۱۳۹۲ فروردین ۱۰, شنبه

معجزهء بهار

من باور دارم به این که نفس بهار، شفابخش است.
به  این که در بهار، خاصیتی است که تلخی را میشوید و دوباره، دل را با رویا بارور می کند.
بهار، فرصتی دوباره است. برای بودن. مهر ورزیدن. باور داشتن. ایجاد. 

و بهار کابل، سرتاج بهاران است.

"مرمت کن مرا از نو.." در این بهار. 



۱۳۹۱ اسفند ۲۲, سه‌شنبه

آرامش مطلق

میخواهم در آرامش مطلق بنشینم.
آفتاب باشد. پنجره باشد. چای باشد. کتاب باشد. 
هیچ صدایی به جز صدای پرنده ها نباشد.
تنها باشم. 

یا با یکی از دوستان نزدیکم بروم به یک پارک.
روی چوکی چوبی بنشینیم.
و صحبت نکنیم.
حتی یک کلمه هم.
فقط بدانم  که کسی با من هست که مرا می شناسد.
که زاویه های زشت و زیبای روحم را می شناسد.
که اگر بخواهم میتوانم دست دراز کنم و دستش را در دست بگیرم.
هوا از بوی گل آگنده باشد.
یگان رهگذر در پارک.
تنهایی. 
آرامش. 
آفتاب. 
همدلی خاموش. 
بهار که دامن رنگینش را گسترده باشد. 
همین. 

۱۳۹۱ اسفند ۱۹, شنبه

زنان سرزمین من 8. پروانه

کوچک ترین خواهرم. قلبی از طلا دارد. نیروی فراوان.
آرمان گراست. شجاع. سخت کوش. مهربان. 
شاگرد مکتب است در امریکا. نخستین سال دوری از خانه برایش بسیار دشوار بود.  به حدی دشوار که حتی استادانش توصیه نمی کردند برگردد. دل تنگ شده بود. نمیتوانست روی درس هایش تمرکز کند. استادانش به شدت نگرانش بودند.  نوجوان بود و سفرش به امریکا، نخستین سفرش به بیرون از کشور بود. نخستین باری که دور از خانه، در متن یک فرهنگ متفاوت زنده گی می کرد، درس میخواند و با شاگردان امریکایی رقابت می کرد.  یک دختر 15 ساله دلتنگ. 
تابستان برگشت. بهتر شده بود. در این جریان با هم بسیار صحبت کرده بودیم. از آینده اش. اهمیت آموزش. اهمیت آبدیده شدن در دوری. 
در تابستان ویزای خود را تنظیم کرد. تکت خود را پیگیری کرد. آماده گی گرفت و تنها به امریکا برگشت.
ما همه نگران بودیم. هر بار با او صحبت می کردیم دلهره داشتیم. می ترسیدیم از دلتنگی بیمار شود و چیزی نگوید. عادت داشت دلتنگی اش را پنهان کند. مادر را نگران نکند. اما آرام آرام متوجه شدیم که سال دوم با پروانه ی قویتری روبرو هستیم. نه تنها شکایت نمی کرد بلکه چنین به نظر می رسید که بسیار بیشتر از گذشته به خود مسلط است.

سه ماه بعد از برگشتش یک روز مفصل تر صحبت کردیم. گفت میخواهد روانشناسی بخواند.  از کورس های مشخصی که به آنها علاقمند بود صحبت کرد و اصطلاحات علمی را استفاده کرد که برای من نا آشنا بود. استادش به من گفت که در تنظیم مهمترین و بزرگترین فعالیت مکتب که متمرکز بر محو خشونت علیه زنان است، نقش عمده ای داشته است.
آنچه در سفر درونی پروانه در دوسال گذشته برای من الهام بخش بود، پیروزی پروانه در به اختیار گرفتن سرنوشت خویش بود. در سال نخست، پروانه خود را قربانی میدید، قربانی تصمیم ما که او را وادار به دوری از خانه کرده بودیم، که او را در محیطی دشوار و ناخوشایند قرار داده بودیم، هر چند خود بارها گفته بود که میخواهد در بیرون درس بخواند. در قلب دشواری های سال نخست بود که پروانه، از یک کودک به یک بزرگسال مبدل شد. که تصمیم گرفت شکایت نکند بلکه اقدام کند. که تصمیم گرفت عنان زنده گی خود را به دست بگیرد و بپذیرد که هر تصمیم، عواقب خوشایند و ناخوشایند دارد.   در سال نخست، او واکنش نشان میداد و میخواست دیگران تصمیم بگیرند. در سال دوم، او تصمیم می گیرد و در وقت نیاز، از ما کمک میخواهد. اوست که مسیر زنده گی خود را تعیین می کند. این مسیر از انفعال به عمل را باید همه ما در مرحله ای طی کنیم، و پروانه، در قلب دلتنگی و اندوه و دشواری، این مسیر را طی کرد و از آن سو، پیروز بدر آمد.
زنان در کشور ما معمولا وادار می شوند در نقش های منفعل بمانند. تصامیم را دیگران می گیرند، و ما در بهترین وضعیت فقط حق اعتراض داریم. تغییر نقش زنان به صورت گسترده نیازمند مبارزه ی دشوار و طولانی ست، و نسلی از پروانه ها، میتوانند در این مسیر پیشگام باشند.

۱۳۹۱ اسفند ۱۸, جمعه

زنان سرزمین من 7. راحله

سالها در وزارت کار کرده است. برنامه های کاریش  در ساحه ایست که مردانه تلقی میشود ولی زنان در آن نقش اساسی بازی می کنند.  نقشی که نادیده گرفته میشود.
او به صحنه آوردن زنان  را بخشی از وظیفه خود میداند. می گوید در سالهای اول حکومت بعد از طالبان، با موسسات تمویل کننده زیادی تماس گرفت تا به کمک آنها وزارت را از اهمیت توجه به زنان آگاه سازد. با سرازیر شدن کمک ها، مقامات بلند رتبه دولتی هم کم کم مسایل زنان را جدی گرفتند. نگرانی او این است که با کاهش کمک های بین المللی و در عدم حضور گسترده زنان در سطح تصمیم گیری، دوباره توجه به زنان کمرنگ شود.
برایم از زد و بندها و فشارهای سیاسی می گوید. از این که در نبود حمایت سیاسی، زنان در دولت به شدت تنهایند و مسیر پیشرفت شان بسته است. سیاست این سرزمین، مردانه است. اطلاعات در حلقات مردانه تبادله می شود. درعدم دسترسی به معلومات، زنان همیشه یک گام از مردان عقب می مانند.
او حرف می زند و من به مسیر طولانی و دشواری که او پیموده فکر می کنم. چین های پیشانی اش، حلقه های دور چشمش، قاطعیت رفتارش، همه حکایت از روزگار دشواری می کنند که او در درون آن رشد کرد، قد کشید و خودش را تثبیت کرد. نوجوانی و جوانی در جنگ.  مهاجرت. زنده گی زیر سلطه طالبان. اقوامی که کشته شدند، برادری که دیگر به خانه بر نگشت، صدای خمپاره و بوی باروت، طالبی که به او در کوچه اهانت کرد، دل شکستگی ها، نا امیدی ها، دوره های سیاه طولانی. و بعد از آن همه دشواری، توان امیدوار ماندن و ادامه دادن، هر روز جنگیدن و فضا را برای نسل جدید زنان باز کردن. 
راحله با دانشش، کفایتش، تعهدش و مبارزه اش حترامم را بر می انگیزد.

۱۳۹۱ اسفند ۱۷, پنجشنبه

زنان سرزمین من 6. مریم

در سفر قبلی ام به امریکا، بلاخره از نزدیک دیدمش. وبلاگش را همیشه میخواندم و با هم مکالمه کرده بودیم. بسیار میخواستم از نزدیک با او اشنا شوم.
در  کافه ای در برابر یک کتابفروشی همدیگر را دیدیم. نشسته بود و چای مینوشید. یک بانوی جوان  بسیار با وقار، خوش لباس و  مطمئن به خود. مریم  20- 21 ساله  است ولی وقار و متانتش او را بزرگتر می نمود.  دیدار ما تقریبا سه ساعت طول کشید. از ادبیات صحبت کردیم، از ویرجینیا ولف تا رابعه، تا سعدی، تا استین بک. از عشق ما به کتاب ها. از سیاست و سیاستمدار زن بودن در افغانستان. از دوستی. اهمیت و ظرفیت دوستی.  از افغانستان. امروز و آینده اش و اهمیت امیدوار ماندن. از خانواده های ما گفتیم و از دشواری ها و لذت های زنده گی خانواده گی. 
در جریان گفتگوی ما، فراموش کردم که مریم از من جوانتر است.  با مریم چون یک  همسال قصه کردم.  بلوغش با سنش قابل مقایسه نبود. هوش سرشار، روحیه حساس، و پرورشش در فضای خانواده گی متفاوت  او را از همسالانش متمایز می ساخت. ذهنش درگیر مسایل بزرگ بود و در همان چند ساعت، دیدم که درگیری های درونی و دغدغه هایش او را به مسیری متفاوت از بسیاری از همسالانش می برد.

مریم از آن بانوان جوانی است که آگاهانه در کار ساختن خویش است. مریم منضبط و متمرکز، برای رشد خودش زحمت می کشد. میخواهد از امکانات اطرافش بیشترین استفاده را ببرد . او آگاهانه خود را برای مسئولیت های بزرگ آماده می کند. مریم، مطمئن از ظرفیت خود، آرزوهای بلند در سر دارد و برای رسیدن به این آرزوها، سرسختانه کار می کند. 
انضباط و هدفمندی مریم، برای من قابل ستایش و الهام بخش است. ما به بانوانی دیگر چون او نیاز داریم که تلاش کنند در متن یک فرهنگ کاملا متفاوت، خوب و موثر زنده گی کنند و همه ظرفیت های اطراف خویش را، برای شگوفایی و رشد خویش به کار گیرند.

زنان سرزمین من 5. سلما

کوچک اندام ولی قوی است. در ورزش های رزمی آموزش دیده است. کاراته. فکر می کنم کشتی. 
نترس و سرسخت است. بارها شب دیر هنگام، تنها به خانه برگشته است.  بارها، مردان مزاحم را ترسانده و یا با آنها جنگیده است. 
خیاطی می کند. دیزاین می کند. درس میخواند. کار می کند. خانواده اش را حمایت می کند. در یکی از گروه های زنان داوطلب است. از زنان دیگر دفاع می کند، در کوچه، در صنف، در محل کار، در خانه. 
از عده محدود دخترانی است که راه و رسم کوچه را نیز بلد است. زبان کوچه را بلد است و میتواند در زورآزمایی های کوچه، جای خود را تثبیت کند. 
از کودکی، در متن زنده گی مردانه قدم زده است. همدوش با برادرانش بازی کرده، جنگیده و بزرگ شده است. بر زبان و اصطلاحات مردانه حاکم است. ولی بر عکس بعضی دیگر از دخترانی که چنین بار می آیند، از زن بودنش نمی گریزد و سرسختانه، به عنوان یک زن برای حقوق خودش و زنان دیگر می جنگد. 
سلما، یک نماد است. نمادی از تن ندادن به نقش های کلیشه ای زن و مرد در این سرزمین. نمادی از فراتر رفتن از قالب های جنسیتی. نمادی از نترسی و قوت.

۱۳۹۱ اسفند ۱۴, دوشنبه

زنان سرزمین من 4. فوزیه

در دفتر شان با رئیسش که یک مرد بود ملاقات داشتم. او نیز در جلسه شرکت کرد. آرام در گوشه ای نشسته بود و به گفتگوی ما دو نفر گوش می داد. در ظاهر از کسانی به نظر می رسید که فراتر از کار روزمره خود،  دغدغه ای ندارند.  در گفتگو کم شرکت می کرد تا زمانی که رئیسش جلسه را ترک کرد و گفت گفتگو را با او ادامه بدهم.

فکر می کردم کم جرئت خواهد بود و شاید برخی از حرف های کلیشه را در مورد زنان شاغل تکرار کند. بعد از دو سه پرسش نخست، فهمیدم که با زنی روبرویم که پشتکار و جاه طلبی استثنایی دارد. زنی خود ساخته. کم ادعا. آرام. ولی در پس این آرامش، طغیانی از خواست ها، آرزوها، رویاها. 

نخستین شغلش در سازمان در پایین ترین رده ممکن برای شخصی با تحصیلات و مهارت های او بود. آرام آرام با خیلی ها روابط همکاری خوب و سالم ایجاد کرد. در کارش سخت کوشید. همزمان با کار، درس خواند و خود را برای ارتقا آماده ساخت.

ارتقا کرده و حالا تشنه مسئولیت بیشتر است. می گوید کارش را به هر چیزی ترجیع میدهد. میگوید نمی خواهد معاش مفت بگیرد. میگوید میخواهد بیشتر بیاموزد. هم کار می کند و هم درس میخواند. از توانایی های خود آگاه است و از ضعف های خود. و بسیار واقع بینانه موانع برای پیشرفت یک زن را برایم توضیح میدهد.
شکایت نمی کند. درخواست کمک از بیرون نمی کند. دیدش به همکاران مردش که کمتر از او تجربه و بیشتر از او صلاحیت دارند، خصمانه نیست. می داند چی میخواهد. میداند از کدام وسایل میخواهد استفاده کند. از اهمیت پیشرفت خود برای زنان دیگر آگاهست اما شعار نمیدهد، خودش را لزوما فیمینست نمیداند، ادعا نمی کند. کار می کند. صادقانه. پیگیرانه. آگاهانه.

و حاضر نیست رویای خود را معطل کند. حاضر نیست نقشی را که برایش ایجاد کرده اند بپذیرد. صلاحیت بیشتر می خواهد، نقش بیشتر می خواهد، و در درون خود، جاه طلبی را با آرمان گرایی آشتی داده است.

و به خاطر جایگاه امروزش، به هیچ کسی به جز خودش، مدیون نیست. 


زنان سرزمین من 3. نجلا

قاطع است. فکر می کنم این قاطعیتش است که مرا مجذوب می کند و در من و همه اطرافیانش احترام بر می انگیزد. 
مسئولیت دشواری را به عهده دارد. در یکی از ادارات نه چندان آسان دولتی رئیس است. 

شخصیتش الهام بخش است. پر نیرو. فساد ناپذیر. قاطع و برنده ولی با دوستانش سخت مهربان و بخشنده.

این توازن همیشه برای من شگفت انگیز بوده است. توازن میان قاطعیت و نرمی. نجلا، احترام بر می انگیزد، مهر بر می انگیزد ولی باید، و میتواند مرعوب هم کند. 
از زنان  در این سرزمین، توقع نمی رود مرعوب کننده باشند. یا حتی قاطع باشند. ما باید قناعت بدهیم، اطرافیان خود را نرم کنیم، غیر مستقیم تاثیر بگذاریم، در لفافه حرف بزنیم، مجاب کنیم.
نجلا، واضح و محکم حرف می زند. ولی زور نمی گوید. زبانش، کلماتش، شیوه بیانش خشن نیست. شیوهء مدیریتش مثل اکثر مدیران مردی که من میشناسم، شیوه خشن و تحقیر کننده نیست. ولی نجلا باکی از این ندارد که برای به کرسی نشاندش حرفش مبارزه کند. قاطعانه تبارز کند. 

نجلا، هر روز مبارزه می کند. نجلا به زودترین فرصت خود را تثبیت کرده است. او  به عنوان یک زن جوان رئیس، خیلی بیشتر از خیلی کهنه کاران این میدان، احترام بر انگیخته است و الهام و انگیزه ایجاد کرده است.  

در افغانستان امروز، نجلا با فساد ناپذیریش، با سخت کوشی اش، با تسلیم ناپذیریش، از استثنائات است. هر روز به او می گویند که در مسیری که گام بر میدارد، تنهاست. که سخت گیریش در مورد فساد، شاید ساده لوحانه باشد. که مسیری که در پیش گرفته طولانی و فرساینده است. ولی او بداند یا نداند برای ده ها زن دیگری که میخواهند در مسیر رهبری گام بردارند، الهام بخش است و تلاش هایش نه تنها برای خودش بلکه برای یک نسل از رهبران جوان مرد و زن، راهگشاست. 


۱۳۹۱ اسفند ۱۲, شنبه

زنان سرزمین من 2. رویا

رویا از هلمند مهمان ما بود. 22 ساله است. شوخ است. آنروز شال آبی به سر داشت و بسیار میخندید. 
جوان. شاداب. پر نیرو. شادمان. امیدوار. قوی. 
از شهری جنگزده. از شهری دشوار. 
ریاست یک نهاد را به عهده دارد. با اشتیاق از کارش حرف می زد. از اینکه چگونه همه کارمندانش زنان هستند. از تاثیر کارشان در منطقه. در میان مردم.
رویا از ارزش هایش گفت. آموزش. کار. تاثیر گذاری.
زن  باسواد و تاثیر گذار و مترقی بودن، در هر نقطه افغانستان دشواری های خود را دارد. اما بخصوص در مناطقی که مسئله زن و حضورش در اجتماع، کاملا سیاسی شده و به اصلی ترین حربه نبرد مبدل شده است.

رویا میتواند کابل بیاید. در یکی از پوهنتون های خصوصی درس بخواند. کاری با معاش بهتر بیابد و در شهری زنده گی کند که کمی بیشتر پذیرای حضور زنانی مثل او است. رویا میتواند در کابل هم بدرخشد. جسارتش را دارد. سوادش را دارد و پشتکارش را. 
رویا اما تصمیم گرفته در هلمند بماند. تصمیم گرفته بماند و منفعل نماند. تصمیم گرفته به زور تن ندهد. 

رویا، موفقیت هایش، نمادین نیست. واقعی ست. ملموس. رویا برای زنان کار آفریده است. رویا در پوهنتون از ممتازترین دانشجویان است. رویا در کنار پشتو، روان فارسی حرف می زند. به انگلیسی می فهمد. با مفاهیم مدرن آشناست ولی همچنان، با همه گوشت و پوستش، یک دختر افغان است. یک دختر هلمندی است. منطقه اش را می فهمد.  مردمش را دوست دارد و از ریشه هایش گریزان نیست. 
رویا، از پرچمداران نسلی است که از راه می رسد. نسلی پر اشتیاق، امیدوار، سخت کوش، وطنپرست. 

این وطن، برای وطن شدنش، به هزاران هزار رویا نیاز دارد.


زنان سرزمین من 1. بتول مرادی

سلام.
این سلسله را به یاد دارید؟ در دوسال گذشته، هر مارچ، برای هشت روز از زنان برجستهء زنده گی ام نوشته ام. زنانی که به من الهام بخشیده اند، زنانی که در شکل گیری شخصیت من نقش داشته اند و زنانی که من می ستایم.
سلسله امسال به زنان سرزمین من اختصاص دارد. آن زنان افغان که در این دوسال گذشته با آنها آشنا شده ام و یا فرصت داشتم بیشتر آنها را  بشناسم. 
سلسله امسال را یک روز دیرتر شروع کردم و یک روز دیرتر ختم خواهم کرد.  برای برخی از بانوانی که در این سلسله در موردشان مینویسم، به دلایل مختلف نام مستعار به کار خواهم برد.  انگیزهء این سلسله، تجلیل از توانایی شگفت انگیز، شجاعت مثال زدنی و  مبارزه هر روزهء زنان افغان است. مبارزه برای انسان ماندن، زن ماندن و تاثیر گذاشتن. 

1. بتول مرادی
بتول را سالهاست می شناسم. بتول، بی هیچ تردیدی، صبورترین و پایدارترین مبارزی است که از نزدیک می شناسم. بیش از چهارسال است که برای اعاده حیثیت اش و برای حفظ حضانت دو فرزندش می جنگد. نویسنده، فلمساز و نقاش است و خودش، بسیار شیواتر از من، داستان مبارزه اش را به قلم آورده ست.

شاید هزاران زن در افغانستان روزانه قربانی خشونت خانواده گی شوند.  از میان این هزاران زن، ما فقط از سرنوشت چند نفر با خبر می شویم. چند نفری که جسارت کردند به دادخواهی برخیزند و فرصت این را داشتند که قصه های خود را به وسیله رسانه ها به ما متنقل کنند. از میان این چند نفر هم، عده کوچک تری هستند که میتوانند مبارزه را ادامه دهند.

بتول سالهاست مبارزه می کند. مبارزه ای نفس گیر، دشوار، در بسیار موارد نا امید کننده و بسیار طولانی. در این چند  سال، درهای کمیسیون حقوق بشر را به رویش بستند، خیلی از مدعیان حقوق زن او را دعوت به سازش و تسلیم کردند (در مواردی خودم نیز این کار را کردم)، صاحبان قدرت سیاسی او را تحت فشار قرار دارند، محاکم دوسیه هایش را گم کرده و خودش را به مسخره گرفتند، دوستانش کم کم دیگر به تیلیفون هایش جواب نمیدادند و موج های شایعه و تهمت، برای لطمه زدن به شهرت اجتماعی او به راه افتاد و سازماندهی شد. روشنفکران در برابر بتول جبهه گرفتند و یا در بهترین مورد، "بی طرفی" اتخاذ کردند.  همه به او اتهام "لجاجت" زدند. نظام امتیازدهی "اندیوالی" (رفاقت مردانه) رایج میان افغان ها که بر نقض همه اصول و ارزش ها  از سوی  دوستان و یا هم قبیله و هم قومان، چشم می پوشد، از شوهر سابق بتول با وجود همه حق تلفی ها و کجروی هایش حمایت کرد و همه نظام قضایی را در برابر  بتول بسیج کرد.  و بتول، ادامه داد. هر روز شکست میخورد و فردایش، دوباره، از صفر آغاز می کرد.  در برابر قاضی های خشم گین ایستاد، با حارنوالان بد دهن گفتگو کرد، فحش و دشنام را بلعید و بعد از هر بار بر زمین افتادن، دوباره قد علم کرد. 
بتول را اگر ببینی، در نگاه نخست، مشکل است باور کنی این زن چقدر جنگیده است، چقدر بی وقفه، پیگیر، شجاعانه، تنها. بتول کوچک اندام است. کم حرف. عمیق. مهربان. پر عاطفه. سرسخت. قوی. تسلیم ناپذیر.
بتول، تسلیم ناپذیر است. به زور باج نمیدهد.  به وسیله هویتش، امتیاز نمی گیرد. حق میخواهد. قانونی. منصفانه. بر اساس همه موازین عدالت. 
بتول، به من الهام می بخشد. به هر کسی که او را از نزدیک می شناسد، الهام می بخشد. بتول همچنان مرا شرمنده می کند، پایداریش در مبارزه، حق طلبی اش، جرئت اش، حوصله اش، تسلیم ناپذیریش، مرا شرمنده می کند. چون میدانم که اگر در موقعیت او قرار داشتم، با گزینه های آسانتر می رفتم، با گزینه ی کوتاه آمدن. جا خالی کردن در برابر زور. من قد خم می کردم در برابر آن همه فشار، آن همه تهدید، آن همه نا امیدی و همهء آن  درهای بسته. 
ولی بتول، ادامه داد. بتول ادامه میدهد. 
و بتول، برای من یاد آوریست از شکست ناپذیری روح انسانی. از عظمت و تسلیم ناپذیری آنانی که برای عدالت می جنگند. 

پیروزی بتول را آرزو دارم. خدا بتول را  برای ما نگهدارد.