۱۳۸۹ اردیبهشت ۹, پنجشنبه

بی تو گل، بهار...سخت می شود..


همه چیز گل کرده.. همه چوب های خشک. درختان تنها. به جز شادی در دل من..
دور از تو این بهار تنهاتر از همه بهارهای غربت است.. سه بهار گذشته در کنار تو کمتر تنها بود خواهر خوانده. 
کاش اینجا میبودی و بهار اکسفورد را با هم تجلیل می کردیم. با دامن های بلند آبی رنگ، دستان حنا کرده، چوری و چای و پیاده روی های طولانی.. کاش میبودی و در این دلتنگی ها سرم تکیه گاه میداشت... 
بدون تو این مسیر بسیار طولانی تر است و بسیار دشوارتر... بی قرار دیدنتم رفیق.
بهار بی تو تاخیر می کند.. بهار دور از تو کمتر رنگ و بو دارد.. 
بهاری باشی گلم. 

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

مضطرب/اضطراب

امتحان. از امتحان متنفرم. امتحان رسم احمقانه ای است.. خسته ام. از ارزش گذاری ها خسته ام. از وزن شدن ها.. 
کامیاب میشوم. ناکام. کامیاب. مطمینا کامیاب. هیچ گاه. نه نمیتوانم. نمیشود. آماده نیستم. می ترسم. 
کاش میشد پنهان شوم. کجا پنهان شوم؟ بروم به یک شهر دیگر. لب دریا. جایی که مرا نمی شناسند. از من توقعی ندارند. به صدای گیتار گوش بدهم. ساعت ها بی دغدغه...
تمرکز کن دختر. اینطور نمیشود. باید با تمام وجود اینجا باشی. 
با تمام وجود نمیخواهم اینجا باشم. لعنت به این....
خشمگینم. این ورق ها را پاره کنم؟ دور می اندازم همه این کتاب ها را بعد از امتحان..
بعد از امتحانات.. بعد از امتحانات.. در کمتر از یک هفته.. آزاد خواهم بود. قدم خواهم زد. زیر آفتاب ساعت ها خواهم خوابید..
خواب.. خواب ندارم. شبانه پهلو به پهلو... خوابم را ربوده است.
آخر چرا به امتحانات اینقدر اهمیت میدهم؟ امتحانات هیچ چیز خوب و مهم در مورد من را نمی آزمایند.. نه مهربانی ام را.. نه اخلاقمندی ام را.. نه تعهدم را... ولی نه.. پشتکارم را می آزمایند.. هوشم را.. آماده گی ام را.. نظم زنده گی ام را.. خدایا!!!!!!!
مهم اینست که من تمام تلاشم را بکنم و من این کار را کرده ام. کرده ام؟ بیش از حد برای چیزهای دیگر وقت نگذاشته ام؟ نه.. پشیمان نیستم. حتی برای یک لحظه. 
خدایم.. خدایم.. سه روز دیگر.. فقط سه روز مانده است. من آماده نیستم. نفسم می گیرد. 
اگر همه چیز یادم برود چی؟ اگر روز امتحان بیمار شوم چی؟ اگر در اطاق امتحانات از خستگی از هوش.... 
نفس بکش دختر. نفس.. تو تنها نیستی. به دیگران فکر کن. همه باید...
نه. نه. به دیگران فکر نکن. خودت را با دیگران مقایسه نکن... اولویت های هر کسی فرق می کند.. تو تنهایی. 
تنها؟ در این روزها؟ کاش میشد به آغوش مادرم پناه ببرم. جداً. جداً.. با وجود بیست و دو سالگی ام. 
این ساعات باقی مانده را چگونه مفید؟ باید کار کنم.. نه استراحت.. نباید بیش از حد خودم را تحت فشار بگذارم.. نه کار کنم.. باید تا آخرین لحظات تلاش کنم بهتر آماده شوم.
باید از این اطاق بیرون شوم.. قدم بزنم... جیغ بزنم. در کجا جیغ بزنم؟
گلویم درد می کند.
باید آرام باشم.
همه چیز می گذرد. باید آرام.. باید چای آرام کننده بنوشم.. چای نعنا یا.. یاسمن. 
خوابم می آید. خسته ام. و جایی برای رفتن نیست. 
هنوز نشسته ای وبلاگ می نویسی؟ برو درس بخوان دختر... 

۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

«شیشه نازک تنهایی من»

پرده های سبز را کنار می زنم. تن شیشه ها گرم است. آفتاب مهربان، سحر خیز و متبسم به استقبالم می آید. 
می نشینم و کار را آغاز می کنم. تمام روز همجوار کمپیوتر و کتابچه ام خواهم بود و پیاله پیاله چای.  ساعات روز زود می گذرند. مقالات و کتاب ها ذهن و گاهی دلم را درگیر می کنند. وقفه نان چاشت و باز کار، کار..  دوره آماده گی برای امتحانات است.
صبحگاهان که یک پیاله، یک قاشق و یک بشقاب بر میدارم میدانم تنهایم. چاشت که زحمت گرم کردن غذا را به خود نمیدهم میدانم تنهایم. در وقفه ها که صدای آواز خواندن خودم را متوجه میشوم میدانم تنهایم. گاهی که روز را با موهای شانه نکرده به شام می رسانم میدانم تنهایم. 
شام که به «تماشای ماه نو» می روم کسی نیست ماه را به رویش ببینم..در میز غذا در کافه عموما در گوشه ای به دور از گروه های پر سروصدا می نشینم. با آرامش به گفتگو ها گوش می دهم، چهره ها را تماشا می کنم. گاهی لبخند می زنم. سر تکان میدهم. بلی و نخیر می گویم. گاهی سررشته گفتگوها را از دست می دهم و در ذهن خود غزل میخوانم، مشاعره می کنم، قصه می گویم.  شعرها، غزل ها و قصه هایی که نمیتوانم به اطرافیانم بگویم، که در ترجمه گم خواهند شد* (گم شده در ترجمه ۲۰۰۳)
گاهی در میانه کتاب خواندن می ایستم، آهنگ شادی را بر می گزینم، آرام می رقصم. گاهی خشمگین می شوم، محکم به میزم می کوبم. گاهی آواز میخوانم. می خندم. گاهی اشک... 
اطاقم پاکیزه است. آرام است.  خلوت است. آرامش بخش است.
به عکس مادر در روی میزم می نگرم، دلتنگ میشوم. پیاده روی میروم و کسی نیست... خبرها را میخوانم و نمیدانم به چه کسی درد دل کنم. نگرانی های خود را کجا بریزم که آرام بگیرم؟
تنهایی ام تلخ و شیرین است و بسیار شکستنی.  کم کم با تنهایی ام دوست میشوم. با هم رمان های مورد علاقه ام را بلند میخوانیم،  کف اتاق دراز می کشیم، مشت مشت برنج میخوریم، کفش ها را گوشه اتاق پرتاب می کنیم، فیلم می بینیم و گاهی با هم دلتنگ می شویم.

گاهی می ترسم بسیار به این حال عادت کنم.. و بعد سخت باشد دوباره با دیگران در آمیختن... اما میدانم که شاید برای مدتها این آخرین دوره های تنهایی ام باشد.. دوباره صنف ها شروع خواهند شد. بعد کابل خواهم رفت و بلاخره برای مدتی با عزیزانم خواهم بود. با دیگران بودن را، بسیار دوست دارم. اما قدر این روزهای تنها و آرام را هم میدانم.. این تنهایی را پاس خواهم داشت.. زیبا خواهم کرد. 

۱۳۸۹ فروردین ۲۶, پنجشنبه

روز به روز...

بعد از مدتها به قرائت سوره «الرحمان» گوش میدهم.. بعد از مدت های طولانی.. بسیار طولانی.  میخواهم بیهوده گی روزم را جبران کنم؟ میخواهم به توسل به دعا فردا را بهتر بسازم؟ میخواهم پایان یک روز نازیبا- زیبا باشد؟
نمیدانم از اینکه تمام تلاشم روز به روز زیستن شده بسیار خوشحال باشم یا به شدت غمگین و نگران. بزرگترین هدف این روزهایم این شده که هر روز را، که به برکت رخصتی صنف ها کاملا خالی است- خوب برنامه ریزی کنم. که هر روز را مفید و زیبا زنده گی کنم. که هر صبح وقتی بیدار می شوم طوری برنامه ریزی کنم که هم بتوانم برای امتحانات آماده شوم و هم خیرم به دیگری/دیگران برسد و هم لذت ببرم.. و چقدر احساس ناتوانی می کنم گاهی در زیبا ساختن حتی همین یک روز.. یک روزی که در برابرم است. و چقدر از روزم را یاد گذشته و یا هیجان آینده می بلعد... و چقدر دلتنگی و گاهی تنهایی روزهایم را پاره پاره می کند.. و من می مانم با یک روز ناکامل که باید مفید و زیبایش کنم.. با یک نیمه روز.. و چقدر این تجربه مرا خجلت زده می کند و چقدر گاهی ضرور است انسان به یاد بیاورد بسیار توانا نیست... که حتی یک روز را.. 
و در این نیمه روزها- تلاش می کنم ذهنم را و بدنم را همنشین و درگیر زیبایی و پاکیزه گی کنم.. شاید به این دلیل که بلاخره فهمیده ام چقدر در برابر منفی بافی ضعیفم و در برابر زشتی و نا امیدی و بدبینی... که چقدر زود می گذارم ذهن و قلبم را درگیر خود کنند.. که چقدر تاثیر پذیرم از هوا وگفتگو های طولانی و وبلاگ ها و رنگ پرده های اطاقم.. که دیدن یک فیلم بیهوده و بد ساخته شده میتواند سه روز به من حس بیهوده گی بدهد.. که اجتناب مداوم از درد و رنج و گفتگوهای دشوار میتواند تنبل و کرختم کند.. کرخت..بی حس.. مثل یک جسد متحرک در یک کتابخانه جولازده  قدیمی.... که شعر خوب خواندن،  داستان خوب خواندن،  به خصوص زنده گی نامه خوب خواندن میتواند برخوردهایم روزمره ام را تلطیف کند،  معنادار کند،  زیبایی بخش کند.. و چقدر این چیزهای کوچک مهم اند.. این که یکی با آشپز مهربان باشد،  قدرت تحلیل خبرها را داشته باشد،  ذهنش را بروی زیبایی باز بگذارد،  ساعاتش را به هدر ندهد و بعد پشیمانی نخورد و دوباره برای فراموش کردن پشیمانی... 
شاید این دوره های طولانی تاریکی- دوره های طولانی زندان- بخشی از زنده گی است... این دوره هایی که نمیتوانی دورنما را تصور کنی- نمیتوانی برنامه بریزی- نمیتوانی مفید باشی.. و باید چیزی را به پایان برسانی.. مثل یک کوره راه طولانی خسته کننده را که هیچ درختی ندارد... و بزرگترین چالش این است که هر قدم را آبرومندانه بگذاری و تلاش کنی زیبا بسازی- بدون اینکه نقطه پایان را بدانی.. بدون اینکه بدانی هیچ پایانی است... بدون اینکه منزلی داشته باشی... 
و شاید اگر روز به روز بیشتر و بیشتر به خوبی- به مهربانی- به خلاقیت- به زیبایی بیاندیشی و با خوبی- با مهر- با اراده عمل کنی.. بلاخره راهت را بیابی... بلاخره این کوره راه به پایان برسد... یا شاید کوره راه تمام زنده گی است... برای حالا تو فقط به امروز فکر کن. 

۱۳۸۹ فروردین ۲۰, جمعه

اگر تو آزاد بودی.. اگر من پرنده بودم

اگر تو آزاد میبودی، آسان بود گوشی را برداشتن و تو  را فراخواندن که: «پلک ها را بتکان، کفش به پا کن و بیا» و با هم به سفر بدخشان و بامیان و قندهار رفتن. و بخارا و خجند و تاشکند را با هم کشف کردن. در استانبول و قاهره دیوانه وار چرخیدن. میدانم که اگر تو آزاد بودی ویزا آسانتر می شد. سفر ارزان میشد. سر پناه می یافتیم. در پارک میخوابیدیم. اگر تو آزاد بودی هر چند هنوز دشوار ولی ممکن بود رویاهای شخصی ما را رویاهای مشترک کردن.  در قریه ای دوردست مکتب ساختن. روی اسب خوابیدن. سختی جنگ و فقر را تحمل کردن. رویاهای کوچک بچگانه را بر آورده کردن: کاغذ پران بازی در آسمایی. جواری خوردن در باغ بالا. غزل خواندن در بخارا. سینما رفتن در تهران. تجربه باران در بهار شیراز. 
اگر من پرنده بودم* ممکن بودم دل کندن. در کنار تو اقامت گزیدن. زنده گی را در جای دیگری دوباره از سر ساختن. زیبایی یک گوشه دیگر دنیا را کشف کردن. به آن دل بستن. در آنجا خدمت کردن. در آنجا طایفه و قوم و قبیله یافتن. بهانه ای برای یک زنده گی زیبا یافتن.  در کنار تو شادمان زیستن و تو را شادمان تر کردن. 
زنده گی اما همیشه طور دیگری قلم می زند. تو آزاد نیستی و نمیتوانی از همه وابستگی های ضروری زنده گی ات جدا شوی. اگر کفش به پا کنی هم دل به دنبال می گذاری و برای من همراهی با کسی که نیمه دل است نه دلپذیر است و نه ممکن. 
من هم پرنده نیستم. کوهم. درختم. ریشه هایم را در خانه مانده ام. نیمه دلم را در آنجا مانده ام. سفرهایم همیشه برای این دلپذیر اند که میدانم همیشگی نیستند. میل و یا توان دوباره آغاز کردن ندارم. باید برگردم و بر می گردم. 
و اینگونه است که میدانم نباید به همدیگر مهر بورزیم و درس تلخ زنده گی را می آموزم که عشق همیشه مشروط است
-----
* اشاره به شعر زیبای قنبر علی تابش: آدمی پرنده نیست- تا به هر کران که پر کشد برای او وطن شود..

۱۳۸۹ فروردین ۱۶, دوشنبه

مهر

دلم میشود جهان را در آغوش بگیرم و آنقدر مهر آلود و مستمر تکان بدهم تا همه دردهایش را در آغوشم به باد بسپارد. 
کاش بدنم آنقدر بزرگ میبود که گاه گاهی میتوانستم روی زمین دراز بکشم و همه سطحش را از ویرانی- ماین- ضربه محافظت کنم. 
کاش نورجهان اینجا میبود و من آنقدر میخنداندمش که روی زمین می لولید. 
کاش رویا اینجا میبود و من در چایش عسل میریختم و موهایش را نوازش می کردم و برای کودک در راهش شعرهای کودکانه میخواندم. 
کاش میتوانستم به همه آنهایی که دوست دارم دسته های گل سرخ تازه بفرستم به کابل- به امریکا- به لندن- به اطریش- به آقچه- به آلمان- به بلجیم- به سویدن- به پاکستان- به هند- به هلمند- به استرالیا-به کابل... و باز کابل که گیرنده بیشترین گل های من خواهد بود. 
کاش میتوانستم کنار زبیده بنشینم و برایش شعر حافظ بخوانم حتی اگر او توجه نکند. 
کاش میتوانستم شبانه به خانه همه دوستان ایرانی ام سر بزنم و پنهانی امید را به پنجره شان بیاویزم- لبخند را روی لبهایشان بکارم و  پیروزی را برایشان پیش بینی کنم. 
کاش پزشک میبودم و مداوا مداوا.. شفا میدادم. کاش ملا، کشیش، چشمه، چاه میبودم که مردم دردهایش را به من می گفتند. 
کاش کنارم می نشستی و به من قصه می کردی.. گپ می زدی. اختلاط می کردی. اندوهت را بیرون می ریختی. آن چشم های زیبای سیاهت را- می گذاشتی تماشا کنم.. 
کاش میشد آن دخترک ترسیده در هلمند را در آغوش بگیرم. موهایش را چوتی کنم. برایش چوری بخرم. نان بپزم. با او گدی بازی کنم.
کاش میشد به همه پسرهای نوجوان تنها، نامه های عاشقانه صادق نوشت. 
کاش میشد به همه دختران قشنگ بی خبر از زیبایی خود ایینه های جادویی هدیه داد. 
کاش میشد ملکه ای مقتدر و جادوگر بود و همه سربازان را جادو کرد تا تفنگ ها را نفرین کنند، به دریا بریزند. 
کاش میشد گاهی جهان را در آغوش گرفت. محکم. جهان را آرام کرد آهسته آهسته.

۱۳۸۹ فروردین ۱۲, پنجشنبه

صدا

صدا ز کالبد تن بدر کشید مرا- صدا به شکل کسی شد به بر کشید مرا  
شعر از سید رضا محمدی

به آزاده بهارزده 
-سلام
صدای زن کنجکاو  و شگفت زده بود، صدای مرد محتاط و متردد.  آرام آرام صدای مرد مشتاق و مشتاق تر شد.  دختر حس کرد صدای مرد خاصیت عسل دارد شیرین و وسوسه گر... کمی محتاج، کمی دلتنگ. صدای مرد روی گردنش راه می رفت و پوست دختر را قلقلک می داد. صدا میخواست دختر را در آغوش بگیرد، سر روی شانه اش بگذارد، موهایش را به هم بریزد. صدا میخواست خنده دختر را تماشا کند.  دختر صدایش را کمی بلند برد، کمی محکم کرد. صدای دختر مهربان ولی قاطع بود. صدای دختر مرد را آرام آرام تیله کرد، به دور راند. صدای مرد شکسته بود. میخواست اصرار کند اما میترسید بیشتر برماند صدای دختر را. می ترسید از دست بدهد این صدای مهربان و مودب را. می ترسید دوباره هرگز نشنودش.  صدای مرد به مشکل خودش را بلند تر برد. شکستگی اش را پنهان کرد. «نه» دختر را بی شکایت پذیرفت و رنجشش را پنهان کرد. صدای مرد با امیدواری «به امید دیدار» گفت.. صدای مرد می خواست بگوید: دلتنگت هستم. میخواست بگوید: دوستت دارم و میدانی حیف است جدا باشیم. میخواست بگوید: هر چه تو بخواهی اما بگذار ببینمت.  اما نگفت.. ترسید پاسخش فریاد باشد. نه باشد. رنجش باشد. صدای دختر همچنان قاطع و محکم خدا حافظ گفت .
وقتی دیگر صدای همدیگر را نمی شنیدند آهی از سر یاس از دل مرد بر آمد و آهی از سر آرامش و احساس قدرت از گلوی زن.  زن حس کرد تصمیم درستی گرفته است برای هردویشان.
.....
مدتی از این مکالمه گذشته بود و برای دختر آن گفتگوی تیلیفونی دیگر خاطره ی کمرنگی بیش نبود.. در یک بعد از ظهر آرام بهاری دختر به شدت احساس دچاری کرد.. مدتی بود که این گونه شده بود. دختر بهارزده گی را مقصر میدانست و فکر می کرد زود گذر است  اما بی قراری هر روز بیشتر می شد.  دختر صبح ها با غزل های عاشقانه در ذهنش بیدار می شد- مدتها به یک عکس قدیمی خیره می شد- در میانه خنده  چشمانش اشک آلود میشد. حجم تنهایی اش هر روز بزرگ تر به نظر می رسید. دختر دلش دوباره هوای محبوب  دوران نوجوانی اش را کرده بود- محبوبی که هیچ وقت به مهر او پی نبرده بود. محبوب همیشه دور و همیشه غایب که حالا دوباره در زنده گیش پیدا شده بود. دختر در همه آن سالهای دور دلش به گاه گاه شنیدن صدای او خوش بود. صدایی که از منظر دختر میتوانست آرامش بخش ترین لالایی دنیا را بخواند. صدایی که در حلاوتش دختر را غرق می کرد. صدایی که انبوه خاطره را زنده می کرد. صدایی که بوی یاسمن داشت و نرمی و تازه گی باران.  صدای آشنا، گاهی نوازشگر و همیشه شیرین او. 
دختر در اطاق چرخید.   نزدیک تیلیفون رفت. با خودش پرخاش کرد. کتاب خواند. دوباره گوشی موبایلش را برداشت و بعد به زمین گذاشت. چای نوشید. آشپزخانه رفت. دوستش را در آغوش گرفت. خندید. تظاهر کرد. بلاخره زنگ زد.
و صدای دختر متردد، محتاج و مشتاق بود. صدای او دور و رسمی.  شیرین صدایش را اندوه و بی تفاوتی پنهان کرده بود. دختر به بهانه ای زود خدا حافظی کرد تا او میل دختر را برای دیدن او، در آغوش فشردن او از صدای دختر نخواند. دختر رنجیده کنار پنجره نشست و به یاد مکالمه چند ماه پیشش با مرد افتاد. دختر دلش برای مرد سوخت و برای خودش و برای  مثلث، دایره، مستطیل های این زنده گی پیچیده و سر درگم. دختر آرزو کرد دلش برای مدتی بمیرد و بعد دوباره تازه و جوان، بی هیچ خاطره ای از صدای او دوباره بروید. دختر خیالپرداز- دختر دچار- دختر آرزوهای دشوار...