۱۳۹۱ اردیبهشت ۹, شنبه

لحظات

روی حویلی. شمالک. چای سبز. رو به آسمان. و بعد سبزی. سبز، سبزتر از همیشه. روشن تر از همیشه. دل من آرام. لبریز خاطرات شیرین.  بهار. 
.....
آفتابی بود. هوا ملایم. اوایل بهار. مردم به جاده ها ریخته بودند. شهر زنده و پر جنب و جوش. میخواستیم از سرک بگذریم. من میخواستم منتظر چراغ بمانم. او میخواست بگذرد. گفت بگذریم؟ دستم را گرفت. از میان موترها دویدیم. وقتی به آن سوی سرک رسیدیم، باران گرفت. باران شدید. در گوشه ای نشستیم. چتری را باز کرد. کنارم نشست. چتری را آورد بالای سر من. خودش تر میشد. من نزدیک تر نشستم. هر دو خندیدیم. با هم. همان لحظه حس کردم خوشحالم. حس کردم این لحظه گرانبهاست.  حس کردم این لحظه، سالها در خاطره ام خواهد درخشید.
....
شب بود. شروع تابستان. ماه در آسمان شناور. قصر پشت سرمان. دریاچه و چمن روبرو. صدای خنده از دور می آمد. من کمی خنک خورده بودم. شانه هایم می لرزید. اما خنکی، خوشایند بود. او ایستاده بود. زیر نور ماه. قد بلند، استوار، خوشپوش و شیرین، و مهربان، و محجوب. حرف های بی ربط می زدیم. میدانستیم بی ربط است. میدانستیم از گفتن آنچه  میخواهیم بگوییم می ترسیم. هر دو. برای لحظاتی سکوت کردیم. من نزدیک دریاچه رفتم. سایه ای از روی ماه گذشت. من آه کشیدم. برگشتم به او نگاه کنم. دیدم مرا می پایید. با مهر. با نگرانی. لبخند زدم: برویم؟ چند دقیقه بعد به قلب محفل برگشته بودیم، به موسیقی، گفتگو و خنده های بلند. بخشی از من آنجا، کنار آن دریچه ماند. با بخشی از او. مشغول گفتگو. و همان لحظه حس کردم که باری حکایت این لحظه جادویی را سالها بعد به کودکانم خواهم گفت.
....
روبرویش نشسته بودم و حریصانه، غذا را می بلعیدم. بعد از چند دقیقه، دیدم مرا می پاید. از وحشی گری خود معذرت خواستم. لبخند زد و چیزی نگفت. شالی را روی چمن انداخته بود تا نمناکی سبزه، آزارم ندهد. بشقاب و قاشق و پنجه آورده بود. چای سبز ریخته بود. بعد روبرویم نشسته و تماشایم می کرد. کیک شکلاتی آورد. داستان کیک را برایم گفت. هدیه بود. وادارم کرد کیک بخورم. گل هایی را که از چمن چیده بود، به من داد. بدرقه ام کرد تا درب ساختمانم. لبخند زد و رفت و بخشی از دل من، همان لحظه با او رفت. با او ماند.
.....
امتحان داشتیم. با هم درس میخواندیم. در کتابخانه. بعد پیاده برگشتیم چون من بایسکل رانی یاد نداشتم. او بایسکل خود را در کنار خود راه می برد و با من حرف می زد. زمستان بود. سرد و مرطوب. هوا تاریک.  وقتی رسیدیم کافه بسته بود. هر دو گرسنه و خسته بودیم. میخواستم بروم و بخوابم. گفت: نان را، مهمان من باش. شنیده بودم  آشپزی دوست ندارد. اصرار کرد. برایم چای تیار کرد. با عسل. بعد پاستا پخت. با گوشت قاق مخصوصی که از پاریس آمده بود، و پنیر و یک عالم ترکاری.  وقتی حمله ما به غذا پایان یافت و من در آشپزخانه در شستن ظرف ها کمکش می کردم، حس کردم که این شام و این غذا و این حس رضایت را برای مدتها به خاطر خواهم داشت.
....
لحظاتی هست که حس می کنی همه دیوارهایی که میان تو و فرد مقابلت هست، فرو می ریزند. که برای چند لحظه حس می کنی قلب های تان، به هم گره خورده اند. که حس می کنی، این لحظه، با این شخص، فراموش نشدنی است. برای تو. برای او. که انسانیت مشترک، معنایی جدید می یابد و فهم، به سطحی بالاتر از همیشه عروج می کند، و کلمات، از پا در می آیند. این لحظات، زنده گی را زنده گی تر می کنند. این لحظات را، باید پاس داشت.


۱۳۹۱ فروردین ۲۳, چهارشنبه

از بهارانه ها...

یک روز آرام و خواب آلود بهاری است. "زیستن برای روایت کردن" مارکز می خوانم و در وقفه ها کار می کنم. پرتابم می کند به امریکای لاتین. به خانواده عجیب و غریب خودش. در میان زنان افسانوی خانواده اش. با عشق های اسرار آمیز و قلب های شکسته شان. 
بهار کابل زیباست. با وجود خاک. با وجود بیروبار. پنج بهار در کابل نبوده ام. در برنده دفتر می نشینم. با یک پیاله چای سبز. از صحبت ها و خنده های اطرافیانم دور می شوم. روحم تپه روبرو را می پیماید. در آن بلندی می نشیند و با نسیم معطر همزبان می شود. گاهی هم نگاهی به شهر بهار زده زیر پایش می اندازد. 
آهنگ سفر دارم. فردا. به شمال. با همراهی مادر. رویای اسب سواری دارم و نشستن روی چمن های مرطوب. دویدن در میان لاله ها. ازبیکی گفتن و شنیدن. مردمان دیگری را دیدن. برای هفته ای از زنده گی تبدار اینجا بریدن. 
 فکر می کنم برای روحم خوب خواهد بود. شاید هم اینطور نباشد. شاید هم این شکستگی را باید برای مدتی طولانی تر حمل کرد. باز هم، باید رفت. برای مدتی. حتی فکر بودن در شمال شادم می کند. فکر نان گرم محلی، گادی ها، دختران و پسران ماماها و خاله هایم، آبپاشی، دشت دشت لاله، سخی جان، آب روان، آن همه مهربانی. 

بهارتان مهر آگین باد.