خزان، یکی از چهار فصل مورد علاقه من است :)
پنج خزان گذشته را، مسافر بودم. سه خزان را در ماساچوستس، غرق در بازی جادویی زرد و سرخ و جگری و ...، کامل ترین خزان های ممکن را تجربه کردم. برگریزان ها را و سیب چیدن ها را و ساعت ها پیاده روی در میان رنگ را، شور را، سکوت شور انگیز را...
دو خزان را در آکسفورد بودم و باران بی پایان... صبح های ابری. بوی باران. خش خش خش برگ ها زیر پایم در پیاده روی صبحانه به سوی صنف. طعم چاکلیت داغ. درخشش آفتاب پس از باران بر زرد و نارنجی جاده ها، بر نوک برج ها و قله ها. انگلیسی های شیک پوش با چتری هایشان، با دستمال گردن های رنگی... قهوه خانه های همیشه بیروبار و یک دو عابر سرخوش بی چتر که پشت پنجره، عاشقانه زیر باران ایستاده اند، نگاه شان سرگردان بر در و دیوارهای قصرهای قدیمی...
این خزان را به خانه برگشته ام. جمعه با فریده و مادر و عمه، با خرید خزانی، فصل را آغاز کردیم، با جستجوی چند ساعته در میان تپه شال ها و بالاپوش ها و جاکت ها و بالا تنه های گرم نصواری و سرخ و آبی.
این خزان رسیده است. خنکی صبحگاه بر تنم. پیاله چای داغ که مادر روبرویم می گذارد. شامگاهی که زودتر می رسد و نمیدانم چرا هوس سفر را در من بر می انگیزد.
این خزان را، باز باید خندید، مهر ورزید، دیوانه وار کار کرد، نشاط بخشید، گاهی پنهانی اشک ریخت، باغ بالا رفت، شهر گشت رفت، موسیقی تازه یافت، زنده گی کرد.
خزان تان مبارک.