۱۳۸۸ مرداد ۲, جمعه

دلبستگي

هر نشانه اي از اميد كه مي بينم، ميخواهم در آن بياويزم. ميخواهم از دستش ندهم، گمش نكنم. ميخواهم همانجا بماند. دور نشوم، دور نشود. كمرنگ نشود.

گاهي با انسان ها هم همينگونه ام. با بعضي از انسان ها. ميخواهم بدانم كه هستند و نزديك هستند و اگر دستم را دراز كنم ميتوانم مژگانشان را لمس كنم،‌ اگر دل كنم.. ميخواهم بدانم كه ميتوانم دستشان را با دو دستم در آغوش بگيرم و آسوده بخوابم كه نه آنها گم شوند و نه من.. بدانم كه نه جنگي ديگر، نه سفري ديگر، مرا از آنها نخواهد گسست.
ميخواهم بنشينم و بنشينند و ساعت ها گوش بدهم، حرف بزنم. تشنه ام.
گاهي، ميخواهم اميد هاي زنده گي ام، انسان هاي زنده گي ام كمي ماندني تر باشند.
اين روز ها، ميبينم خيالم چه گريزپا و نافرمان است. ميبينم كه وقتي آن باني دل-درگيري اين روزهايم نيست (كه اين نبودن تقريبا همه وقت است) خيالم سايه وار به دنبالش مي گردد و هراس من كه پريشاني خيالم به زبانم، به نگاهم سرايت كند و " بر غم ما پرده در شود".
....
دلبستگي رنج است. و گاهي چقدر زود و بي امان به جان انسان مي افتد.....
...

۱۳۸۸ تیر ۳۱, چهارشنبه

يادداشتي در باره جنبش آزاديخواه ايران (نوشته اي از پدر)

نوشته از: اسماعيل اكبر
از اعلام پیروزی احمدی نژاد در انتخابات ایران و جنبش های اعتراضی مردم علیه آن بيشتر از یک ماه گذشت. طی این ماه در مقیاس ملی و بین المللی صف جنبش و حامیان بین المللی آن رو به گسترش داشته و اتحاد طرفداران رژیم ولایت فقیه طور مداوم رو به اختلاف و ریزش بوده است. مجامع جهانی دفاع از حقوق بشر و آزادی بیان، روزنامه نگاران بدون سرحد و سازمان عفو بین الملل در عین پشتیبانی از جنبش آزادیخواهی مردم و محکوم نمودن اقدامات سرکوبگرانه رژیم در تدارک ایجاد جنبش جهانی متحد در همبستگی با مردم ایران اند. ایرانیان خارج از کشور نه تنها با گذشت زمان سرد و خسته نشده اند بلکه ابتکارات شان رو به شگوفائی بیشتر داشته است. تنها سرود هایی که در دفاع از این جنبش ایجاد شده میتواند دلیل بر بینظیر بودن آن باشد. هنرمندان دارای وجاهت برجسته جهانی در امریکا، انگلستان، آلمان، هسپانیه و... در جلب حمایت مردمان جهان با مردم ایران نقش شگفت انگیز بازی کرده اند. قرار سه روز اعتصاب غذائی که به ابتکار اکبر گنجی، روشنفکر معترض، اعلام گردیده و هواخواهی هنرمندان با نام و نشان ایران را جلب کرده است امروز در مقابل دفتر ملل متحد آغاز می گردد. نوام چامسکی، فیلسوف، زبان شناس، روزنامه نگار و مبارز برجسته قرن که از پشتیبانان رژیم ایران تحت عنوان مبارزه ضد امپریالیزم بود حمایت خود را از جنبش اعلام کرده است. به جز گروه کوچکی از به اصطلاح کمونیست های چپ همه روشنفکران ایران به شمول هنرمندان از هنرمندان به صف این جنبش پیوسته اند. استدلال دگم این گروه چپ این است که این جنبش از طرف بورژوازی رهبری می شود و جنجال و اختلاف سلیقه ای برای چانه زدن بر سر تقسیم مناصب و چوکی ها بیش نیست. اینان با توجه به ظاهر که انگیزه جنبش اعتراض بر سر تقلب انتخاباتی بوده و با چشم بستن بر واقعیت ها آنرا به جنجال میان کاندید ها کاهش می دهند، غافل ازینکه انگیزه با علت فرق دارد و حتی ممکن است بر سر آن سرپوش بگذارد.
اینکه مردم تقلب در انتخابات را بهانه قرار داده اند دقیقا ناشی از تجربه آنها در شناخت ماهیت سبعانه و وحشی گروه حاکم است. این تاکتیک بدون آنکه از اهمیت و گستردگی عمیقا آزادخواهانه و دموکراتیک جنبش بکاهند با درز انداختن میان حاکمیت دندان های درندگی و خون آشامی رژیم را کند می کند. یک نظر سرسری بر مطبوعات به اصطلاح دنیای مجازی این جنبش نشان می دهد که این قیام نه تنها از لحاظ رهبری ضعیف نیست بلکه از این منظر نیز یک جنبش بی نظیر و بی سابقه است و هزاران رهبر آگاه جلو آنرا به دست دارند و تمکین آنها در برابر گروه واقعبین حاکمیت یک تاکتیک بی بدیل انسان دوستانه برای کاهش فجایع و کاستن از تلفات در جنبش است. عده ای از روشنفکران به اصطلاح سیکولار که بر شعار های مذهبی مانند "الله اکبر" این جنبش انتقاد می کنند و خواهان آنند که علنا شعار های "جدایی سیاست از مذهب" برافراشته شود نشان میدهند که بسیار عقب مانده اند و حتی از نظر علمی و جامعه شناسی مردم ایران را نشناخته اند و نمی دانند که شعار جدایی دین از سیاست مربوط به دوره رنسانس کشور های مسیحی است و در جوامع اسلامی به کرات باعث تجرید روشنفکران از مردم و ضعف رهبری گردیده است. واینکه مردم نمی توانند کلتور تاریخی خود را طی یکی دو روز یا دو سه ماه تعویض نمایند. حتی داکتر سروش که بر نظریه دور انداختن فقاهت جسپیده است متوجه تجردیدی بودن نظریه خود نشده و از جنبش مردم عقب مانده است. ما در این جنبش دقیقا با غلبه نظر فقیهان که طرفدار در نظرگیری مصالح مردم و نظر مردم در ایجاد حاکمیت است مواجه می باشیم که در عین همنوایی با تمایلات جمع راه پیشرفت را نشان می دهد و میان مردم و رهبری پیوند های استوار برقرار می کند.
چیزی که باید دقیقا به آن توجه شود و در تبلیغات موجود تقریبا مسکوت مانده است درنظر داشت مخاطره ایست که آسان انگاری پیروزی بر جنبش تحمیل می کند. نباید در دام ساده اندیشی افتاد و پیروزی را آسان تلقی کرد. روشی که حاکمیت کنونی ایران در پیش گرفته یکی از روش های جهانیست که با جهانی شدن همه افکار و حرکت ها پدید آمده، رشد کرده و استحکام یافته است. آنان که آگاهانه امور را تعقیب می کنند می دانند که در غرب در پشت سر سیاست های محافظه کارانه و خشونت طلب افکار فاشیستی و دیکتاتورانه نهفته است. آنها در روزنامه ها، کتاب ها، فلم ها، و آثار ادبی خود پیوسته با استناد به اندیشه های مبهم فیلسوفان امثال نیچه، هایدگر و فوکو تلقین می نمایند که دموکراسی سیاست عقب مانده ای بیش نیست و طرفداران حکومت های تابع آرای مردم سیاست مداران عوام زده ای اند که واقعیت پیچیده دنیای موجود را یا در نیافته اند یا مسکوت گذاشته اند و دنیا را تکنوکرات های آگاهی که تحت رهبری ابرمردند می توانند از معضلات کنونی نجات دهند و چنان حکومتی وقتی پیش می رود که خرمگس های منتقد و معترض مزاحم کار شان نشوند. دامن زدن آنها به جنگ و خشونت و مبالغه درباره خطر تروریزم و افراطیت وسایلی برای الغای تدریجی آزادی های مردم و حرکت به طرف دیکتاتوری و فاشیزم در دست آنهاست. دار و دسته احمدی نژاد نیز آنطوری که تبلیغ می شود عده ای عناصر عقب مانده و ساده لوح نیستند. البته تعداد زیادی به اصطلاح روشنفکران آشفته اندیش که از افکار مبهم خوش شان می آید و دانسته و ندانسته عقاید انتظار و ظهور را به افکار نیچه و هایدگر و فوکو ربط می دهند در ایران کم نیستند. طرفداران احمدی نژاد معتقدند که پیشرفت سریع فقط با تسلط عناصر معتقد و آگاه بر اقتصاد، اداره و سیاست ممکن می گردد. آنها در چهار سال حکومت احمدی نژاد پیشرفت گسترده ای نموده و بر شئون اقتصادی، کلتوری، سیاسی و من جمله نیرو های انتظامی و اطلاعات سلطه وسیعی یافته اند. کارشناسان اقتصادی که اوضاع را دقیقتر تعقیب می کنند گزارش می دهند که آنها تقریبا انحصار تجارت با کشور های مانند چین را در اختیار دارند، در عرصه های پیشرفته تکنالوژی تا سرحد بیوتکنالوژی و نانو دسترسی یافته اند. آنها بیشتر از صد ها قرارداد پر منفعت در عرصه های مختلف اقتصاد و صنعت به دست آورده اند که از نظارت دولت فارغ است و به مجلس گزارش نمی شود. دوازده میلیارد دالر تنها از منبع تجارت بدون محصول یا درست تر قاچاق از چین، ترکیه و روسیه نصیب آنها شده است. آنها شبکه گسترده ای در عرصه آموزش و علوم ایجاد نموده و جوانان را مغزشویی می کنند و به اصطلاح آنان را به ایثار گران و سپاه امام زمان تبدیل می نمایند که مخالفین در نظر شان لشکر دجال است و قتل و کشتار آنها اجر بهشت را در پی دارد. قسمت عمده سپاه و تقریبا تمام بسیج پایگاه اجتماعی انحصاری آنان است و با سیاست های عوام فریبانه اقتصادی در میان اقشار عقب مانده، خرافی و در عین حال بیکار و محروم جامعه برای خود لشکر ذخیره آماده می سازند. آنها استراتیژی خود را نه تنها منحصر به ایران نمی دانند بلکه امپراتوری سری وسیعی از لبنان تا مناطق مرکزی افغانستان را تحت عناوین سپاه قدس، سپاه محمد و حزب الله حمایت و تغدیه می نمایند. البته ایدیولوژی این گروه که اصول گرائی نام گرفته است مانند همه ایدیولوژی ها با واقعیت متغیر و رشد یابنده در تضاد واقع می گردد مثل همین حالا که احمدی نژاد در انتخاب اعضای کابینه خود با روحانیون درگیر شده است. عمل گرایی خواه مخواه با اصول مغایر واقع می شود. احمدی نژاد نیز می خواهد که روحانیون اصولگرا فقط با وجاهت بخشیدن در مابین اقشار عقب مانده مذهبی به او کمک کنند و مزاحم کارهای عملی اش نشوند.
چنین حرکتی در جوامع اهل سنت در میان نسل جوان سلفی نیز رو به گسترش است که خواهان به مهار در آوردن نتایج علوم و تکنالوژی و طرد نتایج جهان بینی، فلسفی و حقوقی آن می باشند. آنان نه تنها احیا و ایجاد امپراتوری بزرگ اسلامی را بعید نمی دانند بلکه منظره پیروزی اسلام در سراسر جهان را ترسیم می کنند. حلقات آگاه رهبری این گرایش ها پیروان خود را متعبد، معتقد و عاری از وسوسه سوال بار می آورند. در اوضاعی که علایم بسیار فریبنده پاشیدگی و زوال غرب جاذبه آنها را در میان طرفداران شان بیشتر میسازد، این افراطیون شرق و غرب پیروزی های یک دیگر خود را استقبال می نمایند. افراطیون در غرب و اسرائیل برای پیش برد مقاصد خود پیروزی چنین گروه هایی را در کشور های اسلامی جشن می گیرند. شائبه ای که خامنه ای و احمدی نژاد با چراغ سبز و دلگرمی دولت امریکا چنین فارغ بال به سرکوب مردم پرداخته اند کاملا واهی نیست. هنوز در وزارت خارجه امریکا، پنتاگون و سیا گروه هایی که فضای متشنج بین المللی را برای پیش برد استراتیژی های خود دلچسپ می دانند نفوذ دارند. آنها در روز های اول اعلام پیروزی احمدی نژاد اوباما و طرفدارانش را سخت تحت فشار قرار دادند و افراطیون اسرائیل نیز در حقیقت طبل شادیانه نواختند و اقدامات بیشتر تجاوزکارانه را در سرزمین های اشغالی روی دست گرفتند. احتمال ارتباطات سری میان این گروه های معتقد به توطئه بعید نیست. همچنانکه انتخاب اسفندیاررحيم مشائي، ظاهرا دوست مردم اسرائیل، را بعضی ناظرین کلمه رمزی و اسم شب بهبودی ارتباط میان ایران از یکسو و امریکا و اسرائیل از جانب دیگر دانسته اند. اما خوشبختانه عکس العمل جوامع غربی در دفاع از آزادی و دموکراسی چنان گسترده بود که نیات این گروه ها را در نطفه به عقب راند.
این که مبارزین آزادی خواه ایران اینقدر در شعار ها محافظه کارند و حتی خواست دستگیری و محاکمه طراحان و عاملان قتل های زنجیره ای و فجایع بی شمار دوران حکومت اسلامی را مطرح نمی کنند از وقوف و آگاهی عمیق شان بر امکانات سرکوب کننده رژیم متکی است و اینکه این خواست این گروه ها را از تردید در سرکوب خونین مردم رها می کند.
به هر حال، اگر چه پیروزی آسان نخواهد بود اما روحیه فداکارانه آزادی خواهان و شعار های دقیق رهبری کنندگان دلگرمی می دهد که این مبارزات گام به گام دشمن را تجرید می کند و مبارزات به سوی پیروزی گام بر می دارد. جنبشی که از لحاظ اهداف، روش، و شعار ها دیگر شباهتی به جنبش های گذشته که از نظر انسان گرائی محدودیت هایی داشتند و خواه مخواه اهداف و منافع بخشی از جامعه را در نظر می گرفتند ندارد و ماهیت آن عمیقا انسانی و بازتاب دهنده عصر جدیدی از مبارزات بشریت ترقی خواه، عدالت طلب، و آزادی دوست است و نتایج آن نه تنها محدود به ایران نخواهد بود بلکه اهمیت بزرگ منطقه ای و جهانی خواهد داشت. ما با آنکه به قصور خود در حمایت ازین جنبش اعتراف می نمائیم و خود سرگردانی های عظمیمی داریم بهر حال باید از این جنبش بزرگ با تمام توان و با استفاده از همه امکانات پشتیبانی نمائیم.

۱۳۸۸ تیر ۲۹, دوشنبه

روزانه...

اين يك پست طولاني است.
.....
كار آنقدر زياد است كه مرا از بقيه زنده گي بيكار كرده است. كم براي دل خودم ميخوانم، كمتر مينويسم، فرصت پياده روي هم نيست. از كار بسيار مي آموزم اما گاهي به شدت خسته و دلزده هم ميشوم، گاهي ترس برم مي دارد. بعد اندكي مي ايستم، عميق نفس مي كشم و ادامه ميدهم..
اينروزها آنچه لذتبخش است تايپ زنده گينامه پدر است. من قسمت كودكي پدر را تايپ ميكنم و خاطراتش را از قشلاق و رسوم رايج در آنجا. اين براي من درس است. درس هايي در مردمشناسي، جامعه شناسي و تاريخ. برعلاوه لذتبخش است ( و غنيمتي است بزرگ) كه در باره انساني كه اينهمه دوست داري و فكر مي كني مي شناسي، از زبان خودش بخواني كه چگونه رشد كرد، چه عواملي در شكل دادن شخصيتش سهم داشتند و چه چيزها را به او اميد مي داد. پدر را در شش سالگي در نظر مجسم مي كنم، كمي شوخ، بسيار كنجكاو، مشتاق، خودش محدود در محيط كوچك، صميمي و ساده قشلاق اما تخيلش در پرواز با قصه هاي پريان و المستي ها (جنيان زن)‌و ديوان و كل (كچل) بچه هاي شجاعي كه پادشاه هاي ظالم را تنبيه مي كنند. دنياي كودكي او چقدر با دنياي كودكي من فرق داشت. دنياي كودكي من همه اش بريدن بود و رفتن و مهاجرت. جنگ بود و زخم و ترسهايي كه بسيار بزرگتر از من بوند. آموزش انگليسي بود و جنونزده و مشتاق به صفحه كمپيوتر خيره شدن. هر چند مشابهت ها هم بودند، مشابهت هاي كه بيشتر مديون مادر بزرگم بود از قصه هاي حضرت سليمان و قاليچه اش تا قصه هاي جن و تاريكي و خاكستر، تا ترس از گناهان نامحدودي كه براي كودكي مضر چون من ارتكاب شان اجتناب ناپذير به نظر مي رسيد. ميخواهم روزي قصه مادر را نيز بدانم.
....
نورجهان از سفرش به تالقان برگشته است. چند روز پيش قانعش كردم بعضي از دو بيتي ها را به من بدهد. كمي هم با صداي خوشش برايم خواند. مضمون اكثر دوبيتي هاي زنانه شكايت از دشواري هاي زنده گي، اسارت در چهار ديواري شوهر و دوري از خانواده مادري است. در اين دوبيتي ها تاكيد عجيبي به روابط مادر و دختر ديده ميشود. مخاطب خيلي از ترانه ها مادران هستند، مادران به عنوان مدافع، مادران به عنوان قربانياني كه به آنها دلسوزي مي شود، مادران به عنوان همدم و همراز، مادران به عنوان كساني كه در ظلم پدر شريك اند، مادر به عنوان همدل و دلسوز... خلاصه رابطه اي كه در اين دوبيتي ها ديده ميشود بسيار عميق تر، واقعي تر، انساني تر و زنانه تر از اين كليشه هاي "بهشت زير پاي مادران" بوده و از پرستش و ستايش تشريفاتي فراتر مي رود. خود اين رابطه مادر – دختر در اين دوبيتي ها نياز به تحقيقي جداگانه و مفصل دارد. دوبيتي هاي عاشقانه نيز دنيايي دارند، اكثرا محجوب و پرسوز، اما گاهي سخت بي پروا و عريان. اميدوارم نورجهان به جمع آوري اين دوبيتي ها بسنده نكرده و براي تحليل و مقايسه آنها نيز كار كند. چند نمونه كه هديه نورجهان از سفر تحقيقي اش است:

الا مادر مرا به دور دادی
رضا از من نبود به زور دادی
رضا از من نبود به گفت پدر
مرا به خانهء زنبور دادی
......
سفیدار بلند زینه زینه
دو سه روز است ندیدم خیر الدینه
الهی بميرد بچه دشمن
مابین ما و تو انداخته کینه
...
سر راهت بشینم مار واری
بته دستمال دستت را یادگاری
بته دستمال دستت کس نبیند
در برم سخت کنم طومار واری
....
در کرد گل بودم مادر صدا کرد
خدا خیرش بته یاد مرا کرد
خدا خیرش بته چند بار دیگر
به رنگ زرد من یکبار نگاه کرد
....
نمک شور است به زخم تازه ننداز
من که مردم به شهر آوازه ننداز
من که مردم کفنم داکه باشه
سر خاکم جوانای کاکه باشه
...
الا مادر به دستم سات (ساعت) کردی
مرا از ریزه گی نامزاد کردی
نماندی که به مقصدم برسم
جوانی مرا برباد کردی
....
به کلک انگشتر فیروزه مادر
دلم به خواری هایت می سوزه مادر
همان وقتی که به اینجا مي ائی
دلم با قدمايت می سوزه مادر
...
مادر مادر چرا کلانم کردی
شیرم دادی و ستم به جانم کردی
شیرم نته و ستم به جانم نکو
به ملک مسافری روانم نکو
.....

با خواهرم زبيده و دوستان ما نادر پژوهش و ولي ياوري به فكر تنظيم يك نمايش در مورد آزار جنسي افتاديم. نام موقتش "به من دست نزن" است (پيشنهاد بهتري داريد؟). نوشتن، حرف زدن و كار كردن در اين مورد بسيار تكاندهنده است، هر چند اين مسئله در افغانستان بسيار مملوس، زنده و هر روزه است. بر علاوه براي همه ما نمايش قالب جديدي براي كار است و در اين مورد آموزش نديده ايم و تجربه نداريم. تجربه خوبي است.
بعدا بيشتر در اين مورد مينويسم و شايد متن آنرا (‌كه يك كار مشترك است) بعد از كسب اجازه از ساير همراهان اينجا بگذارم.
حرف هاي ديگر باشد براي روزهاي ديگر
شادمان باشيد
شهرزاد

۱۳۸۸ تیر ۲۵, پنجشنبه

رها...

رهايي. رها از خواست توانمند دوست داشتن، دوست داشته شدن.. رها از سوداي رابطه ها و ضابطه ها.. رها از حسرتي كه گاهي شامگاهان دلت را تسخير مي كرد.
شايد اين حس رهايي هديه درگيري عميقت با كار است... شايد به دليل احساس خوشبختي ات از ساده گي زنده گي اين روزهاست.. به دليل رضايتت از حضور ملايم و شادمان كننده خانواده ات، دوستانت.. به دليل اين نزديكي خوشايندت به خاك، به زمين، به خودت.
اين رهايي را دوست داري، بسيار. اين رهايي را كه دليلش نه قهر است، نه رنجش، نه دلشكستگي، نه آنطوري كه بعضي ها مي انديشند بدبيني و زياده خواهي. اين رهايي را كه آنقدر سبكبار است كه گاهي حضورش را حس نمي كني ولي آنجاست.
اين رهايي، از بي قراريت كاسته است، از ميلت به غرق شدن، گم شدن در كار. شايد به اين دليل كه مغروقي، كه كار بخش عمده زنده گيت را به خود اختصاص داده است. اين رهايي مجالت ميدهد كه آنگونه باشي كه ميخواهي ، گاهي درخشان و با شكوه، گاهي خسته و خشنود با ظاهري پريشان، گاهي درگير يك گفتگوي عميق با خودت، گاهي آزاده، بي پروا و بي خيال. نيازي نيست كه خودت را رنگ كني، رنج ببري، روزت را چنان برنامه ريزي كني كه حسرت را به ياد نياوري، از تنهايي بگريزي، از خودت بگريزي.
اين رهايي مجال مي دهد كه مزه چاي سبز را عميق تر بچشي، گاهي ساعت ها تنها(يا دست در دست شادماني ات)‌قدم بزني، بي پرواي قضاوت ها شوي. اين تنهايي فرصتي را فراهم كرده است كه انسان ها را از دور به تماشا بنشيني، بدون درگير شدن و سمت گرفتن و از پيچيده گي و ساده گي همزمان رفتارهاي روزمره شان متحير شوي. از اين در نقش ناظر بودن لذت مي بري. اين رهايي، تو را از ضرورت شركت در خيلي چيزها و حضور در زنده گي بعضي ها آزاد كرده است. اين رهايي، به تو حس بلوغ ميدهد كه دوستش داري، گاهي هم كمي حس پيري.. ولي آن را هم را دوست داري.

رهايي...
رها و سبز بمان.

۱۳۸۸ تیر ۱۷, چهارشنبه

اين روزها.. چه سرشار

كار، كار، كار. گاهي خشم، گاهي درمانده گي، گاهي شادماني ناشي از خستگي خوب و مفيد.

خانه: مادرم را سايه وار دنبال مي كنم. كنارش مي نشينم و چاي مينوشم. وقتي كتاب ميخوانم خواهش مي كنم كنارم بنشيند تا دستش را در دست گيرم، حضورش را حس كنم، عطر ملايمش را... چون كودكي گمشده كه تازه به خانه برگشته باشد.

پدر برايم كتاب آورده است. براي خواندن شان بي قرارم. ورق مي زنم، بو مي كنم، لذت مي برم.

شام برادر كوچكم اقبال با من به كوچه مي آيد، تمرين بايسكل راني.. از دستم مي گيرد، كنارم مي ايستد، تشويقم مي كند. حالا ميتوانم تا آخر كوچه خودم بروم، سرعتم بهتر شده است، احساس آزادي مي كنم، شور، شادماني.. قلبم بلند بلند مي طپد.

دوستانم را ميبينم. در خانه، بيرون. در حياط زيبا و دلنشين كافه ها. شامگاه خسته ولي سرشار از گفتگوها، از نكته ها، از خنده ها، به خانه بر مي گردم. بعضي گفتگوها خاطره ميشوند. بعضي گفتگوها تا هميشه با تو مي مانند و به ياد آوردنشان حس شيريني را در تو زنده مي كند.

شب هاي كابل، زيباست.. اگر بي حادثه باشد.. ماه كامل بود ديشب، باد ملايم و معطر، خلوت دل انگيز، دل من ترانه خوان.

شادم اما مشغول.. هميشه درگيرم. بايد گوشه خلوتي بيابم، بنشينم و كمي با خودم حرف بزنم.

۱۳۸۸ تیر ۱۰, چهارشنبه

از دلبر تا مشتاق

هفده ساله است. زيبا، سرشار و به خود مطمئن. در مهماني ها، پسران هم سن و سالش و آنهاييكه خيلي هم بزرگترند، به دورش جمع ميشوند. فكر مي كنم اعتماد به نفسش براي آنها جذاب است و قدرت استدلالش. آزادي اراده و آن لجاجت كمي نابالغش اطرافيانش را مجذوب مي كند. رفتارش چنين مي نمايد كه از "شمع جمع" بودن خود خبر ندارد و اين "جوان" ها بي حوصله اش مي كنند و اينها. اما ميتوانم ببينم كه از اين همه توجه لذت مي برد. دوست دارم در جمع تماشايش كنم، بازي شادماني و غرور را در چهره اش دنبال كنم و بعد كمي آرام با خودم بخندم، با مهر. چند روز پيش به ديدارم آمده بود و بعد از مدتي گفتگو در مورد مسايل "جدي" و سياست و اينها، با خميازه اي كه ميخواست پنهانش كند، رشته گفتگو را بريد. بعد كمي خاموش ماند، به تيليفونش نگريست و كمي با شرمنده گي گفت: "باور مي كني، امروز هيچ كسي برم زنگ نزده ".
ميخواستم آزارش بدهم و بگويم: كي ها؟ همان هايي كه حوصله ات را تنگ مي كنند، زنگ نزده اند؟" . اما حرفش مرا به ياد گذشته نه چندان دور حتي تا يك سال پيش خودم انداخت و باعت شد اين يادداشت قديمي را اينجا بگذارم:

یک یادداشت قدیمی، در شمار همان "جوانی هم بهاری بود و بگذشت" و...

زود زود احوالم را میگیری. به محل کارم می آیی. به دیدار خانواده ام می آیی. ممنون "بهانه" هستی که از نمونه های خوب تیزهوشی بشر است، که بر انگیزه واقعی این تماس ها پرده می افکند. من هم هر بار صدایت را می شنوم احساس شادمانی می کنم و بعد زود حس تلخ پشیمانی و اندکی شرم دلم را پر می کند.

ببخش از اینکه به دلت/م آشوب انداختم. فراموش کرده بودم که قلب انسان ضعیف است و به آسانی خو کننده. گاهی در میان یک گروه، در یک دیدار، یک مهمانی، انسان خودش را با درخشش خودش غافلگیر می کند. گاهی چنین به نظر می رسد که مدتها موجودی دیگر در درونت پنهان شده بود تا در چنین فرصتی، با تمام قدرت از چشمان ناگهان درخشانت و تبسم روشنت و در حرکت ناگهان مواج، لطیف و سبک دستانت خود را به نمایش بگذارد. از هر لحظه لذت می بری، از گفتگو ها، خنده ها، نگاه ها ولی در هر لحظه میدانی که از همیشه بی پرواتری.میدانی که خود را چون همیشه می نمایی ولی با همیشه تفاوت داری. میدانی که گذاشته ای موجها تو را به خود ببرند و در اطرافت آشوب بیافرینند. میدانی که قلبت نرم، انعطاف پذیر و سرشار از حس گرم نزدیکی شده است و ساعتی بعد چنین نخواهد بود. فردا، پس فردا با دلهره منتظر می مانی. میدانی که در دلی، آشوبی انداخته ای، چشمی را به خوابی شیرین گرم کرده ای، آرزویی انگیخته ای. خود هم بی قراری،‌مشتاقي. هنوز شیرینی آن لحظات در ذهن و دلت آویزان است. ولی میدانی، خوب میدانی که آن لحظات، استثنایی بود. که حالا خود عاقل، بالغ و حسابگرت برگشته و لازم است به ملایمت و نرمش، آتشی را که دردل خود و در دل دیگری افروخته ای خاموش کنی. از بی مسئولیتی خود خشمگینی و از ضعف خود در برابر وسوسه محبوب بودن... به خود قول میدهی که به انسان های اطرافت واقعا و مسئولانه مهر بورزی و گاهی، آن خود پنهانت را همچنان پوشیده نگهداری تا میزان قدرت قلب خود و دیگران را آزمایش نکنی، تا شکننده گی این قلب را دوباره به خاطر نیاوری.