‏نمایش پست‌ها با برچسب سیاست. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سیاست. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ اسفند ۴, چهارشنبه

خشونت، خشونت است...

در یک ماه اخیر، حملات تروریستی و کشتار افراد ملکی در افغانستان افزایش یافته است. در چند هفته اخیر، چند مورد بسیار تکاندهنده عمیقا بر نگرانی و وحشت جمعی ما افزوده است. از حمله تروریستی در مرکز شهر کابل تا حمله به یک بانک و کشتار بی رحمانه افراد ملکی در ننگرهار، تا حمله تروریستی در قندوز و اخبار شکنجه و قتل زنان در ولایات مختلف، همه از شکننده گی زنده گی و بی ثباتی اوضاع در افغانستان حکایت دارند. به خاطر حضور هر روز گسترده تر رسانه ها در زنده گی ما، این اخبار به زودترین فرصت به همه جای جهان سفر می کنند و صحنه های دلخراش از کوچه های کابل و ننگرهار، به صفحات کمپیوتر و تلویزیون ما می آیند و وحشت و بی ثباتی را حتی برای آنانیکه کوه ها و دریاها دورند، زنده، جاری و واقعی می سازند.
این اخبار تکاندهنده، خواب و کابوس و بیداری و تفریح و خلاصه همه زنده گی مرا هم مثل خیلی از افغان های دیگر (هر چند لزوما به پیمانه بسیار کمتر از کسانیکه اکنون در افغانستان هستند) تحت الشعاع قرار داده است و به حس وحشت، نگرانی و بی قراریم افزوده است. اما آنچه به همان اندازه اگر نه بیشتر، وحشت آور و نگران کننده است، پاسخ های افغانان مشتری فیسبوک و غیره رسانه های انترنیتی، که قشر جوان تر ( اگر نه باسوادتر) افغان ها هستند، به این گونه حملات است. طبعا، نخستین واکنش همه ما خشم است و من خودم این خشم را بارها تجربه کرده ام و می کنم. اما برای اینکه در مورد این مسئله فکر اساسی کنیم، باید از خشم فراتر رفت، و به استثنای کسانی که مستقیما خانواده هایشان از این حوادث، خدا نکرده، آسیب دیده اند، فکر می کنم همه باید توان فراتررفتن از خشم یا عقلانی خشمگین شدن را داشته باشیم.نگذاریم خشم چشم عقل را برای همیشه کور کند. خشم یک واکنش طبیعی انسانی است و در این مورد (حملات انتحاری) شاید بیش از هر موردی روا. پرسش این است که خشم خود را متوجه چه کسانی می کنیم و قدم بعدی چیست؟ یا نتیجه فوران این خشم به صورت نفرت کور، چی میتواند باشد؟
واکنش ها به حوادث دلخراش در میان این دسته مشخص افغان ها (افغان های انترنیتی) به چند دسته است:
1- مرگ و لعنت بر پاکستان- بیایید این واکنش را بررسی کنیم. احتمال اینکه حلقاتی در پاکستان در این حملات نقش سازمان دهنده را داشته باشند، وجود دارد. ولی الف) این حلقات نماینده همه پاکستانی ها نیستد ب) حتی اگر همه مردم پاکستان تصمیم گرفته باشند افغانستان را ویران کنند ( که بسیار نامحتمل است) لعنت گفتن و مرگ آرزو کردن هیچ مشکلی را حل نمی کند و به جای آن، فقط به نفرت و بدبینی و خشونت می افزاید. و من فکر نمی کنم در شرایط فعلی افغانستان، ما بیش از حد از هر سه پدیده (نفرت، بدبینی، خشونت) داریم و باید تلاش کنیم از مقدارشان بکاهیم. شما موافق نیستید؟ بر علاوه، لعنت فرستادن بر پاکستان، در پاسخ به حملات انتحاری، نه تنها قدرت تحلیلی گوینده را در انظار دیگران زیر سوال می برد، بلکه نشان میدهد گوینده/پیام گذار نه وقت و نه علاقه دارد عمیقا در مورد دلایل این حملات خشونتبار فکر کند و میخواهد با انداختن مسئولیت به گردن "پاکستان" راه آسان را انتخاب کند.
2- مشکل از پشتون هاست. چیزی شبیه همان رویکرد قبلی با همان نتایج یا بی نتیجگی! با این تفاوت که گفتن این حرف به خشونت و نفرت بیشتر دامن می زند، همه پشتون های صلح طلب را به حاشیه می راند، و هنوز هم حملات انتحاری به شدت سابق اتفاق می افتد و بیش از همه، در میان پشتون های ملکی قربانی می گیرد.
3- مشکل از اسلام است. شبیه دو رویکرد قبلی فقط مشکل سازتر و بی اساس تر. چون گروه بزرگی از جمعیت زمین را به شکل بسیار ساده شده ای تعریف می کند. بر علاوه این را کاملا نادیده میگیرد که فجایع مشابه در جوامع غیر مسلمان دینی و غیر دینی اتفاق می افتد.
4- انتحاری های بیمارهای روانی هستند، افغان نیستند، مسلمان نیستند و...- این در واقع ادامه همان واکنش های قبلی ست. نخستین واکنش ما به پدیده چنین ویرانگر و بی سابقه و درد آور، تلاش برای "بیگانه" کردن آن است. این واکنش طبیعی انسانی هست. هیچ کس نمیخواهد آن آدم بد باشد. همه میخواهند این مسئولیت را به گردن دیگران بیاندازند. چیزی که شخصا برای من نگران کننده است این است که 9 سال گذشته و بیشتر ما هنوز از این واکنش نخستین و خشمگین، فراتر نرفته ایم. هنوز خیلی های ما از محکوم کردن این حملات می هراسیم و حتی وقتی محکوم می کنیم، واکنش ما فقط خشمگنانه و پر از نفرت است و در پی ریشه یابی این مسئله نیستیم. نگرانی من این است که اگر ما برای مدت طولانی تر این توهم "پاکستان است، پشتون است، اسلام است، بیماری روانی است، پسر همسایه است... و من نیستم" را ادامه بدهیم و به این بسنده کنیم، نه تنها حملات بیشتر و بیشتر شوند بلکه برادران و خواهران و عزیزان خود ما هم به چنین موجوداتی مبدل گردند... به آدم هایی که از کشتن و دریدن و حمله انتحاری بیمی ندارند.. چون تا زمانی که در جامعه ای زنده گی می کنیم که مردم به دست کودک خود تفنگ پلاستیکی می دهند و مردانه گی را با جنگ آوری تعریف می کنند و برای مردم کشور همسایه آرزوی مرگ دسته جمعی می کنند و در مبادلات شان در فیسبوک و انترنیت و روزنامه شعار مرگ بر و لعنت بر می فرستند، امید نجات نیست.. و من، که همیشه متعجب بوده ام این گرگواره گی انتحاریان از کجای فرهنگ با شکوه و چند هزار ساله من می آید که سرشار از شعر و تغزل و موسیقی است.. از کجای سرزمینی که شصت سال پیش از امن ترین و مهمان نوازترین نقاط دنیا بود... وقتی این پاسخ ها و واکنش ها را می بینم، کم کم کمتر متعجب و بیشتر وحشتزده می شوم.
.. خشونت، خشونت می زاید.. و در این مرحله، ما توان خشونت بیشتر از این را نداریم.. نخستین قربانیانش، خود ما خواهیم بود. کاش کمی ریشه دارتر در مورد جامعه و فرهنگی فکر کنیم که در این سی سال اخیر خلق کرده ایم، که اینگونه گرگ پس از گرگ می آفریند.. کاش بیشتر در مورد شهامت اخلاقی بیاندیشیم و اینکه در زنده گی خود، در خانواده های خود، در نوشته و کار خود، چقدر کوشیده ایم برای آن جوان "پشتون" جامعه بهتری خلق کنیم، از خشونت در لفظ و فکر و کار خود بکاهیم، بر مهر و مدارا و عقلانی اندیشیدن بیافزاییم حتی زمانی که ویدیوی دلخراش یک سنگسار را می بینم. چون علت اصلی سنگسار، نه پاکستان، نه اسلام، بلکه تک تک کسانی هستند که خشونت را یگانه راه حل می دانند، تک تک کسانی که عقل، خرد، شعر و مهربانی و ملاطفت را از زنده گی ربودند.

۱۳۸۹ بهمن ۱۲, سه‌شنبه

مصر

با بی صبری، با امید، اخبارت را دنبال می کنم و در وقفه ها، نجیب محفوظ می خوانم. خاور میانه، این سالها، سالهای توست...

۱۳۸۸ مرداد ۱۰, شنبه

باز هم ايران و نوشته اي از پدر

توضیح چند موضوع و مفهوم در جنبش آزادی خواهانه جاری ایران

اسماعيل اكبر
در مقاله گونه ای که به تجلیل از جنبش اعتراضی گسترده مردم ایران که با انگیزه تقلب در انتخابات اوج گرفت نوشته شده بود چند بار به بی سابقه بودن جنبش کنونی اشاره شده بود. عده ای از دوستان خواهان توضیح بیشتری در مورد آن گردیدند که طور خلاصه به آن پرداخته می شود، اما در آغاز اشاره ای به پدیدار های تازه پیرامون جنبش.
موضوع قابل توجه و نو در جریان حوادث و وقایع بروز و شدت اختلافات در میان دار و دسته های حاکم بر سر عزل و نصب هاست، البته باید متوجه بود که اختلاف ها منحصر به این عرصه نیست بلکه دو دیدگاه اساسی تر را در خود پوشیده دارد.
1. اولا این اختلاف ناشی از حساسیت به چگونگی سیر سیاست خارجی و مذاکره با غرب است. نصب مشایی نژاد گروه های دیگر محافظه کار و منجمله خامنه ای را ترساند که مبادا احمدی نژاد در این میدان مبتکر گردد و امتیازات آن را به خود اختصاص دهد.
2. احمدی نژاد می خواست با این اقدام نشان دهد که کابینه را مطابق شناخت و دید خود تشکیل می دهد و مایل نیست منتظر نظر و مشوره دیگران و منجمله رهبر باشد و معترضین او می خواهند که سهم خودشان در تشکیل کابینه منظور گردد.
3. با توجه به حساسیت ها و دشواری هایی که حلقات حاکم دارند و فشار بزرگ داخلی و خارجی که بالای آنها وارد می شود به نظر نمی آید که بتوانند در مورد این تقسیم قدرت و همچنین پیشبرد مذاکرات با خارج مخصوصا غرب و امریکا توافقی میان آنها حاصل گردد زیرا اختلاف نظر و سلیقه در بین شان زیاد است و متناقض و سری بودن موضوع نیز این جنبه را پیچیده تر می سازد، زیرا:
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست
- خامنه ای عناصر و شبکه های خاص پنهانی ارتباطی خود را با خارج دارد که نمی خواهد افشا شود و احمدی نژاد نیز به وسوسه افتاده است تا شبکه خاص خود را بسازد. همه اینها هم با حفظ ظاهر و شعار های کاذب مرگ بر امریکا و مرگ بر انگلیس و مرگ بر اسرائیل ستر و اخفا می گردد.
4. تحول دیگر تغییر در نحوه برخورد با مخالفین است که علی الخصوص بعد از مرگ مشکوک روح الامینی که خانواده اش بسیار به گروه های محافظه کار نزدیک است طور هشدار گونه ای مطرح گردید. افشای قساوت و سبعیت گروه های به اصطلاح امنیتی و انتظامی که به خاطر چنگ و دندان نشان دادن و ارعاب مردم طراحی شده بود بسیار زود برای شئونات رهبری و حاکمیت مخاطره آمیز گردید و نه تنها کسی از آنها نترسید بلکه بر شدت اعتراض و مقاومت افزود. در زمینه مدیریت این تغییر نیز چند دسته گی گروه حاکم افشا گردید و هر یک از خامنه ای تا رییس دادستانی و احمدی نژاد اشکشان از بیاد آوردن رافت اسلامی و عطوفت و قانونیت و تدبیر جاری شد و هر یک با اعلامیه ها و فرمان های شتاب زده خواستند نتایج این رافت را به خود اختصاص دهند که این امر خود بخود شکست سیاست سرکوب وحشیانه را نشان می دهد و بعید است آنها بتوانند بعد از این اینگونه بی محابا به سراغ بازداشت شدگان بروند.
و اما درباره اصل مطلب:
خصوصیت های این جنبش از هر لحاظ بارز است. از نظر ترکیب اشتراک کنندگان مثلا زنان که جنبش شان فراز و فرود های گسترده و پر عمق و طولی را پیموده و در آستانه انتخابات با طرح مطالبات انسجام یافته است. اگر در نظر بگیریم که در انقلاب 57 زنان از نظر امتیازات سیاسی نه تنها چیزی به دست نیاوردند که خیلی نیز موقعیت شان پایان رفت. بدیهیست که اینبار زنان حساس تر باشند و سیاسی تر شوند.
- اشتراک جوانان بسیار آگاه که نتیجه حداقل دو دهه مطالعات وسیع و گسترده علمی و مباحثات بی نهایت متنوع فکری است. کانال های آگاهی و مطالعه جوانان چند بعدیست. طی این سالها اساسی ترین اثار کلاسیک متفکرین متقدم و متاخر در عرصه سیاست در ایران ترجمه و به کرات چاپ شده است و پیرامون آنها مباحثات و تحلیل های وسیع صورت گرفته است. مطالب سنگین فکری و سیاسی که نشریات روشنفکری راه انداخته اند به گونه مثال مجله کیهان که تحولات معاصر تفکر سیاسی اسلام را به بحث می گرفت یا روزنامه شرق که با عنایت بیشتر به لبرالیزم فلسفی مباحثی به راه می انداخت استفاده از انترنت نیز سطح آگاهی اجتماعی و سیاسی را در ایران بالا برده و امروزی ساخته است. بنابراین زیربنای فکری جنبش بسیارعمیق و گسترده است و صورت علمی دارد تا ایدیولوژیک. مذهب سیاسی حاکم که به گونه تحمیلی بر جامعه عرضه می گردید علی الخصوص در میان جوانان واکنش مخالف بر می انگیخت از این نظر نیز ایران تجربه نوی را می گذراند و آن رو گردانی وسیع از مذهب سیاسی است. چنانچه در مطلب قبلی گفتیم خط مورد توافق گروه های گوناگون فکری و سیاسی درین جنبش نظریات متفکران دینی اصلاحگر است که به عرفی بودن و انتخابی بودن قوانین و نظام سیاسی اذعان دارند که پیشرفت بی سابقه ای در تفکر سیاسی دینی است. اینکه مثلا رفسنجانی به روایاتی متوسل می شود که شرط حکومت کردن را رضایت مردم می داند یکی از وجوه این پیشرفت است که البته زمینه اجتماعی قوی و گسترده ای هم دارد.
- جنبش از لحاظ تاریخی در وضعیتی به راه افتاده است که ایدیولوژی های قرن نوزدهمی بکلی در عمل ورشکست شده اند نه تنها سوسیالیزم انقلابی توتالیتر دیگر جاذبه ندارد که لیبرالیزم فلسفی هم جدا مورد مناقشه و تردید قرار گرفته است. نظام اقتصادی لیبرال دیگر پایان تاریخ تلقی نمی شود. نشنلیزم یعنی مفاهیم مربوط به استقلال، ملیت و حاکمیت ملی نیز با جهانی شدن ارزش ها، روابط و امکانات مفهوم تازه می یابد. نشنلیرم پیچیده در لفافه مذهب که در ایران حاکم بوده است یک نظریه ورشکسته است. نشنلیست های لیبرال و سکولار هم دیگر کهنه شده جلوه می کنند و طرفداران شان سهم قابل توجهی در جنبش ندارند.
- ممکن است شعار عدالت اجتماعی در جنبش کمرنگ به نظر بیاید که علت اساسی آن حدت استبداد است یعنی در لحظه کنونی تاریخ وظیفه اصلی که باید مردم ایران در انجام آن بکوشند مسئله آزادی است تا حل شدن این خواست دیگر مطالبات تجلی نمی یابند و حتی به تاریکی می روند. با حصول آزادی راه برای ایجاد احزاب- و نه تنها احزاب- بلکه اتحادیه ها و سندیکا های صنفی و طبقاتی و مبارزات عدالت طلبانه راه باز می کنند و حضور می یابند و راه قانونی و مسالمت جویانه در برابرشان باز می شود که باید یکی از اساسی ترین شروط هر حرکت انسانی در دنیای امروز باشد.
و اما در مورد پوشش های شعاری مذهبی جنبش مثلا "الله اکبر" چه گفته می توانیم؟
باید جدا با دگم های کهنه در این رابطه مبارزه کرد. نخست در اوضاع کنونی هیچ یک از شعار های نشنلیستی، لیبرالی و سکولار نمی تواند مورد توافق و اتحاد همگانی قرار گیرد و فقط فرهنگ عام و فراگیر مسلط در جامعه قادر است شعار های مورد توافق بیرون بدهد علی الخصوص اگر خواهان متحد کردن وسیع ترین اقشار اجتماعی، خلع سلاح و تجرید حلقات حاکم باشیم. این شعار ها البته برای حرکت های انقلابی و ایدیولوژیک ناپذیرفتنی است زیرا ناظر به حاکمیت گروهی خاص نیست و به مردم و حاکمیت مردم تکیه دارد.
از جانب دیگر باز هم از نظر تاریخی جامعه بشری حالا در وضعیتی قرار دارد که می تواند از تجارب جنبش های گذشته استفاده کند. اگر هم حرکت سکولار بعد از عصر رنسانس بنابر اوضاع خاص جوامع مسیحی وجه غالب جنبش ها در آن جوامع بوده است نتایج آن به سوی یک بعدی دنیوی و مادی ساختن فرهنگ جامعه و اغماض از بعد معنوی و اخلاق معنویت گرا سیر کرده است و منتج به حاکمیت اقلیت های ایدیولوژیکی می شده که فرهنگ عامه را در نظر نمی گرفته اند و خواه ناخواه از نظر فرهنگی تحمیلی بوده اند.
با در نظرداشت وضع کنونی جهان و جهانی سازی تحمیلی که توام با سلطه غیر عادلانه و فرهنگ زدایی از جوامع پیرامونی است نیز اعتنا به فرهنگ های دینی و قومی درین مرحله قابل توجه است. ما فرهنگ جهانی را می پذیریم اما برای آنکه جهانی شدن به نفع گروه های خاص مسلط بر سرنوشت بشریت نباشد و با فرهنگ زدایی پیش نرود باید داشته های انسانی فرهنگ خود را حفظ کنیم و بدانیم که تحولات اجتماعی در کشور های ما در اوضاع و شرایطی صورت می گیرد که خواسته یا ناخواسته با سلطه جویی و تحمیل فرهنگی مواجه است که نه کامل است و نه عادلانه و ضرور نیست که ما راه طی شده جوامعی را که اکنون از نتایج حرکات خود چندان راضی نیستند بپذیریم. ما باید بدانیم که حرکت ضد دینی در جوامع غربی آسیب های جدی به فرهنگ آنان علی الخصوص از منظر ایجاد جامعه و انسان متعادل وارد کرده است که ما می توانیم و باید از آن اجتناب کنیم. اما در نظر داشته باشیم که حفظ ارزش های انسانی خود وقتی سالم و درست است که ایدیولوژیک و تابع سیاست های گروهی نباشد. بلکه به صورت علمی و به مثابه فرهنگ به آن پرداخته شود. در آن صورت ما می توانیم ذخایر عظیمی را که سیر حرکت تاریخی در قالب دینی برای ما به میراث گذاشته مورد استفاده درست قرار دهیم. خود را راحت احساس کنیم. به در هم ریختگی شخصیت دچار نشویم و با تجاوزات فرهنگی غیرعادلانه و تحمیلی به صورت علمی و انسانی مقابله کنیم.
فرهنگ ما جانب دیگر هم دارد که آن فرهنگ های قومی و محلی است. از ترانه ها و سرود ها گرفته تا قصص و تمثیلات، امثال حکم، حقوق تعاملی که عمدتا بر مشوره استوار است همگی عرفی، تجربی و غیر دینی اند، اگر چه در سایه فرهنگ دینی قرار گرفته اند. اگر بخواهیم همه این ارزش ها را دچار شتاب ناهنجار سازیم فردا اجتماع علیل به وجود خواهیم آورد و مقاومت های درونی صفوف ما را پراگنده خواهد کرد. باید هر چهار جانب فرهنگ، یعنی جهانی، دینی، قومی و محلی، و فرهنگ علمی را- که می تواند و باید مورد توافق و اجماع همگانی قرار گیرد- در نظر داشته باشیم. حال اگر با این دیدگاه شعار "الله اکبر" را تحلیل کنیم می بینیم که در آن هم تجارب عظیم تاریخی متبارز گردیده و هم روان اجتماعی یک جامعه شرقی بازتاب یافته است. ما "الله اکبر" را معمولا در این موارد به کار می بریم. در برابر یک متکبر و خودنما چون خامنه ای می گوییم "الله اکبر" یعنی خدا بزرگ است نه تو. اگر دچار مشکلات عظیم و لاینحل گردیم و آینده مبهم و تیره و تار به نظر آید مایوس نمی شویم و می گوییم "خدا بزرگ است" یعنی راهی برای غلبه بر این مشکلات پدید می آید. وقتی که قهرمانی ها، رشادت ها و اقدامات عظیم و جلیل فردی و اجتماعی در پیش روی ما تجلی کند عظمت آنرا با "الله اکبر" توجیه می کنیم یعنی جلوه جلالی تاریخ را با "الله اکبر" و جلوه جمالی و شگفتی آور آنرا معمولا با "سبحان الله" پیشواز می نماییم. حتما موارد دیگری هم هست که اکنون به خاطر من نیست.
پس می بینیم که شعار "الله اکبر" در وضع کنونی جامعه همه این چیز ها را در خود متجلی می سازد یعنی ستمگران اگر هم پر قدرتند و اگر هم مشکلات عظیم و آینده آن نامعلوم است خدا بزرگ است یعنی الله اکبر! و چه شکوهی این جنبش دارد. چه شهامتی این جوانان نشان می دهند. چه خلاقیت های هنری و ادبی در این جنبش جلوه گر گردیده است. الله اکبر.

۱۳۸۸ تیر ۳۱, چهارشنبه

يادداشتي در باره جنبش آزاديخواه ايران (نوشته اي از پدر)

نوشته از: اسماعيل اكبر
از اعلام پیروزی احمدی نژاد در انتخابات ایران و جنبش های اعتراضی مردم علیه آن بيشتر از یک ماه گذشت. طی این ماه در مقیاس ملی و بین المللی صف جنبش و حامیان بین المللی آن رو به گسترش داشته و اتحاد طرفداران رژیم ولایت فقیه طور مداوم رو به اختلاف و ریزش بوده است. مجامع جهانی دفاع از حقوق بشر و آزادی بیان، روزنامه نگاران بدون سرحد و سازمان عفو بین الملل در عین پشتیبانی از جنبش آزادیخواهی مردم و محکوم نمودن اقدامات سرکوبگرانه رژیم در تدارک ایجاد جنبش جهانی متحد در همبستگی با مردم ایران اند. ایرانیان خارج از کشور نه تنها با گذشت زمان سرد و خسته نشده اند بلکه ابتکارات شان رو به شگوفائی بیشتر داشته است. تنها سرود هایی که در دفاع از این جنبش ایجاد شده میتواند دلیل بر بینظیر بودن آن باشد. هنرمندان دارای وجاهت برجسته جهانی در امریکا، انگلستان، آلمان، هسپانیه و... در جلب حمایت مردمان جهان با مردم ایران نقش شگفت انگیز بازی کرده اند. قرار سه روز اعتصاب غذائی که به ابتکار اکبر گنجی، روشنفکر معترض، اعلام گردیده و هواخواهی هنرمندان با نام و نشان ایران را جلب کرده است امروز در مقابل دفتر ملل متحد آغاز می گردد. نوام چامسکی، فیلسوف، زبان شناس، روزنامه نگار و مبارز برجسته قرن که از پشتیبانان رژیم ایران تحت عنوان مبارزه ضد امپریالیزم بود حمایت خود را از جنبش اعلام کرده است. به جز گروه کوچکی از به اصطلاح کمونیست های چپ همه روشنفکران ایران به شمول هنرمندان از هنرمندان به صف این جنبش پیوسته اند. استدلال دگم این گروه چپ این است که این جنبش از طرف بورژوازی رهبری می شود و جنجال و اختلاف سلیقه ای برای چانه زدن بر سر تقسیم مناصب و چوکی ها بیش نیست. اینان با توجه به ظاهر که انگیزه جنبش اعتراض بر سر تقلب انتخاباتی بوده و با چشم بستن بر واقعیت ها آنرا به جنجال میان کاندید ها کاهش می دهند، غافل ازینکه انگیزه با علت فرق دارد و حتی ممکن است بر سر آن سرپوش بگذارد.
اینکه مردم تقلب در انتخابات را بهانه قرار داده اند دقیقا ناشی از تجربه آنها در شناخت ماهیت سبعانه و وحشی گروه حاکم است. این تاکتیک بدون آنکه از اهمیت و گستردگی عمیقا آزادخواهانه و دموکراتیک جنبش بکاهند با درز انداختن میان حاکمیت دندان های درندگی و خون آشامی رژیم را کند می کند. یک نظر سرسری بر مطبوعات به اصطلاح دنیای مجازی این جنبش نشان می دهد که این قیام نه تنها از لحاظ رهبری ضعیف نیست بلکه از این منظر نیز یک جنبش بی نظیر و بی سابقه است و هزاران رهبر آگاه جلو آنرا به دست دارند و تمکین آنها در برابر گروه واقعبین حاکمیت یک تاکتیک بی بدیل انسان دوستانه برای کاهش فجایع و کاستن از تلفات در جنبش است. عده ای از روشنفکران به اصطلاح سیکولار که بر شعار های مذهبی مانند "الله اکبر" این جنبش انتقاد می کنند و خواهان آنند که علنا شعار های "جدایی سیاست از مذهب" برافراشته شود نشان میدهند که بسیار عقب مانده اند و حتی از نظر علمی و جامعه شناسی مردم ایران را نشناخته اند و نمی دانند که شعار جدایی دین از سیاست مربوط به دوره رنسانس کشور های مسیحی است و در جوامع اسلامی به کرات باعث تجرید روشنفکران از مردم و ضعف رهبری گردیده است. واینکه مردم نمی توانند کلتور تاریخی خود را طی یکی دو روز یا دو سه ماه تعویض نمایند. حتی داکتر سروش که بر نظریه دور انداختن فقاهت جسپیده است متوجه تجردیدی بودن نظریه خود نشده و از جنبش مردم عقب مانده است. ما در این جنبش دقیقا با غلبه نظر فقیهان که طرفدار در نظرگیری مصالح مردم و نظر مردم در ایجاد حاکمیت است مواجه می باشیم که در عین همنوایی با تمایلات جمع راه پیشرفت را نشان می دهد و میان مردم و رهبری پیوند های استوار برقرار می کند.
چیزی که باید دقیقا به آن توجه شود و در تبلیغات موجود تقریبا مسکوت مانده است درنظر داشت مخاطره ایست که آسان انگاری پیروزی بر جنبش تحمیل می کند. نباید در دام ساده اندیشی افتاد و پیروزی را آسان تلقی کرد. روشی که حاکمیت کنونی ایران در پیش گرفته یکی از روش های جهانیست که با جهانی شدن همه افکار و حرکت ها پدید آمده، رشد کرده و استحکام یافته است. آنان که آگاهانه امور را تعقیب می کنند می دانند که در غرب در پشت سر سیاست های محافظه کارانه و خشونت طلب افکار فاشیستی و دیکتاتورانه نهفته است. آنها در روزنامه ها، کتاب ها، فلم ها، و آثار ادبی خود پیوسته با استناد به اندیشه های مبهم فیلسوفان امثال نیچه، هایدگر و فوکو تلقین می نمایند که دموکراسی سیاست عقب مانده ای بیش نیست و طرفداران حکومت های تابع آرای مردم سیاست مداران عوام زده ای اند که واقعیت پیچیده دنیای موجود را یا در نیافته اند یا مسکوت گذاشته اند و دنیا را تکنوکرات های آگاهی که تحت رهبری ابرمردند می توانند از معضلات کنونی نجات دهند و چنان حکومتی وقتی پیش می رود که خرمگس های منتقد و معترض مزاحم کار شان نشوند. دامن زدن آنها به جنگ و خشونت و مبالغه درباره خطر تروریزم و افراطیت وسایلی برای الغای تدریجی آزادی های مردم و حرکت به طرف دیکتاتوری و فاشیزم در دست آنهاست. دار و دسته احمدی نژاد نیز آنطوری که تبلیغ می شود عده ای عناصر عقب مانده و ساده لوح نیستند. البته تعداد زیادی به اصطلاح روشنفکران آشفته اندیش که از افکار مبهم خوش شان می آید و دانسته و ندانسته عقاید انتظار و ظهور را به افکار نیچه و هایدگر و فوکو ربط می دهند در ایران کم نیستند. طرفداران احمدی نژاد معتقدند که پیشرفت سریع فقط با تسلط عناصر معتقد و آگاه بر اقتصاد، اداره و سیاست ممکن می گردد. آنها در چهار سال حکومت احمدی نژاد پیشرفت گسترده ای نموده و بر شئون اقتصادی، کلتوری، سیاسی و من جمله نیرو های انتظامی و اطلاعات سلطه وسیعی یافته اند. کارشناسان اقتصادی که اوضاع را دقیقتر تعقیب می کنند گزارش می دهند که آنها تقریبا انحصار تجارت با کشور های مانند چین را در اختیار دارند، در عرصه های پیشرفته تکنالوژی تا سرحد بیوتکنالوژی و نانو دسترسی یافته اند. آنها بیشتر از صد ها قرارداد پر منفعت در عرصه های مختلف اقتصاد و صنعت به دست آورده اند که از نظارت دولت فارغ است و به مجلس گزارش نمی شود. دوازده میلیارد دالر تنها از منبع تجارت بدون محصول یا درست تر قاچاق از چین، ترکیه و روسیه نصیب آنها شده است. آنها شبکه گسترده ای در عرصه آموزش و علوم ایجاد نموده و جوانان را مغزشویی می کنند و به اصطلاح آنان را به ایثار گران و سپاه امام زمان تبدیل می نمایند که مخالفین در نظر شان لشکر دجال است و قتل و کشتار آنها اجر بهشت را در پی دارد. قسمت عمده سپاه و تقریبا تمام بسیج پایگاه اجتماعی انحصاری آنان است و با سیاست های عوام فریبانه اقتصادی در میان اقشار عقب مانده، خرافی و در عین حال بیکار و محروم جامعه برای خود لشکر ذخیره آماده می سازند. آنها استراتیژی خود را نه تنها منحصر به ایران نمی دانند بلکه امپراتوری سری وسیعی از لبنان تا مناطق مرکزی افغانستان را تحت عناوین سپاه قدس، سپاه محمد و حزب الله حمایت و تغدیه می نمایند. البته ایدیولوژی این گروه که اصول گرائی نام گرفته است مانند همه ایدیولوژی ها با واقعیت متغیر و رشد یابنده در تضاد واقع می گردد مثل همین حالا که احمدی نژاد در انتخاب اعضای کابینه خود با روحانیون درگیر شده است. عمل گرایی خواه مخواه با اصول مغایر واقع می شود. احمدی نژاد نیز می خواهد که روحانیون اصولگرا فقط با وجاهت بخشیدن در مابین اقشار عقب مانده مذهبی به او کمک کنند و مزاحم کارهای عملی اش نشوند.
چنین حرکتی در جوامع اهل سنت در میان نسل جوان سلفی نیز رو به گسترش است که خواهان به مهار در آوردن نتایج علوم و تکنالوژی و طرد نتایج جهان بینی، فلسفی و حقوقی آن می باشند. آنان نه تنها احیا و ایجاد امپراتوری بزرگ اسلامی را بعید نمی دانند بلکه منظره پیروزی اسلام در سراسر جهان را ترسیم می کنند. حلقات آگاه رهبری این گرایش ها پیروان خود را متعبد، معتقد و عاری از وسوسه سوال بار می آورند. در اوضاعی که علایم بسیار فریبنده پاشیدگی و زوال غرب جاذبه آنها را در میان طرفداران شان بیشتر میسازد، این افراطیون شرق و غرب پیروزی های یک دیگر خود را استقبال می نمایند. افراطیون در غرب و اسرائیل برای پیش برد مقاصد خود پیروزی چنین گروه هایی را در کشور های اسلامی جشن می گیرند. شائبه ای که خامنه ای و احمدی نژاد با چراغ سبز و دلگرمی دولت امریکا چنین فارغ بال به سرکوب مردم پرداخته اند کاملا واهی نیست. هنوز در وزارت خارجه امریکا، پنتاگون و سیا گروه هایی که فضای متشنج بین المللی را برای پیش برد استراتیژی های خود دلچسپ می دانند نفوذ دارند. آنها در روز های اول اعلام پیروزی احمدی نژاد اوباما و طرفدارانش را سخت تحت فشار قرار دادند و افراطیون اسرائیل نیز در حقیقت طبل شادیانه نواختند و اقدامات بیشتر تجاوزکارانه را در سرزمین های اشغالی روی دست گرفتند. احتمال ارتباطات سری میان این گروه های معتقد به توطئه بعید نیست. همچنانکه انتخاب اسفندیاررحيم مشائي، ظاهرا دوست مردم اسرائیل، را بعضی ناظرین کلمه رمزی و اسم شب بهبودی ارتباط میان ایران از یکسو و امریکا و اسرائیل از جانب دیگر دانسته اند. اما خوشبختانه عکس العمل جوامع غربی در دفاع از آزادی و دموکراسی چنان گسترده بود که نیات این گروه ها را در نطفه به عقب راند.
این که مبارزین آزادی خواه ایران اینقدر در شعار ها محافظه کارند و حتی خواست دستگیری و محاکمه طراحان و عاملان قتل های زنجیره ای و فجایع بی شمار دوران حکومت اسلامی را مطرح نمی کنند از وقوف و آگاهی عمیق شان بر امکانات سرکوب کننده رژیم متکی است و اینکه این خواست این گروه ها را از تردید در سرکوب خونین مردم رها می کند.
به هر حال، اگر چه پیروزی آسان نخواهد بود اما روحیه فداکارانه آزادی خواهان و شعار های دقیق رهبری کنندگان دلگرمی می دهد که این مبارزات گام به گام دشمن را تجرید می کند و مبارزات به سوی پیروزی گام بر می دارد. جنبشی که از لحاظ اهداف، روش، و شعار ها دیگر شباهتی به جنبش های گذشته که از نظر انسان گرائی محدودیت هایی داشتند و خواه مخواه اهداف و منافع بخشی از جامعه را در نظر می گرفتند ندارد و ماهیت آن عمیقا انسانی و بازتاب دهنده عصر جدیدی از مبارزات بشریت ترقی خواه، عدالت طلب، و آزادی دوست است و نتایج آن نه تنها محدود به ایران نخواهد بود بلکه اهمیت بزرگ منطقه ای و جهانی خواهد داشت. ما با آنکه به قصور خود در حمایت ازین جنبش اعتراف می نمائیم و خود سرگردانی های عظمیمی داریم بهر حال باید از این جنبش بزرگ با تمام توان و با استفاده از همه امکانات پشتیبانی نمائیم.

۱۳۸۸ تیر ۸, دوشنبه

دیدگاه ها و برخوردها: انتخابات

- ما باید از حضور فعالانه و شجاعانه شهروندان در انتخابات که پروسه ای دموکراتیک است حمایت کنیم. حضور فعال شهروندان و نهادها ضامن شفافیت انتخابات است.
- انتخابات، مطمئن نیستم که برگزار شود. فکر میکنم در آخرین روزهای قبل از انتخابات به بهانه ای برنامه را بر هم خواهند زد و باز تا چند سال دیگر همین خرک و همین درک.
- خواهرک گل، شرکت در انتخابات، شرکت در یک سیرک بین المللی است. ما خو دلقک نیستیم.
-" یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است؟- ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری" (بدون شرح)
- نمی فهمم عزیزم. مه هنوز تصمیم نگرفتیم. کارت گرفتم چون دیر می شد. اما مطمئن نیستم که در انتخابات شرکت می کنم یا نه؟ ایا شرکت در انتخابات برای مشروعیت دادن به رئیس جمهور تحمیلی استفاده خواهد شد؟ آیا هنور روزنه امیدی باز است؟ من از پروسه های دموکراتیک حمایت می کنم اما انتخاباتی که در فضای نا امن و با وجود اینهمه تخلف ها و بند و بست های سیاسی برگزار میشود، هنوز دموکراتیک هست؟ خلاصه، مترددم.
- مه در انتخابات نمی رم چون می فامم که کی پادشاه می شه. از اول مالوم است.
- مه چی می فامم همشیره. از مردای ما بپرس. الی اینا چند سال پیش انتخابات نداشتند؟ باز چرا ایقه سرگردانی دوباره؟
- من خودم هم رای میتم و همه دوستانم را هم تشویق کردم ثبت نام کنند و رای بدهند تا هم حضور زنان در تصمیم گیری سیاسی پر رنگ تر شود و هم زنان کاندید از بی تفاوتی خواهران شان دلزده نشوند.
- من رای میدهم چون رای وظیفه است، امانت است. رای یک مکلفیت دینی است.
- ببین شهرزاد، من در این مورد کاملا واقعبینانه می خواهم عمل کنم. تو خود باهوشی و از بازیهای پشت پرده آگاهی. (من: به خدا اگر خبر باشم). مهم این است که این انتخابات برگزار شود و "قابل قبول" باشد و باید به کاندیدی رای داد که امکان پیروزی اش بیشتر باشد.

- خوارک، حالی تو مالومات داری که چطور خواهد شد ای انتخابات؟ تو خو می گی که دمو دفترشان کار می کنی. ای انتخابات ایران واری نشه که جوانای مردم کشته شون.
- ایقه پیسه ره سر ای کمپاین و استخدام کارمند و دیگه مسخره گی ها مصرف نکنن. بین مردم غریب و بیچاره توذیع کنن. ما ره از خیر و شر انتخاباتش تیر.
- بعد از قرنها بلاخره به شهروندان این مملکت فرصت داده شده که رهبر خود را انتخاب کنند. ما باید در ای پروسه شرکت کنیم و اهمیت صدای خود را نشان بتیم.
- من ترجیع میدهم که به کسی رای بدهم که حتی اگر امکان کامیاب شدنش بسیار کم است، از اصول و افکاری نماینده گی کند که برای من مهم و ارزشمندند.
- 41 کاندید، تو ره به خدا. خدای ما یکی، پیامبر ما یکی، چرا 41 کاندید؟ بیایین اتحاد کنین، یک کاندید باشه و او هم از همی ولایت ما.. به این خاطر که قبلا به ما هیچ نوبت داده نشده.
- صرف نظر از اینکه این پروسه چقدر خوب برگزار خواهد شد، من میخواهم وظیفه شهروندی ام را انجام دهم و رفع مسئولیت کنم.

و صد ها حرف و شایعه و دیدگاه دیگر... شما هم نظرتان را بگویید، لطفا.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۰, یکشنبه

از مهربانان 1: خانواده جادویی من

گردنبندم را در آیینه نگاه می کنم. آهسته دستم را روی مهره های آبی اش می گذارم، هنوز گرمای دست مهربان ستیفنی (مادر خوانده ام) آنجاست.. به یاد شوخی های بن (برادرم) در مورد خاصیت جادویی گردنبند می افتم، همه هدیه هایی که آنها به من داده اند، جادویی بوده است. لبخند میزنم. لبخندی که کمی اندوه، کمی حسرت، کمی دلتنگی در خود دارد. دلتنگ شان خواهم شد.
زمان کم بود. زمان بسیار زود گذشت. دیدارهای یکبار در هفته ما کافی نبود،رخصتی ها همیشه زودتر از آنچه باید تمام می شدند، همیشه شتابزده بودم که به اتاقم، به کارم، به درسم باز گردم. بن مکتب می بود، انا مکتب میبود، ستیفنی کار می بود، مارک (پدر خانواده) را که اصلا خیلی کم میدیدم. حالا نمیشود زمان را به عقب برگشتاند. فقط آرزو می کنم خیالپردازی های کودکانه ما به واقعیت بپیوندد، آنها برای رخصتی لندن بیایند یا همدیگر را در پاریس ببینیم. برای فراغت بن و انا بتوانم بیایم، برای مراسم ازدواج شان.. و روزی، روزی بتوانم به افغانستان دعوتشان کنم.
می گویند هیچ خانواده ای کامل نیست، بهتر است بگویند خیلی خانواده ها تلاش نمی کنند بهتر باشند. خیلی های ما تعهد لازم، حوصله لازم، عشق لازم را به اطرافیان و عزیزان خود نداریم. خیلی های ما در ملامت یکدیگر بیشتر هزینه گذاری می کنیم تا در مراقبت از یکدیگر. خیلی های ما دروغ ها را با دروغ های دیگری می پوشانیم و خود گذری های ما کم دوام و نمایشی است. اما بعضی خانواده ها تلاش می کنند، و آگاهانه تلاش می کنند که زنده گی را برای خود و اطرافیان خود دلپذیر سازند. خانواده مارک و ستیفنی یکی از نمونه های خوب این تلاش و تعهد اند. حسی که آنها به فرزندان و دوستان خود و به یکدیگر می دهند حس امنیت کامل است، شادی ملایم و محکم، مهری پردوام و متعهدانه. همیشه می توانی پیش بینی کنی که در کنارشان لحظات خوب بسیار بیشتر از لحظات دشوار خواهد بود. میدانی که هرگز، هرگز آزار نخواهی دید، تحقیر نخواهی شد و تنها نخواهی ماند.
روزهای روشن و آفتابی شادمانی، هدیه های خوب مهربانی، درس های بزرگ انسان بودن و مهر ورزیدن میراث این رابطه جادویی برای زنده گی من است. توانایی بخشیدن، بی دریغ بخشیدن، توانایی گشودن درهای قلب خود به دیگران، توانایی شامل ساختن یکی در خانواده خود و به او مهر بخشیدن، شادمانی بخشیدن، در همه برخوردهای این خانواده، خانواده من، نمود یافته است.
بعضی ها هستند که فکر کردن به آنها حتی در میانه درد، دشواری، دلتنگی، ناتوانی و تاریکی، به روحت آذوقه میدهد و ترا مست و توانا می کند. مهر من به این خانواده ام، چون ستاره ای بر همه زنده گیم نور خواهد پاشید ..
این سه سال در اینجا خیلی چیزها به من بخشیده است. در میان بهترین هدیه هایش، این رابطه جادویی است که همه عمر با من خواهد ماند.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۶, یکشنبه

"برنامه سازماندهی شده"

گزارش بی بی سی را در مورد تحصن زنان در دایکندی خواندید؟ شوکه نشدید از این که به قول والی، اعتصاب زنان یک "برنامه سازماندهی شده" بوده است؟ شرم آور نیست که زنان در عوض خانه نشستن و گریه و زاری کردن، خواست های مشروعشان را در قالب یک "برنامه سازماندهی شده" ارائه کنند؟ آن هم در قالب تحصن؟ چه مادران بی مسئولیتی.. سلامتی کودکانشان هم قربانی این "برنامه سازماندهی شده" خواهد شد که خدا می داند چه کسی، کدام دشمن مردم و دین و جامعه، آن را سازماندهی کرده است...
شما "اتهام" والی دایکندی را چگونه تفسیر می کنید. به قول بی بی سی : "والی دایکندی اعتصاب زنان را یک "برنامه سازماندهی شده" عنوان می کند." من دو تفسیر دارم نخست اینکه توقع والی این بود که زنان به صورت سازماندهی نشده، خودبخودی و بی خبر از وجود یک دیگر تحصن کنند. حالا که آنها تحصن خود را سازماندهی کردند وهمه با هم در برابر زندان آمده اند، والی مجبور نیست به خواست های آنها توجه کند. تفسیر دوم: نگرانی والی از این است که این زنان که خودشان شعور و هوش تحصن و مبارزه مسالمت آمیز را ندارند، حتما آله دست کدام سازمانده بیرونی که مقاصد سیاسی دارد، قرار گرفته اند.این ظن والی به مقاصد سیاسی پشت پرده، بی توجهی او را به خواست های زنان معترض توجیه می کند.
این پاسخ والی دایکندی به تحصن زنان، روش جدید پرداختن به اعتراضات نیست، بلکه یک نمونه از نمونه های بی شمار پاسخدهی غیرمسئولانه دولت افغانستان به اعتراضات است.
هر زمانی که حرکت مسالمت آمیز در اعتراض به اقدامات دولت شکل می گیرد، دولت به جای پاسخ مستقیم و رسیده گی به درخواست های اعتراض کننده گان، آنها را متهم به "سیاسی" بودن، یا "سازماندهی" شده گی می کند . دولت با این اتهامات، میخواهد منتقدان خود را یک گروه شهروند بی کار و بی برنامه عنوان کند که دنبال شر می گردند و آنقدر احمق و نابالغ هستند که هر کسی میتواند آنها را به دنبال خواست های خود بکشاند و از آنها استفاده سیاسی کند. این روش بی اعتبار سازی منتقد و یا مخالف، در روابط روزمره هم دیده میشود. بارها کسانی (معمولا آقایانی) که من با آنها بحث می کردم به جای پرداختن به نظرات من، تلاش کرده اند با کوچک سازی من یا متهم کردنم به "غربزده" بودن، به "جوان و انقلابی" بودن، به "دور افتاده از واقعیت های عینی جامعه افغانستان" بودن، از گفتگوی مستقیم اجتناب بورزند.
اصل مسئله این است که یک اعتراض مسالمت آمیز، حتی اگر اهداف "پنهانی" کسب امتیازات سیاسی داشته باشد، اگر با رعایت اصول انسانی و بدون اهانت به شهروندان دیگر برگزار شود، مشروع است.در این موارد، دولت مکلف است به جای طفره روی، مستقیما به اعتراض بپردازد و به خواست های مشروع اعتراض کننده گان توجه کند..
..
پ.ن: اگر گاهی در طول زنده گی تان تصمیم گرفتید در افغانستان دست به اقدام جمعی بزنید، لطفا این کار را بدون "سازماندهی" انجام دهید تا به خواست های تان توجه شود... حالا از من نپرسید که چگونه میتوان بدون برنامه ریزی و سازمان دهی ، کار جمعی کرد.. من چی میدانم؟ فقط مقامات دولت افغانستان در این عرصه "کارشناس" هستند.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱, سه‌شنبه

"دفاع و حمایت از اصول دموکراسی و حقوق بشر"

با انتخاب اوباما، امیدواری ها برای تغییر در افغانستان افزایش یافت. اما مسیر این تغییر چگونه خواهد بود و یک راه کار جدید باید از کدام اشتباهات بپرهیزد تا وضعیت بدتر نشود؟

نادر نادری، مبارز و فعال خستگی ناپذیر حقوق بشر و حسیب همایون، دانشجوی با استعداد و فعال متعهد در این
نوشته در نیویارک تایمز به این مسئله می پردازند وسردمداران را از معامله حقوق بشر، دموکراسی و حقوق زنان به خاطر منافع سیاسی بر حذر میدارند.. هوشداری که دولت ما و جامعه جهانی نیازمند آن است. . نادری و همایون، ما را به یاد قهرمانی های هر روزه زنان در افغانستان می اندازند و برخی تصورات غالب در مورد آماده نبودن افغانستان برای حکومت دموکراتیک را به چالش می کشند..
من از این نوشته هوشمندانه لذت بردم.. به شما هم توصیه می کنیم بخوانید و بیایید در این مورد گفتگو کنیم.

۱۳۸۸ فروردین ۳۱, دوشنبه

از دید گاهی دیگر: "گاهی سکوت ناممکن است"

زبیده اکبر، بانوی جوان وبلاگ نویس، مترجم و عکاس (که در ضمن خواهر بنده نیز می باشد) سکوت خود را در مورد "قانون احوال شخصیه شیعیان" شکسته و دغدغه های بسیار اساسی را در این مورد و در مورد مبارزات زنان به طور عموم، در اینجا مطرح کرده است. دغدغه های زبیده و جهت گیری او بسیار با دیدگاه من و دیگر منتقدان موارد زن ستیز قانون شخصیه متفاوت است. با وجود تفاوت نظر شدید ما در این مورد، فکر می کنم دغدغه های زبیده مستوجب درنگ و باز اندیشی هستند چون او یکی از کسانی است که میدانم عمیقا و با تمام وجود به برابری زنان و مردان باورمند است و مخالفت، اگر از جانب او و کسانی مثل او بیاید، ریشه در نگرانی ها و پرسش های جدی و خوب اندیشیده شده دارد.. بنابر این، تفاوت ما، در واقع تفاوت در کارکردها ست و نه لزوما در عقاید... زبیده در نوشته اش، بعضی از نگرانی های آن عده از فعالان حقوق بشر را مطرح می کند که تغییر سیاسی را نمادین میدانند و معتقدند که نیرو و توجه واقعی فعالان باید به تغییرهای بنیادی و ساختاری متمرکز شود.
بهر حال، فرصت کردید نوشته زبیده را بخوانید. من هم فرصت کردم در مورد تفاوت های این دیدگاه و خطرات و فرصت های هر دو مینویسم و تلاش می کنم با پرسش های زبیده درگیر شوم.

۱۳۸۸ فروردین ۳۰, یکشنبه

از یک خواننده: در پاسخ به پست قانون "احوال شخصیه شیعیان"

نوشتهء زیر با ایمیل به دستم رسید ه است. چون نکات جالبی را در مورد اهمیت مبارزه همه جانبه و روش های گفتگو با دین مطرح می کند، خواستم برای شما هم بگذارم.
شهرزاد عزيز،
مباحثه اي را كه پيرامون قانون احوال شخصيه اهل تشيع درباره مقاله تو براه افتاد تعقيب نمودم. مي خواهم در اين مباحثه سهم بگيرم. به نظر مي آيد كه اكثر جوانان امروز مسائل را به صورت تجريدي و جدا از سایر مسايل درنظر مي گيرند و مي كوشند براي آن راه حل بيابند. در صورتيكه بايد در نظر گرفت آنهايي كه براي تحميل ديدگاه خود اين قانون را تصويب كرده اند، آگاهانه آنرا حلقه اي از زنجير اين سلطه مي دانند و آگاهانه آنرا در معرض تبليغات قرار مي دهند و با توسل به متون ديني، تعداد بيشتري از مردم ناآگاه را به صفوف حمايت خود مي كشانند. علي الخصوص اينكه مخالفين قانون ظاهراً به ارزشهاي بيگانه استناد مي كنند. نتيجه آشكار است. اين مخالفين در اقليت مطلق قرار مي گيرند، حتي در ميان زنان. پس بايد به صورت كلي منظومه حاكميت جهل و ظلمت را در همه عرصه ها در نظر گرفت و در برابر آن منظومه گسترده و متناسبي به وجود آورد كه نه تنها نيرنگ آميز بودن و استفاده جويانه بودن طرح ها و قوانين آنان آشكار گردد، بلكه مخالفين آنان بدانند كه اين يك حلقه از زنجير طولاني است كه حلقه های ديگر آن فقط عقب نگهداشتگي، جهالت، تعصب، ترس و نفرت از پديده هاي ناشناخته و ظاهرا بيگانه و غيره است. اگر ديانت را در نظر بگيريم، يكي حقيقت آن است كه اساسا متوجه تشويق انسان به عالم برين است و دوم داشتن زندگي جاري و طبيعي است. در اين مورد من كاملا با مولانا هم عقيده ام كه علوم، هنرها و فلسفه اگر به ارضاي نيازهاي طبيعي انسان كاهش يابد، علم بناي آخور است و خلايي را كه پديد مي آورد فقط معنويت ديني مي تواند پر كند. اگر حلقه وصلي ميان اين هر دو جانب پديد آيد، آنها يكديگر را تقويه مي كنند و انسان را به سوي كمال مي برند. بيچارگي انسان امروزي گسست اين هردو جانب است و عمدتا اين گسست از آنجا پديد آمده است كه يك جانب ديگر دين، جانب تاريخي آن است. يعني دين اگر بخواهد به جامعه بشري نفوذ كند، به ايجاد نظريه ها، ايده ها، ميكانيزمها و سيستمهايي منجر مي گردد كه از پديده هاي محسوس، ملموس و مادی منشا مي گيرد. اين جانب تاريخي دين در طول زمان به رسم و عادت تبديل مي گرد و در برابر پيشرفت و تغيير مقاومت مي كند. بناءً به يك جهان بيني محافظه كار كه از منافع طبقه محافظه كار دفاع مي كند، تبديل مي شود. بناءً اگر ما در فكر ايجاد انسان سالم و جامعه سالم باشيم، ديانت امروز از هر زمان ديگر لازمي تر است. اما بخش تاريخي آن بايد تجديد شود و مطابق روابط تاريخي، مادي و اجتماعي شروع به حركت كند. همين است كه بعضي از نظريه پردازان ايده فقه پويا را به وجود آوردند. ولي غلط فهمي در كجاست؟ فقه يا شريعت بخشهاي متفاوت دارد: بخش اعتقادي، بخش عبادي، بخش اخلاقي و بخش معاملاتي. آنهايي كه نمي خواهند با ديانت تصادم كنند، بايد نظريه تفكيك را بياموزند و از جمع بخشهاي ذكر شده فقط بخش معاملاتي را متغير در نظر گيرند. نظر من اين است كه اگر مي خواهيم ديانت وسيله سلطه يك عده مرتجع، غاصب و محافظه كار قرار نگيرد، بايد اين بخش را در تاق بالا بگذاريم و زندگي اجتماعي مردم را با علوم تجربي حل نماييم. مسائل اجتماعي مثلاً اقتصاد است كه شامل صنعت، زراعت و ساير نيازمنديهاي مادي جامعه است. همه اينها با علوم تجربي آسانتر حل مي شوند. عقب ماندگي به دانش توسعه نيازمند است. براي اداره نيز دانش مشخصي پديد آمده است و همچنین در سایر عرصه ها. شايد حاكمان اوضاع بخش حقوق را مورد مناقشه قرار دهند، چنانكه قرار داده اند. در اين زمينه بايد كمر به مبارزه بست. زيرا آنها دين را وسيله سلطه و منافع خود قرار داده اند و به هيچ وجه كوتاه نمي آيند. اما راه حل هایی چون فقه پويا، قرائت مدرن و غيره پيشنهادها كه فقط موجب ظهور يك فرقه ديگر در كنار فرقه ها و قرائتهاي متفاوت كه الزاما قوي تر و داراي پايه اجتماعي الزاما گسترده تر از ساير فرقه ها و قرائتها نيست مي گردد و موجب سرگرداني است.
دوم، بايد آگاه بود كه امروز ديانت در عرصه گسترده اي وارد مبارزه براي بقا، احيا و تجديد حيات خود شده است و هيچ قدرتي نمي تواند مانع نفوذ و گسترش نظريات مخالف در اين عرصه گردد. بايد آزادي را پاس داشت و در فضاي آزاد به مباحثه و تبادل نظر پرداخت. آنچنان كه تجربه ادیان مسيحي و يهودي نشان مي دهد ، آنها نه تنها با گسترش نظام و افكار مدرن از ميان نرفتند، بلكه بعد از دوره هاي جذر و مد و صعود و نزول دوباره استحكام يافته و بر اذهان بشري تسلط مي يابند، زيرا چنانچه اشاره كرديم متاسفانه علوم، هنرها، ادبيات و فلسفه معاصر نتوانست نياز معنوي انسان را آنطوري كه بايد پاسخ بگويد. اينكه در چه زمان اين هر دو جانب به هم نزديك مي شوند و يكديگر را حمايه و تقويه مي كنند را نمیتوان پیش بینی کرد. این نزدیکی به زمان نیاز دارد. زيرا از لحاظ تاریخی، گسستي كه بین دین و سایر عرصه های زنده گی بشری پديد آمد، بسيار تند، خونين و خشن بود.
....
پ.ن: من خوبم و بزودی خواهم نوشت...

۱۳۸۸ فروردین ۲۵, سه‌شنبه

"حقوق زنان"، "غربی" ترین پدیده زمان...

این روزها از خودم می پرسم که چه چیزی حقوق و مسایل زنان را "غربی تر" از همه پدیده های غربی دیگر می کند؟ آنانیکه با "حقوق زنان" به عنوان یک پدیده "غربی" مشکل دارند، چگونه دفاع خود را از پدیده های "غربی" دیگر چون"بازار آزاد"، "دموکراسی" و "آزادی بیان" توجیه می کنند؟ و چرا "غربی" لزوما بد است؟ یعنی آیا ما مجبوریم برای ثبوت هویت "شرقی" خود همواره با "غربی" ها مخالفت کنیم؟ چرا به خصوص در مورد مسایل زنان، ما هر چیزی هستیم که غربی ها نیستند؟ اگر غربی ها نمیبودند، چگونه خود را تعریف می کردیم؟ دشمن تازه ای می یافتیم؟...
قبول دارم که تاریخ استعمار و استثمار غربی ها، خاطرات تلخ بسیاری به جا گذاشته و سرنوشت خیلی از ملت ها را به شکل غم انگیزی تغییر داده است. میراث استعمار مشکل ساز و در اکثر موارد ننگین است و به ایجاد شکاکیت و بدبینی عمیق در میان ساکنان اکثر کشورهای استعمار شده انجامیده است. این بدبینی عمیق، هر اقدام غربی ها را حساسیت بر انگیز می کند. اما چرا به خصوص در کشورهای اسلامی، این بدن زن است که میدان نبرد با غرب می شود؟ در این جنگ "مردانه" میان مرد غربی و مرد شرقی، مرد شرقی بارها عقده تحقیر و ناکامی خود را بر بدن زن خالی کرده است. نظام های مردانه در شرق، انتقام "تجاوز" غربی ها بر "مادر وطن" را با محدود کردن فعالیت های زنان گرفته است و با اعمال ضوابط بیشتر بر رفتار زنان در ساحه عمومی، تلاش کرده است حضور "مردانگی" حتی بعد از تجاوز بیگانگان را، ثابت کند.
چنین به نظر می رسد که مداخله خارجی ها، غربی ها، در هر مورد دیگر ممکن است قابل تحمل و حتی پذیرفتنی باشد، اما آنها نباید جرئت کنند که در مورد "زنان" شرقی و مسلمان حرف بزنند.. مگر از خود "ننگ" و "ناموس" ندارند؟..
...
پ.ن: آیا گاهی به این فکر کرده اید که در افغانستان کلمه تجاوز، به هر دو معنای جنسی و نظامی آن به کار می رود. (مثلا: تجاوز (جنسی) دو مرد به یک دختر نوجوان. تجاوز (نظامی) شوروی سابق به افغانستان) یعنی در ذهن و زبان ما، حمله نظامی به یک کشورمترادف تجاوز جنسی است.. یعنی حمله نظامی به کشور، همراه با "بدنامی" و "بی عزتی" مورد تجاوز (جنسی) قرار گرفتن است. پرسش اینجاست که آیا مورد تجاوز قرار گرفتن افغانستان، اشاره به "مادر/زن" بودن سرزمین ما دارد و یا به مفهوم مورد تجاوز قرار گرفتن همه ساکنان (یا مردان ساکن) این سرزمین است؟
من این مسئله را در مقایسه به زبان انگلیسی مطرح می کنم که دو کلمه جداگانه برای این دو نوع "تجاوز" وجود دارد. ریپ به مفهوم تجاوز جنسی و انوید به مفهوم حمله نظامی به یک کشور به کار می رود...

۱۳۸۸ فروردین ۱۶, یکشنبه

قانون جدید "احوال شخصیه شیعیان"

نخست میخواهم روشن کنم که در صورتیکه قرار است قوانین مذهبی بر روابط ما حکومت کنند، من طرفدار و حامی وجود قوانین ویژه و بومی برای همه گروه های مذهبی کشور هستم. این نوشته نه در اعتراض به وجود یک قانون ویژه، بلکه در اعتراض به موارد زن ستیز آن است.

امضای قانون جدید" احوال شخصیه شیعیان" با وجود حضور موارد ناقض حقوق زنان در آن، ریشه در تناقض ها و سر درگمی های قانونی و سیاسی دولت پس از طالبان افغانستان دارد. قانون اساسی افغانستان اسلام و اعلامیه جهانی حقوق بشر هر دو را ارج مینهد و اساس قرار میدهد و ساده لوحانه از تفاوت های این دو نظام ارزشی چشم پوشی می کند. این بدین معنا نیست که لزوما اعلامیه جهانی حقوق بشر و اسلام کاملا آشتی ناپذیر باشند، بحث بر سر این نیست. مشکل اساسی این است که دولت پس از طالبان در تلاشش برای جلب مشروعیت جهانی و داخلی، عامدانه از سر تناقض ها و نقاط بحث بر انگیز می گذرد، شاید با این امید واهی که این مسایل بخودی خود حل شوند. بعد در قضیه کامبخش و ده ها قضیه مشابه می بینیم که اعلامیه جهانی حقوق بشر چون در افغانستان حامیان قدرتمند ندارد، پامال میشود و تعبیری یکسویه و افراطی از اسلام، به عنوان قانون تحمیل می شود. قبل از حرکت به سوی هر نوع قانونسازی کارای دیگر، دولتمداران و قانونگذاران ما باید ناقدانه، هوشیارانه و با ذهنی باز با این تناقض روبرو شوند و یا در تعبیر خود از اسلام تغییری بنیادی بیاورند (که به نظر من ضروری است) و یا (خدا نکرده) حقوق بشر را فراموش کنند و از حمایت جامعه جهانی چشم بپوشند.
دولت فعلی افغانستان و حتی نیروهای خارجی حاضر در کشور، از دو مسئله دیگر برای کسب مشروعیت استفاده کردند: حقوق "اقلیت ها" یا ایجاد دولت وسیع البنیاد، و حقوق زنان. از تفاوت های عمده قانون اساسی جدید کشور با قانون زمان ظاهر شاه، اعتراف و تاکید بر وجود اقوام مختلف در افغانستان و تاکید بر محافظت حقوق زنان و نماینده گی سیاسی شان است. ترجمه عملی این تعهدات در مرحله نخست سهم دادن رهبران جنگ های داخلی در کابینه و پارلمان و ایجاد نهاد های چون وزارت امور زنان بود. چون هیچ یک از این تعهدات از روی صداقت و با درک واقعی اهمیت حضور "اقلیت" ها و زنان صورت نگرفته بود، بیشتر اقدامات دولت بارها به نقض این تعهدات انجامید و در عوض کسب همدردی و حمایت، خشم و نارضایتی گروه های مختلف قومی و مذهبی و طرفداران حقوق زنان را بر انگیخت.
مانند اقدامات قبلی دولت، انگیزه اصلی در پشت امضای "قانون شخصیه شیعیان" نه احترام و حفاظت از حقوق حقه شیعیان، بلکه کسب مشروعیت و به دست آوردن آراء است. در آستانه انتخابات، حامد کرزی رئیس جمهور کشور، هر قانونی را برای کسب حمایت رهبران مذهبی و افراد "با نفوذ" با چشمان بسته امضاء خواهد کرد به امید اینکه حداقل مقداری از آرای شیعیان به نام او به صندوق بریزد و در سطح جهانی هم بتواند از دموکراسی و رعایت حقوق "اقوام" کشور لاف بزند. اگر بدست آوردن رای زنان هم مشروط به تصویب یک قانون میبود، مطمئنا کرزی قبل از امضا کمی فکر می کرد و به هر دو سوی معامله می اندیشید. ولی کرزی، مثل همه ما می داند که رای زن، رای شوهرش است و زنان افغانستان از تشکیلات گسترده و نیرومند سیاسی برخوردار نیستند. او همچنان میداند که در کشوری فلج شده با مردسالاری، تنها مردان هستند که میتوانند نماینده گان شیعیان، یا هر گروه مذهبی دیگر، باشند. او یک آن هم درنگ نمی کند که فکر کند شیعیان زن هم وجود دارند و لازم است نظر آنها را نیز در در این مورد دانست. اما مهمتر از آن، در این میان، تعهد کرزی و دولت فعلی افغانستان نه به حقوق "اقلیت" ها و به نه حقوق زنان بلکه به رای و کسب مشروعیت بیشتر است. بنابر این وقتی قانون اساسی "دموکراتیک" متعهد به حقوق اقوام مختلف و زنان، به مرحله تطبیق می رسد، مشکل افرین و غیر دموکراتیک می شود. (البته نباید فراموش کرد که در این دولت وسیع البنیاد هم، تعریف "قوم" بسیار نسبی و سیاسی شده است.. چرا به حمایت از حقوق کوچی ها به عنوان یک گروه مستقل تاکید میشود، اما نام هندو ها و سک های افغانستان و جت ها، در قانون اساسی ذکر نمیشود؟ مگر آنها کمتر "قوم" اند؟ اصلا قومیت را کی و چگونه تعریف می کند؟ مرزهایش چیست؟ و یا دسته بندی ها بر اساس کدام هراس ها صورت می گیرند و چگونه به قانون اساسی و بعد به ترانه ملی یک کشور راه می یابند؟ )
در کنار اعتراض به حبس کامبخش و موارد زن ستیز قانون جدید، ما باید در پی راه هایی برای تغییر تناقضات اساسی تر در ساختار دولت باشیم. این راه حل، هر چند دشوار (نزدیک به غیر ممکن) است و بسیار آرمان گرایانه به نظر می رسد، در دراز مدت کاراترین راه حل خواهد بود.

۱۳۸۷ بهمن ۱, سه‌شنبه

روز اوباما... شادمانی، آرزو و حسرت..

با دوست امریکایی ام لیه نشسته بودم و برای سخنرانی اوباما لحظه شماری می کردم که دستی به شانه ام خورد، به عقب برگشتم، مرد سیاهپوست میانسال با خنده گفت: یک عکس از شما دو نفر، اجازه است؟ با خنده موافقت کردیم و در همان لحظه، خودم را با تمام وجود در بهت و شادی آن مرد شریک حس کردم. چند لحظه بعد، مراسم تحلیف اوباما و بعدتر سخنرانی اش و اشک های ناگهانم که لیه را شگفت زده کرد..
امروز در پیروزی اوباما بود که به اهمیت ارزش های ملی و انسانی در میان یک ملت پی بردم. پیروزی اوباما در میان شهروندانی ممکن است که ارزش ها و آرمان ها و نه دین، نژاد، رنگ یا جنس آنها را به هم وصل کند. پیروزی یک مسلمان زاده سیاه پوست در ملتی که تاریخش با برده داری ننگین است، نشانگر شجاعت خود آن شخص (اوباما) است ولی شاید به همان اندازه نشانه شجاعت و تساهل شهروندان امریکایی که زیبایی کشور خود را در تفاوت های مردمان اش می دانند..
اوباما، رئیس جمهور خوب خواهد شد یانه؟ نمیدانم. وعده های خود را عملی کرده خواهد توانست؟ هنوز معلوم نیست. برای افغانستان کاری می کند/میتواند بکند؟ خیلی خوشبین نیستم. اما پیروزی اوباما، پیروزی ارزش ها بر وابستگی هاست. پیروزی اوباما نشانه ای از شهروندی مسئولانه و قانونمند است که منافع ملت را برتر از تنگ نظری های فردی قرار میدهد. پیروزی اوباما، به ما امید میدهد که در کشورهای مختلف جهان با مبارزه و تعهد شهروندان، زمانی خواهد رسید که معادلات دگرگون خواهد شد و قدرت به دستان دیگری منتقل خواهد شد. پیروزی اوباما دشوار بود و بدون شهامت اخلاقی و تعهد شهروندان امریکایی دور از دست! این به ما می گوید که تغییر، به خصوص تغییر معنادار، بنیادی و بدون خشونت در هر نقطه جهان قبل از همه بستگی به شهامت اخلاقی و ایثار ساکنانش دارد... کاش ما هم درس بگیریم.
زمانی که مراسم این روز را تماشا می کردم، قلبم با بیم می لرزید. میترسیدم اتفاق ناگواری طعم شیرین پیروزی را در دهان ما تلخ کند. در ختم مراسم، شادمان بودم و آرزو کردم اوباما و دولتش بتوانند زخم های گذشته را مرهم بگذارند و در مسیر تازه ای گام بردارند. اما پنهان نمی کنم که برای لحظاتی سخت اندوهگین شدم، چون تصور چنین چیزی در کشور خودم، حداقل در طول زنده گی من، برایم ممکن نیست.. حسرتی دلم را پر کرد. حسرت دیدن یکدلی همه هم میهنانم. حسرت روزیکه ما از نیاز خود به همدیگر و شادمانی همدیگر آگاه شویم و دست در دست هم سرود صلح بخوانیم و برای سلامتی همدیگر و آبادی خانه مشترک مان دعا کنیم. حسرت روزی که ما کینه و بددلی را پشت سر بگذاریم و بالغ شویم...بالغ و آزاده.
شهرزاد

۱۳۸۷ آبان ۱۴, سه‌شنبه

لحظات شیرین پیروزی..




دختران کالج را به سر برداشته اند.. جیغ های شادی، هیجان.. روحیه تجلیل بر کالج حاکم است.. دختران می گریند، همدیگر را در آغوش می گیرند، داد می زنند، می دوند... فکر می کنم خیلی ها امشب خوابشان نخواهد برد.. باراک حسین اوباما، با پیروزی بی سابقه نخستین رئیس جمهور سیاهپوست امریکا شد.. باید جشن گرفت، حتی اگر یک دانشجوی خارجی از یک کشور عجیب و غریب باشی.. خیلی ها در گروه کوچک دانشجویان بین المللی هم جشن گرفته اند، از مارگریت دختر زیبای کینایی تا تای که خانواده اش در برماست، دیبره دوست برازیلی ام که با ناباوری چشمان تر خود را پاک می کرد، و رویا، که مثل کودکی هیجان زده بود.. همه در شادمانی شریک اند...
پیروزی اوباما، پیروزی مردم امریکاست، پیروزی نسل جوان و امیدوار که خود را از بندهای تعصب رها کرده اند، پیروزی مردمی که به حکومت ترس و تهدید و فاصله "نه" گفته اند.. پیروزی اوباما، پیروزی مردمانی است که هنوز امید خود را به دموکراسی و فرصت های برابر از دست نداده اند. پیروزی اوباما، پیروزی امید است....
من برای مردم امریکا خوشحالم، شجاعت شان، آماده گی شان برای تغییر و تعهدشان به اصولی که این مملکت بر پایه آنها بنا شده بود، قابل ستایش است...
در زمان و زمانه ای که نام امریکا در بسیار نقطه های جهان مترادف با ظلم، حمله، تجاوز و شکنجه است، پیروزی اوباما فرصتی برای اعاده حیثیت از دست رفته این کشور است.. کشوری که زمانی گام هایش برای دموکراسی و صلح منبع الهام میلیون ها انسان بود، کشوری که مارتین لوتر کینگ، جورج واشنگتن و ابراهام لینکن از دامنش بر خاست. کشوری که در ایجاد سازمان ملل پیشقدم شد..

شاید من زیاده از حد هیجانزده و خوشبینم، شاید بیش از حد اوباما را جدی می گیرم.. ولی اوباما، اگر بعد از این هیچ کار دیگری هم نکند، گامی بسیار بزرگ و بی سابقه برداشته است، مسیر سیاست این مملکت را تغییر داده است. مبارزات انتخاباتی اوباما، نمونه ای از مبارزه سیاسی صادقانه و تغییر آفرین بود، نمونه ای که ثابت می کرد هنوز سیاست برای صلح، سیاست برای دنیایی بهتر، میتواند مطرح شود و ببرد..
از این که فرصت داشتم این انتخابات تاریخی امریکا را از نزدیک و در داخل این کشور دنبال کنم، بسیار خوشحالم...

امیدوارم در همه کشورهای جهان، پیامبران تغییر و آزادی مجال شگوفایی بیابند و پیروز باشند.

شهرزاد
خوشحالم.. فکر می کنم بهترین هدیه تولدم را گرفته ام.