۱۳۹۳ شهریور ۱, شنبه

کلمات

من به کلمات باور داشتم.
من کلمات را دوست داشتم
من هر کلمه را زیر زبانم مزه مزه می کردم. من همهء توجهم را می آویختم به حرف های کسی که خوش کلام می بود.
من از کلمه لذت می بردم.
کلمات مرا میخنداندند، می گریاندند، شگفت زده می کردند.
من سوار بر بالهای جادویی کلمات، سفر می کردم به قرن های دور، به سرزمین های دور، به قریه ای در داغستان، یا شهرکی در اروپا.
با جادوی کلمات من زنی میشدم در سمرقند، کودکی لنگ در می سی سی پی، دزدی در کوچه های نیمه تاریک لندن،  ملکه ای در روسیه.
من به کلمات باور داشتم. کلمات مرا بر می انگیختند. تکانم می دادند و امید جهان بهتری را در من زنده نگه میداشتند.
 تا این سیاست، سیاست، سیاست، ریخت همهء جای زنده گی ما.
تا این سیاست آمد از کوچه به داخل خانه های ما، بر سر سفره های ما.
و با نان و خون و جان ما آمیخت.
و با خود دروغ و کثافت آورد.
 و هر گوشهء خانه ما را از برنده تا اتاق نشیمن تا بستر، آلود.
و من، باورم را به کلمه از دست دادم.
و کلمات از معنی تهی شدند.
از راستی.
از توانِ بر انگیختن.
و کلمات، پوچ شدند و تکراری و بی رنگ.
با شکوه ترینِ کلمات.
 و دروغ زنده گی ما را آگند.
تا جایی که راستی را، کاملا فراموش کردیم.
تا جایی که من شک کردم که آیا من همیشه به راستی، در راستی کلماتم مطمئن بودم؟ در راستی آن کلماتی که با آمیزه ای از باور و غرور بلند بلند ادا می کردم؟ 
و حالا، همهء ما، همه کلمات را دروغ می پنداریم.
من دلتنگِ کلمات قدیمم.