۱۳۹۵ اسفند ۷, شنبه

جهان هر روز تنگ تر ما

آمد آمد بهار که میشود بی قرار می شوم. میخواهم زیر آبی بی نظیر آسمان کابل بدوم، بدوم، بدوم تا از نفس بیافتم. میخواهم در کوچه ها آواز بخوانم و برقصم. می خواهم از ته دل فریاد بزنم بدون اینکه کسی نگران شود. 
نمی شود. همه میدانیم که نمی شود. این آرزوها در این شهر، آرزوهای "زنانه" نیست. این آرزوها در مرزی که برای ما تعیین کرده اند نمی گنجد. این آرزوها خطرناک اند. 

سیما ترانه می شنوم. هنگامه. آریانا سعید. سیواره نظر خان. ویتنی هیوستون. شعرهای بهبانی و فروغ را می خوانم. نوشته های ولف را. آتش دلم فرو نمی نشیند. 

از شور، هیجان و بی قراری، سفر می کنم به دلتنگی، دلگیری، خشم. همه وجودم یک مشت گره کرده خشمگین می شود که میخواهم بکوبمش به زمین، به زمان، بر فرق همهء رسوم و قوانین غیر عادلانهء دست و پا گیر. 

 جهان ما هر روز کوچک تر میشود. کوچه ها با ما دشمند، دشت ها با ما بیگانه. مردان اسیدپاش در هر گوشه منتظرند. سنگ ها، حرف ها، پرزه ها، نگاه ها. نگاه هایی که سنگ باران می کنند. 

این.. اینگونه نمی شود. من می روم. می روم بدوم. می روم زنده گی کنم قبل از آن که بمیرم. 

۱۳۹۵ بهمن ۱۴, پنجشنبه

زنده گی در میانهء یک جنگ بی پایان

هوا دلگیرست. از سر صبح خسته ایم. هزاران پیاله چای مینوشیم و تشنه ایم. 

اضطراب این شهر، این سرزمین، این خاک به همهء ما سرایت کرده است. در دفتر، در کوچه، در بیروبار، در معرض نگاه تند یک بیگانه، مضطرب می شویم. مبادا این آخرین لحظات ما باشد؟ یا آخرین لحظات زنده گی یک عزیز؟ چرا او تیلیفون خود را نمی گیرد؟ این صدای بلند از انفجار بود؟

سقف آرزوهای ما هر روز کوتاه تر می شود. دیگر به دنبال حس شور آفرین آزادی نیستیم. دیگر نمی خواهیم کنار همه جاده ها گل و درخت بکاریم. دیگر جرئت نداریم آرزوی رقص در میان خیابان را کنیم یا روزهای آفتابی شکوهمندی را که زن و مرد و کودک را در امنیت کامل به کوچه خواهد کشاند.
آرزوی ما زنده ماندنست و اندکی آرامش خاطر.

جنگ از سویی حریص ما کرده است. حریص اندکی شادمانی، اندکی فراموشی. موسیقی شادتر می شنویم و در خلوت خانه های ما، دیوانه وارتر می رقصیم. در زیر بالاپوش، پیراهن سرخ به تن می کنیم و بی محاباتر قوانین را می شکنیم. عزیزان مان را محکم تر به آغوش می کشیم. شب ها با فیلم یا گردهمایی از خود می گریزیم. از پرسش های خود فرار می کنیم. 

با هر از دست دادنی، شکننده تر می شویم و پشت خنده های شادمانه ما، یک جهان بغض و گریه پنهان است. هر صبح چنان که گویی از خوابی هزار ساله بر می خیزیم، سنگین و بی میل به روز دیگری رو می آریم. انگار دیگر به باورهای خود باور نداریم. 
اگر کسی روزی قصه های این نسل را نوشت، قصهء عبور ازشورو اشتیاق به پختگی/بلوغ و بعد این تلخکامی سنگین. آیا ممکن است خواهش کنم قصه را در بلوغ ختم کند؟