۱۳۸۹ فروردین ۷, شنبه

سفر

مهمان دارم. دیبره دوست برازیلی نازنینم و گری خوب.  دورشان می گردم. سرم را روی شانه دیب می گذارم. گری را آزار میدهم. پیاله پیاله چای روبروی شان می گذارم. به گفتگو هایشان گوش میدهم. خنده های شان را تماشا می کنم- نفس می کشم.. خوشحالم.  مشغول مهمانداری هستم و ده ها نامه پاسخ نداده و ایمیل هایی که باید بنویسم. تاخیر را ببخشید.. 

فردا با هم به سفر می رویم.  نوبت گشت و گذار در این جزیره بارانی است.. هیجانزده ام. 

مدتی نخواهم نوشت.  فرصتش نیست. 
این روزها را دوست دارم. این روزها زنده گی زیباتر از رویاست. 

۱۳۸۹ فروردین ۲, دوشنبه

این نوروز دیوانه عزیز....

نوروز گذشته و دختر دامن بلند نو هفت رنگش را نپوشیده است. دختر به قصر مورد علاقه اش نرفته است و طبعا بادی نبوده که بوزد و با دامنش بازی کند و چشمان ستایشگری که روی زلف هایش توقف کند و هوایی که ترانه های او را به دور دست ها ببرند. دختر شام لباس زیبای افغانی اش را نپوشیده و نه هم سنگین و مودب و دلربا بوده است.. نوروز گذشته و یک نوروز دیگر دختر نامطمین بوده و نه عاشق.. سرگشته بوده و تمام روز طعم درد روی زبانش، دلش، جهانش بوده است.. نوروز آمده و هنوز دختر آشپزی بلد نیست، موهایش را قیچی نکرده و هنوز در همان پیاله کهنه چای مینوشد. 
نوروز را دختر اما با یکی از خانواده های محبوبش در روی زمین گذشتانده است و صبح با نوازش مهربان دستان یک کودک بیدار شده است و چای را با خنده و شادی در کنار انسان های قدیمی، صمیمی و عزیز زنده گی اش گذشتانده است. شعر شنیده است. شعر خوانده است. فال حافظ بوده و مهربانی و ادب.. دختر موزیم رفته است و وقتی به صدای مهربان و بسیار آشنای همراهش گوش میداده حس کرده در جهانی امن زنده گی می کند و حس کرده بسیار خوشبخت است.  دختر بعد زهرای عزیزش را در مغازه دیده و پریده بغلش کرده.. نان چاشت را با دست خورده است و مسخره گی کرده و آزار داده و شوخ طبع بوده است و بعد از سالهای بسیار طولانی حس کرده حرف دلش را می زند و شبیه آن خود قدیمی نوجوانش که خیلی دوستش دارد شده. دختر حس کرده که چقدر بزرگ شده و چقدر دوست دارد و چقدر دوستش دارند و باز هم چقدر خوشبخت است... دختر بعد با دلی درد آلود باید برمی گشته است.. اندوهگین بوده تا چند دقیقه بعد که در قطار با یک دانشجوی کینایی آشنا شده که فارسی را بهتر از او صحبت می کند و از تاریخ بیهقی حرف زده اند و شعر رودکی خوانده اند و از سپهری و تاجیکستان و افغانستان و اسماعیلیه ها، «سنگ صبور» و  میله گل سرخ مزار و  زنزبار و افریقایی بودن حرف زده اند.. و دختر حس کرده قلبش سبک تر شده است و بسیار هیجانزده شده از نخستین بار دیدن یک کینایی اصالتا هندی مسلمان که فارسی را مثل بلبل حرف میزند... 
دختر بعد با بی نظیرترین زوجی که در این حوالی می شناسد (بیکی و عظیم عزیز) به پارتی سال نو افغان هایش رفته و هر چند خسته و بیخواب بوده، گفته و خندیده و با یک عالم انسان های جدید آشنا شده. برای رقص دو نفره بیکی و عظیم کف زده.. بعد با دلهره و در میان حیرت همگان به میدان در آمده و با افغان های دیوانه اش رقصیده و گذاشته فکر کنند که دختر دیوانه ای است.. دختر بعد اتن انداخته و بعد سخنرانی کرده و بعد  با ده نفر دختری که میخواهند دانشگاه بروند آشنا شده و حرف زده و رهنمایی کرده و گوش داده و «جانم» گفته و روی کودکان را بوسیده و «خاله» گفته و احترام گذاشته... بعد هم نیمه شب خسته و خوشنود به اتاقش برگشته و ایمیل پاسخ داده و سقوط کرده... و کمی تنها ولی خوشبخت و سرگشته به خواب رفته است...
و سال نو آمده و هنوز دختر بسیار ناتمام است.. بسیار نامطمین و شاید سرگشته تر از پیش.. و درد باقی است و خبرها هنوز خوب نشده اند..
ولی دختر حس می کند از خیلی چیزها هرگز پشیمان نخواهد شد و تا مدتهای طولانی این نوروز دیوانه عزیز را با احساس خوشبختی بسیار به خاطر خواهد آورد. 

۱۳۸۸ اسفند ۲۷, پنجشنبه

سال سخت.. سال سبز... سال سرگردان

آب از موهایم می چکد.. خستگی از بدنم ، خاصه از شانه هایم، از چشمانم. روز به پایان رسیده است.. سال به پایان می رسد و توان من نیز هم.  زمان به بستر پناه بردن است.
روزم طولانی بود. نامه خواندم. نامه نوشتم. مقاله ۵۰۰۰ کلمه ای مسخره ام را تمام کردم. با دیوید و ویل سه نفری اتاق کمپیوتر رفتیم. غر زنان و شکایت کنان مقاله و فورمه های مربوطه را پرینت کردیم.  خستگی مجال جشن گرفتن نداد..
به سال گذشته/در حال گذر که فکر میکنم کمتر چیزی به خاطرم می آید. چنانکه کسی ذهنم را شستشو داده باشد. فقط یادم می آید که سخت بود.. امتحان های پی در پی. ارزش گذاری پی در پی. اندازه گیری پی در پی.  از کالج به یک محیط کاری دشوار رفتم از آنجا به اکسفورد آمدم. مداوم قضاوت شدم. اندازه گیری شدم. نمره گرفتم. و فکر می کنم کم کم هر چه در زنده گی ام اندازه شدنی نیست (چون مهر و نیکی و زیبایی) رنگ می بازد.  خسته ام از این اندازه گیری ها.. سخت گیری ها.. سخت کوشی ها..  سال گذشته سخت تر شد وقتی هر چه میخواندم، میشنیدم، می آموختم از نشدن ها، نا شدنی ها، نا تمام ها، نا کامل ها، ناکامی ها بود.. سال رودررویی من با واقعیت ساده و تلخ - پایان شیرین فقط در افسانه است-  بود.. سال وقوف بر ضعف های خودم و ناتوانی ام در برابر این نظام بزرگ و غول پیکری که شاید هیچ بخش آن را نتوانم تغییر دهم. 
سال گذشته سبز بود/است.... جنبش سبز- چهره تکاندهنده ندا- سخنرانی های موسوی- با دلهره بلاگ خواندن- سخت دعا کردن... سال سبز خیلی باور ها را در مورد  ‍مقاومت ، آزادی و مبارزه تغییر داد.. من هم تکان خوردم. درونم تکان خورد. فکر می کنم باقیمانده امیدم را تا حدی مدیون سبزی این سال هستم. 
عجب سال سرگردانی بود امسال. از ماساچوستس امریکا به کابل به اکسفورد به کابل به... از اطمینان و غرور روزهای فراغت از کالج به سرگشتگی زمان انتخابات به شفای روز های اولیه اکسفورد به دلشکستگی حالا..  سال سوال های سخت و سرگشته «من کیم و کجای جهان ایستاده ام»؟ سال جنگ و دفاع از جنگ و نفرت از جنگ و بیزاری از جنگ.... سال شک کردن و سنت شکستن و دوباره برگشتن.. سال سرگردان. سرگردان به دنبال عشق و فانتزی های دیگر... سال خود کاوی- خود شگافی- خود مهرورزی- خود بیزاری.. سال خود محور غمگین. سال خود محور سرخوش..
..
برای سه روز لندن می روم.  این تسلی دلنشینی است غم دوری از خانه و خانواده را...
...
سال ۸۸ می رود  و ما را بزرگتر، بالغ تر و غنی تر بر جا می گذارد و بیشتر آماده رودررویی با نیک و بد آینده.. امیدست در آستانه سال جدید دل بخشنده (به خود و دیگران) و خلق خوش با ما باشد تا آغازی تازه را جشن بگیریم و فرصتی برای تازه گی را. 

ایام به کامتان


۱۳۸۸ اسفند ۲۲, شنبه

اندوه ناک و مهر آلود...

خانه زنگ زدم و گریستم. حالا بسیار سبکبارترم.  هنوز هم فقط با مادر و پدر است که میتوانم اینقدر ناتوان باشم و بی پروا گریه کنم. 
نمیدانم چرا این روزها اینقدر ناخوشنودم؟ در امریکا ادامه تحصیل میدادم  بهتر بود؟
----
هفته دوم اقامتم در اینجا بود که به من در مورد گراهام گفتند. امریکایی است. قبل از آمدن به اینجا در افغانستان سرباز بوده است.  شب هایش کابوس آلود است. به من گفتند از رو به رو شدن با من هراس دارد. چون می ترسد ازش متنفر باشم و یا به چشم اشغالگر ببینمش. دلم آب شد. اندوهناک شد.. 
چهره اش را نمی شناختم و به همه مردان نا آشنا در کالج همیشه لبخند می زدم. در بیم و امید این که او مرا متبسم ببیند و بداند از او کینه ای ندارم. روزها گذشتند و با وجود اینکه با خیلی ها در کالج آشنا شدم او را هنوز ندیده بودم. 
...
بعد دیدمش.  دو سه هفته پیش. در یک میز بودیم. هر دو با دیگران حرف می زدیم. به من نگاه نمی کرد. نمی پرسید. یا دزدیده نگاه می کرد. حس کردم معذب است. فقط با تبسم نگاهش کردم. بی هیچ حرفی.  دو سه بار دیگر هم در جمع همدیگر را دیدیم. از کنار هم گذشتیم. میخواستم دستش را بگیرم و بگویم... نمیدانستم چه بگویم.. منتظر ماندم. 
....
امروز برای نان چاشت که به کافه رفتم دیدم با یکی از دوستان مشترک ما نشسته است. کنارش نشستم. در مورد مسایل روز مره حرف زدیم. بعد ازم پرسید که آیا برای رخصتی خانه میروم. متردد پرسید در حالیکه دستش به دنبال کرتی اش می گشت چنانکه گویی میخواهد برود. از خانه برایش گفتم و از سفرم به کابل در زمستان. از خاطراتم از امریکا پرسید.  از اینکه در کجا بزرگ شده ام و... آهسته آهسته برایش قصه کردم. خوب بود. این که قصه می کردم برای من خوب بود. فکر می کنم برای او هم خوب بود. تلاش کردم از جنگ چیزی نگویم. از سفرم به سانفراسیسکو گفتم. گفتگوی ما آرام- پیوسته و راحت بخش بود.  یخ شکسته بود. سکوت شکسته بود. این حس خوبی داشت.
....
سه ماه بیشتر وقت گرفت سکوت بشکند. جنگ چقدر به روح انسان ها آسیب میزند.
 ...
 این روزها یک لبخند بزرگ مصنوعی بر لب دارم.  خستگی از من میبارد. سرگشته ام.
...
بهار می آید و در دلم آرزوی گریزست... گریز به دشتی سبز و پر از لاله های سرخ. دور از همه چیزهای آشنا.. میخواهم بازی کنم. با خاک.. با آب.. با گل. 

۱۳۸۸ اسفند ۲۱, جمعه

You and me 1

Don't take offense, but men mostly don't understand

۱۳۸۸ اسفند ۱۶, یکشنبه

در ستایش زن بودن

زن دستهایش را بالای سرش برد و شانه هایش تق صدا داد. زن خسته بود. زن تمام روز فرصت نکرده بود لحظه ای بنشیند و آرام بگیرد. زن خسته و تنها بود و سرخوش و آزاد... 

زن سرسری ایمیلش را چک کرد. به چند وبلاگ سر زد. فردا روز او بود. خیلی ها در این مورد نوشته بودند. از بدبختی او، بیچاره گی و مظلومیت او، از اسارت او، از زیبایی و معصومیت او... زن حس کرد سرش درد می کند و دلش گرفت . امروز نه فرصت کرده بود برای دوستانش گل و کارت تبریک بخرد و نه فردا وقت آرایش و تجلیل و با دختران رستورانت رفتن را داشت. زن یادش آمد که چقدر چند روز پیش منتظر این روز بوده تا از دوستان زنش قدردانی کند و خوش بگذراند و دلش بیشتر گرفت. 
زن قصد کرد  بنویسد. میخواست بنویسد اما دقیقا نمیدانست در مورد چی. میدانست در چه موردی نمیخواهد بنویسد. نمیخواست از حق بنویسد، یا آزادی، یا رویاهای دیگر. نمیخواست از برده گی جنسی بنویسد، یا ختنه شده گی دختران در مصر، یا دختران ناخواسته در چین و هند، یا سنگسار، یا شلاق، یا تکفیر.  نمیخواست از برزخی به نام بلوغ بنویسد که بدنش را بیدار کرد اما دست و پایش را بست.  نمیخواست از دلهره های دوست تازه عروسش، کابوس شام عروسی، حمل پرده شکننده و پر اضطراب بکارت در جهان پر وسوسه و متجاوز و یا حقارت، درد و درمانده گی «سیاه سر» بودن بنویسد. شاید بهتر است از شادی زن بودن نوشت. از درد و لذت بارداری، از لطافت نخستین بوسه، نخستین هماغوشی، از یاد آور ماهانه چرخش و نو شونده گی دایمی زنده گی... از غرور و خلاقیت و رمز آلوده گی.. از پیوند های استوار ناگسستنی چون مادر، چون خواهر.. از تجلیل، از شال هایی با هزار رنگ، سایه چشم، سرمه و حنا و عطر.. از طاقت، شجاعت و مهر.. از مدیریت، سازماندهی، رهبری..  از زن عاشق، زن شاعر، زن فیلسوف... از مهرورزی و بی پروایی زن، از آفرینشگری و رامشگری اش، از پیوند عجیبش با آسمان، کودک و زنان دیگر... 
کلمات اما از زن فرار می کردند. کلمات ناکافی بودند وقتی به شگفتی، درد، زیبایی و معجزه زن بودن می اندیشید. کلمات نه لبخند سرخوش سیما را میتوانستند تسخیر کنند نه هوش فوق العاده پروانه را..کلمات از وصف زیبایی دلفین و یا توانایی رویا ناتوان بودند. کلمات در عمق اندوه و دلشکستگی مادران جنگ زده گم شده بودند.  کلمات نمیتوانستند زنانگی را این کیفیت قدرتمند و شکننده، ستمگر و ستمکش، افسونگر و خشک، عاشق و بیزار، عادی و روزمره و فوق العاده و شگفت آفرین را بیان کنند..
زن خسته دست از نوشتن کشید و بدین اندیشید که با وجود همه موانع و فقط موانع، چقدر زن بودن، خوشبخت ترش کرده است.. حتی اگر صرفا به این دلیل که توانسته  ده ها زن نیرومند، فوق العاده، باهوش و استثنایی را در سراسر جهان از نزدیک بشناسد، بتواندآنهارابه خاطر هوش و شخصیت شان دوست بدارد و از آنها بیاموزد. 
....
روز جهانی زن به همه زنان و به خصوص زنان با شکوه زنده گی من تبریک!..  امیدوارم بتوانیم بدون هیچ حس گناهی، این روز و همه روزهای زنده گی مان را به شیوه ای که میخواهیم تجلیل کنیم...