۱۳۹۱ اسفند ۹, چهارشنبه

بهار

آخ.. بی قرارم بهار شود. پیراهن سبز تنم کنم و به دشت بزنم. بی هراس سرما. 

با تمام گلویم ترانه بخوانم. بی هیچ ترسی. 
بدوم بدوم بدوم تا راه برگشت را کاملا گم کنم. 


بهار شود و ترس هایم را یکی یکی سیل باران ببرد. کینه هایم را. 

و سبزه دلم قد بکشد، بی بیم برف و سرما.

آخ. بهار.

۱۳۹۱ بهمن ۲۷, جمعه

در جستجوی میانبر؟

میانبری وجود ندارد. این را باید بپذیرم. باید پذیرفته باشم.
اصلا چرا میانبر؟ چرا حق نداشته باشم اشتباه کنم؟ خام باشم؟ با پرسش ها درگیر شوم، کشتی بگیرم؟
میخواهم با آنانی که بالغ ترند، که پخته ترند، بنشینم و به نحوی همه آن پختگی منتقل شود. 
نمیشود. 
هیچ کسی، من نیست. هیچ کسی، در نقطه ای که من قرار دارم، قرار ندارد. و حتی اگر پرسش ها، پرسش های مشابه باشند، پاسخ های هیچ کس دیگر شاید قناعتم را فراهم نکند.
و این پرسیدن، پرسیدن خودش، نوعی برهنه شدن است.. نوعی شکستن است.. و آیا من به بلوغ شکستن رسیده ام؟ شکستن، برایم دشوار است..
یکی از موضوعات اصلی بسیار افسانه های قدیمی جستجوست، جستجوی جاودانگی، جوانی، عشق، حکمت. 
در آغاز چنین به نظر می رسد که میانبر وجود دارد، که اگر آب فلان چشمه را بنوشی، جاودانگی. که فلان پرنده را از قفس آزاد کنی، عشق. که بر فلان اژدها غلبه کنی، حکمت.
 و بعد، همهء افسانه، قصهء آن مسیر است. مسیری که تو را به چشمه، به فقس، به اژدها می رساند.
نبردها. شکست ها. پیروزی ها.
دوستی ها. 
دشمنی ها.
عقب ماندن ها.
منحرف شدن ها. 
سالها در جزیره ای محبوس ماندن ها.
خیانت دیدن ها.
خیانت کردن ها. 
سوختن، پختن. 
پختگی. 
و رمز چیست؟ رمز ادامه دادن است. ادامه دادن آن مسیر. و رمز  دیگر، نیکویی است. در حد امکان. در حد فهمت.
نیکویی به درخت، که بعد در دشت سوزان، سایه ات می شود.
نیکویی به پرنده، که پیامت را می برد.
نیکویی به آدم ها، که راه را نشانت می دهند، پندت میدهند، هشدارت میدهند، کمکت می کنند. 
و نیکویی به آنانی که نیکویی نمی کنند. نیکویی نخواهند کرد. 
چقدر بی قرارم. برای رسیدن به محلی که در آن جا، حداقل دو یا سه مانع بزرگ درونی را از راه برداشته باشم. که در درونم، قوی تر باشم، روشن ببینم، دور اندیش باشم، بیشتر تلاش کنم. 
که این همه نامطمئن. گاهی وسوسه مند...
میانبر نیست اما. باید از میان دود و آتش گذشت و باورمند ماند.

۱۳۹۱ بهمن ۲۲, یکشنبه

"زنده گی را بدزدیم ..."

بیا "نیمه شب در پاریس" ببینیم.
بیا چیزی از ناکامل بودن زنده گی نگوییم. از گیچ کننده بودنش. از اندوه که حتی در بعد از ظهرهای آفتابی و روشن حمله می کند، چنان که گویی ماه ها در کمین بوده است... که همه حصارهای قلبت را می شکند و با یورشی جانانه، قلبت را نیمه جان می کند و می گذارد، تا حمله ای دیگر.
بیا تصور کنیم مردم، "دانه های دلشان پیداست".  ما، دانه های دلمان پیداست... 
بیا به بیرون از ظلمت اطرافمان، به ستاره ها نگاه کنیم. موسیقی ملایم بشنویم. غزلیات سعدی بخوانیم. 
بیا این دسته گل نرگس را بستاییم. آفتاب نوازشگر پشت شیشه را. کتاب هایی را که دوست داریم. 
میخواهم به پ و ف زنگ بزنم و هر سه پیاده روی برویم. باغ بالا.
زنده گی را باید از جنگ، از وحشت، از تیره گی، از عدم قطعیت، از پنهان کاری دزدید. 
 

 

۱۳۹۱ بهمن ۱۸, چهارشنبه

برف، زمستان، زنده گی

 بیرون برف زیر نگاه خیره کننده آفتاب نرم میشود، آب میشود و  اینجا در اتاق اندوه در دل من. 
مینویسم و خط می زنم. کلمات کوتاه می آیند. زن سعدی می خواند و لب می گزد. بر خود و دل لعنت.... 

میخواهم خیالم را مسافر کنم. به دیار دیگری. شاید به دشت های سبز بدخشان. در بهار. در پای یک تپه. شامگاه. ستاره ای از دور چشمک می زند. هوا سبک و معطر. خلوت. تنهایی. سکوت. طبیعت شکوهمند. تو  کوچک. فروتن. سبک. شادمان. 

یا در یک کتابفروشی دور دور.. در میان کتاب های جدید و کهنه. بوی خوش کتاب. قهوه. هزاران هزار داستان خوب نخوانده. 

یا دشت. دشت سبز. سوار بر یک اسب. بریده از جهان. از همه چیز و همه کس. آزاد. خرم. قوی. تنها. بی غم. روان. بی هیچ مانعی. 

باید بروم. به یک قصر بروم. قصر زمستانی. تا چشم کار می کند برف است و از دور پنجره های قصر را می بینم. برف زیر پایم غرچ غرچ می کند. سرما در پی ربودن شانه هایم... دستانم را در جیبم مشت می کنم و هوای سرد و تازه را به درون می کشم.  سنجاب ها.  میخواهم روی برف دراز بکشم و دیگر برنخیزم. 

زنده. تنها. بی پروا. پیوسته به جهان و بریده از جهان.