۱۳۸۸ فروردین ۹, یکشنبه

پریشانی

این جانب رسما به کتابخانه دانشگاه کوچ کرده ام و اصلا هم راحت نیست.. مجبورم ساعت ها بدون یک پیاله چای کار کنم.
این در حالیست که باید تزم را ده روز بعد رسما تمام و تقدیم دیپارتمنت کنم...
بر علاوه:
یک- عینکم در جریان رخصتی شکست.. (نپرسید چگونه).. و حالا از عینک دو سال پیشم استفاده می کنم و نیمی از دوستانم از من رنجیده اند چون در پاسخ به اشاره شان، دست تکان نداده ام و از کنارشان بی تفاوت گذشته ام و در ایستگاه سرم را پایین انداخته از کنارشان گذشته ام. در این نظام بی رحم سرمایه داری، ترمیم یک عینک به ثروتی نیاز دارد که فعلا در اختیار من نیست..احساس نابینایی می کنم، حس خوبی نیست.
دو- دلیل نقل مکانم به کتابخانه اینست که کمپیوترم بعد از دو نیم سال یاری و رفاقت، سر ناجوانی گرفته و درست کار نمی کند. مانیتورم خیره شده و گاهی سیاه، گاهی سبز و گاهی سفید میشود و درنتیجه من هم مجبورم از شیوه های ترمیم ویژه تلویزیون های کهنه روسی کار بگیرم و با مشت و کف دست و.. بکوبمش.
سه-کمکی که سرش حساب می کردم نرسید و شاید نتوانم تکت برگشت به خانه را بخرم. حالا من شب و روز برای پیاده روی به افغانستان برنامه ریزی می کنم.
چهار- بدترین وضعیت برای یک دانشجو این است که در برنامه دلخواهش قبول/رد شود. قبول/رد وضعیتی را گویند که دانشجوی فقیری در برنامه قبول شود ولی تقاضایش برای کمک مالی رد شود.. وحشتناک است.. در هر پنج برنامه ی ماستری که درخواست کرده بودم قبول شده ام، اما دو تا از برنامه ها فقط حاضرند نیمی از مصارف تحصیلی ام را بپردازند و در سه برنامه دیگر خبری از کمک مالی نیست مگر اینکه برنده یک بورسیه شوم (که بسیار نامحتمل است).. باید دنبال کار در افغانستان بگردم.
...- از مفلسی بیزارم. استقلال اقتصادی! محبوب عزیزم! چند سال دیگر منتظرت بمانم؟
.... و ....- این روزها اگر سنگی از آسمان آمد و سرم را شکست اصلا تعجب نخواهم کرد.
...... و..بگذریم- چنین به نظر می آید که دنیا سر پریشان کردنم را دارد.
دنیای عزیز، اعتراف می کنم پریشانم.. ولی زنده گی باید ادامه یابد و من هم با وجود پریشانی تلاش هایم را ادامه خواهم داد. باید تزم را بنویسم، دفاع کنم، کارخانگی هایم را انجام دهم، برای رفتن ادامه شوم، ده ها نامه تشکری بنویسم، امتحانات را پشت سر بگذرانم، به همه برنامه های ماستری زنگ بزنم و تلاش کنم قناعت شان بدهم که از دست دادن شاگردی چون من... به ضررشان است.. کار بیابم و....
پ.ن: دعا برای این وقت هاست؟

۱۳۸۸ فروردین ۲, یکشنبه

بهار؟؟

نوروز مبارک.. سال نو مبارک.. خدا شما را به آرزوهایتان برساند.. ببخشید که نه پیام فرستادم، نه وبلاگ را بروز کردم، نه خبر گرفتم... ببخشید که سال نو را به سکوت برگزار کردم.. اینجا خیلی نوروزی نیست... دل من هم.
یک هفته رخصتی بود.. خیلی زود گذشت. نورجهان (خواهرم) آمده بود، گفتیم، خندیدیم، با انا و بن بازی کردیم، دویدیم، پنهان شدیم، راز دل کردیم، موسیقی شنیدیم، رقصیدیم، روزها پریدند و هر روز که شام میشد، کمی دلم فشرده میشد، حسرت به دلم چنگ می زد.. نمیخواستم نورجهان به مکتبش باز گردد، نمیخواستم به اتاق کوچک و خلوتم برگردم، میخواستم چند روز دیگر را هم سرشار، خواهرانه، بازیگوش، کودکانه، آرام و بی دغدغه بگذرانم. میخواستم روزها، لحظه ها را محکم در چنگم بگیرم اما مثل ریگ از میان انگشتانم...روزها فرار کردند..
مهرورزی چقدر خوب است، ملایم است، گاهی دردناک، اما بیشتر شادی بخش است.. وقتی دوست داری و آنکه دوست داری در کنارت است، چقدر آرامی... مثل این است که به کوهی استوار تکیه داده باشی.. شانه های کوچک خواهرت عظیم می شوند.. دستان مهربانش آرامش بخش. با ستیفنی چای می نوشی و جهان، قرار می گیرد، جهان، به دل تو می چرخد، جهان، رنگ شادمانی می گیرد.. به انا قصه می گویی و دور میشوی، از این درد، بی قراری، از این جهان که چون دیوانه ای در بند خودش را به دیوار می کوبد.. فقر، تنهایی، دشواری اندک به نظر می آید و خودت استوار، محکم، روشن..
بعضی ها چقدر خوبند.. چقدر خوب است که هستند...
...
و حالا برگشته ام و خروار خروار کار.. در این چند هفته آینده احتمالا غایب خواهم بود... در این چند هفته سرنوشت ساز دشوار.. هفته های آخر سال تحصیلی است و هفته های آخر دوره لیسانس من... برایم دعا کنید. به قدرت دعا ایمان دارم.
...
اینجا هنوز سرد است.. آیا امسال بهار نمی آید؟ هنوز میتوان در بعضی گوشه ها، پشته های کوچک برف چرکین را دید.. ..
.....
"خانه ما آنقدر هم دور نیست- گر چه در چشم شما منظور نیست" به مناسبت سال نو
این آهنگ زیبای تاجیکی را به شما تقدیم می کنم. (این بانو چقدر خوشرو ، خوش سخن و شیرین حرکات است..).
...
برای مدتی، شاید اینجا نباشم..

شادی مهمان دلهایتان باد.

۱۳۸۷ اسفند ۲۲, پنجشنبه

آیده آل، واقعی..

این سرمای لجوج رهایمان نمی کند.. اما بهار، جسور است، با این حملات نمی رمد.. می آید.. دیروز وقتی با رویا از کنار درخت زمستان زده می گذشتیم، بوی شگوفه می داد، مست کننده بود.. صدای پای بهار را می شنوم، با آن پای زیب های رنگارنگ، جرنگ، جرنگ....
....
دیشب نشستم که مقاله صنف مردمشناسی را بنویسم. باید نظریات درکهایم و پریچارد را با نظریات تکامل گرایان مقایسه می کردم و خلاصه.. میتوانست جالب باشد، اما خیالاتم بازیگوش شده بودند و .. ساعت ها وقت گرفت. قسمتی از فیلم "دیوار" را تماشا کردم و از بازی بسیار خوب گلشیفته فراهانی لذت بردم و از انرژی و بی پرواییش در آن نقش..بلاخره، مجبور شدم با خودم دعوا کنم و خودم را وادار کنم که قبل از سقوط در پشت کمپیوتر، مقاله را تمام کنم.
و بعد به این فکر کردم که چقدر از دانشجوی آیده آل فاصله گرفته ام در این روزها.. و ایده آل های دیگر یادم آمد و ...

دانشجوی آیده آل:
همیشه کنجکاوی، همیشه میخواهی بیشتر بیاموزی. در مورد هر چیز به دقت می اندیشی. هر روز زاویه تازه ای را کشف می کنی. از نوشتن لذت می بری. با تمام وجود دانشجو هستی. ورزش می کنی، برای دوستانت فرصت داری، از وقتت درست استفاده می کنی.
و واقعی:
خواندن را دوست داری، نوشتن را کمتر. صنف می روی، معمولا با اشتیاق ولی بعضی روزها حس می کنی که یک جسد را به دنبال خود می کشانی.. کنجکاوی ولی خیلی چیزها از نظرت می ماند.. بسیار، بسیار، بسیار تکرار می کنی. ورزش؟.. دوستان، گاهی، ولی نه آنقدر که باید..
وبلاگ نویس آیده آل:
منظم مینویسی. خوب مینویسی. نوشته هایت تازه گی دارند، ربط منطقی دارند، حرفی برای گفتن دارند. تیزبینانه و منسجم و دقیق مینویسی.
وبلاگ نویس ؟؟؟؟؟؟؟؟
هفته ای یکبار مینویسی. پراگنده، پریشان، آشفته و خیلی وقت ها از نوشته خود راضی نیستی.. مثل همین لحظه. ولی باز مینویسی، چون دوست داری بنویسی، بگذاری این کلمات بازی کنند، خشمگین شوند، خسته شوند، شاد شوند، بریزند...
زن آیده آل:
محکمی. استواری. میتوانی "نه" بگویی. شجاع هستی. در درون خود، با خود آشتی کرده ای. خوب میخوانی، دقیق حرف می زنی، با خونسردی عمل می کنی. سرسخت و بی پروا هستی.
و واقعی:
گاهی می هراسی. گاهی دچار تردید میشوی. گاهی یک کلیشه را در مورد خود یا زنان دیگر می پذیری. گاهی در "نه" گفتن مشکل داری. گاهی از این میترسی که "بی آب" بدانندت، یک فیمیست "خشمگین" و "عقده ای" بخوانندت، و ناخواسته، با وجود ناراحتی ات، بعضی رفتارها را نادیده می گیری که "روز وشب، عربده با خلق خدا نتوان کرد". و بعد، از خود دلگیر میشوی..


و گاه گاهی از فاصله میان این آیده آل ها و واقعی ها، دلگیر میشوی. کمی شرمنده میشوی. کمی خودت را ملامت می کنی..
ولی خوب است به یاد بیاوری که آیده آل ها را هم، تو تعیین کرده ای. تو ساخته ای، گاهی به میل خود، گاهی در تاثیر پذیری از دیگران.. و ایده آل ها، واقعی نیستند، هر دانشجوی واقعی، گاهی تنبلی می کند، هر وبلاگ نویس واقعی، بعضی نوشته های مزخرف دارد، بعضی نوشته های درخشان.. هر انسان واقعی، زن یا مرد، لحظات درمانده گی دارد... و ما همه واقعی هستیم.. ایده آل، نیست و به همین دلیل آیده آل است..
تلاش کن هر روز زیباتر زنده گی کنی، محکم تر، خوب تر، مهربان تر باشی.. اما تخیلت را به آیده آل های ثابت محدود نکن، آیده آل های را زنده کن، رنگ بده، بگذار واقعی شوند، به زمین بیایند، رنج ببرند، بد شوند، خوب شوند، داد بزنند، تسلیم شوند، "ساده باشند".. هر روز، با تنبلی، با ترس، با خودخواهی، مبارزه کنند...
و واقعی را دوست بدار..
...
پ. ن: شاید همه این ها توجیه باشد، اما چی فرقی می کند؟ شادمان و سبکبارم.
...
پ.ن 2: این شعر در ذهنم می چرخد و خودم هم میخواهم بچرخم و بچرخم .. "بهار من حذر از نوبهاران می کنی تا کی؟"...
..
پ.ن 3: "آرمانی" می گفتم (به جای آیده آل)، بهتر می بود؟
..
ها..یادم رفته بود.. از فردا رخصتی داریم، برای یک هفته. امروز بوستون میروم، فردا مصاحبه ای به خاطر ماستری دارم، دعا کنید.. شنبه برمیگردم تا رخصتی را در اینجا بگذرانم، با خانواده میزبانم. مهمتر از همه، خواهرم نورجهان می آید.. آمدنش، برای من بهار است..

۱۳۸۷ اسفند ۱۸, یکشنبه

در اسارت چهار چوب ها. به بهانه روز زن

وقتی در هشت سالگی، شعر مولانا میخواندم، همه آرزو می کردند پسر میبودم.

وقتی در مکتب نمرات عالی میگرفتم، می گفتند: مثل دخترهای دیگر نیست.

وقتی در چهارده سالگی، نان آور خانواده شدم، گفتند: این دختر، "مردانه" دختر است.

وقتی برای نخستین رخصتی تابستانی به افغانستان برگشتم و در گفتگوهای سیاسی کنار پدر نشستم و نظر دادم. وقتی دیدند که میتوانم بهتر استدلال کنم، محکم تر نظر بدهم، دفتر بروم، کار کنم، بی پروا در کوچه قدم بزنم، در برابر مزاحمت از خود دفاع کنم، یکی از آقایانی که در همسایگی ما زنده گی می کرد و ناظر زنده گی هر روزه ما بود، دستم را محکم فشرد و مرا "َشیرزاد" خواند و "مردانگی" ام را ستود..

و من با خودم اندیشیدم: این "مردانگی" چیست، در کجاست و چرا اینقدر خواستنی است؟ و "زنانگی" چیست، و چرا "زنانگی" هر چیزیست که مردانگی نیست؟ و این چهارچوب ها را کی، در کجا، چگونه ساخته؟


در افغانستان، زنانه گی ارزش نیست، چون زن، یک موجود برابر/متقابل با مرد نیست، زنانگی، نمیتواند چون مردانگی یک ساختار باشد. در افغانستان مردی و نامردی است. مردی: شجاعت، بخشنده گی، زور بازو و قدرت، نان آوری، توانایی، ثروت و در سطحی دیگر سخنوری، "خرد"ورزی، آزادی جنسی و قدرت سیاسی است.

نامردی: بی وفایی، عجز، ناتوانی، غیبت، بخل، وابستگی و درمانده گی و.. است...

زنانگی امتداد نامردی است، دنباله، سایه و پسمانده آن.. زن، شکل تکامل نیافته مرد است... به همین دلیل هم میگوییم زنان و کودکان، می گوییم: اولادها. می گوییم: چوچ و پوچ. زن، همیشه در کودکی اسیر می ماند، همیشه نابالغ. برای همین هم نیاز دارد یکی دیگر برایش تصمیم بگیرد، فکر کند، حرف بزند... و اگر زنی، فکر کرد، برای خودش حرف زد، تکامل کرد، بالغ شد، قدرت یافت و توانست حضور خود را تحمیل کند، اطرافیانش گیچ می شوند، چون او دیگر خیلی ویژه گی های "مردانه" را دارد، ولی "زن" است.. بنابراین، او زنی "مردانه" است.. نه زنی توانمند، زنی بالغ.. چون توانایی و زنانگی، بلوغ و زنانگی، صفات آشتی ناپذیراند.

د ر این میان، اگر مردی حساس بود، آرام بود، طبعی لطیف داشت، کمتر "مرد" است. اگر مردی به زن خود احترام گذاشت، گل خرید، مهر ورزید، موافقت کرد، گوش داد، "زنچو"ست... اگر نخواست بزند، بشکند، پاره کند، "نامرد" است.

به همین دلیل هم حتی در میان تحصیل کرده گان ما، مردی که در برابر بی عدالتی جنسیتی واقعا خشمگین شود و با تمام وجود مبارزه کند، کم است. چون برای چنین مبارزه ای باید نخست خود را دوباره تعریف کرد و بالاپوش "مردانگی" را از تن کشید. باید از گوشه راحت خود بیرون آمد و ملامت کمتر "مرد" بودن/ شبیه "زن" بودن را تحمل کرد. ما معمولا فقط اسارت زنان را می بینیم، اما مردان هم در یک چهار چوب اسیراند، در دام یک ویژه گی امتیاز بخش، یک نقش از قبل تعیین شده : "مردانگی". از دید مرد، آزادی زن، با به دست آوردن همراه است، و ولی "آزادی" او از "مردانگی"، با از دست دادن خیلی از امتیازها. وقتی من "زنانگی" ام را میسازم، تعریف می کنم، شکل می دهم، پر رنگ می کنم، او حس می کند "مردانگی" اش به حاشیه رفته، کمرنگ شده، مورد حمله قرار گرفته. به همین دلیل هم خیلی ها (مرد و زن) در مباحثات/مبارزات برابری جویانه و چهارچوب شکنانه، وضعیت دفاعی می گیرند. چون بدون آن چهارچوب ها، بدون آن موقعیت های تعیین شده، نقش های مشخص شده، احساس سرگشتگی می کنند.
حتی در مواردی که جامعه "زنانگی" را به عنوان یک پدیده مستقل قبول می کند، زنانگی، با صفاتی "فروتر" تعریف می شود. در سینما، ادبیات و تبلیغات، مردانگی با ورزش، ثروت، هوش، قدرت و زنانگی با هوس انگیزی، خواستنی بودن، لطافت و شکننده گی پیوند خورده است.. در اینگونه وضعیت ها، یک سلسله قوانین نانوشته حاکمند که زنان باید "جذاب" باشند، مردان باید "رهبری" کنند.. وقتی به مردی جذاب و خوش قیافه می اندیشیم او را قد بلند و چهارشانه تصویر میکنیم وخیلی از مردان، زنان ایده آل خود را آسیب پذیر و شهوت انگیز تصور می کنند.. خیلی وقت ها، "مردانگی" با سلطه و "زنانگی" با عشوه و دلربایی تعریف می شود. (البته ناگفته نماند که این طرز دید هر روز از سوی زنان و مردان مبارز در همه عرصه های فرهنگی و اکادمیک به چالش کشانیده میشود.)
"مردانگی" در فرهنگ های مختلف و وضعیت های مختلف به گونه های متفاوت شکل گرفته است، ولی برتریش به "زنانگی"، تقریبا جهانی است. "مردانگی" مفهومی توانمند و چهارچوبی کهن و سخت بنیاد است که تبارزش را در فلسفه، هنر، ادبیات و دین میتوانیم ببینم.(مرد/ مردانه بودن خدا در اکثر دین ها). "مردانه" دیدن و اندیشیدن لزوما منحصر به مردان نیست، چهارچوبی است که زنان هم، حتی گاهی زنان فیمینست هم، زنانگی خود را در درون، یا در برابر آن تعریف می کنند. یعنی، برای خیلی ها، زن، مردی است که مردانگی ندارد. زن بودن، با نداشتن صفات "مردانه" تعریف می شود، یا با داشتن صفاتی متضاد آنچه "مردانه" می پنداریم.
گاهی خوب است به "مردانگی" شک کنیم، این مفهوم را بشکافیم و به چالش بکشانیم. برای رهایی واقعی همچنین نیاز است در برتری قدرت بر ضعف، بالا بر پایین و بلند بر کوتاه شک کنیم. گاهی خوب است گریستن را نشانه توانایی و خشم را نشانه ضعف بدانیم. این چهارچوب ها را، ما خود ساخته ایم و میتوانیم آنها تغییر بدهیم یا کم رنگ تر شان کنیم.. گاهی خوب است مردان، از "زنانه" بودن نترسند.

پانوشت: این نوشته هنوز خام است، یعنی این ایده ها هنوز در درون من ناکامل اند.. هنوز کاملا با آنها درگیر نشده ام. ولی اگر نمینوشتم و در وبلاگ نمی گذاشتم، نمیتوانستم برگردم و روی تزم کار کنم.. نمیتوانستم چیز دیگری بنویسم.. رهایم نمی کردند.. حالا، شما کاملش کنید..

شهرزاد

۱۳۸۷ اسفند ۱۷, شنبه

تاثیر چشم اندازها..

دیشب یک و نیم شب از اتاق رویا برگشتم، بعد از ساعت ها درس خواندن.. بلی، بلی اینطوری است دیگر.. این روزها درس نام دوم زنده گی است. بسیار مشغولم... (با یک تیر دو نشان: خودستایی و توجیه غیبتم از وبلاگ)
و اما بعد.. امروز هوا بهاری است. بعد از مدتها برف و ژاله و مسخره گی. من شادمانم وموسیقی اتن می شنوم، به همین دلیل هم تمرکز دشوار است. شاید قبل از ختم این نوشته چند بار بر خیزم وبه صدای دهل بچرخم. بنا بر این، پراگنده گی حرف هایم را ببخشید..
این روزها تنبل و منفی باف شده بودم. به این فکر می کردم که یک دانشجوی فقیر افغان، با یک عالم مشکلات و بدون هیچ برنامه مشخص، بعد از فراغت به کجا خواهد رفت؟ اگر برای ماستری بورسیه نیابم چی؟ اگر در خانه کار نیابم چی؟ وام هایم را چی زمانی خواهم پرداخت؟ پول تکت برگشت را از کجا خواهم کرد؟ تا کی باید محتاج کمک دیگران باشم؟ تا کی باید همه رویاهایم را معطل کنم؟این هفته آینده چی خواهم کرد؟ اگر تزم را نتوانم بنویسم چی؟ اگر ... اگر... اگر..
از خودم خسته شده بودم. سرگردان در دالان های مشکلات شخصی، نمیتوانستم به چیز تازه ای فکر کنم، بیافرینم، بنویسم، شادمان باشم، کار کنم. (رابطه کار و شادمانی برای من دایروی است. کار کنم، شادمان میشوم، شادمان باشم، کار آسانتر است). بلاخره تصمیم گرفتم چشم اندازم را تغییر بدهم. از جایی که نشسته ام برخیزم، کمی دورتر از این زن غمگین بنشینم، به افق تازه ای چشم بدوزم. برای آزمایش هم که شده، سمت روشن چیزها را ببینم.
و حالا، مشکلات هنوز همان مشکلات اند. اما با خود می اندیشم که 1) من میتوانم به مشکلات فایق بیایم و بلی مشکلات تازه ای خواهند بود. اما خوب، بدون مشکلات، زنده گی کسل کننده است. 2) در هر وضعیتی من برنده هستم. اگر بورسیه بگیرم و دو سال دیگر درس بخوانم، فرصت نوشتن و آموختن و تازه گی را خواهم داشت. اگر نشد، به خانه بر میگردم، کنار مادر و پدر می مانم، کار می کنم و مفید خواهم بود. سهم کوچکی در امید و آبادی خواهم داشت و بلی، شاید خسته و دلگیر شوم.. اما یاد خواهم گرفت، بزرگ خواهم شد، زنده گی خواهم کرد...
و فقر، خوب، با این باید کنار بیایم. من برای زنده ماندن کم نیاز دارم. اگر امروز محتاج حمایت دانشگاه و دوستان هستم، فردا شاید بتوانم خود به یاری دیگران بشتابم...
و شاید، شاید روزی رویای دیرینه ام بر آورده شود. شاید روزی بتوانم در قریه ای دور دست، آموزگار شوم. روزانه درس بدهم، شامگاهان اسب سواری و شبانه بنویسم و تا دلم میخواهد رمان و شعر بخوانم. صبح ها شیر تازه بنوشم، همیشه با کودکان بازی کنم، برای ساختن مکتب پول گدایی کنم، نقشه بریزم، با معماران مجادله کنم..
البته قبل از آن باید برای چند سال در دفتر های مجلل، گزارش های طولانی خسته کننده بنویسم. خوش لباس، مودب و دیپلمات باشم و برای انجام کارهای "مهم" رقابت کنم ، تا بتوانم وام دانشجویی ام را بپردازم و به درد خانواده بخورم... اما این همیشگی نخواهد بود...
باز می گویم: دخترک خیالباف، دخترک خیالپرداز.. همه این برنامه ریزی ها بیهوده است. نمیتوان مسیر زنده گی را پیش بینی کرد. نمیتوان برنامه ریخت. شاید پنج سال بعد، در مسیر کاملا متفاوتی باشم.
اما چه فرقی می کند؟ هر چه باشد، هیجان انگیز است.
...
شادمان باشید
پانوشت: راستی امسال در روز تجلیل از دانشجویان بین المللی، در کنار برنامه های دیگر، رقصی از افغانستان خواهد بود... بلی، بلاخره من و رویا دل به دریا زدیم و داوطلب شدیم برنامه ای غیر از شعر خوانی ارائه کنیم. (سال گذشته من شعری از شاعره خوب ما محبوبه ابراهیمی خواندم). بهر حال، امسال قرار است به آهنگ "جره جو"ی داود سرخوش، حرکات موزون اجرا کنیم. با خود می اندیشم چرا اانجام این کار ساده اینقدر برای ما دشوار بود؟ به دلیل مترادف بودن "زنانگی افغانی" و "شرم"؟ و "شرم" را کی تعریف می کند؟