۱۳۹۰ شهریور ۶, یکشنبه

روزانه

امروز در کابل باران آمد.
زیر باران گشتم چند دقیقه.
ط. میخواست تنیس بازی کند. توپ را نیافتیم. 
صبح از پول حرف زده بودیم. 
من زیر باران تصمیمم را گرفتم.
خانه آمدم و خوابیدم. چند ساعت. خوابی بی رویا. عمیق. از روی خستگی. خوابی برای درمان زخم هایم. 

شام آرامی بود. تا زمانی که همسایه ها با هم جنگیدند و سه نفر چاقو خورد. 
مادر نگران همسایه هاست.  رنگ بچه سفید پریده، او می گوید.

انترنیت ضعیف است. اگر نه این آهنگ تازه رپ را می شنیدم. رپ افغانستان. میگویند پر درد است. 
نان میخورم. سریال تماشا می کنم. کار می کنم.
میخوابم. تا فردا. تکرار درد. 

۱۳۹۰ مرداد ۲۸, جمعه

محافظت

کامل بود. و نمیتوانستم دوستش بدارم.
و میدانست.
چند روز، ندیدمش.  کناره می گرفت.
گله کردم. دوست بودیم ما و هم سلیقه و هم فکر و مصاحب.
با آن چشمان مهربانش، مهربانترین چشمان دنیا، با ملایم ترین لحن ممکن،  مهر آمیزترین لحن ممکن، گفت باید از خود محافظت کرد. از قلب خود محافظت کرد. اگر ممکن باشد.
آن زمان، می فهمیدم چی می گفت. اما نمیتوانستم حس کنم دردش را.
کمی کودکانه آمد حرفش به نظرم. کمی از روی درمانده گی.
حالا، فکر می کنم خدا انتقام آن مهربان دل را از من می گیرد. حالا که هر روز " از کشیدن سخت تر گردد کمند"
که دلم نیازمند محافظ است.

۱۳۹۰ مرداد ۱۶, یکشنبه

نامه از کابل2

مهربان
پرسیده بودی چگونه ای. و صبر کردم تا یک ماه بگذرد از آمدنم. که شاید کامم شیرین تر شود و بی قراریم کمتر و سرگردانیم گم.  که شاید صبح وقتی بر میخیزم حس نکنم در خانه خود بیگانه ام. در کشور خود مسافر. به زبان  خود، نا آشنا. 
و گذشت. و شد. کمتر بی قرارم حالا. بیشتر آشنایم. دیروز وقتی از خیاطی با فریده بر می گشتم و بوی نان داغ و خاک تر در کوچه پیچیده بود و نزدیک افطار بود و مردم شتابزده به خانه بر می گشتند و پسرکان نزدیک مسجد ایستاده بودند، قلبم از این همه آشنایی مملو شد و برای لحظاتی سخت احساس خوشبختی کردم. 
آنچه تو "بلازده گی" میخوانی اما همچنان سرجایش است. روزها با بلا مجادله می کنم. گاهی او را مرا به زمین نزدیک می کند. گاهی من او را به زمین نزدیک می کنم. هیچ کدام مغلوب نمیشویم. گاهی به فکر فرار می افتم، گاهی صبوری بر می گزینم، گاهی به امید پناه می برم. و بلا همچنان باقیست. و همچنان اندوه را در چشمانم منتشر می کند و از قلبم به رگ رگم ضعف می فرستد و گاهی مرا در آغوش دردناکش سخت می فشارد. درد. حملات درد را تاب می آورم. سرم را بلند می گیرم. نگاهم را زیر مژه پنهان می کنم. و ادامه می دهم. تا نبرد من و بلا به کجا برسد؟
تنهایی خیلی نزدیک شده است به من. بخشی از این نزدیکی به دعوت من است. روزانه با تنهایی قدم می زنم. در شعر خوانی هایم مهمانش می کنم. شب ساعت ها با هم دراز می کشیم و فکر می کنیم. در میانه روز کاریم می آید و کنارم می نشیند و حضور آرام و تاریکش را به من تحمیل می کند. در موتر میان من و دیگران می نشیند. در جمع، زبانم را می دزدد. مانع به دیگران زنگ زدنم میشود. میل دیدار دوستان را کمرنگ می کند. حصاری شده است دور من. هم محافظتم می کند و هم مرا بریده است، از جهان. 
اوضاع مملکت بی سامان است. شاید بی سامان تر از آنچه در این ده سال گذشته بود.  سفلگان رهبری می کنند و عاقلان به گوشه ای خزیده اند و یا بار سفر بسته اند. خون و دود و انتحار بخشی از برنامه روزانه ما شده است. 
همه چیز بد نیست. حتی شاید این بی سامانی ها هم. زنده گی همچنان ادامه دارد. همچنان که شاید شنیده باشی پری نامزاد شد. شعر سعدی هنوز شیرین است. اقبال و جلال برای آینده هایشان برنامه های بلند پروازانه دارند. همسایه در کنار خانه اش خانه ی دیگر آباد می کند.  پروانه برای سفرش آماده میشود. با شوق. با هیجان. با دلهره. 

تو هم از خودت بگو. میخواهم بدانم. هر چند میدانم نمی گویی..

۱۳۹۰ مرداد ۱۲, چهارشنبه

یاد

به عکس ها نگاه می کنم. همه آن دوره به یک خواب می ماند. به رویا. به بودن در جهانی غیر واقعی. اینقدر از اینجا به دور. بریده. به یک سفر نیمه شبی به کوه قاف.
به خودم می نگرم. سرم که آرام روی شانه ویل یا پرسیس آرامیده است. به اطرافیان آن زمانم می نگرم. ابر انسان های مهربان. ابر انسان های مهر ورز.  به موسیقی دانانان. زبان دانان. خوبان. مهربانان. 
به یاد درس ها و بحث ها می افتم. مناظرات. آموختن. در نیمه روشن صبح زود به کتابخانه رفتن. شب خسته برگشتن. لباس امتحان بر تن کردن. هراسزده از دست همدیگر گرفتن در وقت باز کردن مکتوب نمرات.
به بازی ها می نگرم. در ساختمان های قصر مانند. با لباس های مجلل. شستشو شده در نور. خندان. سرمست. 
به قایق. به مرغابی ها. به غروب. به قایقرانان. به گیتار. 
به یاد میله ها می افتم. در کنار رودخانه. در پارک. بعد از ظهر بهار. باد. آزادی. خنده. 
شب های زمستان. چای. صحبت. رقص. گیتار. آواز. خنده. یوتوب. کیک چاکلیتی مخصوص ویل. 
به یاد خودم می افتم. محبوب. آسوده. بی خیال. سرمست. پرناز. مهربان. متبسم

تیه. اش. یایل. مهربانان. نازنینان. 

ویدیا. فرانچیسکا.

مهمانی ها. شب نشینی ها. 

آدم ها. آدم های نازنین. دوست داشتنی. با هوش. 

جای آن زنده گی را با چی پر خواهم کرد؟ جای آن خاطرات را چی خواهد گرفت؟ جای آن آدم ها در زنده گی ام؟