۱۳۸۹ دی ۴, شنبه

کابل

کابلم. آرامم. عادت می کنم.
چند روز بعد باید دوباره برگردم. این یکی از کوتاهترین رخصتی های زنده گی ام بود.
در این مدت کوتاه هم باید کار بروم، دو فصل تزم را بنویسم..
میخواهم دوستانم را ببینم. با خانواده وقت بگذرانم.
بنا بر این، شاید برای مدتی ننویسم.

با مهر

۱۳۸۹ آذر ۲۵, پنجشنبه

-توقعات کوچک-

چیزهای ساده ای میخواستم. مثلا این که با هم به آهنگ های ناشناس گوش بدهیم. مثلا این که عکس های افغانستان را نشانت بدهم. مثلا اینکه غربتم را با تو تقسیم کنم. که کمی کمتر غریب باشم. که تو کمی بیشتر آشنا باشی.

نشد. نخواستی با هم چای بنوشیم. با هم قدم بزنیم. با هم از خانه حرف بزنیم.

نخواستی عکس هایم را نشانت بدهم. نخواستی به آهنگ هایم گوش بدهی.

نخواستی با من همراه شوی. حتی اگر برای قسمتی از راه.

نگذاشتی دستانم پناه گاهت شوند، گاه گاهی.

نگذاشتی پل بزنیم این دوری را..

---

شاید خوب میشد. شاید زنده گی کمی زیباتر میشد. شاید تو کمی بلند تر میخندیدی، من کمی رهاتر میشدم از ترس. شاید حجم تنهایی ما کم میشد. شاید در همدیگر پناه گاهی می یافتیم از ترس های مان. در همدیگر دوستانی می یافتیم ارزشمند. کسی چی میداند شاید ما با هم بهتر می شویم.

شاید با هم بدخشان می رفتیم. شاید یادداشت های قدیمی ام را برایت میخواندم. شاید یک شب سبک بهاری فیلم محبوبت را با هم تماشا می کردیم. شاید برایت با بهترین صدای خود شعر میخواندم. شاید با ترانه های عربی با هم می رقصیدیم. شاید طلوع خورشید را با هم تماشا می کردیم.

شاید میتوانستیم تقسیم کنیم درد های خود را، زخم های نهان خود را، دغدغه های خود را با هم. آموخته های خود را با هم. شاید میتوانستم لذت تقسیم شعر را، آهنگ را، دلگرمی ها را، غذا را تجربه کنیم.

شاید در پیاده روی های این بهار آینده سبکپاتر می شدیم... شاید حضور همدیگر ما را به خود مهربان تر می ساخت.

.....

نگذاشتی اما.

جرئت نکردیم شاید. ترسیدیم شاید.

من ترسیدم که بشکنی در چشمانم. بشکنم در چشمانت. من از سرخورده گی ترسیدم.

تو هم شاید...

من گیچ شدم.

همه چیز معلق بود.

بعد نبود.

نشد.

....

حیف شد.

۱۳۸۹ آذر ۲۴, چهارشنبه

روح من سرگردان است..

مشغول و سرگردانم. مثل پارسال برای یک سیمینار هشت روزه آمده ام که برنامه هایش به مشکل مجال نفس کشیدن می دهد.. وبلاگ نخوانده ام. موسیقی گوش نداده ام.. برنامه همان برنامه است فقط من فرق کرده ام و همه انسان های اطرافم.

..

شب از نیمه گذشته است. خسته ام. مرا می آزاری. مرا بسیار می آزاری. آیا درد را در چهره ام نمی بینی؟ بی قراری را؟ نمی بینی چگونه پژمرده میشوم؟ چگونه می سوزم؟

چه سودی دارد این؟ این بازی ها؟ من آدم این بازی ها نیستم. من ساده ام. خواندنی. من برای این چیزها برنامه نمی ریزم. من پنهان نمی کنم. فریب نمیدهم. من قصد آزار دادن ندارم. باور کن.

تنهایم بگذار. تنهایم بگذار و دیگر مرا چنین میازار. خدا ترا نبخشاید اگر بیشتر از این بیازاریم. خدا ترا نبخشاید اگر بر دردم، بیچاره گی ام، ساده گی ام بخندی. خدا ترا نبخشاید اگر بخواهی مرا به بازی بگیری.

..

میخواهم بروم. خانه بروم. میخواهم به کودکی ام برگردم و دلم به حنای شب عید خوش باشد. به گدی پران خوش باشد. به بولانی خوش باشد. به قصه های مادر کلان خوش باشد.

...

زن زیبا و شکوهمند است. گیسوان سفیدش روی شانه ریخته اند. از درخت ها می گوید و چشمانش جرقه ها دارند. از عشقش به درخت ها قصه می کند و از همه درختانی که به آنها دل باخته است که در جاپان، در مکزیک، در ایتالیا، در کینیا به دیدن شان رفته است. به ساقه های شان دست کشیده است. به ریشه هایشان اندیشیده است. بو کرده است درخت ها. چشیده است درخت ها.

به زن حسادت می کنم. به زن که درخت هایش را دارد. که درخت هایش منتظرش می مانند. که درخت هایش همیشه آنجایند. که درخت هایش اینقدر ساده و فهمیدنی و دیدنی هستند.

من آدم هایم را دارم. من به آدم ها عشق می ورزم و آدم هایم در سراسر جهان پراگنده اند. گاهی وقتی میروم نیستند، گاهی وقتی هستند، با من نیستند. گاهی گم میشوند. گاهی می آزارند. گاهی...

...

اینجا چقدر زیباست. این خانه بزرگ و شکوهمند و قدیمی. این نقاشی ها. این سقف های ظریف، ستون های منقش. این پیاله های سبک و گلدار انگلیسی. این قاشق و پنجه نقره.

این باغ ها به دقت مراقبت شده را ببین. این چمن ها را. دریاچه را.

همه چیز مرا به یاد رمان های جین آستین می اندازد. این هوای بارانی، این فضای با شکوه. این قصه های پی در پی. این مجالس گفتگو. این نان شب های طولانی. این شمع ها. چهره های روشن.

این دلشکستگی. این سوء تفاهم.

این انسان های اطرافم چقدر خوش پوشند. خوش سلیقه. زیبا. با هوش.

چقدر بیگانه. دور.

....

میخواهم درخت خودم را بیابم. زیر درخت خودم بیاسایم.

....

خانه، نزدیک است. به زودی در کابل خواهم بود انشاء الله. میدان هوایی، آفتاب درخشان، شال سیاهم بدور چهره خسته و خوشنودم .. خاکباد.. برگشت.

۱۳۸۹ آذر ۱۶, سه‌شنبه

زمستان

جاکت سبز مورد علاقه ام را پوشیده ام. همان که گرم و نرم و خوشایند است. همان نوازشگر پوست.. سبزی روشنش دلم را گرم می کند.. حس می کنم قلبم سبز رنگ است. روبرویم آیینه می ایستم. حسم درست بود.

اتاقم بوی لباس های تازه شسته شده می دهد. اتاقم گرم است. روشن است.

شرلوک هولمز تماشا کردم. حالا هم با یک پیاله چای نشسته ام که کار کنم. هر ساعت یکبار وقفه می گیرم. روبروی کلکین می ایستم و به درختان برفزده خیره میشوم و هوای تازه را با ولع فرو میدهم.

دریا داور، با صدای شور انگیزش به من یاری میدهد.

بعد از مدتها، احساس آرامش می کنم. بعد از مدتها، سرگشته، خشمگین و عصبی نیستم. هر چند هنوز خبرهای بد، وافرند. هنوز از ناتوانی من کم نشده است.

اما از منبعی ناشناخته، به دلم نور می بارد و گرما. شاید فقط خسته ام از آشفته بودن.

حس می کنم خورشیدی دلم را در آغوش گرفته است و نور و گرمایش، روزهای مه آلود و شب های تاریک را کمتر ترسناک می کند.

شاید فقط به خاطر آورده ام که زنده ام و این ارزشمند است. جوانم و این رفتنی است. گرم و آرامم و این یک نعمت است. و حال، اکنون، مجموعه ای از لحظه های گریزانی است که هر چه کنی، نمی ماند.

شاید هم بلاخره با خبرم که این، حداقل برای مدتی، آخرین زمستان خواهد بود در آکسفورد. در این شهر جادویی. آخرین زمستانم به عنوان یک دانشجوی رسمی. یک دوره جادویی.

و آیا ملامت هستم اگر بخواهم هر لحظه اش را زنده گی کنم؟ شاد یا ناشاد بودن، مهم نیست.. مهم این است که واقعا، با تمام وجود، با چشمانی باز و آگاهی نسبتا کامل، همه لحظه های شاد و ناشاد را زنده گی کنم.

زمستان است. فصل کتاب خوانی های طولانی. فصل نوشتن. پیاده روی روی برف.

فصل موسیقی.

زمستان است.

۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

"در همه کارها ناتمامی.."

فقط میخواهم بخوابم. نمیخواهم بیرون بروم. نمیخواهم کار کنم. نمیخواهم فیلم ببینم.
سه کار نوشتاری عمده دارم که باید تمامش کنم در این سه روز.
باید خرید بروم.
باید آماده رفتن شوم.
بدنم اما مرا شکست می دهد. چشمانم همیشه در تمنای خواب اند. عضلاتم درد می کنند. ذهنم بازیگوش شده است. نمیتوانم تمرکز کنم.
خستگی تمام ترم، تمام بی خوابی ها، دویدن ها، اضافه کاری ها، یکباره به من هجوم آورده است و فلجم می کند.
و من باز امروز، یکبار دیگر تن داده ام به این خستگی. یکبار دیگر ساعت ده صبح دوباره زیر لحاف پنهان شده ام، پنجره ها را بسته ام، پرده ها را کشیده ام و گذاشته ام خواب مرا به سرزمین های دوردست ببرد.
یکبار دیگر همه کارها را به "بعدتر" گذاشته ام.
ولی من کار دارم و اگر نکنم بد میشود. عقب می مانم. ضربه میخورم. اما هیچ انگیزه ای ندارم. بیمی ندارم از عقب ماندن، از ضربه خوردن. دغدغه فردا ندارم.
اما دیگر نمیشود. دیگر باید بیدار شد. خود را تکان داد. خستگی را معطل کرد. تمنای خواب را. دلتنگی را.
باید قامت راست کرد. چشم ها را شست. دست ها را..
و این گام های آخر این ترم را با زیبایی، با متانت پیمود.
و این نفرین ناتمام بودن را، نیمه تمام بودن را برای همیشه پشت سر گذاشت.
یاریم ده.