۱۳۸۹ آبان ۹, یکشنبه

Absurd

حس می کنم میخواهم پوست خود را بکنم.. بی دلیل.میخواهم این صدای کوچک، آزار دهنده را در ذهنم خاموش کنم.
در ذهنم یک سلسله آهنگ های سطحی تکرار می شوند.. نمیتوانم از دستشان رها شوم.
در درونم، حفره بزرگ سیاهی است که چشم بستن را، آرام گرفتن را ترسناک می کند. چشمم را که می بندم حس می کنم در یک فضای سرد، غم انگیز و ترسناک غرق می شوم.
دویدن، دویدن، همیشه خود را درگیر نگهداشتن، شاید راه نجات از این حفره باشد..
آدم های بی دغدغه می ترسانندم. آدم های بی مسئله. آدم های آهنین. آدم هایی که پشت نگاه شان را نمیتوان خواند. آدم های چشم سرد. چشم کدر.
قضاوت می کنم و بدم می آید از این قضاوت کردنم. کار میخواهم بکنم و باید بکنم، اما این آهنگ ها نمی گذارند، این حس آزار دهنده ی که نمیدانم از کجا می آید..
یک روزی، در همین نزدیکی ها، برای مدتی، از همه چیز کناره خواهم گرفت.. از همه این غوغا، این چرخش بی توقف در این دایره های پی در پی، از این چشمان خسته، از این همه توقع..
و آنروز، آن زمان، فرصت خواهم داشت برای گیچ بودن. برای فکر نکردن. برای آرامش.

۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه

صبح شنبه

پنجره این آهنگ "میعادگاه" را ببند. غم انگیز است. یعنی چی که "قرارمان کجا باشه"؟. یک آهنگ شاد بگذار. یک آهنگ که دلت را گرم و پر کند.. یک آهنگ که دلت را سنگ... برخیز لباس های گرم تنت کن. موهایت را شانه بزن و راهی شو. صبح شنبه کوچه ها خلوت است. از این آفتاب پاییزی لذت ببر.
برخیز، این اشک ها را از نیمه راه بر گردان. این دختر رمانتیک درونت را بخوابان که ترا از کار می ماند. به همه کارهای ناتمام فکر کن. همه کارهای ناتمام را تمام کن.
زمستان هم خانه نرو. همینجا باش. این همه رفتن و آمدن همه چیز را پیچیده تر می کند. ترا شکننده تر می کند. بهر حال فقط دو هفته است. کارهایت را تمام کن. پایان نامه ات را.. بعد هم کار روی درخواست داکترا را شروع کن. شاید قبول شدی. شاید ماندی و خواندی. اینقدر نترس. قوی باش.
تارهای قلبت چرا به این آسانی می لرزند، دختر؟ چرا اینقدر بلند صدا می کنند؟ چرا اینقدر شکننده می نمایی؟
موسیقی را که میشنوی، فیلم هایی را که می بینی تغییر بده. آدم هایی را که در موردشان فکر می کنی، بعضی هایشان را از ذهنت رخصت کن..
خودت را بیشتر و بیشتر و بیشتر در کار غرق کن.
این دختر، یک دختر 23 ساله خیالباف نیست. این دختر، زنی جاه طلب، پرکار و موفق است.. و مهربان... و متین.
این دوره، یک دوره طولانی دلتنگی نیست.. یکی از هیجان انگیزترین دوره های زنده گی توست، در یکی از هیجان انگیزترین نقاط جهان.
اگر شستن چشم ها کافی نیست.. قلبت را شستشو...

۱۳۸۹ آبان ۵, چهارشنبه

واگویه های یک ذهن خسته

بدون تو، در جمع، احساس برهنگی می کنم. حتی اگر موهایم را شانه کرده باشم.

باز خوانی

همه میروند گاهی یادداشت های قدیمی شان را میخوانند، نه؟
من بخصوص زمانی که باید یک مقاله عمده را تمام کنم و یا کار مهم و عاجل دیگری دارم به یاد گذشته ها می افتم و میروم در کتابچه یادداشتم و یا در وبلاگ میبینم که در سالهای گذشته، دقیقا در همین روز، یا یک روز قبل یا بعد.. چی حسی داشته ام. روز گم کردن است دیگر، به گفته مادرم.
در همین راستا:
در 2009 و در 2008 یک روز قبل از همین روز...

۱۳۸۹ آبان ۲, یکشنبه

برندا

برندا همخانه من است. او یک زن سی و پنج ساله هانگ کانگی است که در مقطع دکترا در رشته تبت شناسی درس میخواند. برندا متین است. او همیشه موهایش را می بافد و با یک فیته سرخ ساده می بندد. همیشه همان یک جفت گوشواره های ساده ستاره شکل را به گوش دارد. کفش های راحتی اش گلدوزی شده است. عینکی دسته آهنی بر فراز چشمان مهربان میشی اش نشسته است. همیشه زیبا به نظر می آید. یک نوع زیبایی بی متین، بی مدعا، آرامش بخش.
برندا همیشه خودش آشپزی می کند. غذاهای ساده و صحی می پزد. گاهی برنج می پزد. همواره غذایش ترکاری (سبزیجات) دارد، زردک و کاهو و نعنا. وقتی بوی خوبی از آشپزخانه می آید، میدانم برندا آشپزی می کند. غذایش را همانجا روی میز آشپزخانه صرف می کند. ظرف ها را میشوید و جابجا می کند. پیاله چایش را بر میدارد و ناپدید میشود. فقط گاهی کمی دیرتر می پاید، کنار پنجره می ایستد و بیرون را تماشا می کند.
برندا را هرگز قهر ندیده ام.. یا خسته.. یا شاد و هیجانزده. برندا همیشه ارام است. برندا در آشپزخانه با ما نمی ماند، در قصه ها و خنده های ما شریک نمیشود، بار نمی رود، به کافتریا نمی رود، بعید می دانم در کافه و یا رستورانتی غذا بخورد.
بعد من تصور می کنم که این زن چقدر آرام است. چقدر فرزانه است. چقدر برایش مهم نیست دیگران چی بگویند. چقدر آرامش دارد در حرکات ساده اش. چقدر حضورش حتی بیگانگان را آرام می کند. همه کارهایش را با یک وقار خاص انجام میدهد. در حضورش فکر می کنی زنده گی ملایم، سنجیده و منطقی است.
این خاصیت او به خصوص در مقایسه با خودم و دوست ایتالیایی سی و دو ساله ام فرانچیسکا برجسته می شود.. ما که هر هفته لحظات بحرانی داریم. که همیشه چیزی بیشتر میخواهیم.. که همیشه در عجله ایم.. به خصوص من، که شتابزده گی مهمترین خصوصیتم است..
بعد می گویم خدایا، از خزانه متانتت چیزی کم می شد اگر مرا کمی، فقط کمی، متین می ساختی؟

۱۳۸۹ آبان ۱, شنبه

چندین سویه گی...

مدتی بود که از زنده گی روزانه ام احساس رضایت می کردم. روزهایم مفید و پر بودند. شب ها قبل از خواب فرصت می شد رمان بخوانم. کارهای عقب افتاده ام از همیشه کمتر بود. پر انرژی، شادمان، موثر بودم.

بعد امروز بود که متوجه شدم در تمام آن زمان، نا مهربان، به دوستانم کم توجه و خود محور بوده ام.

حالا حس می کنم هیچ دوره ای در زنده گی ام نبوده که تعادل را در آن حفظ کرده باشم. اگر بسیار به خود عاطفی ام نزدیک شوم، زنده گیم غنا می یابد، درگیر افکار عمیق در مورد مسایل "جاودانی" میشوم، گفتگوهای عمیق و متحول کننده را تجربه می کنم، شنونده ی فوق العاده ای میشوم و مثل اینکه معجزه ای اتفاق افتاده باشد همه میخواهند نزد من بیایند و درد دل کنند، با جهان با مهر روبرو میشوم.. ولی این غنای عاطفی همچنان مرا شکننده می کند. اشک زودتر از همیشه به چشمم راه می یابد. بهانه گیر می شوم. تمام بدنم منفذی برای جذب درد می شود... هر حسی را با تمام وجود تجربه می کنم، شادمانی را، درد را.. همه تجربه های پیش پا افتاده، بار عاطفی خاصی می یابند... در این زمان ها، کم کارتر از همیشه ام. روحیه بی ثباتم، سلطان زنده گی ام می شود.

بعد هم دوره هایی مثل این چند هفته گذشته دارم که سراپا نیرو هستم. همه کارها را تمام می کنم. مفید می باشم. حتی کار دیگران را انجام میدهم. میدانم چگونه تفریح کنم. ثبات عاطفی دارم و خونسردم. در این روزها اما، نامهربان می شوم، یا کمتر به دیگران توجه می کنم. نادیده از کنار مردم می گذرم. برای گوش دادن وقت ندارم. همیشه میخواهم از خودم بگویم و از پایان ناپذیری کارهایم.. وقت ندارم به چیزی بیشتر از زنده گی روزمره فکر کنم.. نه درست به انسان های اطرافم در زمین می پردازم و نه راهی به آسمان... موثر اما خشک.. شادمان اما سطحی..

آیا دوره های کمال هم وجود دارند؟ دوره های کامل بودن؟ دوره هایی که به همه چیز می رسی.. که کاملا در تعادلی.. و همه چیز، زمین و اسمان، در هماهنگی شگفت انگیز با هم قرار دارند؟ چنین لحظاتی را تجربه کرده ام ولی بسیار ناپایدار و سریع بوده اند... ولی آیا میشود همیشه هر دو سو را در نظر داشت؟ و یا فقط باید سپاسگزار باشیم که کاملا یکسویه نیستیم؟ و یا باید یک طرف را انتخاب کرد و آنجا ماند؟ آیا آهسته آهسته فقط مفیدیت ارزش می شود؟ آیا آرام آرام همه چیزهای اسرار آمیز و شگفت و نیرومند زنده گی ته می کشند و زنده گی از جادو و عمق خالی می شود؟

شما چی فکر می کنید؟ چی تجربه کرده اید؟

۱۳۸۹ مهر ۲۹, پنجشنبه

روزانه

خسته ام. تمام روز دویده ام. بعد خوانده ام. بعد تلاش کرده ام به خاطر بسپارم. بعد تلاش کرده ام آنچه را میخوانم از آنچه زنده گی می کنم و خانواده ام و عزیزانم زنده گی می کنند، جدا کنم. بعد نفرین کرده ام خودم را که برای این صنف "دولت های شکننده و دولت های شکست خورده" ثبت نام کردم که این همه در مورد جنگ و آواره گی و مهاجرت و ناممکن بودن صلح و ارامش و امید بخوانم.
بعد تسلی داده ام خودم را که من به این "فهم" نیاز دارم. بعد دوباره تلاش کرده ام بخوانم و به خاطر بسپارم و نگذارم دلم به هم فشرده شود و اشک پرده چشمانم شود و فکر آینده سرزمینم، تمام تمرکزم را...
اتاقم را هم تنظیم کرده ام. بلاخره بعد از مدتی اقامت موقتی، در اتاق دایمی ام برای اینسال جابجا شدم. عکس مادر را که روی میز ماندم دلم کمی تنگ شد. بعد همه لباس ها را که امروز شام شسته بودم، در الماری گذاشتم و بیشتر به یاد خانه و سال گذشته و این سال طولانی روبرویم افتادم.. بعد فکر کردم داشتن یک اتاق، اتاقی برای خود، چه غنیمت بزرگی است. کمی رمان خوانده ام. کمی چای نوشیده ام و به آهنگ آسوده حامد نیکپی گوش داده ام و سرم را روی میز گذاشته ام از خستگی.
حالا هنوز یک مقاله دیگر باید بخوانم. قبل از آن اما، در نیمه شب (دقیقا ده دقیقه بعد) به آشپزخانه میروم تا سالروز تولد دوستم ویل را تجلیل کنیم. کیک چاکلیتی می خوریم و چای. احتمالا نیم ساعتی آنجا خواهم بود.
بعد خواندن آن مقاله.. اگر مغزم کاملا نمرده بود تا آن زمان. بعد چراغ ها را خاموش می کنم. چراغ سر میزی را روشن. یک فصل از رمان. بعد خواب.. اگر بیاید به بدن خسته من..
بعد فردا، خیلی کارهای دیگر باید تمام شوند. صنف و بحث و ...
خسته ام.
دروازه تک تک شد.. باید بروم.

۱۳۸۹ مهر ۲۷, سه‌شنبه

چون چشمه ای که جوشد در بیشه ای شبانگاه* (یا قهر یکسال طول می کشد)

بیشتر از یکسال از شدیدترین برخورد ما گذشته بود. مدتها بود که دیگر گفتگوهای ما از عمق خالی بود، در گفتگوهای ما من همیشه حس می کردم لب گزیده حرف می زنم، زبان گرفته. پنهان می کنم، اجتناب می کنم. او کمی تلاش می کرد دوباره آن لحن صمیمی قدیم را تازه کند، بعد گمانم خسته میشد... روزمره می شد گپ های ما، کوتاه، دم بریده..
من میدانستم که حداقل از جانب خودم خیلی حرف هاست که باید بگویم.. که کمی قهر است که باید بیرون بریزم.. تا دوباره کم کم همان دوست های صمیمی سابق شویم. این بار بعد از مدتی حرف زدن گفت:
- خوب بگو. صادقانه بگو.
گفتم: - بحث می کنی. حرفم را ناشنیده بحث می کنی. از خود دفاع می کنی. بعد دشوار می شود. (راست می گفتم، بارها چنین شده بود)
گفت: نمی کنم. باور کن.
باور نمی کردم. قول داد.
و من آرام شروع کردم.. و بعد مثل اینکه جویباری بعد از مدتها جاری شده بود. بعد از مدتها، کلمات به ساده گی می آمدند و من قهرم را بیرون ریختم.. و شنیدن او، شنیدن صمیمانه و از ته دل او، به من نه تنها مجال داد که با او حرف بزنم، بلکه خودم را هم مخاطب قرار بدهم و آرام کنم.
و بعد او حرف زد. آرام، منصفانه، نه، بیشتر از منصفانه؛ با مهر، با از خود گذری..
بعد از ساعت ها گفت و شنود، من به خاطر آوردم که من مدتها بود که دلتنگ این صمیمیت شده بودم. هر دو دلتنگ..
و برای مدت طولانی از هم بریده ماندیم، فقط به این دلیل که هنوز آماده نبودیم به همدیگر گوش بدهیم.. به این دلیل که بیش از حد در رنجش خود، پیچیده بودیم. به دلیل اینکه گفتگوی واقعی نداشتیم و در گفتگوهای خیالی ما، به همدیگر مجال حرف زدن نمی دادیم. حوصله شنیدن نداشتیم..
و گاهی، شنیدن از دشوارترین کارهاست. وقتی هنوز زخم رنجشی تازه است، فقط میخواهی فریاد بزنی. مجال شنیدن نیست.
و بعد، وقتی می شنوی.. می بینی اختلاف آنقدر بزرگ نیست، رنجش آنقدر فراموش ناشدنی...
و حس می کنی دوست گمشده ای را بعد از مدتها یافته ای.
و این، آرامت می کند.. به نحوی امنیت دنیایت را بیشتر می کند.
و در دنیا کمتر چیزی به شیرینی یک گفتگوی دل-به-دل با یک دوست است.. گفتگویی که هر دو نفر به همدیگر گوش بدهند.
---
* چون چشمه ای که جوشد در بیشه ای شبانگاه- آهسته گریه کردم، هموار قصه گفتم...
مصرع اول در ذهنم می چرخید بعد از این گفتگو...

۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

یادش به خیر...

بعضی دوستی ها را، مطمئنی که همیشه در زنده گیت خواهد ماند. بعضی دوستی هاکه شاید چندان عمیق نباشند، اما پایدار، آرام، کم توقع هستند و ماندنی.

نامه را به آدرس گروه دانشجویان علاقمند جامعه افغانستان فرستاده بودم. یادم نبود که ایمیل او هم شامل این آدرس است. ایمیلم را که باز کردم در پاسخ به آن نامه دسته جمعی به من نوشته بود. لحنش صمیمی و مهربان. آرام. مثل اینکه دیروز همدیگر را دیده باشیم. از دمشق گفته بود و عربی آموختن. از اینکه در آنجا با افغان دیگری آشنا شده. از زیبایی بناها و مهربانی مردم و مزه دار بودن غذا. در آخر هم گفته بود در همه زیارت های دمشق مرا به خاطر می آورد و برایم دعا می کند.

نمیدانم دوباره کی می بینمش. آیا دوباره می بینمش؟ اما مطمئنم که هر گاه همدیگر را دیدیم، در کینیا بود یا افغانستان و یا هر کشور سوم، مثل همیشه صمیمی خواهیم بود و آرام.. و گفتگوهایمان چنان خواهد بود که گویی چند روزی بیشتر از ندیدن ما نمی گذرد. گله نخواهد بود و یا تلخی و یا بی قراری.. یا حتی هیجان.. اما یک شادی آرام و عمیق دل های ما را پر خواهد کرد.

مطمئنم روزی نامش را در کتاب ها خواهم خواند. در مورد تحقیقش خواهم شنید. مطمئنم بارها در باغی پر از شگوفه و یا در کافه ای مهجور و زیبا، در قدم زدن کنار یک دریا و یا لحظات در تنهایی شعر حافظ خواندن به یادم خواهد آمد و دلم را شادمانی شناختنش پر خواهد کرد و حس سپاس از اینکه ناشناخته از کنار هم نگذشتیم.

یادش به خیر.. همه گفتگوهای ما.. شعر خواندن های ما... برای هم آهنگ های استاد سرآهنگ، شجریان و نامجو فرستادن های ما.. به همدیگر موسیقی و فیلم و شعر معرفی کردن های ما.

یادش به خیر دوست عجیب، صوفی مسلک، کنیایی، هندی-الاصل، فارسی گوی، شعر و ادب دوست و عربی خوان من که دوستدار لهجه افغان هاست.

۱۳۸۹ مهر ۱۷, شنبه

سرخوش

این روزها حس پرواز دارم. حس در بلندا بودن. حس باد بالهایم را بوسیدن. حس سرشاری..
همه چیز تند اتفاق می افتد و روزهایم سرشار از آغازها اند. آغاز نوشتن تزم، آغاز سال جدید تحصیلی، آغاز دوستی های نو، آغاز پروژه ها و فعالیت های نو
زیر لب اواز میخوانم. شبانه ساعت 2 از مهمانی بر می گردم. بسیار و مستانه می رقصم. به آسانی میخندم.می گویند چشمانم می درخشند. می پرسند عاشق شده ام؟ میخواهم به لحظه ها بیاویزم. میخواهم این سال آخر را در اینجا زیبا زنده گی کنم. سرخوشم.
با خودم راحتم. با دیگران راحتم. همه چیز بدیهی و همزمان شگفت انگیز به نظر می رسد. این مهر عجیبی که دلم را آگنده است، مشغولیت نفس گیر این روزها، این باران های پاییزی.
از اینکه اینجا اینقدر "شدن" بیشتر از "نشدن" است خوشحالم. از اینکه دوستانی فرهیخته و فرزانه که سخت به هم مهر می ورزیم دارم خوشحالم. از اینکه لذت دوستی را با تمام وجود تجربه می کنم...
شب که خسته و سرشار از مهمانی بر می گردم به آسانی میل خواب ندارم. برای خود چای می ریزم. برای چند دقیقه رمان "کوچه ما" می خوابم. بعد با تبسمی فراخ به خواب می روم.
آزادم..و این را زمانی که برای دل خودم برنامه می ریزم، میدانم. زمانی که همه برنامه ها را معلق می کنم، میدانم. زمانی که با تمام وجود مهر می ورزم...
خیلی کار نکرده دارم.. میل کار هم دارم. پر از شوقم. نیرو. شادمانی. انگیزه.
دوست دارم خود این روزهایم را.
باید این روزها را به خاطر داشت.

۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه

برگشته ام آکسفورد. این سه روزم پر از دیدن و باز دیدن بعضی از دوست داشتنی ترین، فوق العاده ترین، نازنین ترین آدم ها بوده است... خود اینجایی ام را دوست دارم، این زن مستقل، پر انرژی، شادمان، امید بخش را. با وجود دلتنگی وحشتناک و خفه کننده ام در زمان ترک کابل، حالا میدانم که اینجا هم یک زنده گی برای خود ایجاد کرده ام، حلقه ای از انسان هایی که به انها مهر می ورزم و به من مهر می ورزند، رشته ای از فعالیت های معنادار و لذتبخش، هدف هایی که برای خودم تعیین کرده ام، سرگرمی هایی که دارم... اینجا زنده گی موقتی ولی بسیار غنا مند برای خود ساخته ام..
و بعد می فهمم که مادر راست می گوید که انسان ها نازکتر از گل، سخت تر از سنگ هستند... میشود دور از خیلی چیزها، بسر شود...