۱۳۸۷ بهمن ۱۲, شنبه

Moments of despair

Sometimes it just feels hopeless. I just want to give up. Sometimes it is beyond unbearable. I wish I hadn't known that land and this cursed sense of belonging and not belonging at the same time.
They used to call it the "land of red tulips", does anyone even remember that name? Even my friends call it the "land of Taliban", then they smile and shake their heads with sympathy: "How are things back home? Getting any better?" The answer is always: "No". But I don't say it, I tell them about one good thing that happened last month, I repeat it, try to convince them that it will finally work out. Try to convince myself.
Sometimes I dream of the gardens and laughter. I wake up and everything smells like fresh grass, I feel peace. I think I will go back and won't worry, just run, laugh, be. There will be sun, light and happiness.
Since I was born, it has never been in peace. Has it ever been in peace, even before that? I grew up, escaped, cried, worried, and worried again. I have been worrying every day of my life.
I want it back, I want my land back, I want my religion back, I want everything back. Why can't I have it? I want peace.
You try to calm me, you give me reasons, you remind me other places, you are wise, you are grown, you are my friend and although you have never been there, you love Afghanistan for me. You tell me: Come on Shahry! we are strong women. You are a strong woman, Deb, but maybe I am not. Maybe I was just pretending. I don't care anymore, I don't want to wait, I don't want to think about why it happened and keeps happening? I don't want to work, build, escape..I don't... I know it is childish, I know it doesn't help, but I am angry, I am so angry dear.
I know, I know that I can't do anything for now. I know it is just pain.... but how does that help, Deb? How does anything help?
I have told you about it right? About the beautiful mountains, beautiful people, a dry, stubborn land.. You know of my love, my irrational belonging, my longing, my pain... My inability burns me Deb, my inability to do anything meaningful, anything that helps..
One day, anger will eat me up. I will want to live, happy and free in a peaceful country.. But maybe that day will never come for me... It hurts me but I wish the day of peace finally comes, and it wouldn't matter if I am not there anymore to celebrate...
Pray for me, and pray for my land, my friend.. I have faith in prayers, sometimes..
Sorry dear, I complained a lot, I didn't intend to.. I won't show these notes to you.. But you know, you are helpful, I already feel better... And it is easier to be selfish in English... It is easier to complain..

۱۳۸۷ بهمن ۱۰, پنجشنبه

از بودن و نبودن تو..

شام روشن وسبک است. به آسمان می نگرم، ماه نو، باریک و شفاف و شناور.. ستاره رخشنده ای در کنارش.. دلم نرم میشود، آب میشود، شاد میشوم. دختری در درونم آواز می خواند: "ستاره ریزه گک پالوی ماتو.."
چشمانم را میبندم و بعد از مدت ها، ماه را در ضمیرم به روی تو می بینم. یکباره دلم میگیرد، آرزو می کنم اینجا میبودی، آرزو می کنم این ماه نو را با من تماشا می کردی.. اینقدر دیر.. اینقدر دور نمیبودی. نمیدانم خوابیده ای، بیداری، یا در کتابخانه ای سرگردان، یا کنار آتش نشسته و چای مینوشی... یا شاید مثل من مبهوت، در گوشه ای از این دنیا به زیبایی ماه تازه چشم دوخته ای..

ناجوان، دستم به تو نرسد.. بسیار ازت گله دارم. یانه، راستش را بگویم، ندارم... فقط خوشحالم که هستی، هر چند دور. خوشحالم که در ماه می بینمت.. راضیم به اینکه گاه با باد به دیدارم بیایی، حرف بزنی، قهر کنی، آشتی کنی، بخندی، آواز بخوانی.. میدانم هر روز تلاش می کنی کمی به خوبی، به زیبایی بیافزایی.. گاهی میتوانی، گاهی خودت هم غرق میشوی، تسلیم میشوی، تنبل میشوی.. نگران نباش، من هم چنینم.
من هم برایت گاهی شعر میخوانم، گاهی برایت مینویسم، نامه های کوتاه، نامه های طولانی، نامه های خشمگین و یا مهر آمیز.. گاهی می بینمت، سرت را می چرخانی و دلم با هیجان می طپد، بعد چهره ات محو میشود. گاهی دستمال گردن سبزت از دور نظرم را می رباید، اما نزدیک که می روم، تو نیستی، رفته ای.
اما، هر وقت شادمان باشم، دوست بدارم، هر زمانی اراده کنم، تو اینجایی.. پس نباید شکایت کنم..
امیدوارم ماه نو برایت بغل بغل شادمانی بیاورد.

۱۳۸۷ بهمن ۹, چهارشنبه

آخرین ترم آخرین سال...

سلام و درود،
صنف ها شروع شده اند و بلی، هیجانزده و خوشحال هستم. اما وقتی به پایان دوره لیسانس فکر می کنم، دلتنگ میشوم. آموزش ادامه خواهد یافت (امیدوارم)، اما از گروه دوستان جدا خواهم شد و شاید این قدر زمان و فراغت برای آموزش مداوم و برنامه ریزی شده نداشته باشم..
بهرحال، بدبختانه یا خوشبختانه، همه چیز به پایان می رسد...
و از صنف هایم:
1- مفهوم "مردانگی" در آسیای جنوبی- عجیب ترین صنفی است که تا بحال گرفته ام. در مورد مردان و مردانگی خواندن در یک کالج زنانه، عجیب است.. ما عادت کرده ایم که مفهوم "زنانگی" و تغییرش را در طول تاریخ مطالعه کنیم و در مورد آن تیز بین باشیم. اما با وجود آگاهی نسبی ما از قدرت فرهنگی مفهوم "مردانگی" و مفاهیم وابسته به آن، از جزئیات شکل گرفتن این مفهوم کمتر می دانیم.. گونه های متفاوت "مردانگی"، نقش "مذکر" بودن در دین، بخصوص در مسیحیت (که خدا به نحوی پدر است، و مسیح هم مرد است و هم نیست، چون انسان نیست)، اهمیت روابط و ارگان های جنسی در تعریف مردانگی.. شگفت انگیز است. آموختن در مورد شبه قاره هند به جذابیت موضوع می افزاید، منطقه ای که از لحاظ نژادی، مذهبی و فرهنگی بسیار متنوع است.
2- جندر (ترجمه دقیق این را نمیدانم، جنسیت ترجمه ای خوبی نیست به نظرم) و جهانی شدن- این صنف بیشتر در مورد زنان است. نخستین باری است که من به شکل اکادمیک در مورد "جهانی شدن" می آموزم. علاقمندم بیشتر در مورد جهانی شدن فرهنگ و تصویرهای فرهنگی بیاموزم و در مورد مقاومت خورده فرهنگ ها در برابر فرهنگ "جهانی-غربی"
3- تاریخ تیوری های مردمشناسی- به گفته استادم این صنف در مورد نظریات "مردان مرده سفید پوست" است.. یعنی نظریات بزرگان مردمشناسی را میخوانیم که به شکل خسته کننده ای، همه مرد بودند و غربی و حالا بیشترشان رخت از جهان فانی برده اند!! تحولی که در مردمشناسی رخ داده حیرت انگیز است و میخواهم در این صنف بیشتر در مورد این تحول بیاموزم واز این که با وجود زن بودن و آسیایی بودن، میتوانم از مردمشناسی استفاده کنم، احساس شادمانی کنم!! وای اگر سه قرن پیش به دنیا می آمدم!!...
4- دفاع خودی (دفاع از خود؟)- این فوق العاده ترین صنف ما هست. نتایج عملی اش را در کوچه های کابل خواهید دید (در برابر مزاحمین).. حالا میدانم که هیچ کس، هرگز به من نیاموخته بود که وقتی مورد آزار قرار می گیرم و یا به من اهانت میشود، چگونه برخورد کنم. نوجوان که بودم، حتی از بلند کردن صدای خود در کوچه شرم داشتم و گاهی حاضر بودم کنایه، لمس و مزاحمت را تحمل کنم، اما در برابر یک مرد نیایستم..بعدها در دفاع از خود بهتر شدم با وجود آن هم بعضی مزاحمت ها را نادیده میگرفتم و یا تحمل می کردم. اما بعد از این نه!!!
5- تزم (مقاله تحقیقی ام)، که فاش می کنم موضوعش مسئله اقوام در افغانستان است، اما مطالعه من سیاسی یا تاریخی نخواهد بود، بلکه عمدتا مردمشناسانه خواهد بود.. و به همین دلیل بسیار از مصاحبه ها استفاده می کنم، به ریشه شناسی کلمه "قوم" و تعاریفی که مردم از این کلمه دارند و پویایی این تعریف ها خواهم پرداخت، و به روند سیاسی سازی "قوم" تا زمانی که این دسته بندی، مهمترین و قویترین شیوه تشکل سیاسی در افغانستان شد... جالب است.. اما بسیار میترسم. موضوعی پیچیده، حساس و چند پهلوست.. مطالعات بی طرفانه در این مورد کم صورت گرفته است و...خلاصه دشوار است، اما میتوانم بنویسمش، چون باید بنویسمش!! راه دیگری نیست!
با پرحرفی، شما را خسته کردم. شادمان و خلاق باشید.. لحظه هایتان پربار باد. من هم باید بروم و بخوابم چون فردا هزار و یک کار دارم.

۱۳۸۷ بهمن ۶, یکشنبه

خواهری 1 (وقتی کلمات در می مانند)




( به چی می نگرند؟ با اینهمه مهر؟)

۱۳۸۷ بهمن ۵, شنبه

موسم دلتنگی..

هوا سرد است، سرما سوزنده است، زمستان است...
میخواهم برگردم، میخواهم همین حالا، لباس ها و کتاب هایم را جمع کنم. به دوستانم زنگ بزنم و خدا حافظی کنم و به کابل برگردم.
..
صنف ها روز دوشنبه شروع میشوند.. روز دوشنبه و من دوباره غرق خواهم شد، چیزهای تازه ای ذهنم را مشغول خواهند کرد و نیاز سوزنده به برگشت را برای مدتی به پسخانه ذهنم خواهم راند. درس خواهم خواند، بحث خواهم کرد، برنامه ریزی خواهم کرد، از وبلاگ گم خواهم شد، خواهم آموخت و هیجانزده خواهم شد.. دلتنگی را فراموش خواهم کرد.
...
مادر به حرفهایم گوش میدهد. مادر موهایم را میبافد. دستانش بوی خوبی دارند. دستانش را روی زلف هایم دوست دارم. دوست دارم آزارش بدهم.
چقدر وقت گرفت تا مادر را بشناسم. چقدر وقت گرفت تا دوست شویم. بسیار آزارش دادم، بسیار دلش را شکستم.. بارها در برابرش عصیان کردم. بارها او را هدف خشمم ساختم، به ناحق، با بی انصافی.
میخواهم با مادرم سفر کنم، ازبیکستان ببرمش.
میخواهم مثل همیشه با او برقصم. دستانش را بگیرم و بچرخانمش. شال سبز روی شانه هایش بیاندازم تا گرم بیاید. برایش چای دم کنم. میخواهم با مادرم عروسی بروم و وقتی او با دیگران حرف می زند و نور با چهره اش بازی می کند، خودم سیر او را تماشا کنم.
...
میخواهم برای پدر شعر بخوانم، همانگونه که او دوست دارد، شمرده، با احساس، بلند، آرام. ساعت ها می نشینیم و من از حضرت بیدل، از مولانا و سپهری برایش شعر میخوانم. گاهی به شور می آید و زمزمه می کند، من هم میپیوندم و دختران دیگر هم. گاهی با شعر حرفهایم خودم را برایش می گویم، دلتنگی ام را، حسرتم را، آرزوهایم را، قصه دلداده گی ام را. او بهتر از همه می فهمد و در زودن زنگ خاطرم، از همه تواناتر است.
میخواهم برگردم و از روی لجاجت با او بحث کنم در مورد سیاست، فیمینسم یا ادبیات. میخواهم بخندانمش. میخواهم برایش از چیزهایی که تازه یادگرفته ام بگویم و او ببیند که این دخترک بسیار خودش را جدی می گیرد و زیر لب بخندد.
....
میخواهم هر پنج دختر زیباترین لباس های خود را به تن کنیم و عکس بگیریم. بعد میخواهم با همه خواهرانم میله بروم، به قرغه، یا پغمان. رادا دستور میدهد، محل را بازرسی میکند، پول راننده را می پردازد. زبیده همه چیز را تنظیم می کند، توصیه میکند چگونه لباس بپوشیم، اگر خوش خلق باشد، مرا "آماده" می کند، غذا را سفارش میدهد یا می پزد، و وقتی آنجا رسیدیم ما را وادار می کند به کوهنوردی برویم، با پوشش کامل آببازی کنیم و یا توپبازی کنیم. بعد با وسواس چند قطعه عکس می گیرد. نورجهان برای ما آواز می خواند یا موسیقی را تنظیم می کند، حق و ناحق غالمغال می کند، بسیار میخندد و ده بار هر کدام ما را در آغوش می گیرد، در این جریان حتما او یا زبیده چیزی را گم خواهند کرد. همچنان من و زبیده حداقل یک بار دعوا خواهیم کرد. فاطمه با متانت به زبیده یاری میدهد و گاه گاهی نورجهان را به خاطر همه هیجانش مسخره می کند، و او و رادا تنها کسانی خواهند بود که در راه برگشت ظاهر آراسته و آبرومند خواهند داشت و مجبور نخواهند بود چادر و بوت و پیراهن قرض کنند. من.. من فقط مینشینم و عزیزترین دختران جهان را تماشا می کنم، در خنده هایشان، دعواهایشان، شوخی هایشان. به حرفهایشان گوش میدهم و لذت میبرم. به بازیگوشی هایشان تن خواهم داد و از نوازش شان بهره مند خواهم شد... چقدر خوشبختم.
....
اقبال و جلال بندرت مرا خوشخو می یابند. چقدر بدم من. همیشه دعوا، همیشه نصیحت که درس بخوانید، کارخانگی چی شد، کتاب قصه را تمام کردید؟ که چقدر گدی پران بازی، چقدر کوچه گردی؟ که اقبال، لباس هایت را تبدیل کن، جلال، دستهایت را شستی؟
کاش بیشتر برایشان قصه می گفتم، قصه هایی که دوست دارند: کل بچه، امیر حمزه، امیر ارسلان. کاش بیشتر برایشان هانس کریستن اندرسن میخواندم.
میخواهم برگردم و با آنها بازی کنم. دزد کابل شویم و قصرهای سرمایه داران را غارت کنیم و بعد پول ها را در پس کوچه های کابل و قندهار و بامیان تقسیم کنیم. میخواهم بگذارم آنها با بال تخیل شان مرا به پروازهای دور ببرند. با آنها چشم پتکان کنم، کشتی گیری کنم و بگذارم اقبال مرا شکست بدهد، هر چند اگر تقلب کند و عینکم را پنهان کند. میخواهم صبح ها با سروصدای شادمانه آنها بیدار شوم و بعد خودم را آنقدر به خواب بزنم که بی حوصله شوند و رو اندازم را بدزدند تا برخیزم و آنها را در حویلی دنبال کنم.
....
دلتنگ خانه ام، اما بزودی صنف ها شروع میشوند و مشغول خواهم شد. آخرین ترمم هیجان انگیزست و بسیار مشغول کننده..از نفس خواهم افتاد، اما چی فرقی می کند؟ درس خواندن را دوست دارم.

شهرزاد

۱۳۸۷ بهمن ۲, چهارشنبه

بریده گی

گاهی پشت خودم دق می شوم...
گاهی احساس می کنم بریده و ناکاملم.. دلم میگیرد وقتی این حقیقت ساده را به خاطر می آورم که هر روز بودن در اینجا، به معنی از دست دادن یک روز در خانه است. میترسم وقتی به این می اندیشم که چقدر دورم، چند تا کوه، چقدر دریا.. چند ساعت زمان دورم. خاک و آب وهوا دورم، زبان و خانه و مردم.. چقدر لحظات را، روزها را، جشن ها و شادمانی ها را از دست داده ام.
گاهی احساس می کنم در مورد هم میهنانم، سرزمینم، هیچ، هیچ چیز نمیدانم..
گاهی از این که اینجا اینقدر خو کرده ام و هنوز اینقدر از بعضی چیزها رم می کنم، تعجب می کنم. از این که، دو پاره، سه پاره، چهار پاره شده ام..
گاهی برای لحظه ای فراموش می کنم اینجایم، یا برای ساعت ها فراموش می کنم از جای دیگری می آیم.
گاهی میترسم که وقتی برگردم، دیر، بسیار دیر شده باشد و بعد دلم میخواهد رخت ببندم و به خانه بر گردم. گاهی، وطنم را با چشمان خبرنگاران می بینم، در لابلای روزنامه ها، خونین و پاره پاره و بی امید می یابمش و خشم و وحشت و نا امیدی دلم را پر می کند، حس تباه کن ناتوانی... بعد آنهایی را که در آن خاک میستایم به یاد می آورم و مبارزه شان و زنده گی شان را و آنچه که از روزنامه ها باز می ماند... و دوباره امید می یابم.
وقتی هیچ چیزی مرا بر نمی انگیزد، بر نمی آشوبد، یا شادمان نمی کند.. میدانم که بسیار دور شده ام.
و بعد به هر چیزی که مرا به خانه نزدیک تر کند چنگ می زنم...
از بریده گی میترسم.

۱۳۸۷ بهمن ۱, سه‌شنبه

روز اوباما... شادمانی، آرزو و حسرت..

با دوست امریکایی ام لیه نشسته بودم و برای سخنرانی اوباما لحظه شماری می کردم که دستی به شانه ام خورد، به عقب برگشتم، مرد سیاهپوست میانسال با خنده گفت: یک عکس از شما دو نفر، اجازه است؟ با خنده موافقت کردیم و در همان لحظه، خودم را با تمام وجود در بهت و شادی آن مرد شریک حس کردم. چند لحظه بعد، مراسم تحلیف اوباما و بعدتر سخنرانی اش و اشک های ناگهانم که لیه را شگفت زده کرد..
امروز در پیروزی اوباما بود که به اهمیت ارزش های ملی و انسانی در میان یک ملت پی بردم. پیروزی اوباما در میان شهروندانی ممکن است که ارزش ها و آرمان ها و نه دین، نژاد، رنگ یا جنس آنها را به هم وصل کند. پیروزی یک مسلمان زاده سیاه پوست در ملتی که تاریخش با برده داری ننگین است، نشانگر شجاعت خود آن شخص (اوباما) است ولی شاید به همان اندازه نشانه شجاعت و تساهل شهروندان امریکایی که زیبایی کشور خود را در تفاوت های مردمان اش می دانند..
اوباما، رئیس جمهور خوب خواهد شد یانه؟ نمیدانم. وعده های خود را عملی کرده خواهد توانست؟ هنوز معلوم نیست. برای افغانستان کاری می کند/میتواند بکند؟ خیلی خوشبین نیستم. اما پیروزی اوباما، پیروزی ارزش ها بر وابستگی هاست. پیروزی اوباما نشانه ای از شهروندی مسئولانه و قانونمند است که منافع ملت را برتر از تنگ نظری های فردی قرار میدهد. پیروزی اوباما، به ما امید میدهد که در کشورهای مختلف جهان با مبارزه و تعهد شهروندان، زمانی خواهد رسید که معادلات دگرگون خواهد شد و قدرت به دستان دیگری منتقل خواهد شد. پیروزی اوباما دشوار بود و بدون شهامت اخلاقی و تعهد شهروندان امریکایی دور از دست! این به ما می گوید که تغییر، به خصوص تغییر معنادار، بنیادی و بدون خشونت در هر نقطه جهان قبل از همه بستگی به شهامت اخلاقی و ایثار ساکنانش دارد... کاش ما هم درس بگیریم.
زمانی که مراسم این روز را تماشا می کردم، قلبم با بیم می لرزید. میترسیدم اتفاق ناگواری طعم شیرین پیروزی را در دهان ما تلخ کند. در ختم مراسم، شادمان بودم و آرزو کردم اوباما و دولتش بتوانند زخم های گذشته را مرهم بگذارند و در مسیر تازه ای گام بردارند. اما پنهان نمی کنم که برای لحظاتی سخت اندوهگین شدم، چون تصور چنین چیزی در کشور خودم، حداقل در طول زنده گی من، برایم ممکن نیست.. حسرتی دلم را پر کرد. حسرت دیدن یکدلی همه هم میهنانم. حسرت روزیکه ما از نیاز خود به همدیگر و شادمانی همدیگر آگاه شویم و دست در دست هم سرود صلح بخوانیم و برای سلامتی همدیگر و آبادی خانه مشترک مان دعا کنیم. حسرت روزی که ما کینه و بددلی را پشت سر بگذاریم و بالغ شویم...بالغ و آزاده.
شهرزاد

۱۳۸۷ دی ۲۹, یکشنبه

این روزهای تنبل آشفته گی..

این روزها، روزهای تنبلی هستند، روزهای کوتاه تنبل، شب های بلند گفتگو با دوستان... گفتگوهای ناتمام، گفتگوهای که گاهی فقط به یک حس درمانده گی عجیب می انجامند. به خشم می اندیشم، به نابرابری، و به فاصله میان آنچه که میخواهم بکنم و آنچه خواهم توانست...
این روزها، فکر می کنم تخیلم به خواب زمستانی رفته است.. این روزها، گاهی آشفته ام و گاهی سخت اندوهگین.. این روزها، غزه، تجاوز، اوباما، در ذهنم راه می روند، اما ذهنم از هر سو به بن بست می خورد، گویی بالهای تخیلم بسته است. این روزها، توان تصور دنیایی بهتر را ندارم. پر از پرسش میشوم اما پاسخی نیست، بعد ( اعتراف می کنم که) آگاهانه پرسش ها را عقب می رانم تا این چند روز فراغت، آشفته و درمانده نشوم. اما پرسش ها نمیروند و همه بدنم، روحم، بغضی می شود که سر ترکیدن ندارد. یک بغض سنگین که مرا بدخو کرده است.
این روزها بدخویم. این روزها را، میخواهم بگذرند. میخواهم دوباره چنان مشغول شوم که خودم را به خاطر نیاورم، پایان سال و دل کندن از دوستانم را به خاطر نیاورم، سرگشتگی خودم را به خاطر نیاورم.. و نپرسم که چرا، اینقدر گنگ شده ام؟ چرا نمیتوانم تحلیل کنم، بنویسم، فکر کنم، زنده باشم؟ از خودم نپرسم که بعد از این به کجا خواهم رفت و چرا؟ یعنی چرا امیدوارم زنده گی ام مفید خواهد بود؟ مفید یعنی چی؟
این روزها به این می اندیشم که کاش تخیلم از پرسش فراتر می رفت. کاش پیچیده گی اینقدر برایم عریان نبود. کاش نمیدانستم که مجازات از تعداد متجاوزین نمی کاهد.. کاش نمیتوانستم از خودم بپرسم که: اگر به دوست من تجاوز می کردند و حامله می شد، آیا کنارش می ایستادم؟ اگر به خودم، آیا دوستانم کنارم می ایستادند؟.. کاش پرسش ها، پرسش هایی که به من میگویند راه حل ساده ای نیست، بی پاسخ نمی ماندند. پرسش هایی که میگویند این تجاوز، این دوختن، تقاضای اینگونه مجازات ها، عمق درمانده گی مردم ما نشان میدهد..
پرسش ها به من می گویند که برای غزه چی کرده ام؟ برای غزه چی خواهم کرد؟ و در چگونه جهانی کمتر از این حادثه ها خواهیم داشت؟ از خودم می پرسم: اوباما؟ یعنی در این آشفتگی چی خواهد کرد؟
پرسش ها یم مرا فلج کرده اند. تخیلم...
به زودی دوباره به خود می آیم، میدانم. به زودی... به زودی.. زنده گی آشفته گی من را نمی داند، جهان منتظر بیداری من از رکود نمی ماند.. باید خودم دوباره با جهان همگام شوم.

۱۳۸۷ دی ۲۲, یکشنبه

در انتظار بهار (نوشته ای از نورجهان اکبر)

امروز دوباره باران بارید و نمی دانم چرا اینقدر خوشحالم. دوباره به کودکی مبدل شده ام که از تماشای تماس باران با زمین سرد لذت می برد. کودکی که منتظر است دوباره بهار بیاید. کودکی که هر شب به دنبال ماه به آسمان چشم می دوزد. این کودک اطمینان دارد که حتی شبانه هزاران گدی پران رنگین با لجاجت کودکانه می کوشند مهتاب و ستاره ها را از او پنهان کنند.
سرش با باران تر می شود. باران مانند عاشقی که بعد از مدت طولانی محبوبش را دیده باشد عاشقانه روی بدنش می بارد. او باران را در آغوش می گیرد و چشمانش را می بندد. قطره های سرد باران با ملایمت روی چشم هایش می نشیند. مژه هایش از بار آرایش سبک می شوند.
قطره های باران از موهای سیاهش می چکد. او تکمه های چپن تنگ چرمی اش را باز می کند و آن را دور می اندازد. به سرعت و سبکی باد می چرخد. دستانش را رو به آسمان می کند گویا می خواهد تمام ابر های آسمان را در آغوش بگیرد. برگ های ریخته از درخت چنار به پاهایش می چسپند. حس می کند خزانی است آمیخته با شور و هیجان بهار.
او به دور درخت پیر چنار می چرخد. درختی که با هر قطره باران یکی از برگ های سرخش را از دست می دهد. باد او را از زمین بر می دارد. او میان ابر های می چرخد. با نشاطی کودکانه فریاد می کشد گویا با طوفان گفتگو دارد. با آواز بلند حافظ می خواند و به آواز آرام پرنده های مهاجر گوش می دهد. سرودی مملو از عشق و انتظار برای رسیدن گوش هایش را پر می کند. این آهنگ بسیار آشنا است گویا هر شب او با لالای همین نغمه به خواب می رود و هر صبح با تکرار همین نغمه بیدار می شود. گویا این آهنگ هر روز نوید نزدیک شدن بهار را می دهد. گویا این آهنگ همیشه با صدای قدم های تو به گوش می رسد. گویا این آهنگ تماس دستت با موهایم را می نوازد.
پاهای دخترک خسته می شوند. او به آرامی برگ های چنار را از پایش جدا می کند. چنار پیر مانند مادری مهربان او را در آغوش می گیرد. دخترک چنان آرام می شود که گویا به شانه های خدا تکیه داده است و از هیچ چیزی هراس ندارد. او دروازه های چشمش را به روی دنیا می بندد و با لالای همیشه گی به خواب می رود.

۱۳۸۷ دی ۱۶, دوشنبه

جمهوری فیمینستی نارنجولا

یکی از رویاهایم سفر به جمهوری فیمینستی نارنجولاست. در مورد این کشور خیلی شنیده ام و کمی خوانده ام و بسیار خیالپردازی کرده ام. بعضی حقایق جالب در مورد این کشور:
پیشینه، ساختار دولت و قوانین
- رئیس جمهور، شانزده تن از هژده وزیر کابینه و اکثریت اعضای پارلمان این کشور را زنان تشکیل می دهند. بعد از دو دهه تلاش های پیگیرانه احزاب مدافع حقوق مردان، 25% کرسی های پارلمان به صورت قانونی سهم نمایندگان مرد است.
- قانون اساسی کشور بر برابری حقوق مردان با زنان تاکید می ورزد اما فعالان حقوق بشر و ناظران بیرونی به صورت پیگیر از وجود تبعیض ها علیه مردان در قوانین مربوط به خانواده و استخدام شکایت کرده اند. یکی از قوانینی که موجب خشم فعالان حقوق بشر شده قانون منع سفر مردان بدون همراهی یا تایید همسرانشان است. فعالان حقوق بشر همچنان از تبعیض بعضی شرکت های خصوصی در برابر کارمندان مرد شکایت دارند. ارتقا نیافتن مردان به سمت های مهم تصمیم گیری چون ریاست و مدیریت به یک مشکل اجتماعی در این کشور مبدل شده است. این مشکل ریشه در باورهای فرهنگی ساکنین این جمهوری دارد که فکر می کنند مردان به علت ناتوانی در باروری، ناقص الخلقه هستند و توان مدیریت ندارند. اما خوشبختانه، بر خلاف اکثر رژیم های عقب مانده و تاریخزده مردسالار، رژیم فیمینستی به آزادی احزاب باور دارد و به ده ها گروه مدافع حقوق مردان، به شرط رعایت مصلحت های ملی و ارزش های فرهنگی، اجازه فعالیت و نشر داده است. با وجود این، فعالان خورده گیر حقوق بشر میگویند که مصلحت های ملی بهانه ای برای پاسداری از یک رژیم زن مدار و مادرسالارانه است و این بند قانون ، مبارزه برای آزادی طلاق برای مردان را به بهانه ضد ارزش های فرهنگی بودن آن ناممکن می سازد.
- خانواده ها در این کشور مادر محور اند و معمولا مردها بعد از ازدواج به خانواده همسر خود می پیوندند، مگر این که به صورت رسمی در قرارداد ازدواج جز این قید شده باشد. بعضی روانشناسان اعتقاد دارند که کوچ از خانواده اصلی به خانواده همسر در بعضی مردان به افسرده گی و مشکلات روانی می انجامد.
- نارنجولا، به معنای تار ابریشم، نامی است که سیصد سال قبل با پیروزی انقلاب فیمنیستی توسط مادران بنیانگذار به این کشور داده شد، چون اکثریت زنان انقلابی این کشور در صنعت تولید ابریشم مشغول کار بودند. جالب است بدانید که لباس مخصوص تحلیف رئیس جمهور هم باید ابریشمین باشد.
جشن ها و تجلیل ها
- یکی از جشن های ویژه در جمهوری که سالانه هزاران جهانگرد را به کشور جلب می کند روز تجلیل از پیروزی رژیم فعلی است. در این روز همه دانش آموزان و دانش جویان مرد، به شمول کارگران و دهقانان مرد، با پوشیدن "چادری" که نشانه ای از خفقان رژیم های گذشته است، با زنان نسل های گذشته ابراز همدردی می کنند. به علت جلوگیری از تلفات ترافیکی، در این روز بزرگ، همه وسایل نقلیه متوقف میشود. در روز گرامیداشت پیروزی، سیل مردان چادری دار از برابر جمعیت تماشاچی می گذرند و توانایی های چون آشپزی، بستن و باز کردن کودک از گهواره، جارو و گردگیری خانه و رقص های سنتی را به نمایش می گذارند.
- سال نو با جشن ویژه "بانوان غرور و توانایی"، که یک هفته دوام دارد، تجلیل می شود. در این یک هفته، همه بانوان کشور از رفتن به کار معاف اند و به بانوان شایسته که موفق به کشف های علمی و پیشرفت های فنی فوق العاده شده اند، فرصت و هزینه سیاحت به کشورهای خارجی فراهم میشود. لازم به یاد آوری هست که در این یک هفته، هیچ مرد بالاتر از 15 سال حق حضور در اماکن عمومی را ندارد تا مخل آسایش و تفریح بانوان نشود. بر علاوه در این هفته، هیچ زنی دست به سیاه و سفید نخواهد زد و سهم 20 فیصدی خود را در امور خانه چون خرید و کمک به درس های کودکان به مرد خانواده واگذار خواهد کرد.
- به خاطر گرامیداشت از مردان قهرمانی که برای آزادی و پیشرفت کشور شانه به شانه زنان کار کردند و سهم خود را زنانه به کشور ادا کردند، روز 12 اسد روز ملی مرد است. رسم این است که در این روز خجسته، زنان برای مردان وسایل خانه و آشپزخانه هدیه بخرند و بعضی از زنان مهربان و آزاده حتی در آشپزی با شوهر خود همکاری می کنند و یا با بزرگواری تمام، برای تجلیل از این روز، خود نان شب را آماده می کنند.
باورها و عنعنات
- اکثر ساکنان این جمهوری فیمینستی با سواد و برخوردار از تحصیلات عالی اند، با وجود آن هم برخی از باورهای خرافی و عنعنات کهن زنده مانده و دوام یافته است. یکی از این باورهای خرافی که همیشه خشم فعالان حقوق مرد را بر انگیخته این باور مروج در مناطق روستایی است که مردان، به علت عدم برخورداری از موهبت مریضی ماهوار (پریود)، با کثافت در وجودشان زنده گی می کنند و به این دلیل باید در هنگام حضور در اماکن مقدس و مراسم مذهبی، دستان و پاهای خود را با پوشش مخصوص بپوشانند و با دستان و پاهای برهنه مکان های مقدس را نیالایند.
- یک باور خرافی دیگر این است که مردان نابارور (عقیم)، نفرین شده اند و باید از میان خانواده و جامعه خود طرد شوند. برای مبارزه با این مشکل، ده ها مرکز حمایت از مردان نابارور تشکیل شده که به آنها پناه میدهد. جالب است بدانید که زنان نابارور بر عکس مردان از تبعیض رنج نمی برند بلکه باور عمومی این است که آنها برگزیده اند و رابطه ای ویژه با خداوند دارند.
- در میان بخش هایی از جامعه، تولد کودکان پسر بخت بد تلقی شده و معمولا کودکان پسر مورد تبعیض قرار گرفته و در کودکی منزوی می شوند. تولد نوزادان دختر جشن گرفته میشود و وقتی دختری به سن بلوغ می رسد، طی مراسمی ویژه به او قلم، یک آله موسیقی، یک بیک سفری (چمدان) و یک وسیله تکنیکی هدیه داده میشود. بعضی خانواده های روشنفکر، تولد پسران را نیز جشن می گیرند، اما در اکثر نقاط کشور این اتفاق نمی افتد.
- این باور های مرد ستیزانه در همه جنبه های زنده گی عمومی تاثیر خود را داشته است. یکی از نمونه ها این است که متاسفانه در زبان نارنجولایی، کلمه مرد با کلمات شیاد، بی وفا، سنگدل و کم ذات، همریشه است. همچنان در این زبان، کلمات کاکا، پدر خوانده، عمه و ایور مترادفی ندارند و در عوض از ترکیب های چون برادر پدر، پدر اضافی، خواهر پدر و برادر شوهر استفاده میشود که این نمایانگر کم اهمیت بودن وابستگان مرد در خانواده است.
- گفته اند:"عیب می جمله بگفتی، هنرش نیز بگو". ساکنان جمهوری نارنجولا مهربان، مهماننوازو گشاده رو هستند و ترانه، رقص، قصه گویی و براه اندازی جشن ها از سنتهای دیرینه و زنده این کشور است. آخرین جنگ در این جمهوری دو صد سال پیش اتفاق افتاد که آنهم دفاع از کشور در برابر حمله موجودات فضایی بود.
خوب، این هم اندکی در مورد جمهوری فیمینستی نارنجولا. این معلومات بسیار اندک و ناچیز است، چون من خود هنوز به آنجا سفر نکرده ام و منابع اطلاعاتی در مورد این جمهوری در کشورهای با رژیم های "هنوز مردسالار" کم پیدا میشود. شما میخواهید چیزی از شنیده گی ها، خوانده گی ها و یا تخیل خود اضافه کنید؟
شهرزاد

۱۳۸۷ دی ۱۵, یکشنبه

گفته ها و نگفته ها..

دو سه روز بود که دلتنگ و خشمگین بودم ولی همیشه تبسم بر لب، تلاش می کردم روحیه شادم را حفظ کردم. شکایت نکنم. کسی را ناراحت نکنم. در میان خانواده میزبانم، برخوردار از مهر فراوانشان، در رخصتی، از چی شکایت داشتم؟ چرا خشمگین و دلتنگ بودم؟
- دخترک سرش را با انبوه موی طلایی تکان داد و گفت: در افغانستان همه باید معتاد به مواد مخدر باشند، مگر نه؟ افغانستان بزرگترین تولید کننده... و خشمم در دلم جوشید. خواستم داد بزنم: بلی، بزرگترین تولید کننده مواد مخدر، از عقب مانده ترین کشورهای جهان، کشور جنگ، شوربختی، فلاکت.. کشوری که مردمش به خاطر قوم و زبان همدیگر را کشتند، کشور تعصب، جهل.. خواستم داد بزنم و بگویم: راست می گویی.. ما زنان را سنگسار کردیم. ترانه های کودکان را خاموش. خواستم بگویم: شما،مقصر نیستید که گذاشتید جنگ امریکا در افغانستان به جنگی فراموش شده مبدل شود. کشورتان هیچ مقصر نیست.. ما باید ممنون باشیم، همیشه ممنون باشیم از اینکه به ما حمله کردید، کودکان ما را کشتید، عروسی ها را عزا... خواستم همه خشمم را، فلسطین را که خاری درقلب محمود درویش و همه ماست، افغانستان را، عراق را فریاد بزنم. در عوض، با تبسم به او گفتم چنین نیست، هر چند ممکن است در چند سال آینده چنین شود... در عوض، مودب و متمدن و بی طرف در مورد سرزمینم حرف زدم.
- ستیفنی، انا و بن همصدا خواندند: شهرزاد باید با ما بماند. باید با بماند. با ما بماند. ستیفنی پرسید: چرا این سمستر آخرت با ما در خانه نمی مانی؟ میخواستم بگویم که: من به رفتن خو کردم، به دل کندن خو کردم. میخواستم بگویم که چهار ماه به زودی به پایان می رسد و بعد خدا می داند من به کجا خواهم رفت. خدا می داند دوباره چه زمانی همدیگر را خواهم دید. دوباره چه زمانی انا خواهرم را در آغوش خواهم گرفت و هر چه بیشتر بمانم، بیشتر دلبسته می شوم و کوچ دشوارتر. میخواستم بگویم که احسان تان بر شانه ام سنگینی می کند چون نمیدانم آیا هرگز خواهم توانست جبران کنم؟ چون هیچ امیدی ندارم به این که روزی کشورم آنقدر صلح آمیز باشد که بتوانم بدون شک و ترس شما را به خانه ام، به شهرم دعوت کنم. در بام خانه با بن گدی پران بالا کنم و انا همه دخترانی که قصه شان را شنیده ببیند. که ستیفنی و مادرم همدیگر را در آغوش بکشند. می خواستم بگویم که رفتن سرنوشت من شده است و هر چند از این سرنوشت خسته ام اما گریزی نیست. همیشه کوچ، کوچ و دوستان خوب را پشت سر گذاشتن. میخواستم بگویم: در کالج، در تنهایی، گریستن آسانتر است. چگونه بعد از خبر هر بمباران، با خلق تنگی هایم، فضای شاد خانه تان را غمگین کنم؟ بگذارید غم هایم را با تنهایی ام قسمت کنم.
اما فقط گفتم: به خاطر دوستانم، به خاطر خواهرم رویا، به خاطر دوستم اری، به خاطر رفت و آمد به صنفها، بهتر است در کالج باشم.
- سرم را روی شانه ستیفنی گذاشتم. گفتم: از انتظار خسته ام. کاش زودتر در مورد ماستری خبرم می کردند. گفت: خوب، در دو ماه آینده وضعیتت روشن می شود. یا به برنامه ماستری میروی و یا به خانه بر می گردی و کار میکنی و در هر دو وضعیت چیزی را از دست نداده ای. راست می گفت. اما این قلبم را آرام نمی کرد. میخواست شکایت کند که همیشه منتظر بوده است. منتظر صلح، منتظر بهتر شدن صحت پدر. منتظر اندکی رفاه و آسایش. همیشه در تعلیق به سر برده است. از انتظار، خسته است.
صدای قلبم را نادیده گرفتم. در پیاله پر نقش و نگار چای ریختم و با تبسم پیاله را در برابر ستیفنی گذاشتم. کتابم را برداشتم تا دوباره زنده گی را با همه انتظارش، معلق بگذارم، نا گفته هایم را در درونم دفن کنم و در قصه های دیگران گم شوم.
شهرزاد