به دلیل بارش برف، برنامه امروز تغییر کرد و بعد از ظهر، به جای بحث، قرار شد وقت آزاد داشته باشیم. از این که این کشور (بریتانیا) اینقدر کم برای مقابله با برف آماده گی دارد، متعجب شدم. در ماساچوست، بارش بسیار سنگین تر برف هم نمیتوانست برنامه را لغو و رفت و آمد را مختل کند.
همین که خبر لغو بحث بعد از ظهر را شنیدیم، من و ماشا، خسته از یک هفته بحث و گفتگو و شب نشینی های فلسفی طولانی، به اتاقمان برگشتیم و سقوط کردیم و برای دو و نیم ساعت خوابیدیم. ماشا هنوز خوابیده و من تازه بیدار شده ام. بعد از نیم ساعتی او را بیدار خواهم کرد و برای شام رسمی امشب که آخرین شام رسمی هفته و برنامه است آماده خواهیم شد. لباس سیاه رسمی میپوشم و شالی با رنگی روشن نوازشگر روی شانه هایم می اندازم. گوشواره ها و گردنبند... کفش های پاشنه بلندی که به شدت پاهایم را خواهم آزرد ولی تسلایم این است که امروز بار آخرست...بعد هم به محفل شامی با سرمایداران و سیاستمداران برجسته بریتانیا میروم و اکثریت حضار لرد ها، سرها و بارونس های خواهند بود که شرکت در چنین شام هایی کار تقریبا هر روزه شان است.. باید جذاب، مودب، حاضر جواب و با هوش جلوه کنم، همه شوخی ها را بدانم و به آنها پاسخ مناسب بدهم و امر معمولا ساده و طبیعی غذا خوردن را مراسمی پیچیده و باشکوه تلقی کنم که در آن از من توقع میرود بازیگری ماهر باشم.. قاشق ها و کاردها و چنگال های بی شمار، آداب مرتبط به دستمال و پیاله و ... میترساندم، اما نه به اندازه سابق .. چون در این یک هفته چند باری این مراسم را موفقانه پشت سر گذاشته ایم..
این یک هفته اخیر ( از شنبه تا بحال) از عجیب ترین و تکرار ناشدنی ترین هفته های زنده گی من بوده است..حس می کنم در دنیایی بسیار غیر واقعی و بریده از بقیه زنده گی ام، آورده شده ام.. در هوتلی که تا همین چند سال قبل قصر و ملک شخصی یکی از ثروتمندان کشور بود، زنده گی می کنم. اتاقی که به من و هم اتاقی و دوستم ماشا اختصاص یافته دو طبقه و بزرگ است، با آینه های تقریبا عتیقه، پرده های بلند گرانقیمت، بستری بسیار مجلل و.... اطراف محل اقامت ما چمن های بزرگ و گسترده است و دورتر محل اقامت اسب ها..
در این یک هفته باید هر روز به شکل مشخصی (نیمه رسمی) لباس بپوشیم. هر صبح زود بیدار میشویم و صبحانه ای مفصل و رسمی. بعد چهار ساعت نزدیک خوانی و کالبد شکافی متون کلاسیک فلسفی غربی از نوشته های ارسطو تا ایزایا برلین در گروه های کوچک هشت نفره... دو نفر استادان دانشگاه کمبریج که تخصصشان در این گونه متون است گرداننده این جلسات خوانش و بحث اند. هر بعد از ظهر هم در دو جلسه جداگانه، دو تن از متخصصان شناخته شده و نخبه مسایل مختلف مربوط به جهان امروز (تروریسم، حقوق بشر و...) برای ما سخنرانی می کنند. شام ها هم مجالی است برای گفتگوی دوباره در مورد این مسایل و مسایل "مهم و عمده" دیگر...
شاید برای بعضی ها این تجسمی از یک زنده گی ایده آل باشد.. سالها قبل برای من چنین بود. بحث در مورد مسایل فلسفی با برخی از باهوش ترین دانشجویان آکسفورد که هر کدام از کشوری دیگر آمده اند و صرف شام های رسمی با حضور زنان ومردان قدرتمند و پرنفوذ که یک عمر در دولتداری و تاثیر گذاری تجربه دارند... اما حالا بعد از یک هفته، من فقط میخواهم به دنیایی ساده تر، واقعی تر، بی تکلف تر و خوشبین تر برگردم.. به دنیایی که در آن جسم من جایگاه خودش را دارد ( و وسیله ای برای حمل مغزم نیست)، که ارزش من با فصاحتم در بحث ها قضاوت نمیشود و به دنیایی که جایی برای بی نظمی، دیوانه گی و بی قیدی دارد..
در این هفته که از دید من به لحاظی تلاشی بود برای "عقلانی ساختن" ما (گروه دانشجویان) و برای عادت دادن ما به پنهان کردن و جدا کردن عواطف از سیاست و گفتگو و برای شکستن بعضی از دگم ها در ذهن و درون ما، من رنج بردم، خشمگین شدم، آموختم، لذت بردم و حتی گاهی لحظاتی شادمانی عمیق و حس سازگاری را تجربه کردم. یاد گرفتم برای عقاید خودم حتی با استادان کمبریج بجنگم و ناراحتی خود را صریح و بی پرده در مورد برخی از اساسی ترین نظریات فلسفه سیاسی غرب بیان کنم.. مهمتر از همه :) یاد گرفتم چطور از هر مجالی برای شیطنت استفاده کنم و در برابر مقررات و سلسله مراتب، شورش کنم... و این شورش های کوتاه و کم اهمیت بود که هر روزبه من کمک می کرد خودم باشم و به تصویری رنگ باخته از خودم مبدل نشوم که سعی می کند در قالب توقعات "از ما بهتران" بگنجد..
در تمام مدتی که اینجا بودم به دوستانی فکر کردم که از چنین برنامه ای لذت می بردند و یا بودنشان در چنین برنامه ای با من، برای من لذتبخش میبود... سخت آرزو می کنم که حداقل یکی از دوستان نزدیکم در کابل، این برنامه را تجربه کند تا به من کمک کند در مورد این برنامه بیاندیشم و بیشتر از تاثیرش بر خود آشنا شوم... من همیشه در گفتگوست که چیزهای تازه ای می آموزم... آرزو می کنم یکی می بود که با هم در مورد این برنامه حرف می زدیم... هنوز گیجم و سرشار..
برنامه دو روز دیگر هم دوام دارد اما بی شام های رسمی :) بعد به اکسفورد بر میگردم و یک روز بعدش به کابل.. اگر خدا بخواهد
شهرزاد
همین که خبر لغو بحث بعد از ظهر را شنیدیم، من و ماشا، خسته از یک هفته بحث و گفتگو و شب نشینی های فلسفی طولانی، به اتاقمان برگشتیم و سقوط کردیم و برای دو و نیم ساعت خوابیدیم. ماشا هنوز خوابیده و من تازه بیدار شده ام. بعد از نیم ساعتی او را بیدار خواهم کرد و برای شام رسمی امشب که آخرین شام رسمی هفته و برنامه است آماده خواهیم شد. لباس سیاه رسمی میپوشم و شالی با رنگی روشن نوازشگر روی شانه هایم می اندازم. گوشواره ها و گردنبند... کفش های پاشنه بلندی که به شدت پاهایم را خواهم آزرد ولی تسلایم این است که امروز بار آخرست...بعد هم به محفل شامی با سرمایداران و سیاستمداران برجسته بریتانیا میروم و اکثریت حضار لرد ها، سرها و بارونس های خواهند بود که شرکت در چنین شام هایی کار تقریبا هر روزه شان است.. باید جذاب، مودب، حاضر جواب و با هوش جلوه کنم، همه شوخی ها را بدانم و به آنها پاسخ مناسب بدهم و امر معمولا ساده و طبیعی غذا خوردن را مراسمی پیچیده و باشکوه تلقی کنم که در آن از من توقع میرود بازیگری ماهر باشم.. قاشق ها و کاردها و چنگال های بی شمار، آداب مرتبط به دستمال و پیاله و ... میترساندم، اما نه به اندازه سابق .. چون در این یک هفته چند باری این مراسم را موفقانه پشت سر گذاشته ایم..
این یک هفته اخیر ( از شنبه تا بحال) از عجیب ترین و تکرار ناشدنی ترین هفته های زنده گی من بوده است..حس می کنم در دنیایی بسیار غیر واقعی و بریده از بقیه زنده گی ام، آورده شده ام.. در هوتلی که تا همین چند سال قبل قصر و ملک شخصی یکی از ثروتمندان کشور بود، زنده گی می کنم. اتاقی که به من و هم اتاقی و دوستم ماشا اختصاص یافته دو طبقه و بزرگ است، با آینه های تقریبا عتیقه، پرده های بلند گرانقیمت، بستری بسیار مجلل و.... اطراف محل اقامت ما چمن های بزرگ و گسترده است و دورتر محل اقامت اسب ها..
در این یک هفته باید هر روز به شکل مشخصی (نیمه رسمی) لباس بپوشیم. هر صبح زود بیدار میشویم و صبحانه ای مفصل و رسمی. بعد چهار ساعت نزدیک خوانی و کالبد شکافی متون کلاسیک فلسفی غربی از نوشته های ارسطو تا ایزایا برلین در گروه های کوچک هشت نفره... دو نفر استادان دانشگاه کمبریج که تخصصشان در این گونه متون است گرداننده این جلسات خوانش و بحث اند. هر بعد از ظهر هم در دو جلسه جداگانه، دو تن از متخصصان شناخته شده و نخبه مسایل مختلف مربوط به جهان امروز (تروریسم، حقوق بشر و...) برای ما سخنرانی می کنند. شام ها هم مجالی است برای گفتگوی دوباره در مورد این مسایل و مسایل "مهم و عمده" دیگر...
شاید برای بعضی ها این تجسمی از یک زنده گی ایده آل باشد.. سالها قبل برای من چنین بود. بحث در مورد مسایل فلسفی با برخی از باهوش ترین دانشجویان آکسفورد که هر کدام از کشوری دیگر آمده اند و صرف شام های رسمی با حضور زنان ومردان قدرتمند و پرنفوذ که یک عمر در دولتداری و تاثیر گذاری تجربه دارند... اما حالا بعد از یک هفته، من فقط میخواهم به دنیایی ساده تر، واقعی تر، بی تکلف تر و خوشبین تر برگردم.. به دنیایی که در آن جسم من جایگاه خودش را دارد ( و وسیله ای برای حمل مغزم نیست)، که ارزش من با فصاحتم در بحث ها قضاوت نمیشود و به دنیایی که جایی برای بی نظمی، دیوانه گی و بی قیدی دارد..
در این هفته که از دید من به لحاظی تلاشی بود برای "عقلانی ساختن" ما (گروه دانشجویان) و برای عادت دادن ما به پنهان کردن و جدا کردن عواطف از سیاست و گفتگو و برای شکستن بعضی از دگم ها در ذهن و درون ما، من رنج بردم، خشمگین شدم، آموختم، لذت بردم و حتی گاهی لحظاتی شادمانی عمیق و حس سازگاری را تجربه کردم. یاد گرفتم برای عقاید خودم حتی با استادان کمبریج بجنگم و ناراحتی خود را صریح و بی پرده در مورد برخی از اساسی ترین نظریات فلسفه سیاسی غرب بیان کنم.. مهمتر از همه :) یاد گرفتم چطور از هر مجالی برای شیطنت استفاده کنم و در برابر مقررات و سلسله مراتب، شورش کنم... و این شورش های کوتاه و کم اهمیت بود که هر روزبه من کمک می کرد خودم باشم و به تصویری رنگ باخته از خودم مبدل نشوم که سعی می کند در قالب توقعات "از ما بهتران" بگنجد..
در تمام مدتی که اینجا بودم به دوستانی فکر کردم که از چنین برنامه ای لذت می بردند و یا بودنشان در چنین برنامه ای با من، برای من لذتبخش میبود... سخت آرزو می کنم که حداقل یکی از دوستان نزدیکم در کابل، این برنامه را تجربه کند تا به من کمک کند در مورد این برنامه بیاندیشم و بیشتر از تاثیرش بر خود آشنا شوم... من همیشه در گفتگوست که چیزهای تازه ای می آموزم... آرزو می کنم یکی می بود که با هم در مورد این برنامه حرف می زدیم... هنوز گیجم و سرشار..
برنامه دو روز دیگر هم دوام دارد اما بی شام های رسمی :) بعد به اکسفورد بر میگردم و یک روز بعدش به کابل.. اگر خدا بخواهد
شهرزاد
۵ نظر:
با سلام و احترام به دوستان عزیز. شماره سوم نشریه دانشجویی پونه (هندوستان) متعلق به دانشجویان مقیم این شهر به نشر رسید. ما مطالب این شماره را روی وبلاک پونه به آدرس www.punestudents.blogfa.com گذاشته ایم و منتظر نظرات شمادوستان عزیز استیم.
salam sharzad. khobi. neveshtetan ra khandam. mohem in ast ke minevisi. khob va khosh bashid. nader
سلام و مراتب احترام !
بايد بگويم خيلي خوشحالم از اينكه با ادرس وبلاگ تان آشنا شدم مطمئينم سعي ميكنم وقت پيدا كنم و از نوشته هاي تان فيض ببرم و در ضمن پيرامون اين سوال " انسان چگونه يك موجود است ؟ " نتوانستم به يك پاسخ مقنع دست پيدا كنم ، بنا براين خواستم اين سوال را با شما در ميان بگذارم و درجستجوي تعريف شما از انسان بپردازم تا شايد به يك نتيجه اي برسم ، آيا ميتوانيد نظر تان را از ما دريغ نفرماييد ؟ اگر وقت داشتيد اين منت را بگذاريد و ما را از نظر ارزشمند تان محروم نسازيد . بااحترام
www.jamilalipour.blogspot.com
درود بر شهرزاد عزیز،
به خیر بروی به کابل.
شهرزاد جان باعث خوشحالی وافتخارمه که یکی از دوستانم به اون درجه از علم و موقعیت رسیده که شرایطی اینچنینی براش پیش اومده :-* خیلی خیلی زیاد موفق باشی
ارسال یک نظر