۱۳۸۹ آذر ۴, پنجشنبه

مهم

مهم، حس حضور شکوهمند توست که به دل سرگشته ام آرامش می بخشد.

مهم، رحمت توست که این چنین همه چیز را در اطرافم پوشانیده است.

مهم، این حس عجیب و گرم و آرام در دلم ست که می گوید عزیزانم را و آینده ام را به تو بسپارم.

مهم، این حس در هم تنیده گی و به هم وابستگی آرامش بخش است که به من می گوید ابر و باد و انسان و پرنده، همه نیازمند همدیگر اند.

مهم، مهریست که تداوم زنده گی و امید را ممکن می کند. مهری که برای من، مهمترین منبعش تو هستی.

شام میخواستم به کلیسایی، مسجدی، زیارتی بروم برای پرستش. برای قدردانی از تو.

مهم، دانستن این بود که زیارتگاه میتواند در گوشه قلبی بگنجد.

مهم این آزاده گی ناگهانی از قهر و نیاز و اندوه است که با یاد تو میسر می شود.
مهم، دانستن این است که گاهی فروتنی، کلید آزاده گی است.. فروتنی پذیرفتن بعضی ضعف ها، کاستی ها، نشدنی ها. فروتنی فراتر از خود رفتن. برای مدتی خود را فراموش کردن.

مهم دانستن این است که بعد از همه سرگردانی ها میتوان به بارگاه تو پناه آورد و آرام یافت.

مهم، توان دعا کردن است بعد از این همه شک و ناباوری و تلخی.

مهم تویی که انسان آیینه کوچکیست در برابر شکوهمندیت، زیبایی ات، بخشنده گی ات.

با من بمان.

۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه

"آبرویم را مریز ای دل"

برای مدتی به خودم قبولانده بودم که بزرگ و عاقل و تا حدی فرهیخته شده ام و از آن دوزخ "خوش دارم/خوش ندارم" و "چرا دیشب به سوی من نمی دیدی" و فلم های رمانتیک و همه درد آور و درد آفرین های مرتبط آزاد..
طبعا اشتباه می کردم. طبعا من احساساتی ام فقط در کمین نشسته بود که وقتی از همیشه مشغول تر و از همیشه تنهاتر و از معمول ضعیف ترم دوباره در صحنه ظهور کند. و طبعا هیچ فرصتی را برای این کار از دست نداد. و پنج پست پیش نویس این وبلاگ که در دو روز اخیر نوشته شده و هرگز منتشر نخواهند شد، این اشتباه را ثابت/ثبت کرده اند.
و باز من و نگاه نگرانم که تک تک چهره ها را برای نشانی از او می پالید. من و تمنا و شرم. منی که همه وجودم خلاصه شده بود به دو چشم سرگردان، ملتمس، هراسیده. من و ترس افشاء شدن. من و قلبی که پیکارگاه غرور و خواهش است. من و نگاه های دزدیده. باز هم دوزخ تردید، دست دعا، چشم انتظار. باز هم در هم آمیختگی پر پیچش و نا آرام شادی و غم در هر برخورد. باز هم لرزش دل. باز هم تبسم های بی اراده در پاسخ کوچکترین مهربانی او. باز هم خیالپردازی های شادیبخش کوتاه مدت...
باز هم آرزوی اینکه شجاع تر باشم و یک لحظه بعد آرزوی اینکه قوی تر باشم. و ساعتی بعد التجای اینکه فقط یکبار، یکبار از کسی خوشم بیاید که مطمئنم مرا خوش دارد و این همه در این دوزخ تردید نسوزم. صبح را با اشک های بی دلیل آغازیدن و شام بر دل لعنت فرستادن.
بلاخره دل خستگی و بعد آرامش. دو روز توهم آزادی.. و تصور اینکه همه چیز تمام شده است.. و زنده گی دوباره مثل همیشه شده است.. و این سیلاب بنیان کن نیز به خیر گذشته است. و من دوباره بی تفاوتم. و باز دوباره به بهانه ای حضورش را حس کردن و باز همه چیز از نو. دوباره در آغوش درد فرو رفتن.
گاهی سخت آرزو می کنم که خداوند این "نعمت" دل داشتن را از من بگیرد و بگذارد آرام و موثر و پرکار مثل یک ماشین/انسان خوب و موفق زنده گی کنم. جداٌ. مهم نیست اگر هرگز طعم مهرورزی را نچشم و زنده گی ام از غنایش خالی باشد.
بعد، وقتی که موثر و پرکار و آرامم حس می کنم خشک، تکراری و بی احساس شده ام. برده عادت. این حس همراه با مرض خود آزاری احمقانه ای که دارم مانع تحقق آرزوی دل نداشتن/قلب سنگی بودن و.. می شود.
بعد دوباره شروع یک دوره دیگر شکنجه.
شاید در یک مرحله از زنده گی ام این حس دوزخی خوش داشتن را بپذیرم و با همه دردهایش کنار بیایم و از آن لذت ببرم.
حالا، فقط می خواهم مثل ابر بهاری، زود بگذرد و بگذارد من به زنده گی ام برسم.
حالا باورم/امیدم این است که بعد از چند گریه و چند روز/هفته دلتنگی بی دلیل، دوباره روال طبیعی خودم را خواهم یافت.. و قوی تر از همیشه از این نبرد بیرون خواهم آمد و درد کشیدن به خاطر اوبه یک خاطره محو مبدل خواهد شد. و همه با همه دوست و همکار و غیره باقی خواهند ماند. و من دیگر رنگم نخواهد پرید و قلبم نخواهد لرزید و نیازی به سر از درد رقصیدن نخواهد بود و حسادت و همه حس های احمقانه مرتبط فراموش خواهد شد... و من گرم تر از همیشه به سراغ پیکارهای همیشگی و مهم زنده گی ام خواهم رفت و یک بانوی نمونه و شجاع خواهم بود.
به امید آن روز!
---
پ.ن: عنوان از شعر مهدی اخوان ثالث است..
وقتی می گویم بزرگ و عاقل و... به این معنی نیست که مهر ورزیدن با عاقل بودن ناسازگارست.. اما مهر ورزیدن به سبک من بیش از آن آمیخته با حماقت است که با هیچ مفهومی از بلوغ قابل فهم/توجیه باشد.

۱۳۸۹ آبان ۲۳, یکشنبه

دوست دارم ها 1

مرغ دریایی را دوست دارم. سبد گل را. چای سبز را با طعم لیمو. دیوان حافظم را که با الیاس خریدیم دوست دارم.
محسن نامجو را دوست دارم. کوچه های نیمه روشن را. کافه هایی را که دیوارهای سرخ و نارنجی دارند.
خواب را دوست دارم. آب تازه را دوست دارم در گرمای تابستان. دوغ را.
پاییز را دوست دارم. زرد و سرخ و نارنجی را.
دستمال گردن های سبز را.
انسان های قابل اعتماد را.
انسان های شوخ و حساس و قوی و نازنین را.
عکسی را که با مادر گرفته ام و روی میزم هست دوست دارم.
آن مجسمه فرشته ای که دست هایش را زیر زنخ گذاشته و به آسمان نگاه می کند را دوست دارم.
ماه نو را، باران نرم را، خش خش برگ ها را زیر کفش هایم.
پیراهن سبز گلدوزی و آیینه دوزی شده ام را که بوی وطن می دهد.
آب میوه را که او درست کرده بود، در یک صبح آرام تابستان
رقصیدن را دوست دارم.
شعرهای بسیار غمناکی که تارهای دلم را به صدا می آورند را..
آخرین پیاله چای قبل از آنکه به خواب می روم را.
شب های زمستان رمان خواندن را.
ایستادن روی زینه های طیاره قبل از پایان رفتن را.. و به اطراف چشم دوختن را.
رسیدن را دوست دارم.
صبح های تنبل شنبه را.. یا جمعه را.. که دیر بیدار میشوم..
فیلم های قدیمی رمانتیک را...
صلح را دوست دارم.
مفهوم "خانه" را. آرام گرفتن را. نهال کاشتن را. مهمان کردن را. پرده خریدن را. گلدان گرفتن را. مهمانی گرفتن را. دیوار تزیین کردن را. در آشپزخانه کنار مادر نشستن. با پدر بی بی سی فارسی دیدن را. صبح با صدای اقبال از خواب بیدار شدن را.
چیزهایی هم هست که دوست دارم اما تجربه نکرده ام: دیوار رنگ کردن را، بالون سواری را، از روی آتش پریدن را، راننده گی را.
آباد کردن را دوست دارم.
نوشتن را.
وبلاگ خواندن را دوست دارم. وبلاگ یافتن را، کشف کردن را. دیگران را کشف کردن و خود را در دیگران کشف کردن را.
تماشا کردن را دوست دارم. تماشای مسافران در میدان هوایی، تماشای رهگذران از پشت شیشه یک کافه. تماشای آنانیکه که دوست دارم در نور شمع. در حال خنده. در حال تمرکز.
گفتگوهای طولانی خوب را دوست دارم.
سکوت های طولانی سبک با هم را دوست دارم.
گاز خوردن را دوست دارم.
با هوش بودن را، مبارزه را، مقتدر به نظر آمدن را..
مهر را دوست دارم.
گلهای ارغوانی را.
نامه های طولانی را دوست دارم.
شعر را.
نوشته های خوب را دوست دارم. توت زمینی را. آش را. غروب کابل را. کوه ها را. کار را. گدی پران های رنگارنگ را. لباس های هندی را. گوشواره را. دوستان خوب را. یک آغوش محکم را.
زنده گی نامه ها را دوست دارم.
خود پرکارم را دوست دارم. گاهی جنب و جوش را. محافل بزرگ و بهم ریخته ولی شاد را. کودکان را دوست دارم. چشمان گویای شان را. کمال شان را. لباس های کوچک شان را. کلاه های کودکانه را دوست دارم. در آغوش که می گیرمشان دلم آرام میشود. جهان آرام می شود و من حس می کنم کاملم.
کارتون را دوست دارم.
آرایش را دوست دارم گاهی. رنگ ناخون سرخ را برای ناخن های پایم. سایه چشم را. شال های هر رنگ را.
گاهی شب زنده داری را دوست دارم.
مهمان بودن را دوست دارم. محبت دیدن را. فارغ البال بودن را.
سینما را دوست دارم. پرده های بزرگ را.
دوست دارم در چشمانم ستاره ها بدرخشند وقتی میخندم. انسان های که پاکیزه حرف می زنند، را دوست دارم. و انسان های دیوانه را.
خواهرانم را.
اقبال و جلال و شیطنت هایشان را.
بحث های سیاسی را دوست دارم. شب تا دیر کار کردن را. گاهی دلهره را دوست دارم.
گاهی بی دلیل گریستن را.
آنانیکه مرا از ته دل میخندانند را..
این حس "من آنجا که باید باشم، هستم" را.
و آیه "فبای آلاء ربکما تکذبان" را. رمضان را. وضو گرفتن را. جاینماز عمه ام را.
استانبول را دوست دارم. برلین را. و خانه هایی را که پشت پنجره شان گلدان می گذارند.
زنان و مردان کهن سال شیک پوش و دل زنده را.
بدخشان را. دریای کوکچه را.

اسم های قشنگ را دوست دارم.
سخی جان را. شب های مهتابی را. گاهی آهنگ های احمد ظاهر را.
انسان های چند زبانه را. انسان های ادبیات فهم را. انسان هایی که زیر لب زمزمه می کنند را.
وطن را. امید را. احساس تعلق را. ریشه ها را. گل لاله را. اسب را. آبی آسمان را. حس خوب غرور را. اتن را. بامیان را.
بچه های چوپان را.
نی را. نینوازان را. شب های پرستاره را.
اتاقی که روی دیوارش عکس یک فیل باشد با خرطوم پر گل..
"شاهزاده کوچولو" را.

۱۳۸۹ آبان ۲۲, شنبه

تقدیم تو باد...

برای تو، که شاید تو نباشی. که شاید هنوز "میان ما، هزار و یک شب جستجوهاست" (سپهری)
ولی باز هم برای تو، بیگانه مهربان، بیگانه عسلین نگاه، بیگانه خوش آیند .. که به احتمال یک در صد شاید همان تو باشی. به مناسبت شیرینی نگاهی که دلم را سست می کند و به یادم می آورد که هنوز هم من میتوانم چنین احمقانه، بی توقع، خوش داشته باشم..
" جهان پیشینم را انکار می کنم- جهان تازه ام را دوست نمی دارم
پس گریزگاه کجاست؟- اگر چشمانت سرنوشت من نباشد؟" (غاده السمان به نقل از
اینجا)

۱۳۸۹ آبان ۱۱, سه‌شنبه

...

می گوید: دو سال بعد وقتی هر سه برای داکترا آمدیم.
میخندم، بلند، عصبی، تمسخر آمیز. همه چیز خیلی دور به نظر می رسد.
در دیوانگی این شب و روز، با اینهمه فشار کار که حس می کردم هرگز قبل از این تجربه نکرده بودم، با این هراس وحشتناک فلج کننده خودم، آزادی دور به نظر می رسد.. فراغت دور به نظر می رسد.. آسوده گی.. و تعهد سپردن به یک دوره دیگر تحصیل در این دانشگاه، فرقی با دیوانگی نخواهد داشت...
گفتم این روزها را به خاطر داشته باشم.