۱۳۹۳ تیر ۹, دوشنبه

درمانده گی

هیچ چیز سرجایش نیست.

وضعیت آشفته است و هیچ، هیچ کاری از من بر نمی آید. 

احساس بیهوده گی و خشم مرا در چنبرهء خود گرفته اند، در حدی که آنچه را که باید بکنم و میتوانم بکنم نیز، نمیخواهم بکنم.

حس می کنم در دل یک تاریکیِ عظیم اسیرم.

خشمگینم. خشمگینم بر دولتی که در سیزده سال نتوانست برای دو یا سه نهاد مستقل بستر بسازد. خشمگینم بر سیاست مدارانی که شدیدا بی مسئولیت، حریص و خود خواه اند. خشمگینم از اینکه طعم شیرینِ دموکراسی نوپا را به کام ما تلخ کردند. خشمگینم بر خود که بجز افزودن به نگرانی و تاریکی، کاری از دستم بر نمی آید.  از این حسِ کشندهِ درمانده گی بدم می آید. از این حس دستم از آسمان کوتاه و پایم از زمین دور...

هیچ کارِ مفیدی نکرده ام و نمیتوانم بکنم. زنده گی به روزمره تقلیل یافته است.  

و روزمره نیز تلخ و بیهوده است. 

روزنهء امید کو؟ 

راست می گفتند آنانی که می گفتند نمیشود؟ که می گفتند این سرزمین، آباد شدنی نیست؟

به خود میگویم همه اینها موقتی است. این بحران ها ضروری است. سازنده است.
می گویم از دل همه بیرون می آیم.

اما در درونم زنی نشسته که غمگین است. زنی نشسته که سرخورده است و دلتنگ است. زنی که در مرز بی تفاوتی نشسته است.
 


۱۳۹۳ تیر ۶, جمعه

بعد از سالها....

پر (قطعه) بازی می کردیم. من و حیات بودیم و اسماعیل و عصمت. ما بردیم، طبعا. خوب البته، طبعا نه، ولی بردیم...

نیم شب بود که من با مادر و بچه ها شب بخیری کردم و آمدم بخوابم. در مسیر پله ها تا اتاقم، حس سبکِ خوشبختی در رگ هایم دوید و دچار رخوتی خوشایند شدم. اندکی روی پله ها مکث کردم. بعد برگشتم و بیرون از دهلیز، به حویلی رفتم. 

روی حویلی، زیر نورِ ستارگان، شادمانی روزم را مزه مزه کزدم. شام کنار دوستانم بودم. برای خدا حافظی با عزیزی جمع شده بودیم. مسیر مهمانی تا خانه، برای من دقایقی سرشار از شادمانی دوست داشته شدن بود. مهرِ محبوب بودن.

خانه. ینگه ام از آقچه آمده است. بچه ها. باز ازبیکی در خانه طنین انداخته است. مادر این شب ها ساعت 9 شب نمی خوابد. تا نیمه شب حرف و حکایت و بازی. 

با حضور پروانه، اقبال و پسر خاله ها، من هم دوباره نوجوان شده ام. خلوتم با کتاب را اندکی به تعویق می اندازم. می گویم. می خندم. بازی می کنم.
در اطراف ما این روزها، در جهان بیرون از خانه، در کوچه های پایتخت و در خانه های قدرتمندانش، چند نفر شطرنج می کنند. هر طرف تلاش دارد چند حرکتِ حریف را پیشاپیش بخواند. خیلی ها، تقریبا همه، کشانیده شده اند به این بازی. نگاه ها میخکوب تختهء شطرنج است و صدای نفرین و آفرین گوش جهان را کر کرده است.

سرگرمی های  کودکانهء ما در این وضعیت، شاید غیر مسئولانه باشد. این چسپیدن به زنده گی و شکار شادی های کوچک. اما من میدانم که حداقل حالا، کاری برای بهبود از من بر نمی آید. حداقل باید ویرانگر نباشم. 

و نظاره گرم. شاید.

تلاش می کنم مهر بورزم، فارغ از رقابت ها، به انسان های دوست داشتنی در هر دو طرف. تلاش می کنم نیرویم را حفظ کنم. آرزو می کنم بتوام حداقل اندکی، برای خانواده و دوستانم، امید و شادی آفرین باشم.

همه این ها خواهند گذشت. در دل تاریکی ها، باید پاسدار این طعمِ ناپایدارِ خوشبختی بود.