۱۳۸۹ آبان ۹, یکشنبه
Absurd
۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه
صبح شنبه
۱۳۸۹ آبان ۵, چهارشنبه
باز خوانی
۱۳۸۹ آبان ۲, یکشنبه
برندا
۱۳۸۹ آبان ۱, شنبه
چندین سویه گی...
مدتی بود که از زنده گی روزانه ام احساس رضایت می کردم. روزهایم مفید و پر بودند. شب ها قبل از خواب فرصت می شد رمان بخوانم. کارهای عقب افتاده ام از همیشه کمتر بود. پر انرژی، شادمان، موثر بودم.
بعد امروز بود که متوجه شدم در تمام آن زمان، نا مهربان، به دوستانم کم توجه و خود محور بوده ام.
حالا حس می کنم هیچ دوره ای در زنده گی ام نبوده که تعادل را در آن حفظ کرده باشم. اگر بسیار به خود عاطفی ام نزدیک شوم، زنده گیم غنا می یابد، درگیر افکار عمیق در مورد مسایل "جاودانی" میشوم، گفتگوهای عمیق و متحول کننده را تجربه می کنم، شنونده ی فوق العاده ای میشوم و مثل اینکه معجزه ای اتفاق افتاده باشد همه میخواهند نزد من بیایند و درد دل کنند، با جهان با مهر روبرو میشوم.. ولی این غنای عاطفی همچنان مرا شکننده می کند. اشک زودتر از همیشه به چشمم راه می یابد. بهانه گیر می شوم. تمام بدنم منفذی برای جذب درد می شود... هر حسی را با تمام وجود تجربه می کنم، شادمانی را، درد را.. همه تجربه های پیش پا افتاده، بار عاطفی خاصی می یابند... در این زمان ها، کم کارتر از همیشه ام. روحیه بی ثباتم، سلطان زنده گی ام می شود.
بعد هم دوره هایی مثل این چند هفته گذشته دارم که سراپا نیرو هستم. همه کارها را تمام می کنم. مفید می باشم. حتی کار دیگران را انجام میدهم. میدانم چگونه تفریح کنم. ثبات عاطفی دارم و خونسردم. در این روزها اما، نامهربان می شوم، یا کمتر به دیگران توجه می کنم. نادیده از کنار مردم می گذرم. برای گوش دادن وقت ندارم. همیشه میخواهم از خودم بگویم و از پایان ناپذیری کارهایم.. وقت ندارم به چیزی بیشتر از زنده گی روزمره فکر کنم.. نه درست به انسان های اطرافم در زمین می پردازم و نه راهی به آسمان... موثر اما خشک.. شادمان اما سطحی..
آیا دوره های کمال هم وجود دارند؟ دوره های کامل بودن؟ دوره هایی که به همه چیز می رسی.. که کاملا در تعادلی.. و همه چیز، زمین و اسمان، در هماهنگی شگفت انگیز با هم قرار دارند؟ چنین لحظاتی را تجربه کرده ام ولی بسیار ناپایدار و سریع بوده اند... ولی آیا میشود همیشه هر دو سو را در نظر داشت؟ و یا فقط باید سپاسگزار باشیم که کاملا یکسویه نیستیم؟ و یا باید یک طرف را انتخاب کرد و آنجا ماند؟ آیا آهسته آهسته فقط مفیدیت ارزش می شود؟ آیا آرام آرام همه چیزهای اسرار آمیز و شگفت و نیرومند زنده گی ته می کشند و زنده گی از جادو و عمق خالی می شود؟
شما چی فکر می کنید؟ چی تجربه کرده اید؟
۱۳۸۹ مهر ۲۹, پنجشنبه
روزانه
۱۳۸۹ مهر ۲۷, سهشنبه
چون چشمه ای که جوشد در بیشه ای شبانگاه* (یا قهر یکسال طول می کشد)
۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه
یادش به خیر...
بعضی دوستی ها را، مطمئنی که همیشه در زنده گیت خواهد ماند. بعضی دوستی هاکه شاید چندان عمیق نباشند، اما پایدار، آرام، کم توقع هستند و ماندنی.
نامه را به آدرس گروه دانشجویان علاقمند جامعه افغانستان فرستاده بودم. یادم نبود که ایمیل او هم شامل این آدرس است. ایمیلم را که باز کردم در پاسخ به آن نامه دسته جمعی به من نوشته بود. لحنش صمیمی و مهربان. آرام. مثل اینکه دیروز همدیگر را دیده باشیم. از دمشق گفته بود و عربی آموختن. از اینکه در آنجا با افغان دیگری آشنا شده. از زیبایی بناها و مهربانی مردم و مزه دار بودن غذا. در آخر هم گفته بود در همه زیارت های دمشق مرا به خاطر می آورد و برایم دعا می کند.
نمیدانم دوباره کی می بینمش. آیا دوباره می بینمش؟ اما مطمئنم که هر گاه همدیگر را دیدیم، در کینیا بود یا افغانستان و یا هر کشور سوم، مثل همیشه صمیمی خواهیم بود و آرام.. و گفتگوهایمان چنان خواهد بود که گویی چند روزی بیشتر از ندیدن ما نمی گذرد. گله نخواهد بود و یا تلخی و یا بی قراری.. یا حتی هیجان.. اما یک شادی آرام و عمیق دل های ما را پر خواهد کرد.
مطمئنم روزی نامش را در کتاب ها خواهم خواند. در مورد تحقیقش خواهم شنید. مطمئنم بارها در باغی پر از شگوفه و یا در کافه ای مهجور و زیبا، در قدم زدن کنار یک دریا و یا لحظات در تنهایی شعر حافظ خواندن به یادم خواهد آمد و دلم را شادمانی شناختنش پر خواهد کرد و حس سپاس از اینکه ناشناخته از کنار هم نگذشتیم.
یادش به خیر.. همه گفتگوهای ما.. شعر خواندن های ما... برای هم آهنگ های استاد سرآهنگ، شجریان و نامجو فرستادن های ما.. به همدیگر موسیقی و فیلم و شعر معرفی کردن های ما.
یادش به خیر دوست عجیب، صوفی مسلک، کنیایی، هندی-الاصل، فارسی گوی، شعر و ادب دوست و عربی خوان من که دوستدار لهجه افغان هاست.