۱۳۹۲ اسفند ۱, پنجشنبه

یک روز سادهء زمستانی

فردا به خانه ام بیا.

بیا تا برای چند ساعت انتخابات را فراموش کنیم، سیاست روزمره را، دلمرده گی را، این که این انتخابات با همه انتظاری که برایش کشیده  بودیم، تقریبا هیچ ذوقی بر نیانگیخته را..
بیا تا پرده ها را کنار بزنیم. پنجره را باز کنیم. هوای تازهء خنک اندکی زیر پوست اتاق بدود. من بلرزم. تو شال را بیاندازی روی شانه های من. بعد بخاری کوچک برقی را روشن کنیم. تشک ها را بیاندازیم. بالشت ها را بگذاریم. کمپل نرم و گرم آبی را از بستره برداریم تا روی پاهای خود بیاندازیم.
بعد هر دو  با هم به آشپزخانه برویم. یک چاینک چای هیل دار دم کنیم. تو پیاله ها را بشویی. من کشمش، نخود و پسته را در میوه دانی بریزم.  همه چیز را آماده به اتاق بیاوریم.

صدای گرم و نزدیک ظاهر هویدا آرام در پس زمینهء گفتگوی پرشور ما منتشر شود. حرف بزنیم. شعر بخوانیم. پیاله های چای را سر بکشیم. در کنار هم سکوت کنیم. سکوتِ شیرینِ مهر آلود. 

جمعه را، زنده گی کنیم. زنده گی را سر بکشیم. با تانی، با مهر، با شگفت زدگی. 

به خانه ام بیا دوست.