۱۳۸۹ بهمن ۸, جمعه

کابل

و باز به خاطر آوردم دلم بیشتر از همه در کجای جهان می طپد... با همه جهان، همدردی سخت است.. بعضی خبرهای بد، سخت تر از خبرهای مشابه در جاهای دیگر است..
نمیدانم باید عصبانی باشم از اینکه درد همه را چنین زنده و نزدیک حس نمی کنم.. و یا.. همه این ها بهانه یست که واقعا به خود درد فکر نکنم.
...

۱۳۸۹ بهمن ۷, پنجشنبه

این روزهای من

این یادداشت.. همین لحظه قدیمی به نظر می رسد..
....
آنقدر شادم این روزها که خودم هراسان می شوم. می ترسم غمی بیاید و غارتی بکند و دوباره کمری بشکند و ناتوانم کند..
کار.. اندازه ندارد. فهرست هر روز طولانی تر از روز پیش است.. اما هر روز کار می کنم و هر روز کارم را تمام می کنم. و این، من همیشه ناتمام را، بسیار خوشنود می کند.
بیشترین شادمانی ام از مهری می آید که زنده گی ام را سرشار کرده است.. مهری که در خانواده، دوستان و نزدیکان خودم می بینم.. مهری که بهانه زنده گی است.. قدرت جادویی اش دلم را از شوق می لرزاند و بیشتر دوست میدارم و بیشتر شادمان می شوم.
به ترس هم می اندیشم این روزها که با بایسکلم به پیکار جاده های بیروبار می روم... این روزها که در هر گفتگویی، در هر برخوردی تلاش می کنم از خودم بودن نترسم.. مهرورز، کامل و منصف باشم.. به شجاعت می اندیشم وقتی شیوه های تازه اندیشیدن و نوشتن و کار کردن را می آزمایم.
یادداشت های سال گذشته را میخواندم دیشب. خط خطش ترس بود و درد و احساس ناتوانی.. خط خطش فشار و احساس بیچاره گی.. خط خطش گیچی و سرگشتگی... نوشته ها از زنیست که خودش را نمی شناسد، از زنیست که سخت به دنبال خویش است ولی این سفر به دنبال خویش را ترسان،تحت فشار و ناشادمانه انجام میدهد.. ملامتش نمی کنم.. به او هم مهر میورزم.. و آفرین میگویم که آن مرحله را پشت سر گذاشت..
این روزها اگر نمی نویسم از آن روست که صبح با ده ها دغدغه کاری/درسی بیدار میشوم. روزهایم پر اند با نوشتن و طرح ریزی و باز هم نوشتن.. گاهی گفتگو با همکاران. شام گاهان گاهی دیدارها، گاهی یوگا، گاهی رقص، معمولا دوباره کار.. در وقفه ها موسیقی می شنوم از شجریان گرفته تا این آهنگ سیتا قاسمی و شفیق مرید، تا آهنگ های هندی که هنر پیشه مورد علاقه ام ستاره شان است.. و گاهی از این نا همگونی های سلیقه و طبعم متحیر می شوم.
فعلا همین. بروم برای رقص سکاتلندی امشب آماده شوم.
شادمانی مهمان دل هایتان باد.

۱۳۸۹ دی ۲۹, چهارشنبه

ترس

به د. نوشتم: فکر می کنم غرور برای این ها یک عادت خانواده گی است. توصیه من این است که با او رسمی، محتاط و خشک برخورد کنی، حد اقل در آغاز. تا زمانی که اثر فوق العاده ای نداری که نشانش بدهی به او تماس نگیر.

بعدا، چند دقیقه بعد از فرستادن این پیام وقتی متن را دوباره خواندم دیدم چقدر ترسو بوده ام من و چقدر زود و بی امان قضاوت می کنم در مورد انسان ها. دیدم چقدر برنامه ریزی می کنم برای تحت تاثیر قرار دادن آدم ها، چقدر می ترسم از آنها، چقدر از قضاوت شان بیمناکم. حالا میخواهم این ترس را به د. هم انتقال دهم. میخواهم از او در برابر بیهوده امیدوار شدن، دل بستن، شکستن محافظت کنم..

ترسویم من. چقدر ترسو بوده ام در این اواخر. شاید از زمانی که به آکسفورد آمدم وقتی حرف رابطه و آدم ها پیش آمده، فقط ترسیده ام. فقط با بدبینی و ترس عمل کرده ام. فقط خودم را کنار کشیده ام.

این در مقابله با آن برخورد ساده لوحانه و خوشبینانه و قمارهای عاشقانه سابقم که همه قلبم را، مهرم را بی هیچ آزمایشی، بی هیچ سختگیری در اختیار دوستانم قرار میدادم.

درست است که زخم خوردم. درست است که بارها انسان ها/اطرافیانم نا امیدم کردند، آزارم دادند ولی... هیچ چیزی از آن زخم ها، نا امید ی ها، آزارها یاد نگرفتم. رشد نکردم. فقط دستپاچه واکنش نشان داده ام. نابالغانه. با ترس. و حالا مدتی است که با این واکنش زیسته ام. که این واکنش طبیعت ثانوی ام شده است. خود من شده است این واکنش.

من بالغ نشده ام. محتاط نشده ام. واقع بین نشده ام. ترسو شده ام من. بی رحم و بی انصاف شده ام من. مغرور شده ام من.

و بی رحمی ام، و غرورم و زود قضاوت کردنم، هیچ کدام حتی از تکبر نمی آیند، از ترس می آیند.

ترس قضاوت شدن. ترس دل بستن. ترس شکستن. ترس آسیب دیدن.

از نا امنی ام می آید.

کجاست شجاعتم؟ کجاست فروتنی؟ کجاست اعتماد به نفسم؟

منی که همیشه به مسئولانه مهر ورزیدن می بالیدم/می بالم. کجاست مهرورزی؟ کدام مسئولیت؟

وقتی در ذهنم به این فکر می کنم که آیا بیش از حد عاطفی ام؟ وقتی زود و بی رحمانه دیگران را فروتر از خودم قرار می دهم.. وقتی "مسئولیت" را حصار می سازم تا از تجربه های تازه بگریزم. وقتی انسان ها طبقه بندی می کنم و مهرم را دریغ.. به این دلیل است که می ترسم.

هنوز آماده نیستم که در مهر ورزی خودم بمانم، جایی برای خودم بیایم، بنا بر این از ترس، به مهر نورزیدن پناه می برم.

هنوز نیاموخته ام با عواقب "عاطفی" بودن و عاطفی عمل کردنم شجاعانه روبرو شوم و خودم را آنگونه که هستم، بنمایم و بپذیرم، بنا بر این در هر رودررویی تازه، عاطفه را عقب می رانم، وقتی کسی را می بینم لبخند شادی را پنهان می کنم و اشک ها، مدتیست که ناپدید شده اند.

اسیر ترسم من.

۱۳۸۹ دی ۲۰, دوشنبه

آکسفورد

به اتاقم که نزدیک تر می شوم، بلندتر آواز می خوانم. کنار پارکینگ بایسکل ها می ایستم و چشمانم دنبال بایسکل خودم می گردد. نفس راحتی می کشم و در ذهن از ویل تشکر می کنم که مواظب بایسکلم بود. در دهلیز را باز می کنم و بعد در اتاق را. اتاقم خلوت و پاکیزه است. پرده های سبز جدا از هم ایستاده اند و نور ملایم بعد از ظهر اتاق را روشن کرده است.
در اولین اقدامم برای بی نظم و "عادی" ساختن اتاقم، کوله پشتی ام را روی زمین پرتاب می کنم.
بعدا بیکم را در گوشه ای می گذارم. کمپیوترم را به برق می زنم.
میخواهم در فیسبوکم بنویسم برگشته ام. اما قبل از آن باید تیلیفونی دوستان نزدیکم را خبر کنم.
نگاهی به فهرست کارهای نکرد ه ام می اندازم و می روم برای خودم چای بیارم.
زنده گی آکسفوردی ام دوباره آغاز می شود.

۱۳۸۹ دی ۱۵, چهارشنبه

کابل-لحظه ها

تازه از کار برگشته ام. با پدر سلام و علیک می کنم.

پدر: راستی، امروز یکی (حالا شما تصور کنید احمد) آمده بود. خیلی سلام می گفت.

من: کدام احمد؟

پدر: احمد، اولین خواستگارت!

من: آغا!!!!!!!!!!! خجالت.

............

پروانه، خواهر پانزده ساله ام، در فیسبوکش نوشته: برای همیشه بمان.

من فکر می کنم مخاطب خاص ناشناس دارد. شام که خانه می ایم، پروانه می گوید: چرا برای همیشه نمی مانی؟

من: بلی؟

پروانه: در فیسبوک برایت نوشتم. نخواندی؟

......

صبح ها و غروب ها را دوست دارم. صبح ها و غروب ها، حداقل نیم ساعت با زبیده (پری) تنهایم. فقط هر دویمان. موسیقی. جاده. یک مسیر. صبح ها در موتر پری دفتر میروم، غروب با هم بر می گردیم. دلم از غرور پر میشود که در کابل، در کنار یکی از زیباترین و شجاعترین دختران وطنم، نشسته ام و او راننده گی می کند. با هم از بی قانونی راننده های دیگر عصبانی میشویم، با هم به اشتباهات گوینده گان رادیو می خندیم، با هم زمزمه می کنیم، با هم از دیدن یک دختر مصمم، یک زوج عاشق، یک پیرزن خوشپوش، یک افسر ترافیک وظیفه شناس، یک جاده نو و هر نشانه دیگر از زیبایی و آبادی خوشحال میشویم.

.....

وقتی دفتر می رسم، چای سبز است، نان گرم است، جلبی است. وقتی دفتر می رسم سکوت است، پاکیزه گی است، گرماست. گفتگوهای آرام صبحگاهی است، در باره آینده، کار، دوستان مشترک.

سکوت ساعات متمادی کار را دوست دارم و گفتگوهای کوتاه و پراگنده گاه گاهی را. نان چاشت را با هم صرف می کنیم، در برنده، زیر نور آفتاب. پشک به دیدار ما می آید. ا. برایش نان می اندازد. ما ا. را آزار میدهیم.

بعد از ظهر و عصرها، بچه ها تیبل تنیس می کنند. من تماشا می کنم، قضاوت می کنم، تشویق می کنم. قرار است به من هم یاد بدهند.

دیروز، تا دیر دفتر ماندم. زبیده باید خانه می رفت. من میخواستم برای سالگره ا. بمانم. در کابل حالا این شرکت های تکسی رانی فعالیت می کنند که نسبت به تکسی های شهری مطمئن ترند. چون شام شده بود، به یکی از این شرکت ها زنگ زدم. با همه خدا حافظی کردم و پایان آمدم. نشستم کتاب بخوانم. ده دقیقه گذشت. به شرکت زنگ زدم. گفتند تکسی ده دقیقه دیگر به دفتر خواهد رسید. نمیخواستم دوباره بالا بروم و بعد دوباره خدا حافظی کنم. روی حویلی رفتم. به ستاره ها چشم دوختم. به دیوار تکیه دادم. آهنگ گوش دادم. قدم زدم. در مورد زنده گی ام به تامل پرداختم. تکسی نیامد. دوباره زنگ زدم. گفتند تکسی آمده است. پشت دروازه است. به کوچه بر آمدم. در آن نزدیکی ها تکسی نبود. دوباره زنگ زدم. گفت پلیس تکسی را در برابر مانع امنیتی متوقف کرده است. تا مانع پیاده رفتم. تکسی بود. خانه آمدم.

در تمام این سرگردانی ها، به شدت خوشحال بودم.

...

شبانه با خانواده یکی از سریال ها را تماشا می کنم. هر وقت هنر پیشه محبوبم به تلویزیون می آید، رقص سر و دست و..می کنم. دوباره، دوازده ساله شده ام این روزها.

...

مهر در پهنای زنده گی ام جاری شده است. مهر، کلمه جادویی این روزهایم است. برای اینهمه مهر، سپاسگزارم.

۱۳۸۹ دی ۱۱, شنبه

نامه از کابل

دیروز طرف خانه روان بودم که یکی گفت: ای ره ببین. سر خود خوش است.

راست می گفت. من این روزها بی دلیل شادم. بسیار لبخند می زنم. صبح ها احساس نیرو می کنم و شام ها هنوز امیدوارم. هر چند در اینجا شمار نشانه های امیدوار کننده و واقعیت های شادمان کننده کمتر از انگشتان یک دست است...

هوای کابل وحشتناک است. خاک آلود، دود آلود، غبار آلود، تیل آلود، کثافت آلود. من حیرانم ما چگونه نفس می کشیم در میان این همه خاک و دود و تعفن. اما هر روز صبح، آفتاب با لجاجت خاصی بر همه این خاک و تیره گی می درخشد. از پس شیشه ها می گذرد و دستان و گیسوان ما را می نوازد.

خبری از تازه گی باران نیست. خبری از ژرفای برف نیست. خشکسالی را باور کرده ایم. شب وقتی سرمای سوزنده دستانم را به دندان می گیرد، به آسمان ستاره باران چشم می دوزم و تلاش می کنم سرما را فراموش کنم.

خانه، خیر و خیریتی است. پدر خوب است پروانه از درس دلگیر است و در پی تحصیل در خارج از افغانستان است. قد بلند تر شده، شیک پوش تر شده، شاید تنها تر شده در میان دوستانش. اقبال میخواهد در آینده در مایکروسافت کار کند. جلال سودای سفر به تمام جهان را دارد. . پری هر روز موترش را در جاده های خشمگین و دیوانه کابل می راند، جمعه ها برای کودکان پرورشگاهی کار می کند، شب های رخصتی با تمیم و پروانه فیلم های خنده دار می بیند تا درد و خستگی پیکارهای روزانه و هفتگی را فراموش کند. با پری و پروانه کنسرت می روم، فیلم می بینم، خرید می رویم. اقبال و جلال را سیاست می کنم، ناز میدهم، نازم می دهند. فراموش کرده بودم لذت با خانواده بودن را.... دوباره معتاد می شوم به این لذت.. دوباره رفتن سخت می شود.

ج. را دیدم. دیدنش شادمانم کرد. شغل رویایی مرا دارد. آموزگار است. برایم از آموخته هایش می گوید. به آینده خوشبین نیست، مثل خیلی های دیگری که این جامعه را بسیار بهتر از من می شناسند. من اما، نمیخواهم بدبینی را باور کنم... یا نمیخواهم واقعگرا باشم.

دفترم را دوست دارم، به نظرم. همکارانم را دوست دارم. کم کم از بحث های سیاسی شان خوشم می آید. کم کم دوباره عادت می کنم در یک محیط مردانه کار کنم. گاهی حسودی می کنم به توانایی شان در سفر از فارسی به پشتو به انگلیسی به فارسی در یک مکالمه کوتاه. گاهی حسودی می کنم به متمرکز و هدفمند و موثر بودن شان در کار و زنده گی و این روح سرگردان نداشتن شان. گاهی هم با خودم می جنگم که چرا این همه حسودم من.

زنان خوب زنده گی ام را هم دیدم. زکیه به زودی دوباره مادر میشود. رویا کار می رود و کلان شدن رفعت را تماشا می کند. صدف سرگرم مبارزه است. تحسینم را بر می انگیزد و آرزو می کنم میتوانستم کمکش کنم. کودکانش به شادمانی ام می افزایند. سونیا، کار می کند، نیرومند، استوار، امیدوار. بودنش در اینجا، دلگرمم می کند.

از آقچه مهمان داریم. مامایم و ستاره و تیمور. چند شب پیش قطعه بازی کردیم. باختم. معلوم شد بیش از حد به مهارت خود اطمینان داشتم. مغرور شده بودم شاید.. باید بیشتر تلاش کردم. مهمانان ما روزانه کابل گردی می روند. شبانه از اینده حرف می زنیم. از تابستان، برگشت، سفر به شمال، میله، محفل رقص در خانه مامایم.. منتظرم/یم با بی قراری، با امید، بی صبرانه...
از بدخشان خبرهای خوبی آمد. دلتنگ شده ام. کاش می شد یکبار بروم. بی قرار آمدن تابستانم. که بیاید و بیایم و بدخشان بروم و دوباره لب دریای کوکچه و توت تازه و دوستی. خنده و خرمی..
سال نو خارجی هم شروع شد.. و یکبار دیگر میترسم از این گذر شتابزده سالها. این سال برای من، سال افغانستان خواهد بود، انشاء الله.. و سال من.. بلی، میدانم می گویی خودخواهی.. ولی میخواهم/تصمیم دارم این سال، سال من باشد.
راستی، چند روز پیش تازه که رسیده بودم بسیار میخواستم عاشق شوم. جایت خالی. صبح ها امید کوچکی در گوشه دلم بود و شام ها، کمی، کمی اندوهگین می بودم که هنوز هم فارغم.. هرگز در عمرم به این شدت نخواسته بودم عاشق شوم. فلبم واقعا درد می کرد از بس به شدت میخواستم عاشق شوم. و باز مثل همیشه، کسی نبود که بشود عاشقش شد. فکر کردم این تمایل نیرومندم به عاشقی، به این دلیل است که کم کم کلان میشوم و وقت جدی عاشق شدن است. بعد فکر کردم شاید تنها و درمانده ام. حالا فکر می کنم که برگشت به کابل همیشه عاطفی و عشقولانه و عجیب می کند مرا. همچنان فکر می کنم که میخواهم در این جا، در وطن، در کابل، یک دلگرمی بزرگ دیگر بیابم که همیشه برگشتن به افغانستان را اسانتر کند. ولی این چیزها را، نمیتوان برنامه ریزی کرد. و نگران نباش، خوشبختانه حالا آن حس تکیده است و طبق معمول مشغول و آرام و شادمانم.
چند روز بعد هم دوباره سفر. این رخصتی زود تمام شد.
با مهر.
---
پ.ن: عنوان از "برایم نامه از کابل رسیده- دوباره خون به رگهایم دویده" داود سرخوش است.. این آهنگ این روزها، تمام روز با من است، رهایم نمی کند.