گاهي با انسان ها هم همينگونه ام. با بعضي از انسان ها. ميخواهم بدانم كه هستند و نزديك هستند و اگر دستم را دراز كنم ميتوانم مژگانشان را لمس كنم، اگر دل كنم.. ميخواهم بدانم كه ميتوانم دستشان را با دو دستم در آغوش بگيرم و آسوده بخوابم كه نه آنها گم شوند و نه من.. بدانم كه نه جنگي ديگر، نه سفري ديگر، مرا از آنها نخواهد گسست.
ميخواهم بنشينم و بنشينند و ساعت ها گوش بدهم، حرف بزنم. تشنه ام.
گاهي، ميخواهم اميد هاي زنده گي ام، انسان هاي زنده گي ام كمي ماندني تر باشند.
اين روز ها، ميبينم خيالم چه گريزپا و نافرمان است. ميبينم كه وقتي آن باني دل-درگيري اين روزهايم نيست (كه اين نبودن تقريبا همه وقت است) خيالم سايه وار به دنبالش مي گردد و هراس من كه پريشاني خيالم به زبانم، به نگاهم سرايت كند و " بر غم ما پرده در شود".
....
دلبستگي رنج است. و گاهي چقدر زود و بي امان به جان انسان مي افتد.....
...