۱۳۹۰ اسفند ۲۱, یکشنبه
زنان زنده گی من 8. فوزیه کوفی
زنان زنده گی من 7. منیژه باختری
زنان زنده گی من 6. جین آستین/ ویرجینیا ولف
۱۳۹۰ اسفند ۱۵, دوشنبه
زنان زنده گی من 5. سیمون دو بوار
زنان زنده گی من 4. ماری کوری
۱۳۹۰ اسفند ۱۳, شنبه
زنان زنده گی من 3. سمیه/آسیه
۱۳۹۰ اسفند ۱۲, جمعه
زنان زنده گی من 2: زلیخا. رابعه
۱۳۹۰ اسفند ۱۰, چهارشنبه
زنان زنده گی من 1. بلقیس، ملکه سبا
۱۳۹۰ بهمن ۱۵, شنبه
مادرانه
۱۳۹۰ اردیبهشت ۴, یکشنبه
از مهر- 2
۱۳۸۹ اسفند ۱۷, سهشنبه
زنان زنده گی من/ یک روز، یک زن 8: نورجهان
پرنده کوچک بلند پرواز من، معجزه-بانو، مبارز خستگی ناپذیر من،
چقدر بزرگ شده ای تو. چقدر بالغ، خود دار، محکم، استوار، الهام بخش. گاهی وقتی با همیم می نشینم و از دور نگاهت می کنم. با قامت افراشته راه رفتنت را، خنده هایت را، سر تکان دادنت را و آن دخترک شوخ 2 ساله را به یاد می آورم که همه خانه را بر هم می زد، همه چیز را سر چپه میکرد، نل آب را باز می گذاشت، فرش را خاکی می کرد، با گل خشت می ساخت و در تمام مدت، بلند و بی دغدغه می خندید. آن دخترک کنجکاو را به خاطر می آورم که محکم از دست مادر و یا من می گرفت، با هر پرسشی که داشت کمی دستم را می کشید و بی وقفه حرف می زد. بی وقفه می پرسید. و خیلی وقت ها، همه ما ( پدر، مادر، من) از پاسخ دادن به او در می ماندیم. شوخ، جستجو گر و همیشه در حرکت بودی، ماهی بی قرار من. جستجوگر مانده ای مهربان.
آتش پارچه، بزرگ شده ای تو. بانو شده ای تو. کورچه من، چقدر زیبا شده ای تو. چقدر دل شکسته ای. سر چرخانده ای. چقدر شهر آشوب شده ای دختر. چقدر آتش به دل ها انداخته ای زیبای من. کی تصور می کرد آن دخترک لاغری مو پریشان لجوج چنین بانویی شود؟ اینگونه بشگفد و هزاران بهار را بارور کند؟
نوجوانی ات را به یاد می آورم. لجوج بودی و حساس. زود رنج و شق. جهان باید به کام تو می چرخید. عصبانی می کردی همه ما را از بس لج می کردی. بعد ها چقدر این لجاجت را تلطیف کردی، این حساسیت را به گونه ای متفاوت متجلی کردی، چقدر خودت را صیقل دادی دختر. چقدر حالا به فکر همه هستی، مادر دل های ما شده ای دختر.
هزار نامه باید بنویسم تا اندکی شرح بدهم "سفر دانه به گل" تو را. چقدر خوشبخت بودم که کمی از این سفر را در کنارت باشم. که ببینم رشدت را، گل شدنت را، باغ شدنت را. ببینم چگونه هر روز قوی تر و داناتر میشوی، هر روز به فرزانه گی نزدیکتر. چقدر هیجان دارد زنده گی تو را دیدن دختر. چقدر زیبایی خواهی آفرید، چقدر خوبی خواهی کرد، به کجاها که خواهی رفت، بانو.
این هنوز اول راه است بانو. چند روز بعد، تو نزده ساله می شوی، ولی به اندازه چندین سی ساله کار کرده ای دختر. مسیر طولانی را بسیار زود پیموده ای. ذهنت را وسعت داده ای. دلت را وسعت داده ای. قدرت همدلی ات را. صدایت را از همیشه محکم تر کرده ای. نفوذت را محسوس تر. من وقتی به سن تو بودم، بسیار گیچ بودم بانو. بسیار کمتر از تو خود- آگاه، کمتر از تو متمرکز، کمتر از تو دانش- آموخته.
آنچه را به خصوص در تو میستایم این ترکیب شجاعت و خرد است بانو. تو نمی ترسی. هرگز نمیترسی. ولی میدانی چگونه از خود محافظت کنی. میدانی چه چیزی ارزش خطر را دارد و چه چیزی فقط نامجویی و یا سبکسری است. این دانسته گی، آسان به دست نمی آید بانو. این دانسته گی را تو، با مراقبه و تجربه یافته ای و زودتر از خیلی ها.
تو امید منی و منبع الهام من. از تو بسیار آموخته ام و خواهر تو بودن، دلم را پر از غرور می کند.
شگوفاتر شوی نور- جهان- من.
با تو این سلسله را پایان میدهم.. آغاز گر من.
روزت مبارک.
۱۳۸۹ اسفند ۱۶, دوشنبه
زنان زنده گی من/ یک روز، یک زن 7: داکتر آریانا
۱۳۸۹ اسفند ۱۵, یکشنبه
زنان زنده گی من/یک روز، یک زن 6: پروفیسور لی
۱۳۸۹ اسفند ۱۴, شنبه
زنان زنده گی من/یک روز، یک زن 5: ستیفنی
همه چیز را به او گفته ام. حداقل تا زمانی که در امریکا بودم. یادم است از یکی خوشم آمده بود. جوان میخواست مرا ببیند. آن زمان در خانه ما بودم، خانه ستیفنی. به مشوره ستیفنی به خانه دعوتش کردم. ستیفنی چقدر هیجانزده بود. چقدر خوشحال بود. ستیفنی و پدر خوانده ام و بن و انا، خواهر و برادرم، چقدر پرسش های چند جانبه از آن جوان بیچاره پرسیدند. کاملا ترسید طفلک! یادم است بعدا ستیفنی برایم نوشت: آیا ما با آن جوان دوستیم یا نه؟ آیا به چای دعوتش کنم یا نه؟ اگر تو دیگر خوشش نداری، ما هم دعوتش نمی کنیم!
ستیفی فرزانه است. این فرزانه گی اش را می ستایم و آرزومند آن هستم. همیشه بهتر از خودت می فهمد دردت چیست. همیشه بهترین و مناسبترین راه حل را میداند. هیچ گاه احساسات را دست کم نمی گیرد. نمی گوید: عاقل باش. می گوید: با دقت تصمیم بگیر. همیشه مراقب حال جسم و روح و روان و قلب تو است.. همه شان را مهم میداند.
دو فرزند دارد. داکتر است. در فعالیت های دیگر هم سهم می گیرد: کلیسا، شهر، مکتب. همیشه هم داوطلبانه مراقبت و خبرگیری از چند دانشجوی خارجی را به گردن می گیرد. به شکل غیر رسمی. تلاش می کند خانواده میزبان شان باشد. همیشه، درش به روی دیگران باز است. اما حتی این مهربانی را هم با دقت انجام میدهد. جدی و منضبط است ولی همیشه میدانی دوستت دارد. عجیب تواناست در نشان دادن مهر خود، بدون زیر سوال بردن اقتدار خود.
من همیشه در مانده ام که او چگونه به همه چیز می رسد. چطور از همه مراقبت می کند. نمیدانم! خستگی اش را دیده ام. گاهی خسته میشود. اما فردا دوباره، همه چیز ترمیم شده است. همه چیز ادامه می یابد. زنی با نیروهای شگرف است.
خیلی میخواستم شبیه او شوم. حالا هم. مادر بودن برایش مهم است و فرزندانش بسیار سالمند. از هر لحاظ سالمند. با اعتماد به نفس، هوشمند، مهرورز، سخت کوش. به نظرم او یک مادر نمونه می آید.
در محیط کاری هم، همیشه سر دسته و سر گروه و رهبر است. همه به حرفش گوش میدهند. همه مشکلات شان را به او می آورند. این گاهی خسته اش می کند ولی معمولا، با وقار و متانت خاصی همه بار را به گردن می گیرد.
دلتنگش شده ام. در زنده گی ام، جای فرزانه گیش خالی است. جای محبت مادرانه اش خالی است. وقتی در آکسفورد قبول شدم، برایم گل لاله آورد و به همه شهر، کامیابی ام را اعلام کرد. روز فراغتم، محفل گرفت و همه قبیله امریکایی ام را دعوت کرد. سه سال تمام، هر روز شنبه برای چای و ساندویج آورد و مرا به اسب دوانی برد. رخصتی ها را با هم گذراندیم. از اولین دل شکسته گی بزرگم برایش گفتم. از نخستین قرارهای عاشقانه. یکی از بهترین شنونده هایی است که میشناسم. خوب گوش می کند. با دقت.. با همدلی. با مهر.
من هرگز شبیه او نخواهم شد. ولی او یکی از کسانی است که در زنده گی من الهام بخش نیکویی بوده است و خواهد بود. الهام بخش تلاش. تلاش برای فرزانه گی .
۱۳۸۹ اسفند ۱۲, پنجشنبه
زنان زنده گی من/یک روز، یک زن 4: فرانچیسکا
۱۳۸۹ اسفند ۱۱, چهارشنبه
زنان زنده گی من/ یک روز، یک زن 3: رویا
۱۳۸۹ اسفند ۱۰, سهشنبه
زنان زنده گی من/یک روز، یک زن 2: عمه خدیجه
چون دختر بود، کسی به فکر درس و سوادش نشد. 14-15 ساله بود که شوهر کرد. شوهرش از اقوامشان بود. جوانی مهربان، کم حرف، گوشه گیر. بعد از ازدواج، چنانکه رسم بود به حویلی شوهر کوچید و باید با زنان ایور و خشو و خانواده شوهر، خو می گرفت و در دلشان جا باز می کرد.
19 ساله بود که بیوه شد. شوهرش، که تنها تکیه گاهش در آن خانواده بزرگ و جنجالی بود، و تنها مردی که به او محبت ورزیده بود و توجه داشت، به یک بیماری مرموز مبتلا شد و جوان و ناکام از جهان رفت. خدیجه جوان، وقتی شوهرش از دنیا رفت، مادر یک پسر سه ساله شیرین سخن و شوخ بود، پسری که یگانه تسلی دلش بود، این بیوه جوان، همچنان باردار دومین فرزندش بود. مدت کوتاهی بعد از مرگ پدر، پسرک هم با یک بیماری مرموز، تب کرد و تلف شد. همه میگویند پسرک"نظر" شد از بس خوشرو و شیرین زبان و تیزهوش بود. خدیجه، بیوه و فرزند مرده و باردار، زنده گی را از همیشه ناخواستنی تر می یافت.
اما به خاطر کودک در راهش، و به خاطر روحیه مقاوم خودش، خدیجه زنده گی را زنده ماند و بعد از موعد مقرر دختری به دنیا آورد که دوباره دلش را به این دنیا گرم کرد.
دقیقا 24 سال بعد، یک ماه قبل از امروز، فریده، دختر خدیجه از دانشگاهی در کالیفرنیای امریکا در رشته بازرگانی و زراعت لیسانس گرفت و برای همیشه نزد مادرش به کابل برگشت.
عمه خدیجه، که 24 سال است بدون همسر زنده گی می کند، حداقل 20 سالش را هر روز برای آزادی خود و دخترش جنگید. نخست برای حق مجرد ماندن خودش و حق حفظ دخترش. بعد برای حق درس خواندن دخترش. وقتی دخترش به شش، هفت سالگی رسید، عرصه بیشتر از همیشه برای او تنگ شد. آرزوی او، با سواد کردن دخترش بود. آرزوی خشویش، نزدیک خود نگهداشتن یگانه "نشانی" پسر محبوبش بود. در قریه ای که خدیجه و خانواده شوهرش زنده گی می کردند، درس خواندن برای دختران، دور از ذهن بود. خدیجه که خود خواندن و نوشتن نمی دانست و در قریه ای می زیست که مکتب دخترانه نداشت، برای با سواد کردن دخترش به خانه برادر کوچید. خشویش این را بر نتافت و به همه "بزرگان" شکایت ها برد تا دوباره خدیجه و فریده را برگرداند. خدیجه بارها جنگید. دخترش را ازش گرفتند. دوباره دادند. به خانه شوهر برگشت. از خانه شوهر بیرون شد. وقتی دختر کمی قد کشید، خدیجه باید برای مجرد ماندن او هم می جنگید.. از دید مردم آن قریه، فریده 13 ساله، آماده بود همسر ومادر شود.
خدیجه، عمه من، که بر گردن من و خواهران و برادرانم حق مادری دارد، زنی ملایم و نماز خوان و مهربان و ساده است.. خدیجه، عمه من، که از زمان تولدش، تمام سرنوشتش را تسلیم و قربانی دادن تجسم کردند و تصمیم گرفتند، زنی مبارز و جنگجوست. زنی خود ساخته. زنی که فرزندش را به تنهایی و در برابر همه زمانه، آنگونه که خود میخواست بار آورد: آزاد، تحصیلکرده، خودمختار، شادمان. خدیجه، عمه من، که در 19 سالگی سرنوشت او را از مهمترین داشته هایش محروم کرد، یک روز هم تسلیم محرومیت نشد. یک روز هم، خود را مظلوم ندانست. خدیجه، عمه من که قرار بود بی سواد باشد، در سی و چند سالگی، خواندن و نوشتن آموخت. خدیجه، که قرار بود زن دوم یا سوم مردی ناشناس گردد، امروز آزاد و مغرور آنگونه که خود میخواهد، زنده گی می کند. خدیجه، که قرار بود یک قربانی دیگر زن ستیزی، یکی از میلیون ها زن تلخ و شکست خورده و رنگ باخته و بدبین و از زنده گی بیزار باشد، امروز زنی با نشاط، زنده، پر مهر، با همت و قدرتمند است. خدیجه، که می گفتند صلاحیت تصمیم گیری در مورد زنده گی خودش را ندارد، در انتخابات شرکت می کند، رای میدهد، نظرات سیاسی اش را با جرئت بیان می کند، و مهم تر از همه، در همه تصمیم های بزرگ زنده گیش خودش یگانه تصمیم گیرنده است. او مصیبت های پیش بینی شده و مصیبت های پیش بینی نا شده را شکست داد، جنگ را، مهاجرت را، تبعیض را، فقر را و به دخترش هدیه ای داد که آرزوی هزاران انسان است: آزادی و آموزش.
عمه خدیجه، یکی از قهرمانان من است. یکی از کسانی که فکر کردن به او به یادم می اندازد که هیچ از دست دادنی، مبارزه ای، شکستی نمیتواند انسان را کاملا نابود کند، اگر انسان بخواهد که بماند و بخواهد که مبارزه کند و بتواند که عشق بورزد، خواهد ماند و زیبا زنده گی خواهد کرد. فکر کردن به او به یادم می اندازد که هیچ گاه، هیچ گاه، نباید جبونانه تسلیم وضعیتی شد که توان رشد و شگوفایی را از تو بگیرد.. که دنبال رویاهای خود رفتن و برای آنها جنگیدن، خودخواهی نیست.. که خیلی وقت ها، فقط خودت می دانی که بهترین چیزها برای تو چیست.. که تا حد توان نباید گذاشت توان تصمیم گیری انسان، قربانی مصلحت ها شود. فکر کردن به او به من جرئت می دهد رویاهایم را دنبال کنم.