۱۳۸۸ آبان ۶, چهارشنبه

نامه سوم به آزاده: شب و ستاره ها

آزاده عزیزم،

"ستاره ها را می توان فقط در شب دید." بعضی ها می گویند این ضرب المثل قدیمی افریقایی است، تعدادی دیگر می گویند از آسیای میانه است، اما از هر کجایی که باشد حکمت بزرگی در آن نهفته است. دخترکم، در این روز ها من و بسیار کسان دیگری که به انسانیت و افغانستان می اندیشیند نگرانی های بزرگی دارند. دل همه ما می لرزد. انتخابات دور دوم نزدیک است. چی خواهد شد؟ چند هموطن دیگر انگشت و گوش و بینی خود را قربانی رای دادن خواهد کرد؟ چند راکت دیگر به کابل و کندهار و .... فرستاده خواهند شد؟ چند کودک دیگر توسط بمب های ناتو کشته خواهند شد؟ چند انسان دیگر فردا و پس فردا در حملات انتحاری نابود خواهند شد؟ آیا روزی خواهد رسید که ما تصمیم گیرنده باشیم نه سیاست های کثیف رهبران عالم؟ نمی دانیم، اما عزیز دلم، نگاه کن و ببین که در این شب تیره، ستاره ها آشکار تر استند و با جرئت بیشتر می درخشند.

شام سرنوشت ما را این انتخابات نه بلکه ستاره های کوچک و ساکت روشن می کنند. ستاره هایی که هر روز با قدم های لرزان از خانه هایشان بیرون می شوند تا مقابل تخته سیاهی در خرابه ای میان سرحد افغانستان و پاکستان بیایستند. ستاره هایی که از تفنگ های وارد شده از بریتانیا و وحشیان تیزاب بدست نمی ترسند. ستاره هایی که دست ندارند، پا ندارند، اما دلی دارند مملو از انسانیت. اگر صلحی آمدنیست، با دستان کوچکی می آید که امروز الفبا را مشق می کنند. مادرانی که امروز در دست کودکان شان قلم می گذارند صلح می آورند نه رهبرانی که بوی باروت می دهند. دختران خوشه چین و پدران دهقان صلح می آورند. . دخترک گلم، تو هم یکی از این ستاره ها استی. هر کدام ما می توانیم مانند این ستاره ها باشیم. می توانیم ستاره هایی باشیم که به روی کودکان سو تغذی در واخان لبخند می زنند. هر کدام ما می توانیم گلی بکاریم برای صلح. حتی اگر بیایند و گلهای مان را با ماین عوض کنند مهم نیست. مهم این است که ما گل را کاشتیم. مهم این است که ما نترسیدیم. آنقدر شجاع بودیم که در وضعیتی که همه داد از جنگ می زدند، ما سرود صلح سر دادیم.

دخترکم به مادرت می گویند که خیلی ساده و ایده آلیست است.می گویند با رویا و گل کاشتن نمی توان دنیا را تغییر داد. اینها فراموش می کنند که اگر مارتین لوتر کینگ موفق شد به برکت رویاهایش بود. توانایی ماندیلا و گاندی هم در رویا های شان بود نه در بازو های شان، نه در تفنگ های که آسمان را خون رنگ آمیزی کردند. آیا نمی توانیم شمع های کوچکی باشیم که به یاد آن بزرگان می درخشند؟ عزیزم، می گویند: "چگونه می توانی با کسی صلح کنی که خانه ات را ویران می کند؟" من می پرسم: "چگونه می توانید با خراب کردن خانه دشمن صلح بیاورید؟!" دخترم، کسانی را که ظلم می کنند نبخش. راه دیگری برای مبارزه با آنان بیاب، راهی غیر از جنگ. آنانی که می جنگند از تغییر می ترسند، از از دست دادن قدرت می ترسند، از این می ترسند که چشم من و تو باز شود و چهره های نحس نقاب زده شان را ببینیم. آنان به آزادی تو نمی اندیشند به قصر های لاجوردین خویش و به تاج ریاست خویش می اندیشند. بگذار بگویند "خدا(ج) با ماست". ما می دانیم خدا(ج) با یک میلیارد انسان گرسنه روی زمین است، خدا(ج) با میلیون ها دختری است که برای غذا تن فروشی می کنند، خدا(ج) با پدران یپری است که شانه های خویش را روی زمین خم می کنند تا برای کودکان شان کتابچه و قلم بخرند. خدا(ج) با صلح است. و تا زمانی که پای کودکی برهنه است و کسی شکم گرسنه می خوابد، هیچ جنگجویی حق ندارد بگوید "خدا با منست".

نورجهان


۱۳۸۸ آبان ۵, سه‌شنبه

آرام و دل انگیز

یک صبح ابری. اما کسی چی میداند، شاید بعدتر هوا روشن و آفتابی شود، مثل دیروز.
یک پیاله چای داغ. بیسکویت های انگلیسی. دو دانه سیب سرخ تازه. یکی برای خوردن، یکی برای بردن.
کتابچه ها. کتاب. قلم و توش نارنجی و تخته ای پوشیده ای از یادداشت ها و اعلان ها و کارت ها.

آغاز یک روز خوب دیگر. روزی که به آموختن، گفتگوهای عمیق و لذتبخش و پیاده روی در یکی از زیباترین شهرها اختصاص یافته است.
رفتن به مرکز شهر روح مرا تازه می کند. معماری بی نظیر، رستورانت ها، کافه ها و دکان های دلنشین. مهم تر از همه گروه های بزرگ و پر جنب و جوش انسان ها از نقاط مختلف جهان.. گفتگو ها، خنده ها، نگاه های حیرت زده و پر از شگفتی، حرکاتی از روی مهربانی ومراقبت، دستان نوازشگر، بدنهای عاشق، دل های جوان و سرمست.
از پس کوچه ها می روم. گوشه های تازه را کشف می کنم. کتابخانه های کوچک و مهجور که خواندنی ترین کتاب ها را دارند. کافه های خلوتی را که روح خودشان را دارند، راه های کم گذر را که آواز را در گلوی تو بیدار می کنند.

اینجا محل خوبی برای تحقیق و مطالعه و آموزش است. اما همچنان اینجا شهر خوبی برای جوان بودن است. برای کشف و تجربه و دیوانگی.

از اینجا خوشم می آید.
....
امروز، از آن صبح هاییست که احساس رضایت عمیقی دلم را پر کرده است. از صبح های شجریان شنیدن. آرام آرام روز را آغاز کردن. به هیچ دغدغه ای. از آن صبح های در همین لحظه بودن، حال را تجربه کردن.

۱۳۸۸ آبان ۳, یکشنبه

نامه دوم به آزاده: ماندن و رفتن.

آزاده دخترک عزیزم،

تصمیم گرفتم هر هفته به تو بنویسم. زندگی مادرت مملو از مشغولیت های بجا و بیجا شده است اما می کوشم بد قولی نکنم. گلک نازنینم، دو روز قبل از تولدت با یکی از دوستان که تصمیم ترک افغانستان را داشت صحبتی داشتم. خواستم راضیش کنم بماند و در پروسه قانونی ساختن انتخابات جنجالی ما کمک کند، اما موفق نشدم. برایم گفت: "نور، خسته شده ام. زندگی هر روز مبارزه با مرگ است. هر روز از ترس انفجار های پیاپی با قدم های لرزان از خانه بیرون می شوم. از زندگی در وحشت خسته شده ام. از این همه فقر، این همه کودکان گدا در شهر نو، اینهمه بی عدالتی... نورجهان، بگذار بروم. می خواهم پرستو و علی در صلح بزرگ شوند." راست می گفت. نمی دانستم چه بگویم. خاموش شدم و دقایقی به چشمانش نگاه کردم. بعد دستانش را گرفتم و به آرامی نوازش کرده گفتم: "برو. ما می مانیم."

عزیز دل مادر، امروز در افغانستان صد ها کودک دیگر تولد می شوند. صد ها کودک بی سرنوشت. ده ها تن از این کودکان طفولیت خود را در کار شاقه، در گرسنگی و فقر گم خواهند کرد. اینها وقتی بزرگ شدند، مانند من، خواهند کوشید تا کودکی خویش را در کوچه ها و پس کوچه های گل آلود و در سر و صدا و برف جنگی به روی حویلی دفتر خویش بیابند. تعداد زیادی از این کودکان شب های شان را روی سرک های سرد و یخ بسته کابل و زیر کراچی های کهنه سپری خواهند کرد، تا روزی که بزرگ شوند و صاحب کراچی. آن وقت کراچی های خویش را خواهند راند و شبانه آنها را به گوشه ای خواهند بست تا کودکان دیگر زیر آنها بخوابند و از باران و برف در امان باشند. جانم، این کودکان از تو فرق چندانی ندارند. دخترک زیبایم، نور چشمانم، این کودکان نیز مثل تو شبها با صدای بلند بمب ها از خواب بیدار خواهند شد. دخترکم، وقتی آنها مکتب رفتنی شدند، مادران آنها هم تشویش خواهند کرد و دعا خواهند کرد که ظالمی به روی شان تیزاب نپاشد، معلم شان را نکشد، مکتب شان را نسوزاند، کتاب های شان را نگیرد، آنها را نزند. این مادران، مثل من، چشم به راه کودکان شان بار ها تا دم دروازه خواهند رفت.

آزاده شیرینم، فکر نکن که تنها افغانستان اسیر این همه درد و بدبختی است. کودکان فلسطینی و اسرائیلی هم گرسنه می خوابند. کودکان دارفوری هم از ترس بمب هایی که مانند باران می بارند، شبها نمی خوابند. در عراق هم پشت کودکان از ترس جنگ می لرزد. امروز، مادری در چچین هم دعا می کند کودکانش زنده بمانند و مادری در پاکستان هم عزادار کودکش است که هفته قبل در یک حمله انتحاری به قتل رسید. آزاده جانم، دخترک نو تولد اسرائیلی و دارفوری هم فرق چندانی با تو ندارند.آنها هم از ترس بیدار می مانند و به صدای گریه وحشت زده مادران شان در نیمه شب گوش می دهند. دخترم، آنها هم روزی مرگ پدران، مادران، خواهران و برادران خویش را مشاهده کرده می گریند. آنها هم قربانی سیاست های کثیف رهبران جهان، و نفرت و خصومت استند.ما همه قربانی استیم اما همه ما مقصر هم استیم. هر کدام ما اندکی به نفرت در این جهان می افزاییم. هر کدام ما یکی را مقصر دانسته سلاح به شانه می برداریم و به کودکان دشمنان خویش فکر نمی کنیم. دخترکم مادرت را ببخش. ما نتوانستیم کاری کنیم تا تو در صلح تولد شوی و دیگر صدای تفنگ ها را نشنوی، اما ستاره گک زیبایم، قول می دهم بکوشم تا در صلح بزرگ شوی. قوت دل مادر، قول می دهم بکوشم.

نورجهان

۱۳۸۸ آبان ۲, شنبه

به دخترم آزاده: نوشته ای از نورجهان

به دختران نو تولد

اسم دخترم را آزاده می گذارم. آزاده دستان گلابی کوچکی دارد که باید شبها کُف شان کنم تا گرم شوند. برایش قصه می سازم و قصه های دنیا را بیان می کنم. حس می کنم بهتر از هر انسانی می تواند آرزو های مادرش را درک کند و وسوسه هایش را دوست بدارد. آزاده عزیزم، دختر شیرینم که تازه خندیدن را یاد گرفتی وقتی بزرگ شدی نگذار خنده هایت را در قفس کنند. دخترک گلم در ملک ما برای خندیدن هم قانونی دارند. زنان باید کمتر و آهسته تر بخندند و طوری راه بروند که نا محرم صدای پایزیب شان را نشوند. یک عمر مادرت را به خاطر خنده هایش ملامت کردند و به او گفتند شانه هایش را خم بگیرد تا مبادا نگاه سرکش مردی به او بیافتد. آهسته تر راه برود تا مبادا خاکی از زمین برخیزد و توجه مردی را جلب کند. دخترم، در ملک ما مردان مقصر نیستند. اگر مردی به کودکی تجاوز می کند، می گویند کودک سرش را نپوشانده بود. اگر مردی به دختری نگاهی شهوت آمیز می اندازد، می گویند دختر بلند خندید. وقتی به روی دختران مکتب تیزاب می پاشند و یا معلم دختر جوانی را به اتاقش می خواهد و به او دست درازی می کند می گویند "گناه خودش بود. دختره به درس چی؟" عزیزم به این بی عدالتی ها عادت نکن. به این دنیا عادت نکن.

شاهدخت زیبای من، نمی دانم ازینکه به دنیا آمدی خوشحالم یا غمگین. آزاده گکم به دنیا خوش آمدی. بکوش از این دنیا بیاموزی. قوی باشی. بلند بایستی، بلند بخندی، بلند حرف بزنی و دل ستمگران را بلرزانی. آزاده جانم، شانه هایت را محکم و بلند بگیر و با سنجش راه را طی کن. نگذار هیچ دردی ترا آنقدر بلرزاند که نتوانی کار کنی. دخترم اگر کتابت را بستند و کتابچه هایت را آتش زدند نا امید نشو، افکارت در امان است. اگر دروازه های مکتب را به رویت بستند و سدی شدند مقابل آزادی تا وقتی اندیشه ات آزاد است، سرت را بلند بگیر.

نورجهان

۱۳۸۸ مهر ۲۷, دوشنبه

این روزها... درس

شب است. دیر است. آرام است. خسته و خواب آلودم.
روزها زود، زود می گذرند. باید بسیار بیاموزم. چشمم، گوشم، ذهنم و کم کم دلم همیشه درگیر است. درگیر مناظر تازه، حرف های تازه، موضوعات و دغدغه های تازه. گاهی در پایان یک روز مشغول وقتی به اتاق تنها و تاریکم بر می گردم به یاد خانه و گرمای آغوش مادرم می افتم، دلتنگ می شنوم، آهنگ می شنوم. دقایقی بعد خودم را از اتاقم، از دلتنگی ام، از آهنگ و شعر و ترانه می کنم تا بروم و اجتماعی باشم، معاشرت کنم، یاد بگیرم.
روزها زود می گذرند و زمستان نزدیک تر می شود. برگ های زرد زیر باران های ریز و مداوم می پوسند. رطوبت به اتاق های ما، به بستر های ما و به استخوان های ما سرایت می کند. مرطوب و سنگین میشویم. به زمین محکم تر می چسبیم. کم کم به غربت عادت می کنیم و زنده گی، دوباره شکل و برنامه و قالب می یابد.
همزمان با آن، بحث ها هیجان انگیزتر میشوند، حجم خواندنی ها و نوشتنی ها بیشتر می شود و شاید زنده گی دشوارتر، اما دلتنگی کمرنگ تر. چون فرصتی برای دلتنگی نخواهد ماند.

شاید..

۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه

به خودت وقت بده

به خودت وقت بده، دختر. فرصت بده که نفس تازه کنی. وقت بگذار برای اشتباهات احمقانه، برای لغزش های روزهای نخست در جاده ای نو و ناهموار، برای سرگشتگی و گیچی، عدم تمرکز، دلتنگی...
بدیهی است که وقتی تازه به جایی می آیی، دلتنگ شوی. قوانین را نمی فهمی، کودهای رفتاری را، رمزها را، اشاره ها، راه های آسان و کوتاه را. بدیهی است که گیچ شوی، دلتنگ شوی، تمرکز نداشته باشی.
وقت می گیرد دوباره خود را منقبض کردن، دیده و دل خود را به یکسو هدایت کردن، نشستن، جمع کردن افکار پریشانت را که در گفتگو با ترس، امید، عشق و ده ها پدیده دیگر سرگردانند. وقت می گیرد عزیزم.
فکر می کنی از همیشه کندتر شده ای؟ فکر می کنی موفق نخواهی شد تمرکز کنی؟ به اطرافت نگاه کن، کسانی که از همسایگی این دانشگاه آمده اند، کسانی که همه تابستان امسال و سال گذشته و چند سال اخیر دغدغه ای به جز درس خواندن و نمره گرفتن نداشته اند، هنوز سرگردانند. حتی اگر کندتر شده ای هم، با خود صبور باش. بی قراری خشمگینت می کند و خشم، تو را می فرساید.
تو راه های دشوارتر را رفته ای. دردهای بزرگتر از دلتنگی را تجربه کرده ای. تو قبلا هم سرگشتگی داشته ای. به سه سال پیش فکر کن، اگر سه سال پیش اینجا می آمدی، به این اندازه راحت، مطمئن، با اعتماد به نفس، استوار و بر وضعیت مسلط می بودی؟ به خودت نگاه کن، به دوستانی که یافته ای، کارهای که در این ده-یازده روز انجام داده ای. بسیار است...
نمیگویم از خودت توقع نداشته باش، سخت گیر نباش، جدی نگیر. فقط به خودت فرصت بده، با خودت صبور باش، راحت تر نفس بکش، آرام تر قدم بزن، بیشتر ببین، بکن، بخند.
یک ماه بعد، چنان در این زنده گی غرق و متمرکز خواهی شد که این سرگشتگی حسرت بر انگیز شود.
به خودت اعتماد داشته باش. به خودت فرصت بده. با خود مهربان باش.
در سرگشتگی هایت در این مسیر تازه کنجکاوی، خلاقیت و مهربانی را همراهان خود برگزین.
و صبور باش، چون هر آنچه برای دیگران و خودت میخواهی، به مبارزه و صبر، صبر، صبر نیاز دارد.

۱۳۸۸ مهر ۱۷, جمعه

A confused heart

گاهی ضروری است انسان تمرین خود نوشتن کند.. یعنی خودش را بنویسد، سرگشتگی اش را، کلمات بی ربطی را که در ذهنش راه می روند.. من بسیار کم توانسته ام به این خود نوشتن نزدیک شوم، همیشه باید نخست افکار را شکل بدهم، تصاویر را در ذهنم منعکس کنم، رنگ و سبک "خودم" را تحمیل کنم به افکاری که از دیگران وام گرفته ام و به احساسات خام، خشم آلود و دیوانه درونیم. همیشه لحنم را ملایم تر کرده ام، پرده انداخته ام، تلطیف کرده ام. همیشه نتیجه گیری کرده ام، خط کشیده ام، تلاش کرده ام مفید بسازم نوشته های پراگنده ام را. حالا میبینم که توانایی خود نوشتن، بی پرده نوشتن، مستقیم نوشتن هرگز در من پا نگرفته است... میبینم که با حسرت و گاهی حسادت میخواهم خود نوشته های دیگران را، حس های دیگران را که شبیه حس های من هستند...

نمیدانم چی میخواهم. میلم نه به کار است، نه رقص، نه پیاده روی. خودم را نمی بینم. تصویری که از خود در ذهن دارم مغشوش است. نمیتوانم ببینم که این دخترک، یا زن، شادمان، یا گرفته، هدفمند یا گیچ است. نمیدانم کجاست... نمیدانم دلم در کجاست، چگونه دوباره بیاورمش اینجا با خودم. بی دل بسیار تنهایم. نمیدانم، شاید هم است و حس نمی کنمش. هیچ چیزی مرا به هیچ سو نمی کشد.

شاید مهربانی می خواهم. دستان ملایمی را میخواهم که دستانم را بگیرند، یک دسته گل یاسمن می خواهم، ترانه میخواهم، چای با طعم لیمو میخواهم در پیاله های ترکمنی گلدار.

نه، شاید انگیزه میخواهم. فعالیت میخواهم. کار فرساینده ولی نشاط آور میخواهم. موهای پریشان و دستانی خاک آلود میخواهم. زمین میخواهم، بیل میخواهم، تپیدن می خواهم، اعمار میخواهم. یا شاید میخواهم بنویسم، فکر کنم و چیزی زیبا و تکاندهنده خلق کنم. شاید میخواهم الهام بخش باشم، شعر بیافرینم، شادی بیافرینم، شور بیانگیزم.

شاید جنون و عشق میخواهم. نگاه های حریص و دزدانه میخواهم. تماس های تبدار میخواهم. فریبنده گی میخواهم. خطر، ولع و سیری ناپذیری میخواهم. تب و اشتیاق و شادمانی های مست کننده میخواهم. گل سرخ و رقص های طولانی و نوازش...

شاید تمرکز میخواهم. در خود غرق شدن، گوشه گرفتن، رو پنهان کردن. آفریدن، آفریدن.

شاید هم گریه، یک گریه طولانی آرام.

شاید دویدن، دویدن و از خستگی در گوشه ای افتادن.

مهمانی؟ آرایش، دستبند نقره ای، دل انگیزترین پیراهنم، درخشش، گفتگو، معاشرت، دلربایی؟

توجه؟

به خود واگذاشته شدن؟

تنهایی؟

شادمانی؟

"حیرت قلبی معک"...
Someone, something, somewhere has confused my heart.
I don't think I mind.

نمیدانم.

۱۳۸۸ مهر ۱۵, چهارشنبه

سرگشتگی

سر گشته ام.
....
نمیدانم دقیقا چی میخواهم. مشکل است به خاطر بیاورم دقیقا چرا میخواستم اینجا بیایم. دچار یک نوع "خوب، دیگر چی؟" آزار دهنده شده ام. خاطره مبهمی دارم از دختری که میدانست چی میخواهد و در کجا و چی وقت؟ از دختری که زنده گیش روشن و دقیق و برنامه ریزی شده بود. این راه را خواهم رفت تا پایان و شاید گاهی هم با هیجان و شادمانی. اما چرایش را حالا به خاطر ندارم. شاید مدتی وقت می گیرد.
......

نمیدانم بعد از این چی میخواهم، به کجا میخواهم بروم. خیلی از اطرافیانم از حالا به دکترا می اندیشند. من فکر می کنم در دو سال دیگر برای چنان تعهدی آماده نخواهم بود. میخواهم قبل از آن بیشتر در میان مردم زنده گی کنم، یاد بگیرم، لمس کنم، بچشم زنده گی عادی را. دوره پی اچ دی دوره تنها و دشواریست. بر علاوه باید واقعا بدانم که به کدام موضوع بسیار علاقمندم. بعد باید حسابم را با دلم روشن کنم که میخواهد برگردد و.... به دلم مجال بدهم. بر علاوه نمیدانم که آیا هنوز هم میخواهم با سازمان های غیر دولتی در افغانستان کار کنم یا نه؟ تجربه ام در تابستان روزنه های جدیدی را برایم گشود و برخی از درهای قدیمی را بست. میخواهم بنویسم. تحقیق کنم. ولی همچنان میخواهم مدیریت کنم. نمیدانم. سرگشته ام. هنوز نیازی هم نیست که بدانم. ولی این مرا می ترساند که تقریبا همه در اطرافم میدانند چی میخواهند. همه. بسیار روشن و دقیق و برنامه ریزی شده است آینده هایشان. از من نمیتواند چنین باشد به هزار دلیل که یکی آن وضعیت کشورم است.
....
کشورم. سرزمینم. آرزویم برای اینکه در آنجا کار کنم. من حتی برای یک ساعت به کار و زنده گی در جای دیگر نیندیشیده ام. همیشه فکر می کنم که وضعیت در افغانستان آنقدر وخیم نخواهد شد و من خواهم توانست کار کنم. به عدم امکان این مسئله هرگز به صورت جدی نیندیشیده ام. چون نمیخواهم بیندیشم، چون هر چه را که مرا از آن آینده دور کند،با تمام قدرت تخیل و ذهنم نفی می کنم. خوشبینی احمقانه ای دارم. در این روزها به خصوص این را متوجه میشوم. همصنفی ایرانی ام پرسید: خوب، یعنی فکر می کنی بعد از این وضعیت افغانستان بدتر نمیشود؟ آیا نشانه امیدوار کننده ای وجود دارد؟ گفتم: بله، نشانه های امیدوار کننده... بعد ماندم که چی بگویم. بعد فهمیدم که ... نمیدانم چی بگویم.
دیشب یولا (دوست هالندیم) پرسید: با توجه به تاریخ دشوار افغانستان ووضعیت گیچ کننده امروز، فکر می کنی راه حلی وجود داشته باشد و کشور در ده سال آینده کم کم به ثبات و آرامش نسبی برسد؟. گفتم: یولا، این را از من نپرس. وابستگی عاطفی شدید من به آن سرزمین مجال تحلیل واقعبینانه را از من گرفته است. من امیدوارم. امیدوارم که در ده سال دیگر وضعیت بهتر باشد. سرزمینم و مردمش کمتر رنج ببرند. باور کوری دارم به این که من در آنجا خانه خواهم ساخت، باغ خواهم ساخت، ریشه خواهم دواند، کودکانم را.. از من نپرس. من فقط باور دارم، اما قدرت تحلیل واقعبینانه را در این وضعیت سردرگم ندارم.
احساس بیچاره گی می کردم.
.....

وضعیت عجیبی است. در آستانه شروع درسها در یکی از دشوارترین برنامه های ماستری، نمیدانم حالا چرا اینجایم و دقیقا چی میخواهم. نمیدانم در آینده چی خواهم کرد و دقیقا چگونه مفید خواهم بود؟ نمیدانم سرزمینم و در نتیجه گذشته، امروز و آینده ام به کجا روان است؟
فکر می کنم یک دلیل این سرگشتگی آمدن به یک محیط تازه و در معرض انبوه معلومات قرار گرفتن باشد. یک دلیل دیگر شاید این است که هنوز روح و دلم کاملا به اینجا نیامده اند، در کابل سرگردانند و مدتی وقت می گیرد... بگذار وقت بگیرد اما امیدوارم بلاخره آهسته آهسته بر این سرگشتگی من نور ببارد و در وضعیت روشنی بیاید.

۱۳۸۸ مهر ۱۲, یکشنبه

نخستین پست از اکسفورد

نیم ساعت وقت دارم قبل از اینکه بروم بیرون خرید و یله گردی.
در این نیم ساعت میخواهم وب را بروز کنم، آب بنوشم، موهایم را مرتب کنم، آرایش خفیف، یک ایمیل کوتاه به یک دوست، آماده گی برای رفتن.
در این نیم ساعت میخواهم همه حس های این چند روز را بنویسم. به یاد بیاورم دلهره، دلتنگی و دعاهای روزهای نخست را. هیجان دیروز را از کشف این همه انسان های نازنین و جالب و آرامش امروز صبح را. میخواهم گرفتگی سبک این لحظات را بنویسم که قلبم را کمی سنگین کرده است و همچنان احساس خوشبختی موهوم و هنوز کمرنگم را از بودن در اینجا، هیجانم را از شروع درس ها و یک مرحله تازه در زنده گیم.
اینجا (کالج ولفسون، دانشگاه اکسفورد) محیطی زیبا و دل انگیزست. خزان کمی سردتر از خزان کابل است و بادها تندتر. فضای اطراف کالج هنوز سبز و بسیار آرام است و بسیار مناسب برای گردشهای تنهای صبحگاهی. اطاقم بزرگ، روشن و راحت است و در این مرحله بسیار خالی و غیر شخصی. باید یک عالم عکس بیاویزم و روی الماری ها کارت بگذارم و گل بخرم و .... تا کمی صمیمی تر شود.
محیط کالج بسیار بین المللی است و همه ساکنان دانشجویان فوق لیسانس هستند. به مشکل میتوان در میان این جمع دانشجوی انگلیسی یافت. از اینکه این کالج مخصوص دانشجویان فوق لیسانس است خوشحالم. به نظر می رسد که دانشجویان فوق لیسانس پخته تر، جهان دیده تر و مهربان تر هستند. قضاوتم را ببخشید ولی به نظر می رسد که تاثیر عامل سن بیشتر از آنچه هست که فکر می کردم.

چند دوست تازه دارم. پوشپراج، دوست هندیم آرام و مهربان است و اینکه میخواهد سیاستمدار شود برای من باورنکردنی است. کنستانتین، دانشجوی یونانی جذاب و کم حرف است و می گوید مادرش عاشق اوست. مادرش قصد دارد هر هفته برایش از یونان غذا بفرستد. دیشب که در کافه نان نداشتیم او و پوشپراج،آشپزی کردند و من نا آشپز را دعوت کردند و حتی اجازه ندادند ظرف ها را بشویم. هر دو بسیار آقا و مهربان هستند.

فرانچیسکا، بانوی نازنین ایتالیایی دانشجوی داکتراست. دنیا دیده، دلسوز و بسیار فرزانه است. حرف زدن با او حتی در مورد موضوعات بسیار پیش پا افتاده آرامم می کند.

من آرامم هر چند خیلی کار نا تمام دارم. حضور انترنیتی اعضای خانواده و دوستان در این چند روز اخیر برای روحیه دادن به من بسیار مفید بوده اند. روزهای نخست اقامت در یک محیط بیگانه، زمانیست که بیش از هر وقت دیگر نیاز دارم محبت و مصاحبت عزیزانم را تجربه کنم. دلتنگی روزهای نخست همچنان کمکم کرده کمی فروتن شوم و به نیاز خود به دیگران کمی آگاه.

کم کم باید برای صنف ها آماده میشوم. کمی میترسم و نگرانم. درس ها آسان نخواهند بود. اما مهمترین مسئله اینست که همیشه به خودم یادآوری کنم من چرا اینجایم و چرا این مرحله برای آماده گی من برای یک زنده گی مفیدتر مهم است. باید همیشه به خاطر داشته باشم که من تصمیم گرفتم خود را به این درس ها متعهد کنم تا بتوانم خیلی بیشتر و مفیدتر کار کنم، تا بیشتر خودم را بشناسم و سرشارتر زنده گی کنم.

دلتنگم و میدانم که شاید دلتنگ تر شوم اما امیدم این است که در رخصتی های زمستانی بتوانم فرانسه و یا افغانستان بروم.


بعدا بیشتر مینویسم.
شهرزاد