۱۳۸۹ اسفند ۹, دوشنبه

زنان زنده گی من /یک روز، یک زن 1: مادر

در زمان امتحانات، روزهای دلشکستگی، وقتی می ترسم، زمانی که تنهایی بر شانه ام سنگینی می کند، قبل از سفر، در جریان سفر، در زمان رسیدن، در بیماری و هر وقت دیگری که دلم برای خودم می سوزد، وقتی کسی نا امیدم کند، در گرسنگی شدید، در اندوه دل بر انداز، فکر کردن به مادر مایه تسکین، تقویت خاطر و روحیه گرفتنم می شود. در زمان تنبلی، او را به یاد می آورم که به پاس زحماتش، من هم کمی بکوشم. در لحظات افتخار و شادمانی، نخستین کسی که دلتنگش میشوم اوست.
هر چه بزرگ سال تر میشوم به مهرش وابسته تر می گردم، از مقامش در زنده گی ام با خبرتر. وقتی با هم هستیم، گاهی مثل سایه دنبالش می کنم. گاهی حتی وقتی کنارش هستم، دلتنگش می شوم. در تمام این جهان پهناور، بیش از همه، میتوانم در انظار او واقعا همه حجاب ها را کنار بزنم و از کودک بودنم، مضطرب بودنم، بد خلق بودنم، بیهوده بودنم، نهراسم. در تمام این جهان پهناور، شاید کمتر کسی مثل او مرا بشناسد و هیچ کسی مثل او مرا در بدترین حالاتم تحمل نمی کند. در تمام این جهان پهناور، تنها کسی که حتی آزار دهنده ترین و بیهوده ترین عاداتم را دوست داشتنی می یابد، اوست. در تمام این جهان پهناور، در جمله عده کوچک انسان هایی است که از دست من و به خاطر من بسیار رنج کشیده ست و در کنار پدرم، کسی که خودم را بیش از همه مدیون او میدانم.
زنی کوچک اندام، پر انرژی، گاهی تند خو، گاهی کم حوصله، بسیار پر مهر، بسیار مغرور، زن مراقب، بسیار عظیم، بسیار شجاع، بسیار صبور، بسیار فروتن، بسیار زیبا، بسیار موقر، بسیار با همت، بسیار قوی، بسیار ستم دیده ولی نه ستم کش، محکم تر از کوه های وطنم، بسیار ایثارگر و بیش از اندازه سزاوار ستایش..
زنی که شاید خیلی ها نمی بینندش. زنی که شاید خیلی پشت پرده ماند، مثل سایه ماند. اما هرگز سایه نشد. زنی که همیشه آنجا بود.
زنی که مهرش مهمترین پناهگاه زنده گی ام است.. که سر روی دامنش گذاشتن بهتر از سفری به بهشت است. زنی که خشمش، خنده اش، نگاهش، گریه اش، رفت و آمدش، برنامه هایش، امیدهایش، پر از عشقی چنان بزرگ، چنان سر گیچه آور است که هر چه کنم در برابرش کم می آورم.
زنی که شاید بعضی از دل آزارترین حرف ها را به او گفتم. بعضی از جنجالی ترین دعواها را با هم داشتیم ولی همیشه میدانستم که همیشه میتوانم به او برگردم.
زنی که ریسمان خداست در زنده گی ما.. که اگر یک روز هم از ما دور برود، بدون او پراگنده میشویم.
زنی که الفبای زنده گی را و الفبای زنانه گی را کوشید به من یاد بدهد.. زنی که من هرگز در مهر، در از خود گذری، در شجاعت، در استقامت و زنده دلی، و توان ققنوس بوده گی، نمیتوانم به پای او برسم. زنی که زنانه گی اش مرا میخکوب می کند، شگفت زده می کند وهمیشه، همیشه احترامم را بر می انگیزد.
مادرم شاخص ترین زن زنده گی من است.. زنده گی اش همیشه از مهر و شادمانی و کامیابی معطر باد.
....
پ.ن: صدمین سالگرد روز جهانی زنان بهانه ای شد که تا بلاخره در مورد زنان زنده گی ام بنویسم.. کاری که میخواستم/باید مدتها قبل کنم. شما هم اگر میخواهید در این از زن نویسی با من همگام شوید، بسم الله. دوست دارم در مورد زنان زنده گی شما هم بدانم.

۱۳۸۹ اسفند ۴, چهارشنبه

خشونت، خشونت است...

در یک ماه اخیر، حملات تروریستی و کشتار افراد ملکی در افغانستان افزایش یافته است. در چند هفته اخیر، چند مورد بسیار تکاندهنده عمیقا بر نگرانی و وحشت جمعی ما افزوده است. از حمله تروریستی در مرکز شهر کابل تا حمله به یک بانک و کشتار بی رحمانه افراد ملکی در ننگرهار، تا حمله تروریستی در قندوز و اخبار شکنجه و قتل زنان در ولایات مختلف، همه از شکننده گی زنده گی و بی ثباتی اوضاع در افغانستان حکایت دارند. به خاطر حضور هر روز گسترده تر رسانه ها در زنده گی ما، این اخبار به زودترین فرصت به همه جای جهان سفر می کنند و صحنه های دلخراش از کوچه های کابل و ننگرهار، به صفحات کمپیوتر و تلویزیون ما می آیند و وحشت و بی ثباتی را حتی برای آنانیکه کوه ها و دریاها دورند، زنده، جاری و واقعی می سازند.
این اخبار تکاندهنده، خواب و کابوس و بیداری و تفریح و خلاصه همه زنده گی مرا هم مثل خیلی از افغان های دیگر (هر چند لزوما به پیمانه بسیار کمتر از کسانیکه اکنون در افغانستان هستند) تحت الشعاع قرار داده است و به حس وحشت، نگرانی و بی قراریم افزوده است. اما آنچه به همان اندازه اگر نه بیشتر، وحشت آور و نگران کننده است، پاسخ های افغانان مشتری فیسبوک و غیره رسانه های انترنیتی، که قشر جوان تر ( اگر نه باسوادتر) افغان ها هستند، به این گونه حملات است. طبعا، نخستین واکنش همه ما خشم است و من خودم این خشم را بارها تجربه کرده ام و می کنم. اما برای اینکه در مورد این مسئله فکر اساسی کنیم، باید از خشم فراتر رفت، و به استثنای کسانی که مستقیما خانواده هایشان از این حوادث، خدا نکرده، آسیب دیده اند، فکر می کنم همه باید توان فراتررفتن از خشم یا عقلانی خشمگین شدن را داشته باشیم.نگذاریم خشم چشم عقل را برای همیشه کور کند. خشم یک واکنش طبیعی انسانی است و در این مورد (حملات انتحاری) شاید بیش از هر موردی روا. پرسش این است که خشم خود را متوجه چه کسانی می کنیم و قدم بعدی چیست؟ یا نتیجه فوران این خشم به صورت نفرت کور، چی میتواند باشد؟
واکنش ها به حوادث دلخراش در میان این دسته مشخص افغان ها (افغان های انترنیتی) به چند دسته است:
1- مرگ و لعنت بر پاکستان- بیایید این واکنش را بررسی کنیم. احتمال اینکه حلقاتی در پاکستان در این حملات نقش سازمان دهنده را داشته باشند، وجود دارد. ولی الف) این حلقات نماینده همه پاکستانی ها نیستد ب) حتی اگر همه مردم پاکستان تصمیم گرفته باشند افغانستان را ویران کنند ( که بسیار نامحتمل است) لعنت گفتن و مرگ آرزو کردن هیچ مشکلی را حل نمی کند و به جای آن، فقط به نفرت و بدبینی و خشونت می افزاید. و من فکر نمی کنم در شرایط فعلی افغانستان، ما بیش از حد از هر سه پدیده (نفرت، بدبینی، خشونت) داریم و باید تلاش کنیم از مقدارشان بکاهیم. شما موافق نیستید؟ بر علاوه، لعنت فرستادن بر پاکستان، در پاسخ به حملات انتحاری، نه تنها قدرت تحلیلی گوینده را در انظار دیگران زیر سوال می برد، بلکه نشان میدهد گوینده/پیام گذار نه وقت و نه علاقه دارد عمیقا در مورد دلایل این حملات خشونتبار فکر کند و میخواهد با انداختن مسئولیت به گردن "پاکستان" راه آسان را انتخاب کند.
2- مشکل از پشتون هاست. چیزی شبیه همان رویکرد قبلی با همان نتایج یا بی نتیجگی! با این تفاوت که گفتن این حرف به خشونت و نفرت بیشتر دامن می زند، همه پشتون های صلح طلب را به حاشیه می راند، و هنوز هم حملات انتحاری به شدت سابق اتفاق می افتد و بیش از همه، در میان پشتون های ملکی قربانی می گیرد.
3- مشکل از اسلام است. شبیه دو رویکرد قبلی فقط مشکل سازتر و بی اساس تر. چون گروه بزرگی از جمعیت زمین را به شکل بسیار ساده شده ای تعریف می کند. بر علاوه این را کاملا نادیده میگیرد که فجایع مشابه در جوامع غیر مسلمان دینی و غیر دینی اتفاق می افتد.
4- انتحاری های بیمارهای روانی هستند، افغان نیستند، مسلمان نیستند و...- این در واقع ادامه همان واکنش های قبلی ست. نخستین واکنش ما به پدیده چنین ویرانگر و بی سابقه و درد آور، تلاش برای "بیگانه" کردن آن است. این واکنش طبیعی انسانی هست. هیچ کس نمیخواهد آن آدم بد باشد. همه میخواهند این مسئولیت را به گردن دیگران بیاندازند. چیزی که شخصا برای من نگران کننده است این است که 9 سال گذشته و بیشتر ما هنوز از این واکنش نخستین و خشمگین، فراتر نرفته ایم. هنوز خیلی های ما از محکوم کردن این حملات می هراسیم و حتی وقتی محکوم می کنیم، واکنش ما فقط خشمگنانه و پر از نفرت است و در پی ریشه یابی این مسئله نیستیم. نگرانی من این است که اگر ما برای مدت طولانی تر این توهم "پاکستان است، پشتون است، اسلام است، بیماری روانی است، پسر همسایه است... و من نیستم" را ادامه بدهیم و به این بسنده کنیم، نه تنها حملات بیشتر و بیشتر شوند بلکه برادران و خواهران و عزیزان خود ما هم به چنین موجوداتی مبدل گردند... به آدم هایی که از کشتن و دریدن و حمله انتحاری بیمی ندارند.. چون تا زمانی که در جامعه ای زنده گی می کنیم که مردم به دست کودک خود تفنگ پلاستیکی می دهند و مردانه گی را با جنگ آوری تعریف می کنند و برای مردم کشور همسایه آرزوی مرگ دسته جمعی می کنند و در مبادلات شان در فیسبوک و انترنیت و روزنامه شعار مرگ بر و لعنت بر می فرستند، امید نجات نیست.. و من، که همیشه متعجب بوده ام این گرگواره گی انتحاریان از کجای فرهنگ با شکوه و چند هزار ساله من می آید که سرشار از شعر و تغزل و موسیقی است.. از کجای سرزمینی که شصت سال پیش از امن ترین و مهمان نوازترین نقاط دنیا بود... وقتی این پاسخ ها و واکنش ها را می بینم، کم کم کمتر متعجب و بیشتر وحشتزده می شوم.
.. خشونت، خشونت می زاید.. و در این مرحله، ما توان خشونت بیشتر از این را نداریم.. نخستین قربانیانش، خود ما خواهیم بود. کاش کمی ریشه دارتر در مورد جامعه و فرهنگی فکر کنیم که در این سی سال اخیر خلق کرده ایم، که اینگونه گرگ پس از گرگ می آفریند.. کاش بیشتر در مورد شهامت اخلاقی بیاندیشیم و اینکه در زنده گی خود، در خانواده های خود، در نوشته و کار خود، چقدر کوشیده ایم برای آن جوان "پشتون" جامعه بهتری خلق کنیم، از خشونت در لفظ و فکر و کار خود بکاهیم، بر مهر و مدارا و عقلانی اندیشیدن بیافزاییم حتی زمانی که ویدیوی دلخراش یک سنگسار را می بینم. چون علت اصلی سنگسار، نه پاکستان، نه اسلام، بلکه تک تک کسانی هستند که خشونت را یگانه راه حل می دانند، تک تک کسانی که عقل، خرد، شعر و مهربانی و ملاطفت را از زنده گی ربودند.

۱۳۸۹ اسفند ۲, دوشنبه

آسمان شدن..

آسمان شو، ابر شو، باران ببار
آب اندر ناودان ناید به کار
-مولانا-

یاد من باشد...

خاور میانه بی قرار و شکوهمند..

نگرانت می شوم و هرگز تو را نشناخته ام.. هنوز ندیده امت و دلتنگت می شوم.. و از اینجا، یک دامن دعا و بغل بغل امید برایت می فرستم..
مبارز ایرانی. مبارز بحرینی. مبارز لیبایی.. جنگنده گان صلح.
تو چشم خاور میانه ای. من تو را دوست دارم. من به تو نیازمندم. تو امید منی.
شبانه، خواب های ما را تسخیر کرده ای. روزانه جرقه چشمان ما از تو می آید. اشک ما، بغض ما، برای توست.
خاور میانه، این سال سال تو خواهد بود.. خاور میانه، تو امسال بیشتر از همیشه شایسته تحسینی.
خاور میانه، مردمان خوب جهان را سرفراز کن، امید را، مبارزه را، ایمان را، آرمان گرایی را.

۱۳۸۹ بهمن ۲۵, دوشنبه

دنیای بی اعتبار..

همیشه اندوه در کمین است. اندوهی که خشم و بیچاره گی می آورد..
وطنم، کی آرامت خواهند گذاشت؟

۱۳۸۹ بهمن ۲۴, یکشنبه

گاهی با هراس، با شادمانی، با جنون، حس می کنی زنده گی کامل است.
این روزها، من فکر می کنم زنده گی چیزی کم ندارد.. زنده گی، با تمام شور در رگ هایم می دود.. و من حس استغناء دارم. بی نیازی. زیبایی. کمال. شادمانی. مهر. حس می کنم خودم را، آنگونه که هستم، با تمام ضعف ها و کاستی ها دوست دارم. باران بی پایان انگلستان نمیتواند اندوهگینم کند. در کوچه به همه کودکان لبخند می زنم. قلبم را، هیچ کسی نمیتواند بشکند. تبسمم را هیچ کسی نمیتواند از لبانم بدزدد.
حس می کنم، بلاخره، بعد از بسیار افتادن و افگار شدن، از بعضی جهات کمی بالغ شده ام. کمی آسان گیرتر شده ام بر خود ولی همچنان کمی پرکارتر، مفیدتر و کمال طلب تر شده ام..
دوست دارم این حس کمیاب و کم نمای رضایت را.
...
راستی.. فردا.. عید بر عاشقان مبارک باد! صرف نظر از بحث ها در مورد تجاری شدن این روز و غربی بودن آن و...، فردا یادآور دیگری است برای این که "قدر همدیگر بدانیم"..

۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

ناکافی

آنقدر که باید تلاش نمی کنم.

آنقدر که باید، خوب نیستم.

آن طور که باید، مهر نمی ورزم.

ناکافی آفریدند مرا.. ناکافی مانده ام.

این غمگینم می کند.

۱۳۸۹ بهمن ۱۷, یکشنبه

غربت

خسته ام و درس دارم. بسیار درس دارم. نخوانم، غرق میشوم.
..
نبودم که آمدی. چقدر متنظرت بودم. چقدر از این جا بی قرار بودم. که اگر می بودم به استقبالت می آمدم. که "مانده نباشی" می گفتم ترا. دوباره کابل را از چشمان تو کشف می کردم. نبودم که هیجان مادرت را میدیدم در لحظه در آغوش گرفتن تو. میبودم تماشایت می کردم که چگونه آرام آرام عادت می کنی دوباره به کابل. میبودم که دفتر می بردمت و با هم خرید می رفتیم و روزهای طولانی در خانه با هم می نشستیم و می پختیم و حرف می زدیم و "ستاره افغان" تماشا می کردیم. میبودم که در لحظه های خستگی ات، آرامت می کردم، در لحظات خشمت، به تو گوش میدادم، در لحظات دلتنگی ات، می خنداندمت، دختر..
....
نیستم که محکم بغلت کنم. محکم. نیستم در این روزهای جادویی زنده گی ات. که با هم برویم و در "واخان" بنشینیم و چای بخوریم و گپ بزنیم. که تو از او بگویی و چشمانت بدرخشد. من سوال پیچت کنم. از کار و بارش بپرسم. از جزئیات آخرین دیدارتان. از همه چیز. و تو بگویی و بگویی و چشمانت بیشتر بدرخشند و صدای خنده های ما، پرنده ها را مست کند.
...
نیستم که کلان شدن رفعت را تماشا کنم. که با رویا و رفعت هر سه گلبهار سنتر برویم. برایش کلاه های مقبول بخرم. کلاه های سبز. با رویا بحث های فیمینستی کنیم و میرزا ما را باغ بابر ببرد. نیستم که رفعت با دستان کوچکش انگشتم را بگیرد و به مویم چنگ بزند و عینکم را بردارد و گوشواره هایم را بکشد. نیستم که بخندانمش، مراقبتش کنم، با او بازی کنم.
...
نیستم که آهسته آهسته حصار دور قلب شما را بشکنم، شهریار من.
....
چقدر نبودم من. دلم گرفت.

۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه

مهر

جهان را، نمیتوان بدون مهر تصور کرد.. بدون مراقبت. بدون همراهی.
در این روزها به این فکر می کنم که چگونه مهر است که گوشه های مختلف زنده گی ام را به هم وصل کرده است.. که لابلای زنده گی ام تنیده است و پشت سر همه انگیزه هایم، همه بهانه های شادمانی ام و حتی همه جاه طلبی هایم ایستاده است..
بدون مهرورزی عزیزانم، زنده گی کامل نیست، غنی نیست.. زنده گی ام را نمی توانم تصور کنم. زنده گی ام مرده است..
بدون مراقبت، روحم دلتنگ خواهد شد.. بدون یک زنگ غافلگیرانه به یک دوست، نامه های طولانی، دست روی شانه یک دوست گذاشتن.. بدون سرپرستی، خبرگیری، کمک، حضور... من نیازمند مراقبت از دیگران هستم.
و آنها که ترانه های به یادماندنی میخوانند، مهر می ورزند.. و آنهایی که زیبایی می آفرینند، کارشان مراقبت از قلب و روح و جرقه های چشمان ماست.. حتی اگر خود ندانند.. و آنها که عیب می پوشند، گاهی تقصیر را تحمل می کنند، گاهی تو را تشویق می کنند، گاهی با عسل آلوده ترین صدای جهان سرزنشت می کنند.. گاهی از تو میخواهند کمی بهتر باشی، چون میدانند ظرفیتش را داری..به تو مهر می ورزند
هر کسی سبک مهرورزی خود را دارد.. فرانچیسکا، روزی ده بار می بوسد عزیزانش را. دیوید به شوخی ترا به مبارزه می طلبد. ویل برایت شیر، دوا و توت زمینی می خرد. پروچیستا به یادت می آورد که میتوانی.. یایل رمان های محبوبش را به تو هدیه می دهد.. و در خانه پری، که ناگهان از تو میخواهد او را به یک مهمانی همراهی کنی.. و پروانه.. و فریده.. و نورجهان که همه جا برایت اشعار عاشقانه می نویسد..
و وقتی انسان ها را میشناسی، آهسته آهسته با شیوه مهر ورزی شان آشنا می شوی.. و آهسته آهسته می فهمی وقت هایی را که مهر ورزی شان صمیمانه است.. یا سرسری است.. یا نیست.. و یاد می گیری مراقبت کنی، مداوا کنی، صبور باشی.. و گاهی فقط تو مهر بورزی..
تا عزیزت، دوباره، بعد از سرگشتگی، به جهان خودش برگردد و توان مهرورزی خود را باز یابد..
و من، مدتی بود که فکر می کردم مهر، بند است، اسارت است... نیاز به مراقبت، احتیاج است.. و احتیاج بد است.. و استقلال خوب است.. و مهر، درد است.. ولی حالا حس می کنم که مهر وسیع تر از عشق است.. وسیع تر از درد است.. وسیع تر از احتیاج است.. گاهی مهر وسیع تر از خود زنده گی است.. و جهان، نیازمند مهر است.. و نیاز همیشه بد نیست.. و بند همیشه بد نیست..."من از آن روز که در بند توام، آزادم"...
..
و من، سپاسگزارم برای همه مهری که در رگ های زنده گی ام می دود.. و همه چیز را واقعی تر و ارزشمندتر می سازد و زنده گی را زیستنی تر...

۱۳۸۹ بهمن ۱۲, سه‌شنبه

چه را میجوید این دل...

در میانه این همه ورق و کاغذ و افکار پراگنده و فلج فکری و ... دلم یک چیز زنده و واقعی میخواهد. چیزی شبیه بهار، شبیه بیدار شدن زمین. چیزی شبیه رویش گل، شکافی در زمین.. چیزی شبیه زمزمه چشمه ای در بیشه ای سبز...
دلم گرما میخواهد. گرمای سوزنده. گرمایی که بی تابم کند و خودم را به آب بزنم.
به آب کوکچه شاید.. و دختران در اطرافم غوغا کنند. من چشمانم را ببندم. تازه گی توت در دهانم.
دلم میخواهد کار کنم. با دستانم. دستانم خاک آلود شوند، گل آلود شوند.. روی مژه هایم خاک بنشیند و عرق از شانه هایم جاری شود.
در میان این همه فکر، فکر، فکر.. گفتگوهای پراگنده.. دلم فرصتی برای فکر نکردن میخواهد.
در میان این همه کلیشه، کلیشه، کلیشه در مورد زن، در مورد مرد، در مورد رابطه، در مورد زنده گی، یک نقطه صفر می خواهد، یک جای آغاز.. یک پاکیزه گی طبیعی.. یک روایت تازه.
در میان این همه نظم، دلم یک کمی بی نظمی می خواهد، کمی خلاقیت.. آسمان آبی تر از این آسمان میخواهد... بارانی تازه تر از این باران..
جهان نسخه واقعی تر ندارد.. همینی است که است.. و زنده گی، سرشار از کلیشه هاست.. فقط نوع کلیشه ها فرق می کند... پر از روایت هاست.. این را میدانم.. اما دلم از این نظم، از این کلیشه، از این زنده گی تصنعی درون ذهنم، از همه اینها گرفته... حس می کنم نگاه تازه و طبیعی ام را از دست داده ام ودر بهترین حالت جهان را با چشمان فیلم سازها و وبلاگ نویسان و شاعران غمگین می بینم.. جهان را از چشم تیوری ها و ابر روایت ها می بینم... جهان را از چشم کار و معامله و موعد و تاریخ و.. می بینم.. و میخواهم جهان را از چشم دختری یازده ساله در فیض آباد ببینم.. جهان را از چشم دختر قالین باف ترکمن در آستانه عروسی.. جهان را میخواهم از پایین ببینم.. از آنجایی که جهان واقعا اتفاق می افتد.. از چشم مرد دهقان، زنی که باید گاو را بدوشد و کودکی که آب آوردن به عهده اوست..
میدانم چی میخواهم. ده سال بعد میخواهم کجای زنده گی ام ایستاده باشم. چه چیزی برایم درست است. چه چیزی نیست.. با چه نوع انسان ها معاشرت کنم.. همه چیزهایی را که در مورد خودم نمی دانستم حالا حس می کنم می دانم.. و این به شدت ذله ام می کند...میخواستم بدانم و حالا نمی خواهم بدانم.. دلتنگ سرگشتگی پیشین شده ام؟
فکر های بیهوده. فکرهای بیهوده برای فرار از کار.. فرار از این مقاله ای که باید بنویسم. این محفلی که باید تنظیم کنم. که میخواهم.. بلی.. همه این چیزها را من میخواستم.. من میخواهم
دلم آن ساده گی پیشین را میخواهد که غیر قابل برگشت است. دلم چیزهای زنده و واقعی میخواهد که دور هستند از من.. فرسنگ ها.. دلم خلاقیت می خواهد.. فیل ها و رنگین کمان ها... یک عالم رمان خوب... آدم های مورد علاقه ام... تابستان...
با دلم چی کار کنم؟ روانش کنم برود جایی که من تمرکز کنم، کارم را تمام کنم، تا بعد برای کار بعدی فرصت داشته باشم..
نفرین به دل گریزپایم..
...
این نوشته، ویرایش نشده است..

مصر

با بی صبری، با امید، اخبارت را دنبال می کنم و در وقفه ها، نجیب محفوظ می خوانم. خاور میانه، این سالها، سالهای توست...