمان. بعد خواب.. اگر بیاید به بدن خسته من..
بعد فردا، خیلی کارهای دیگر باید تمام شوند. صنف و بحث و ...
خسته ام.
دروازه تک تک شد.. باید بروم.

۱۳۸۹ مهر ۲۷, سه‌شنبه

چون چشمه ای که جوشد در بیشه ای شبانگاه* (یا قهر یکسال طول می کشد)

بیشتر از یکسال از شدیدترین برخورد ما گذشته بود. مدتها بود که دیگر گفتگوهای ما از عمق خالی بود، در گفتگوهای ما من همیشه حس می کردم لب گزیده حرف می زنم، زبان گرفته. پنهان می کنم، اجتناب می کنم. او کمی تلاش می کرد دوباره آن لحن صمیمی قدیم را تازه کند، بعد گمانم خسته میشد... روزمره می شد گپ های ما، کوتاه، دم بریده..
من میدانستم که حداقل از جانب خودم خیلی حرف هاست که باید بگویم.. که کمی قهر است که باید بیرون بریزم.. تا دوباره کم کم همان دوست های صمیمی سابق شویم. این بار بعد از مدتی حرف زدن گفت:
- خوب بگو. صادقانه بگو.
گفتم: - بحث می کنی. حرفم را ناشنیده بحث می کنی. از خود دفاع می کنی. بعد دشوار می شود. (راست می گفتم، بارها چنین شده بود)
گفت: نمی کنم. باور کن.
باور نمی کردم. قول داد.
و من آرام شروع کردم.. و بعد مثل اینکه جویباری بعد از مدتها جاری شده بود. بعد از مدتها، کلمات به ساده گی می آمدند و من قهرم را بیرون ریختم.. و شنیدن او، شنیدن صمیمانه و از ته دل او، به من نه تنها مجال داد که با او حرف بزنم، بلکه خودم را هم مخاطب قرار بدهم و آرام کنم.
و بعد او حرف زد. آرام، منصفانه، نه، بیشتر از منصفانه؛ با مهر، با از خود گذری..
بعد از ساعت ها گفت و شنود، من به خاطر آوردم که من مدتها بود که دلتنگ این صمیمیت شده بودم. هر دو دلتنگ..
و برای مدت طولانی از هم بریده ماندیم، فقط به این دلیل که هنوز آماده نبودیم به همدیگر گوش بدهیم.. به این دلیل که بیش از حد در رنجش خود، پیچیده بودیم. به دلیل اینکه گفتگوی واقعی نداشتیم و در گفتگوهای خیالی ما، به همدیگر مجال حرف زدن نمی دادیم. حوصله شنیدن نداشتیم..
و گاهی، شنیدن از دشوارترین کارهاست. وقتی هنوز زخم رنجشی تازه است، فقط میخواهی فریاد بزنی. مجال شنیدن نیست.
و بعد، وقتی می شنوی.. می بینی اختلاف آنقدر بزرگ نیست، رنجش آنقدر فراموش ناشدنی...
و حس می کنی دوست گمشده ای را بعد از مدتها یافته ای.
و این، آرامت می کند.. به نحوی امنیت دنیایت را بیشتر می کند.
و در دنیا کمتر چیزی به شیرینی یک گفتگوی دل-به-دل با یک دوست است.. گفتگویی که هر دو نفر به همدیگر گوش بدهند.
---
* چون چشمه ای که جوشد در بیشه ای شبانگاه- آهسته گریه کردم، هموار قصه گفتم...
مصرع اول در ذهنم می چرخید بعد از این گفتگو...

۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

یادش به خیر...

بعضی دوستی ها را، مطمئنی که همیشه در زنده گیت خواهد ماند. بعضی دوستی هاکه شاید چندان عمیق نباشند، اما پایدار، آرام، کم توقع هستند و ماندنی.

نامه را به آدرس گروه دانشجویان علاقمند جامعه افغانستان فرستاده بودم. یادم نبود که ایمیل او هم شامل این آدرس است. ایمیلم را که باز کردم در پاسخ به آن نامه دسته جمعی به من نوشته بود. لحنش صمیمی و مهربان. آرام. مثل اینکه دیروز همدیگر را دیده باشیم. از دمشق گفته بود و عربی آموختن. از اینکه در آنجا با افغان دیگری آشنا شده. از زیبایی بناها و مهربانی مردم و مزه دار بودن غذا. در آخر هم گفته بود در همه زیارت های دمشق مرا به خاطر می آورد و برایم دعا می کند.

نمیدانم دوباره کی می بینمش. آیا دوباره می بینمش؟ اما مطمئنم که هر گاه همدیگر را دیدیم، در کینیا بود یا افغانستان و یا هر کشور سوم، مثل همیشه صمیمی خواهیم بود و آرام.. و گفتگوهایمان چنان خواهد بود که گویی چند روزی بیشتر از ندیدن ما نمی گذرد. گله نخواهد بود و یا تلخی و یا بی قراری.. یا حتی هیجان.. اما یک شادی آرام و عمیق دل های ما را پر خواهد کرد.

مطمئنم روزی نامش را در کتاب ها خواهم خواند. در مورد تحقیقش خواهم شنید. مطمئنم بارها در باغی پر از شگوفه و یا در کافه ای مهجور و زیبا، در قدم زدن کنار یک دریا و یا لحظات در تنهایی شعر حافظ خواندن به یادم خواهد آمد و دلم را شادمانی شناختنش پر خواهد کرد و حس سپاس از اینکه ناشناخته از کنار هم نگذشتیم.

یادش به خیر.. همه گفتگوهای ما.. شعر خواندن های ما... برای هم آهنگ های استاد سرآهنگ، شجریان و نامجو فرستادن های ما.. به همدیگر موسیقی و فیلم و شعر معرفی کردن های ما.

یادش به خیر دوست عجیب، صوفی مسلک، کنیایی، هندی-الاصل، فارسی گوی، شعر و ادب دوست و عربی خوان من که دوستدار لهجه افغان هاست.

۱۳۸۹ مهر ۱۷, شنبه

سرخوش

این روزها حس پرواز دارم. حس در بلندا بودن. حس باد بالهایم را بوسیدن. حس سرشاری..
همه چیز تند اتفاق می افتد و روزهایم سرشار از آغازها اند. آغاز نوشتن تزم، آغاز سال جدید تحصیلی، آغاز دوستی های نو، آغاز پروژه ها و فعالیت های نو
زیر لب اواز میخوانم. شبانه ساعت 2 از مهمانی بر می گردم. بسیار و مستانه می رقصم. به آسانی میخندم.می گویند چشمانم می درخشند. می پرسند عاشق شده ام؟ میخواهم به لحظه ها بیاویزم. میخواهم این سال آخر را در اینجا زیبا زنده گی کنم. سرخوشم.
با خودم راحتم. با دیگران راحتم. همه چیز بدیهی و همزمان شگفت انگیز به نظر می رسد. این مهر عجیبی که دلم را آگنده است، مشغولیت نفس گیر این روزها، این باران های پاییزی.
از اینکه اینجا اینقدر "شدن" بیشتر از "نشدن" است خوشحالم. از اینکه دوستانی فرهیخته و فرزانه که سخت به هم مهر می ورزیم دارم خوشحالم. از اینکه لذت دوستی را با تمام وجود تجربه می کنم...
شب که خسته و سرشار از مهمانی بر می گردم به آسانی میل خواب ندارم. برای خود چای می ریزم. برای چند دقیقه رمان "کوچه ما" می خوابم. بعد با تبسمی فراخ به خواب می روم.
آزادم..و این را زمانی که برای دل خودم برنامه می ریزم، میدانم. زمانی که همه برنامه ها را معلق می کنم، میدانم. زمانی که با تمام وجود مهر می ورزم...
خیلی کار نکرده دارم.. میل کار هم دارم. پر از شوقم. نیرو. شادمانی. انگیزه.
دوست دارم خود این روزهایم را.
باید این روزها را به خاطر داشت.

۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه

برگشته ام آکسفورد. این سه روزم پر از دیدن و باز دیدن بعضی از دوست داشتنی ترین، فوق العاده ترین، نازنین ترین آدم ها بوده است... خود اینجایی ام را دوست دارم، این زن مستقل، پر انرژی، شادمان، امید بخش را. با وجود دلتنگی وحشتناک و خفه کننده ام در زمان ترک کابل، حالا میدانم که اینجا هم یک زنده گی برای خود ایجاد کرده ام، حلقه ای از انسان هایی که به انها مهر می ورزم و به من مهر می ورزند، رشته ای از فعالیت های معنادار و لذتبخش، هدف هایی که برای خودم تعیین کرده ام، سرگرمی هایی که دارم... اینجا زنده گی موقتی ولی بسیار غنا مند برای خود ساخته ام..
و بعد می فهمم که مادر راست می گوید که انسان ها نازکتر از گل، سخت تر از سنگ هستند... میشود دور از خیلی چیزها، بسر شود...

۱۳۸۹ مهر ۷, چهارشنبه

باران..

آی کابل نشینان. از اطاق ها و دفاتر و پشت میزهای خود بیرون شوید که نخستین باران جدی خزانی به دیدار ما آمده است.. و بابه غرغری و الماسک و ابر هم صف کشیده اند تا شکوه نمایش کامل شود..
باور نمی کردم این باران اینگونه شوق بازیگوشی را دوباره در دل من تازه کند.. اینقدر خوشحالم کند..
معلوم است هنوز کاملا نفرسوده ام..
....
بشتابید که می ترسم باران زیاد مهمان ما نباشد و بوی کهنه گی ما دوباره بر بوی تازه گی خاک غلبه کند..

..


۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه

آنه- آته (مادر -پدر)

شب است. آرام است. من ‍پاکیزه ام. هوای بیرون سرد است. پدر در گوشه ای نشسته فال می بیند. هر دو به یک راگ از استاد سر آهنگ گوش میدهیم. خوشحالم که پدر برگشته است. خوشحالم که در آنجا نشسته و بازی می کند. به حرکات آرام و مطمین دستانش نگاه می کنم. رد نگاهش را می گیرم. هر چند دقیقه بعد بغلش می کنم. 

دیشب عصبانی بودم. از دست خودم خشمگین بودم. به خاطر آینده افغانستان بیمناک بودم. از ناشدن ها خشمگین بودم. از تنهایی دل آزرده... به پدر گفتم خشمگینم. غالمغال کردم. بعد گریستم. او به من گوش داد. با منطق ملایم و مهربان خودش تسلی ام داد. امیدوارم کرد. فهمیدم که نزدیک ترین دوست من است از خیلی جهات. بیشتر از این جهت که بهتر از همه می شناسندم و آسانتر از همه میتواند آرامم کند. ما همیشه رابطه ای دوستانه ای داشته ایم ولی عمق و استحکام رابطه ما دستخوش تغییر بوده است. زمانی می پرستیدمش. کودکانه- چشم بسته- بی چون و چرا. به کمک خودش بود که این وضعیت تغییر کرد و رابطه ما به رابطه دو دوست مبدل شد. بعد مدتی منتقد و گستاخ و بی پروا شدم. هیچ گاه به این خاطر ملامتم نکرد. هیچ گاه از مهرش دریغ نورزید. اما میدانستم که دیگر از نزدیکترین دوستانش نیستم. حالا دوباره حس می کنم هستم. حس می کنم رفیقیم. و این دلم را از غرور و شادمانی پر می کند. این زنده گی ام را زنده گی تر می کند. بیشتر سزاوار زیستن.  در آکسفورد دلتنگش خواهم شد. دور از او بسیار تنها خواهم بود. 

.....

مادرم را از پشت سر بغل کرده ام. سرم را روی شانه اش گذاشته ام و هر دو در دهلیز قدم می زنیم. مادر از مکتب برایم قصه می کند و از کارهای که باید امشب تمام کند. کلماتش مثل عسل مرا شیرینکام می کنند. دوست دارم صدای خسته و مهربانش را. این توجه عجیبش را به  جزییات. این وظیفه شناسی فوق العاده اش را. این مهری را که در صدایش می شنوم مهری که به من می گوید او هم از گفتن این حرفها به من لذت می برد. 

در نوجوانی پرخاش های مادرم و من از شدیدترین پرخاش های خانواده گی ما بود. مادر لجوج است. من لجوج تر. او میخواست مرا از تمام بلایای جهان محافظت کند از بلایای واقعی و خیالی. من میخواستم به استقبال تمام بلایا بشتابم و با همه آنها روبرو شوم. خودم را در نقش یک انقلابی یا سرباز یا رهبر تصور می کردم. میخواستم ساختارهای اطرافم را بر هم بریزم و باورم این بود که عالمی از سر بباید ساخت... من در ذهن خود یک مبارز جانباز بودم و در ذهن او دخترک ظریف، نوجوان و خونگرم که هر لحظه ممکن بود اشتباه جبران ناپذیری را مرتکب شود. سالها گذشتند و درست در نخستین سال تحصیلیم در امریکا بود که فهمیدم مهر او محکمترین تکیه گاه من است.. که مهر او بی قید و شرط ترین، واقعی ترین، بخشنده ترین مهر زنده گی من است.. که بعضی ترس های او واقعی اند و بعضی از مبارزات من خیالی و عبث... فکر می کنم او هم تغییر کرد. حالا یکی از زیباترین روابط زنده گی ام رابطه ام با مادرم است.. رابطه ای که  هنوز هم گاهی پرخاش در خود دارد اما مهم ترین پناه گاه زنده گی من است.. در این جهان هیچ کس به اندازه مادرم و مانند مادرم نمیتواند کودک درون مرا بشناسد.. هیچ کسی به اندازه او با کودک درون من دوست نیست.. حتی خودم. او بیش از همه با کودک درون من مدارا می کند..  این کودک گاهی خسته و خشم آگین را تحمل می کند.. این کودک گاهی بی ادب و ناسپاس را.. این کودک گاهی هراسیده و تنها را... آغوش او مطمین ترین مامن است. 

۱۳۸۹ شهریور ۳۰, سه‌شنبه

یاد

در غم تو روزها بیگاه شد- روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت، گو رو، باک نیست- تو بمان.......
هرگز تصور نمی کردم که روزی اینجا، این چنین یادآور دایمی اندوه و یک خلاء وحشتناک در زنده گی های ما باشد.

۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه

ادامه

من دختری را می شناسم که آرزو دارد بنویسد. خوب بنویسد. همیشه بنویسد. خلاقانه بنویسد. دختری که از نانوشتن خود بیزار است.
من دختری را می شناسم که بدبین، کج خلق و تنبل شده است. دختری که همه کارهای امروز را به فرداها.. دختری که آرمان هایش را معطل کرده است.. دختر دو دل، دختر مبهم، دختر سرگشته، دختر ترسو.
من دختری را می شناسم که گاهی آرزو می کند بدنش خارزاری باشد مصئون از دست اندازی شهوت آلود هر مزاحم. دختری که دور قلبش را سیم های خاردار بی اعتمادی و ترس احاطه کرده اند. دختر شکاک، دختر دیرباور...
من این دختر را دیده ام زمانی که نیازمند است..نیازمند مهربانی، یک تبسم، یک شاخه گل، یک زنگ غافلگیرانه، یک نامه.. نیازمند اینکه کسی زنجیر کرتی زمستانیش را از روی مهر بنندد، برایش یک پیاله چای بریزد، دستی روی شانه اش بگذارد... و هر ماه و فصل و سال، دختر بیشتر و بهتر میتواند این نیاز مندی را پنهان کند. یا شاید آرزو می کند، دعا می کند که این نیاز را بتواند بهتر زمانبندی کند، قالب بدهد، رام کند و وقتی خواست ناپدید کند... و دختری را می شناسم که گاهی سخت دلتنگ صمیمیت و ساده گی زمانی میشود که اینقدر نیازهایش را در هزار لفافه نپیچیده بود...
من دختری را می شناسم که نگران کتاب نخواندن مژده، بیماری مسعود، تنهایی احمد و بی پروایی نازنین است. دختری که آرزو دارد ش. را به مکتب دلخواهش بفرستد و برای ف. کار بیابد، پدر را برای معالجه به هند ببرد و مهر را همگانی کند.
دختر هراسزده ای را می شناسم. دختری که ازتصور آینده این مردم می ترسد، از نفرت پراگنی می ترسد،از نامهربانی می ترسد. دختری که از تسلیم شدن، پوچی، بیهوده گی، رکود و خیانت به خویش می ترسد.
دختری که گاهی میخواهد از آینده پنهان شود، از امروز پنهان شود، از جنگ و ویرانگری... دختری در گوشه ای خزیده ای را....
من دختری را میشناسم که شرمسار است از این که هیچ نمی کند، که ناتوان است، که دستش کوتاه است... که فروتن نیست، که مفید نیست، که نمیداند... شرمسار است از سرگشتگی پایان ناپذیر خود و از تاملات بی نتیجه خود. دختری که درون کوب شده از بغض به عقب راندن، از خشم خوردن، از نگران بودن....
من دختری را می شناسم که در می ماند گاهی.. از فهم ساده ترین چیزها.. که نمیداند چی میخواهد و چی باید بکند و کدام مسیر را... دختر نیمه دل.. که این روزها هیچ کاری را با تمام وجود انجام نمیدهد... و رنج می برد از این نیمه دل بودن، نفهمیدن، هدف نداشتن، راه ندانستن.. خود نشناختن.
و این نوشته از روی این درمانده گی است.

۱۳۸۹ شهریور ۱۴, یکشنبه

...

من دختری را می شناسم که آرزو دارد منطقی، کار آ، پرکار و موثر باشد. دختری که آرزو دارد عاقل، خونسرد و همیشه حاضر جواب و باهوش باشد.
من دختری را می شناسم که در ذهن با سهراب سپهری گفتگو می کند که: سهراب جان، در تنهایی اینجا هیچ ماهی نیست. دختری که احساساتی است و از احساساتی بودن می هراسد، که مهرورز است و از مهر ورزیدن...
من دختری را می شناسم که یکی از بزرگترین آرزوهایش مدیر یک سازمان آموزشی زنانه بودن است، دختری که میخواهد راننده گی بیاموزد، آب بازی بیاموزد. یک شال سبز را محکم به سر ببندد و تمام قریه های وطنش را یک به یک سفر کند.
من دختری را می شناسم که فيلم های کمدی رمانتیک را دوست دارد ولی حس می کند باید فیلم های "جدی" تر ببیند، فیلم های در مورد جنگ، اشباح و یا روان پریشی که دختر را سخت می ترسانند.
ادامه دارد.

۱۳۸۹ شهریور ۹, سه‌شنبه

من و وبلاگم

به بهانه روز جهانی وبلاگ

در دفتر هستم و یکباره دلم میخواهد به یکی در مورد اکسفورد حرف بزنم و از هیجان کودکانه ام به خاطر دیدن همه دانشجویان جدید بگویم. از کشف این همه انسان های نو. و فرصتی برای بیشتر شناختن کسانی که قبلا می شناسم.
دلم میخواهد در مورد روزهای طولانی تنهایی حرف بزنم و پیاده روی هایم در پارک خزان زده و جمعه ای که با یک دوست قدیمی زیر باران در خیابان های قدیمی آکسفورد راه را گم کردیم. دلم میخواهد در مورد ظهیر حرف بزنم و شام هایی که در کافه ی سوری، شعر فارسی میخواندیم.
میخواهم از شام های روشن در آشپزخانه قصه کنم که تا دل شب حرف می زدیم.. با ولع، با اشتیاق، با شوخ طبعی.. و گفتگوهای ما كه روان، صمیمی، زنده و تازه بود...
ميخواهم از این دو ماه گذشته بگویم. از دوستان نو، از حدیثه، از شهین، از حسنیه. از تازه ترین تصمیم کاری ام بگویم و دغدغه هایم را در میان بگذارم. کمی از تردیدهایم بگویم.. از دو دلی هایم.. از دلتنگی ها و خسته گی هایم..میخواهم از کسانی که این روزها می بینم بگویم و از کسانی که اینروزها از آنها می گریزم.
کسی نیست. هیچ کسی نیست.. حتی آنسوی خط تیلیفون.. که همه این گوشه های مختلف زنده گی ام را بشناسد.. که همه بی قراری هایم را، دیوانه گی ها یم را، این دلتنگی را، این دو دلی را، جمله بفهمد.
وبلاگم را به یاد می آورم.
مثل همیشه به سراغش می آیم. و به سراغ همه شما.

۱۳۸۹ شهریور ۶, شنبه

"نه بر مژگان من اشکی، نه بر لب های من آهی"

نه درست کار می کنم. نه درست می نویسم.
نه کسی را می بینم.
نه درست میخوانم.
ناخلاقم، تنبل،
گوشه گیر..
این روزها، رکودی در من خیمه زده است.

۱۳۸۹ مرداد ۳۱, یکشنبه

خداي كيستي؟

پیش نوشت 1: می گویند نخستین پرسش در گور این است: تو بنده کیستی؟

پیش نوشت 2: به عزم زیارت، در مزار شریف به سخی جان رفته بودم. پا برهنه و دعا خوان به دروازه ورودی ساختمان رسیدم. یک پولیس مرد با بی ادبی و توهین مرا از در راند و اجازه ورود نداد ( با وجود اینکه چپن و چادر و .. بر تن و سر داشتم). فکر می کنم انگیزه برخوردش این بود که من با چشمانی دوخته بر زمین راه نمی رفتم و با تضرع از او اجازه ورود به درگاه علی را نگرفتم. دلم از رفتارش بسیار شکست.

خدایا، دروازه های مساجدت را و مدرسه هایت را و حتی زیارت های مقربینت را بر ما بسته اند. در عبادتگاهت ما را راه نمیدهند و در آنجا که از تو سخن گفته میشود ما را خوار می دارند.

خداوندا، "مومنان" به تو، به نام تو، مکتبم را می سوزاند، قلمم را می شکنند، صدایم را ممنوع می سازند، تنم را سنگسار می کنند و روحم رامیخواهند به زنجیر ذلت و ترس زندانی کنند.

خداوندا، در زمینی که تو برای ما آفریده ای، مرا مجال آزاده راه رفتن نمی دهند، ظرفیتی را که در وجود من هدیه توست، خوار می شمارند، زیبایی ام را که آفریده توست، مشموم و نجس می شمارند.

خدایا، مردانت، مجال نفس کشیدن از من گرفته اند. میخواهند مرا در چهار دیواری شهوت خود اسیر و از تو و مهر و آزاده گی هر چه دورتر کنند. میخواهند چشم عقلم را کور و گوش دلم را کر کنند.

خدایا، مرا هر روز بیشتر به بند می کشند. مرا سنگسار می کنند. ختنه می کنند. می فروشند. می بندند. می زنند. می آزارند. خوار می دارند. حقیر می کنند. و هر بار، آیین تو را بهانه می سازند.

خداوندا، خود مرا آزاده، زیبا، آفرینشگر، متفکر، عارف و مسئول آفریده ای. پس چرا می گذاری مرا در بند کنند، زیبایی ام را معامله کنند، اندامم را مسخ، آفرینشگریم را پاس ندارند و عقلم را در بند کشند؟ وقتی خود شور ایمان و توان جستجوی خود را در وجودم گذاشته ای چرا می گذاری دیگران وقت و حدود و محل عبادت مرا برایم تعریف کنند؟ چرا درب های خانه ها و عبادتگاه های تو بر من بسته است؟ وقتی مسئولیت انسان بودن را بر دوش من هم گذاشته ای، چرا "مومنان" به تو با من به مثابه موجودی غیر مسئول، وابسته و بی خرد برخورد می کنند؟

خدایا، خداوند من هم باش. خداوند زن هم باش. بگذار زنان سرزمینم در آزاده گی ببالند و ظرفیتی را که تو در وجودشان گذاشته ای شکوفا کنند. کمک کن ما هم سهمی در تعریف آیین تو داشته باشیم. بگذار ما معبد هایت را و مدرسه هایت را با هوش و خرد و اخلاص خود مزین کنیم.

خدای ما هم باش.

۱۳۸۹ مرداد ۳۰, شنبه

گاهي

گاهی انسان از به جان رسیده گی می نویسد. از کارد به استخوان رسیده گی می نویسد. این یک نوشته کارد به استخوان رسیده است. نوشته ای که شاید معیارهای انصاف و عشق را رعایت نمی کند. نوشته ای از روی خشم.. از روی تهوع. شاید هم اندکی از روی یک تکبر.. " جمله خشم از کبر خیزد، از تکبر پاک شو"

از هیچ چیزی در کابل خوشم نمی آید... یا حداقل از خیلی چیزها.. بیزارم از این لاقیدی کامل به هر نوع دغدغه اخلاقی که در خیلی از زنده گی های اینجا می بینم، از جوانان متکبر و از خود راضی که خبری از فروتنی ندارند، از زنده گی های متجمل بی روح، از روزمره گی، از این حرص عمیق که از چشمان مردان زبانه می کشد، از این خشم نفرت آلود زنان، از این زنده گی سریع بدون تفکر، بدون غزل، از ریا، خود شیفته گی، فساد... بیزارم از کینه توزی ها، رقابت ها، دام پهن کردن ها... خسته ام از روابط نا روشن، آلوده و قلابی، از سبکسری، از سهل انگاری... دلم را می شکند این بی تفاوتی کامل به همه چیز، این نسبی گرایی، این همه ترسویی...

بیزارم از خودم وقتی که در کابلم.. چنین بی برنامه، بی هدف، نا سودمند، نا روشن، خشمگین... چنین بیهوده، ناتوان، بی صدا...

"قایقی باید ساخت"؟

.....

۱۳۸۹ مرداد ۲۶, سه‌شنبه

...

برگشته ام.. و در کابل خلایی است که رفتن نا بهنگام جاوید به جا گذاشته است.... و اندوهی آرام و سنگین.. و انبوه کارهای نکرده.. و حرف هایی که میخواهم بگویم و این ناتوانی عجیب در نوشتن...
سفر پر و طولانی بود. در بدخشان به مهمان بودن و میزبانی کردن اندیشیدم. در مورد بارداری و زایمان خواندم، نوشتم، مصاحبه کردم. روزها را در شفاخانه گذراندم. برای نخستین بار شاهد یک زایمان بودم.. درد بی نظیر و بیچاره کننده زن نزدیک بود مرا به گریه بیاندازد و شادمانی در آغوش گرفتن یک نوزاد..یک انسان کوچک کامل، اشک هایم را...
در تخار به عروسی یکی از آشنایانم رفتم.. به زن بودن در این مملکت اندیشیدم. به آرایش.. به حرکات ساده، شرمگین و متردد رقص زنانه، به ترک خانواده اندیشیدم و در خانه دیگری مسکن گزیدن...
در جوزجان برای پدر کمپاین کردم. به جلسات مختلف رفتم. با زنان و دختران جوان حرف زدم. بیمناک شدم. غمگین شدم. امیدوار شدم.

برگشته ام... و میخواهم "بند کفش.. به انگشت نرم فراغت" بگشایم و یک همصحبتم آرزوست که کمکم کند کم کم این سفر را بیرون بریزم، ببینم، بفهم.

۱۳۸۹ تیر ۲۸, دوشنبه

مهماننوازی- مهربانی- ملاطفت

در فیض آباد بدخشانم. آرامش بخش است دور از کابل و غوغایش بودن... خوب است بودن در محیطی که هنوز ساده زیستی مروج است. می بینم. مینویسم. می پرسم. می آموزم. از شاعرانه گی این فضا خوشم می آید و متحیرم.
دسترسی به انترنیت بسیار محدود است. چند هفته بعد که کابل برگشتم خواهم نوشت.

۱۳۸۹ تیر ۲۳, چهارشنبه

مکث

زنده گی ما این روزها یک مکث بزرگ و سنگین است...
و پرده های متوالی ظلمت، ابهام و پرسش ها که شما را از ما جدا می کند..
پرده های تاریک...
و با این مکث، هوا، صدا، نور، مزه، تابستان، رنگ باخته اند..
و خانه رنگ باخته است..
و ما منتظریم. بی قراریم. ناتوانیم..
و دستان ناتوان ما دیوار های این مکث نامیمون را تیله می کنند.. اسارت ما را در این مکث...
و هر لحظه امید.. و نا امیدی... و امید...
گروهی سرگشته در چهار دیوار یک مکث عجیب و تراژیک...
و ما شاید برای نخستین بار سنگینی مکث را روی شانه هایمان حس می کنیم و آرزو می کنیم جویبار زمان جاری شود..
و یوسف گم گشته...برگردد.