‏نمایش پست‌ها با برچسب زن، زنان زنده گی من. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زن، زنان زنده گی من. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ اسفند ۲۱, یکشنبه

زنان زنده گی من 8. فوزیه کوفی


شاید هشت سال قبل بود که من برای نخستین بار نام فوزیه کوفی را شنیدم.  آن زمان او هنوز به پارلمان راه نیافته بود. در یکی از موسسات حمایت از کودکان کار می کرد و در سفری به سریلانکا، مادرم و خواهرم نورجهان با او هم سفر بودند. مادر وقتی برگشت برایم از مهربانی و صمیمیت خانم کوفی قصه میکرد و نورجهان، از نقشش در کنفرانس حرف می زد.  تابستان سال 2010، من برای کار تحقیقی به فیض آباد، بدخشان رفتم.  آن زمان، فوزیه کوفی در سراسر افغانستان نام شناخته شده ای بود، اما  در بدخشان بود که برای نخستین بار من از میزان محبوبیت او در میان مردم آشنا شدم. طبیعی است که به عنوان یک انسان شناخته شده، فوزیه کوفی بدخواهانی نیز داشت. اما چنین به نظر می رسید که در میان زنان و مردان بسیاری، فوزیه به عنوان نماینده ای قابل اعتماد و شخصیتی ستودنی، جای خود را احراز کرده است.  از پوسترهای خوب طراحی شده و زیبا و شعارهای پر مفهوم و الهام بخشش گرفته، تا سخنرانی های تاثیر گذارش در مکاتب دخترانه و یا در مرکز شهر فیض آباد، کمپین فوزیه کوفی در میان رقبایش متمایز بود و فوزیه کوفی موفقانه به پارلمان راه یافت.
داستان زنده گی خانم کوفی  (که میتوانید از زبان خودش بخوانید) برای من الهام بخش بوده است. فوزیه کوفی، با پشت سر گذاشتن تمام موانعی که میتوان برای یک زن افغان تصور کرد، خودش را به موفقیت رساند.  مداوم کوشید از سختی ها بیاموزد و رشد کند. از هر فرصتی هوشمندانه، برای پیشرفت خود و جلب توجه به مسایل افغانستان و زنان افغانستان، استفاده کرد.  او  با وجود شایعات غرض آلود، سنگ اندازی ها و تهدیدات، مقاوم ایستاده، و برای آینده ای بهتر برای افغانستان و دخترانش، مبارزه می کند.  آنچه به نظر من فوزیه کوفی را از بسیار مبارزان، سیاستمداران و همردیفان خودش متمایز می کند، هوش سیاسی و فصاحتش، و تمرکزش بر رشد خودش است.  فوزیه کوفی، پویا، تپنده و تعالی جو بوده است و این را میتوان به روشنی در کارنامه اش دید: او از آموزگاری زبان انگلیسی خود را به نماینده پر طرفدار مردم بدخشان بودن رساند و حالا به عنوان یکی از با اعتبارترین  و شناخته شده ترین چهره های افغانستان جدید  تبارز کرده است. آن هم در سرزمینی که اکثریت ساکنانش، سیاست ورزی را خاصه برای زن، گناهی نابخشودنی میدانند.
--
پ.ن 1- سیمین دانشور در گذشت. بهت زده و اندوهگینم. یادش گرامی باد. شکوهمند بانویی بود در ادبیات ما.  جایش را هیچ کسی نخواهد توانست پر کند.
پ.ن 2-   اگر از همه زنان تاثیر گذار زنده گی ام بنویسم، شاید به هشتاد نوشته بکشد. اگر از همه زنان موفق و توانایی که می شناسم بنویسم، باید بسیار بیشتر بنویسم. فهرستی که در اینجا ارائه شد، به هیچ صورت کامل نیست. انتخاب ها، از روی ذوق و سلیقه و تا حدی یاری حافظه بوده و نه بر اساس اولویت بندی های دیگر.
پ.ن 3- در تقریبا دو هفته گذشته، در خانه برق نداشتیم و در دفتر وقت. بنا بر این سلسله، نا منظم شد. پوزشم را بپذیرید.

زنان زنده گی من 7. منیژه باختری

نام منیژه باختری را بارها قبل از اینکه نوشته هایش را بخوانم به نسبت  رفت و آمدم به محافل فرهنگی و آشنایی ام با فرهنگیان شنیده بودم.  بعدها از طریق وبلاگش بیشتر با هم آشنا شدیم. هر چند بعد از آشنایی نزدیکتر ما از طریق وبلاگ، فرصت گفتگوی در رو دو و مفصل نبوده است، حس می کنم خانم باختری را، و دخترش مریم نازنین را، بارها از نزدیک دیده و با آنها به گفتگو نشسته ام. خانم باختری بعد از یک مرحله وبلاگ خود را به نوشته های جدی و نقد ادبی فیمینستی اختصاص داد. نقد ادبی مداوم و از زاویه فیمینستی کاریست که در افغانستان او جدی تر از همه به آن پرداخته است. در کنار آن، خانم باختری، به فعالیت سیاسی خود ادامه داده و توانست در عرصه سیاسی به شخصیت مهم و تاثیر گذار مبدل شود. همه این موفقیت ها را، خانم باختری، در کنار مشغولیت دایمی اش به عنوان یک مادر به دست آورده است، و در افغانستان، که اکثرا ازدواج به معنای ختم زنده گی فعال اجتماعی برای زنان است، خانم باختری الگوی دلگرم کننده ای از متفاوت زیستن است.
با وجود آشنایی دورادورم با خانم باختری، همیشه دلم به حمایتش گرم بوده است. همیشه مطمئن بوده ام که او، در کنار من و دیگر بانوان جوان ایستاده است و هیچ گاه، از حمایت، دلگرمی و در صورت نیاز کمک، دریغ نمی کند. بارها یک پیام کوتاه از او در وبلاگ و یا ایمیلم، به انگیزه ام برای ادامه دادن افزوده است. همینجا از او و مهربانی های بی دریغش، سپاسگزاری می کنم. او الگویی برای من و دیگر زنان جوانی است که میخواهند هر روز به رشد و تکامل ادامه بدهند و هرگز از نوشتن و اندیشیدن باز نیاستند.

زنان زنده گی من 6. جین آستین/ ویرجینیا ولف


این دو بانو، جین آستین و ویرجینیا ولف نویسنده گانی قدرتمند و تاثیر گذارند و برای رمان خوانان و داستان دوستان زن و مرد عزیز. رمان های جین استین از نخستین رمان های مورد علاقه من بودند. توانایی بانو آستین در به تصویر کشیدن جامعه زنان آنزمان انگلستان مرا تحت تاثیر قرار میداد.  تیزبینی، طنازی و ظرافت او مرا مسحور خود می کرد. استعداد جین آستین در خلق شخصیت های دوست داشتنی برای زنان نسل های متفاوت، او را جاویدانی کرده است. گسستن او از سنت داستان نویسی زمانه خود که نوشتن داستان های مهیج، دراماتیک و غیر واقعی بود و پردازش واقعبینانه به امور روزمره، به جزئیات و ظرایف زنده گی زنان زمانه اش و همزمان داستان جذاب خلق کردن، تحسین بر انگیز است. او به ظریفانه ترین شکل ممکن، با نوشته هایش از ابتذال و دورویی رایج، پرده بر میداشت.  
ولف، نابغه رنجور، زنی که سراسر عمرش با بیماری و ترس از شکست مبارزه کرد، زنی که با نوشته هایش، مسیر داستان نویسی زنان را تغییر داد و تابوهای بسیاری را شکست. زنی که با بیماری و افسرده گی دست و پنجه نرم کرد و در زمانه ای نامهربان، با دلگرمی و شور نوشت، سخنرانی کرد، مهر ورزید و سرشار زیست.  ولف، به رغم بیماری، ترس ها و نا امنی های خودش و بی مهری زمانه اش، توانست به یکی از تاثیر گذارترین نویسنده گان در زبان انگلیسی مبدل شود، موفقیتی که کمتر کسی در زمانه اش باور می کرد نصیب یک زن شود.

۱۳۹۰ اسفند ۱۵, دوشنبه

زنان زنده گی من 5. سیمون دو بوار

در تابستان قبل از رفتنم به کالج سیمت بود، که برای نخستین بار خاطرات سیمون دوبوار را خواندم. در چهار جلد.  یکی از شیرین ترین خاطرات کتابخوانی من است ( منظورم را میدانید، یعنی نه تنها یکی از بهترین کتاب هایی ست که خواندم، بلکه هر وقت به خاطره خواندنش می اندیشم، دلم لبریز از شیرینی میشود و از مهر نسبت به کتابی که چنان لبریز از شور زیستن بود و در من نیز شور انگیخت)..  قبل از آن، با نظرات سیمون دوبوار به عنوان یکی از تاثیر گذارترین چهره ها در جنبش فیمینسم آشنا بودم، اما خواندن کتابش، بیش از پیش تحسین مرا در مورد او بر انگیخت. 
شنیدن روایت سیمون دوبوار در مورد خودش، عجیب و تکاندهنده بود. زنی که من همیشه از پایین به او نگاه می کردم (و هنوز هم می کنم) با من در گفتگو بود.  گاهی کتاب را میبستم و می گفتم: سیمون.  گفتگوهای خیالی با او داشتم. در دلهره هایش شریک می شدم و در عشقش نسبت به سارتر. در آن زمان بود که دلبسته گی جدید من شکل گرفت: علاقه ام نسبت به زنده گی نامه ها به عنوان یکی از بهترین ژانرهای ادبی-تاریخی. زنده گی نامه ها، اگر خوب نوشته شده باشند، از جمله آموزنده ترین کتاب ها در مورد کارکرد ذهن و روح انسان هستند. در خواندن زنده گی نامه خود نوشت سیمون دوبوار، برای نخستین بار، من روایت زنی را که الگویم بود، از زبان خودش می شنیدم. داستان رابعه را، مردان گفته بودند، یا ماری کوری را، یا جین آستین را، یا فاطمه را. سیمون اما، خود در مورد خود میگفت، و لحنش، زنانه، صمیمی، آشنا بود و به دل می نشست.
در خواندن خاطرات سیمون، همچنان برای نخستین بار به صورت عمیق به تغییر در فرد فکر کردم. وقتی سیمون از تغییراتی  که در عقیده و شیوه مبارزه اش راه یافته بود، می گفت و یا از اشتباهات خود روایت می کرد، فهمیدم که انسان ها، به خصوص، انسان های بزرگ، متحجر نیستند، تغییر می کنند، اشتباه می کنند، و گاهی لجوجانه، بر اشتباه خود پافشاری می کنند. و این، بخشی از زنده گی است. 
این نوشته نا تکمیل خواهد بود اگر نگویم که رابطه سیمون و سارتر در آن سن و سال چقدر مرا مجذوب کرد و در من آرزو بر انگیخت. به نظرم، الگوی کاملترین رابطه میان یک زن و مرد می آمد، همکاری فکری، عقیدتی شان برایم فوق العاده جذاب بود و اینکه آنها در کنار هم رشد کردند، بدون اینکه مانع کمال یکدیگر شوند، برایم بسیار دلکش و باور نکردنی بود.
سیمون، از جسورترین زنان نامدارست. سبک زنده گی انقلابی اش و مبارزه خستگی نا پذیرش  میتواند تا امروز هم برای تغییر طلبان و مبارزان در سراسر جهان آموزنده و الهام بخش باشد. او در پی تغییر نگرش و ذهن ما بود. او میخواست شیوه اندیشیدن در مورد جهان را به صورت بنیادی دگرگون کند و این نوع تغییر، دشوارترین است.  او، نگذاشت دیگران برای زنده گی اش مسیر تعیین کنند و تا آنجا که میتوانست، آزاد، سرشار و زیبا زیست.  یادش گرامی باد.

زنان زنده گی من 4. ماری کوری

من تا 19 ساله گی ام، یگانه زن ساینسدانی که می شناختم، ماری کوری بود. هنوز نوجوان بودم، شاید دوازده، سیزده ساله، که پدر زنده گی نامه اش را برایم آورد. روشن ترین تصویری که از زنده گی اش به خاطر دارم، فقرش در نوجوانی اش بود، و اینکه چگونه باری از شدت گرسنگی، بیخوابی و مطالعه زیاد، ضعف کرد. تصویر روشن دیگر، سفرش با شوهرش و کودکانش  برای اخذ جایزه نوبل بود. نخستین زنی که جایزه نوبل در فیزیک و بعدا کیمیا را گرفت.
تقلای ماری کوری برای کامیابی در ساینس، در زمانه ای که اکثریت دختران، حق آموزش نداشتند، برای من الهام بخش بود. فکر می کنم داستان زنده گی ماری کوری را در زمان طالبان خواندم، در دو سه ماهی که خانواده من در کابل تحت سیطره طالبان زنده گی می کرد، زنده گی دشوار و آینده تاریک بود، ما به شدت فقیر بودیم،  هیچ روزنه ای به نظر نمی آمد و زن بودن، جرم محسوب می شد. شاید به این دلایل هم بود که من اینگونه به این زن لهستانی دل باختم و در قصه اش امید یافتم. در آن زمان، من ماری کوری را، مثل خودم دخترکی نحیف و منزوی تصور می کردم، که در برابر همه زمانه ایستاده است.. و خواندن داستان موفقیتش، این تصور را ایجاد می کرد که شاید برای دختران سرزمین من  هم، در آینده ای نه چندان دور دست، امکان موفقیت باشد.

۱۳۹۰ اسفند ۱۳, شنبه

زنان زنده گی من 3. سمیه/آسیه

آسیه و سمیه دو زنی بودند که برای عقاید خود، جان خود را از دست دادند.  قصه های آنها برای من از این لحاظ جذاب و تکان دهنده بود که در متن فرهنگی که من در آن بزرگ می شدم، این زنان، از جمله زنان انگشت شماری اند که به عنوان قهرمان شناخته و تکریم می شوند. در جامعه مردسالاری که من زنده گی می کنم، و ادبیات مرد محوری که با آن آشنا بودم، آسیه و سمیه دو زنی بودند که کتاب ها آنها را در رده قهرمانان مرد یا بالاتر از آن قرار میدادند. 
داستان شکنجه های جسمی وحشتناکی که سمیه به خاطر حفظ عقایدش متحمل شد، در آن کودکی، تخیل مرا بر می انگیخت و در ذهنم، نسبت به تیوری مسلط ضعف جسمی زنان، و ناتوانی شان در برابر فشار جسمی، پرسش ایجاد می کرد. سمیه، یک زن بود. زنی که شکنجه و عذاب جسمی را همانند مردان متحمل شد ولی از عقیده خود دست بر نداشت. 
داستان مخالفت آسیه با شوهرش،برای من در نوجوانی یکی از روشن ترین و به یاد ماندنی ترین نمونه های مقاومت در برابر قدرت بود. مقاومت آسیه در برابر فرعون، تنها سرکشی از شوهر نبود، بلکه در آن زمانهء "خدایی" فرعون، این گونه مخالفت، کفر محسوب میشد. آسیه، به خاطر ایمان استوار خودش، برچسب کافر را پذیرفت و جسارت این را یافت که ادعای "خدایی" فرعون را به چالش بکشد و به دفاع از موسی برخیزد.
زمانی که با ادبیات انقلابی روسیه و فرانسه و کشورهای دیگر آشنا شدم، بیشتر و بیشتر از نقش صدها زن مبارز در تغییر نظام ها و مبارزه با بی عدالتی آشنا شدم. اما تصاویری که از زنده گی این دو زن در ذهن داشتم، همیشه برجسته تر و نزدیک تر بودند. آسیه و سمیه، هر دو، برای من نشانه همه قربانی های زنان برای عقاید و ارزش های مشترک انسانی است.

۱۳۹۰ اسفند ۱۲, جمعه

زنان زنده گی من 2: زلیخا. رابعه

نخستین بار داستان زلیخا را در قصص الانبیا خواندم. بعد از چند منبع دیگر نیز شنیدم. در خیلی از روایت ها تاکید بیشتر روی مکاری و حیله گری و "بی شرمی" او بود و ستم او بر یوسف. در نوجوانی بود و در گفتگویی با پدرم که جنبه دیگری از شخصیت او برایم مطرح و محترم شد. پدر با اشاره به این قصه گفت، این قصه را قران کریم، احسن القصص گفته است، و این قصه، قصه عاشقی یک زن ا ست، قصه یک زن عاشق. پس عشق، مفهومی بیگانه با دین و دینداری نیست..
این اشاره پدر، مرا تشویق کرد قصهء زلیخا را دوباره بخوانم. متوجه شدم که بار نخست است که در ادبیات مکتوب دینی ما، در مورد زنی میخوانم که خودش، معشوقش را انتخاب می کند. که منتظر نمی ماند انتخاب شود. که برای انتخابش می جنگد. که به قلبش، در برابر همه فشارها، صادق می ماند.  زنی، که خوب و یا بد، خودش را به یاد ماندنی کرده است. زنی که جرئت کرده است اشتباه کند. بخواهد. عاشق شود. از این جنبه، و به عنوان یک زن عاشق، زلیخا احترام مرا بر انگیخت و بر من تاثیر گذاشت. 
زن عاشق دیگری که جای ویژه ای در قلب و در ذهن من دارد، رابعه بلخی است. به یاد ماندنی ترین نسخه داستان رابعه بلخی را در مجموعه ای که (اگر درست به خاطر بیاورم) خانم زهرا خانلری ترتیب کرده، خواندم. آنچه بر اساس روایت ها و شعرها در مورد هوش،  ظرافت نگاه و جسارت رابعه می آموزیم، تحسین بر انگیزست. زنی عاشق، شاعر، پر شور و شجاع.  ویژه گی دیگری که رابعه را برای من جذاب می کند، تازه گی و قوت صدای زنانه اش در شعرش است. همان چند قطعه که از او مانده، تقلید های کم مایه از دیگران نیست، بلکه میتوان خود رابعه و شخصیت ویژه اش را در آن شعرها خواند. مشکلی که حتی هنوز نویسنده گان و شاعران زن با آن دست و پنجه نرم می کند، مشکل تحت تاثیر صدای غالب (صدای مردانه) بودن است.. 
زلیخا و رابعه، در زمانه خودشان، جسارت این را داشتند که محبوب خود را انتخاب کنند، برای انتخاب خود بجنگند و جسورانه، احساسات و غرایز خود را، آشکارا با محبوب خود و دیگران در میان بگذارند. و برای  چیزی که هنوز برای زن در جامعه شرقی "شرم" و "ننگ" پنداشته می شود، برای عشق، بجنگند. من همیشه تلاش کرده ام با قلب خود صادق باشم، و مهر ورزیدن، و ابراز مهر را برای خود و دیگران شرم ندانم. زلیخا و رابعه، هر دو الگوی من برای جسارت در این زمینه بوده اند.

۱۳۹۰ اسفند ۱۰, چهارشنبه

زنان زنده گی من 1. بلقیس، ملکه سبا

باز مارچ است. به زودی روز زن فرا می رسد. سنتی که سال گذشته در این وبلاگ آغاز شد، نوشتن از زنان مهم و تاثیر گذار بود، کسانی که شخصا بر من تاثیر گذاشتند. تا هم ادای دینی باشد، هر چند کوچک، به زنانی که زنده گی مرا غنا بخشیدند، و هم یادآوری باشد برای همه ما از سهمی که زنان در زنده گی تر کردن زنده گی دارند. سال پار، از زنانی نوشتم که با آنها زنده گی کردم، در کنارشان رشد کردم، و سعادت دوستی با آنها را داشتم. 
 امسال، از زنانی مینویسم که در کودکی و یا حالا، تخیل مرا مسحور کرده اند و برایم الهام آفرین بوده اند، از شخصیت های افسانه ای و اقعی. و زنانی که صدها سال قبل می زیستند، و یا حالا، در جهان امروز، برای صدها نفر الگو هستند. 
-----
بلقیس، ملکه سبا
یکی از نخستین قصه های مادرکلانم که حالا به خاطر می آورم، قصه بلقیس بود. ملکه قدرتمند، با هوش و زیبا روی سبا. ملکه ای که سلیمان عاشقش شد. قصه، قصه سلیمان بود. قصه اینکه او چگونه دیوها را زیر نگین داشت، و قصه، در مورد هدهد بود، پرنده ای که ما شانه سرک می گفتیم و روی دیوارهای باغ پدر کلان می نشست، و تخیل مرا به صدها سال قبل، به زمان سلیمان و پرنده گان سخنگو می برد. همه اجزای قصه بلقیس و سلیمان برای من جالب بود. مسحورم می کرد. شاهی با قدرت های فراوان، پرنده ای سخنگو و رازدان، ملکه ای قدرتمند و زیبا. اما بیش از همه چیز، فکر می کنم نخستین تصورم را در مورد  زنان و قدرت، قصه بلقیس شکل داد. مادر کلان قصه های بسیار می گفت که در آن، از شاهدخت ها، یاد می شد، شاهدخت های زیبا و شاهدخت های جسور. شاهدخت های با هوش. اما هیچ کدام آنها به اندازه داستان بلقیس مرا مسحور نکرد. شاید برای اینکه، قصه بلقیس را واقعی می دانستم. نامش را میدانستم. نام کشورش را. سلیمان را.
تصویر بلقیس مرا در کودکی مجذوب خود کرد و بعد، رد پایش را در تلمیحات ادبی یافتم و بعدتر، قصه کاملترش را خواندم. بلقیس، در یک مرحله، یکی از الهام بخش ترین چهره های کودکی من بود.

۱۳۹۰ بهمن ۱۵, شنبه

مادرانه

مادر آنروز مرا می آراست. به ناخن هایم رنگ ناخون سرخ زد و وقتی مژه هایم را سیاه می کرد، در چشمانش، دلهره، نگرانی و مهر را میدیدم. آنچه در چشمان مادر نبود، خشم بود. با آنکه، دخترش میرفت که سنت مادر را بشکند. دخترش، به دیدن کسی می رفت که مهرش را در دل داشت. دخترش، می رفت کاری را بکند که مادر در جوانی نکرده بود. که مادر هنوز هم صلاح نمیدید. مادر که همه عمر گفته بود: مهم ترین دارایی زن، غرورش... که دیگران باید دنبال تو بیایند. مادر که به نظام قدیمی خانواده گی برای تنظیم همه امورات دل باور داشت. مادر که شاید تا حدی، به دل داشتن زنان بی باور بود. به دل خواسته عمل کردن زنان. 
مادر ملایم بود. زمانی که سیخک را به موهایم می زد، زمانی که کمک می کرد چشمانم را بیارایم. زمانی که میخواستم نگاهش را شکار کنم. مادر، با مراقبت، با ملایمت، با من  برخورد می کرد، گویی هر لحظه خطر آن است که موهایم بریزند، یا چشمانم اشک ببارند. مادر امیدوار بود. امیدوار اینکه این دیدار، برای دخترش شادمانی بیاورد. برق چشمانش را برگرداند. خنده های فراوانش را. 
مادر می ترسید. می ترسید دخترش اشتباه نکند. زخمی نشود. بد نشنود. بی مهری نبیند.
مادر هر حرکتش مثل دعا بود. وقتی در پوشاندن کرتی دختر کمک می کرد، وقتی شال را در دستان لرزان دختر می گذاشت، وقتی دختر را قبل از بر آمدن در آغوش گرفت، همه هستی مادر دعاگو بود. 
دختر درگیر دلهره های خود، درگیر هیجان دیدار، شاید چیزی از حال مادر نمی فهمید اگر حرکات مادر این همه گویا نبود، اگر چشمانش آنگونه نبردگاه بیم و امید نمی بودند، اگر صدای مادر آرام تر از همیشه نمی بود. 
دختر فهمید و  دلش محکم شد. یرگم کوتردی آنه (دلم بلند/قوی شد، مادر). دختر فهمید که حتی بعد از بزرگترین شکست جهان، بعد از بزرگترین اشتباه، آغوش مادر پذیرا، امن و آرامش بخش خواهد بود. دختر فهمید که شادی اش، اگر شادی باشد، در چشمان مادر ده چندان خواهد شد. 
دختر، دلش محکم شد. دختر، همیشه دلش به مادر محکم است. دختر دانست که هر زنی که در این زمانه بد، محکم قدم بر میدارد و جسورانه می جنگد، دلش به مهر نازنینی چون مادر گرم است. 

۱۳۹۰ اردیبهشت ۴, یکشنبه

از مهر- 2

بعضی روزها از خواب بیدار میشوم، پرده ها را پس می زنم و ناگهان، از گوشه ای در تاریکی قلبم، یاد تو سرازیر می شود.


و من احمق می شوم... کاملا احمق. و همه تیوری هایم در مورد ناکامل بودن زنده گی، در مورد کاذب بودن عشق، در مورد توانایی و واقع بینی و جدیت خودم، بر باد می رود.


و کلمات قدیمی و جدیدت را پیدا می کنم و بارها میخوانم.


و نامت را تکرار می کنم و "خانه روشن می شود"


و زنی که در سرم داد می زند: نه، نه، نه. به خواب می رود.


و آواز میخوانم.


به آفتاب لبخند می زنم. به نوازش درختان می شتابم و مشامم را پر از بوی گلها می کنم.


و آرزو می کنم در کودکی ما، دیده بودمت.


و کودک مان را ، تصور می کنم.


و از یاد می برم ناممکن را، نباید را و همه شک هایم را، عشق های دیگرم را...


و همه چیز را سرگرم کننده تر از همیشه می یابم.


و به یاد لحظات قدیمی گمشده می افتم.


و "میخواهم بدانم چی پوشیده ای و هزار چیز دیگر"


و تبسمم بزرگتر از همیشه است.. و روشن تر از همیشه.


و فراموش می کنم ناکاملم. فراموش می کنم از خودم دلگیرم. فراموش می کنم که باید بهتر باشم.


و حس می کنم گیسوانم هوا را معطر می کنند و خنده ام شیرین است و چشمانم می درخشند.


حس می کنم دستانم آرامش بخش اند.


حس می کنم زیباترین زن جهان..


و باور می کنم، هر چیزی ممکن است. باور می کنم همه برنده اند. باور می کنم همه دروغ های بزرگ جهان را که آدمیان برای تسلی خود ساخته اند.


و قلبم مطمئن میشود.


تو، نفس، که در من جاری می شوی، گاهی، یادت که در من جاری میشود.. نترس و زیبا و کامل میشوم.


اما این نمی پاید.. و شاید خوب است که نمی پاید.


و دوباره، من هراسزده، به دنبال همه چیزهای روزمره، سرگردان میشوم. دوباره سرسخت، واقع بین، تنها.

۱۳۸۹ اسفند ۱۷, سه‌شنبه

زنان زنده گی من/ یک روز، یک زن 8: نورجهان

پرنده کوچک بلند پرواز من، معجزه-بانو، مبارز خستگی ناپذیر من،

چقدر بزرگ شده ای تو. چقدر بالغ، خود دار، محکم، استوار، الهام بخش. گاهی وقتی با همیم می نشینم و از دور نگاهت می کنم. با قامت افراشته راه رفتنت را، خنده هایت را، سر تکان دادنت را و آن دخترک شوخ 2 ساله را به یاد می آورم که همه خانه را بر هم می زد، همه چیز را سر چپه میکرد، نل آب را باز می گذاشت، فرش را خاکی می کرد، با گل خشت می ساخت و در تمام مدت، بلند و بی دغدغه می خندید. آن دخترک کنجکاو را به خاطر می آورم که محکم از دست مادر و یا من می گرفت، با هر پرسشی که داشت کمی دستم را می کشید و بی وقفه حرف می زد. بی وقفه می پرسید. و خیلی وقت ها، همه ما ( پدر، مادر، من) از پاسخ دادن به او در می ماندیم. شوخ، جستجو گر و همیشه در حرکت بودی، ماهی بی قرار من. جستجوگر مانده ای مهربان.

آتش پارچه، بزرگ شده ای تو. بانو شده ای تو. کورچه من، چقدر زیبا شده ای تو. چقدر دل شکسته ای. سر چرخانده ای. چقدر شهر آشوب شده ای دختر. چقدر آتش به دل ها انداخته ای زیبای من. کی تصور می کرد آن دخترک لاغری مو پریشان لجوج چنین بانویی شود؟ اینگونه بشگفد و هزاران بهار را بارور کند؟

نوجوانی ات را به یاد می آورم. لجوج بودی و حساس. زود رنج و شق. جهان باید به کام تو می چرخید. عصبانی می کردی همه ما را از بس لج می کردی. بعد ها چقدر این لجاجت را تلطیف کردی، این حساسیت را به گونه ای متفاوت متجلی کردی، چقدر خودت را صیقل دادی دختر. چقدر حالا به فکر همه هستی، مادر دل های ما شده ای دختر.

هزار نامه باید بنویسم تا اندکی شرح بدهم "سفر دانه به گل" تو را. چقدر خوشبخت بودم که کمی از این سفر را در کنارت باشم. که ببینم رشدت را، گل شدنت را، باغ شدنت را. ببینم چگونه هر روز قوی تر و داناتر میشوی، هر روز به فرزانه گی نزدیکتر. چقدر هیجان دارد زنده گی تو را دیدن دختر. چقدر زیبایی خواهی آفرید، چقدر خوبی خواهی کرد، به کجاها که خواهی رفت، بانو.

این هنوز اول راه است بانو. چند روز بعد، تو نزده ساله می شوی، ولی به اندازه چندین سی ساله کار کرده ای دختر. مسیر طولانی را بسیار زود پیموده ای. ذهنت را وسعت داده ای. دلت را وسعت داده ای. قدرت همدلی ات را. صدایت را از همیشه محکم تر کرده ای. نفوذت را محسوس تر. من وقتی به سن تو بودم، بسیار گیچ بودم بانو. بسیار کمتر از تو خود- آگاه، کمتر از تو متمرکز، کمتر از تو دانش- آموخته.

آنچه را به خصوص در تو میستایم این ترکیب شجاعت و خرد است بانو. تو نمی ترسی. هرگز نمیترسی. ولی میدانی چگونه از خود محافظت کنی. میدانی چه چیزی ارزش خطر را دارد و چه چیزی فقط نامجویی و یا سبکسری است. این دانسته گی، آسان به دست نمی آید بانو. این دانسته گی را تو، با مراقبه و تجربه یافته ای و زودتر از خیلی ها.

تو امید منی و منبع الهام من. از تو بسیار آموخته ام و خواهر تو بودن، دلم را پر از غرور می کند.

شگوفاتر شوی نور- جهان- من.

با تو این سلسله را پایان میدهم.. آغاز گر من.

روزت مبارک.

۱۳۸۹ اسفند ۱۶, دوشنبه

زنان زنده گی من/ یک روز، یک زن 7: داکتر آریانا

استاد رهنمایم است برای تزم. ایرانی الاصل است و بنا بر این تا حدی با پسزمینه فرهنگی تحقیقم آشناست. یکی از زنان ایده ال من است. رسما عاشقش هستم و هر بار به دیدنش می روم شادمان تر و مطمئن تر و حتی کمی داناتر از دفترش بیرون می شوم. در دلگرمی و حمایت، بی نظیر است. برخوردش با شاگردانش توام با مهر، همدلی، انضباط و احترام است. شغلش را دوست دارد و جدی میگیرد. هیچ کاری را سرسری انجام نمی دهد. با همه وجود کار می کند، با همه قلب و روحش و من، این را میستایم، به خصوص در آکسفورد که خیلی از استادان، تحقیق شان را بیشتر از آموزش و تکامل شاگردانش اهمیت می دهند و کار تدریس را سرسری می گیرند.
سختگیر اما مهربان است. مهربانی اش بیشتر از سختگیری اش است. اما کمال طلب است. میخواهد وادارت کند از تمام امکانات وجودی ات استفاده کنی. ملایم، اما مداوم، تو را وادار می کند بیشتر بیاندیشی، عمیق تر بیندیشی. وادارت می کند مرزهای ذهنی ات را بشکنی و وارد حیطه های شگفت انگیز جدید شوی. کمکت می کند به ناتوانی هایت غالب آیی. خودت را به چالش بکشانی. نمی گذاردت که سرسری کار کنی، حتی اگر این به معنای دو چندان شدن کار خودش باشد. وقتی در می مانی، دستت را می گیرد اما زود دوباره مسئولیت را به تو انتقال می دهد.
از بس همیشه مهربان و مشوق است، در اول ها وقتی نقدت می کند متعجب میشوی. نخستین بار وقتی از یک ارائه یک ساعته بیرون شدم و احساس ملکه بودن می کردم، شیوه ارائه ام را نقد کرد. من وحشت کردم. همه همیشه به من می گفتند شیوه ارائه ام بسیار خوب است. این ارائه خوب پیش رفته بود، بهتر از حد انتظار خودم. ولی داکتر آریانا دور خورد و آرام با همان متانت همیشگی گفت: باید روی شیوه ارائه ات کار کنیم.
این برخورد سختگیرانه اش را خیلی دوست دارم. از این برخوردش، خیلی آموخته ام. خوشم می آید از این که مجبور میشوم شدید و عمیق فکر کنم. خوشم می آید از این که مرا به چالش می کشاند.
همیشه می گوید ما. همیشه می گوید بکنیم، بیاموزیم، بخوانیم، هیچ گاه تنهایت نمی گذارد.
از آن دسته کوچک انسان هایی است که در کنارشان و با حضورشان، بهترین احساس را نسبت به خود داری و تواناترین جنبه های کارت بر جسته میشود. از انسان هایی است که در کنارشان میتوان درخشید، که نه تنها از درخشش تو احساس خطر نمیکنند، بلکه همه سعی شان را می کنند که تو کارت را به بهترین وجه ممکن انجام بدهی.
گاهی با خودم فکر می کنم چگونه فرصت یافته خود را اینگونه خوب و با دقت بپروراند؟ چگونه توانسته جمع خیلی از چیزهای خوب باشد؟ چگونه با همه این دست آوردها، فروتنی و ساده گی خود را حفظ کرده است؟ چگونه میتواند به این همه آسانی، تارهای قلب انسان ها را بیابد، رنگ و شکل رویا های شان را تشخیص دهد، ارزش ها و آرزوهای شان را بداند؟ این همه اعتماد کسب کند.. مهر ورزی ایجاد کند؟ انگیزه بدهد؟ چه زمانی فرصت داشته که به جزییات رفتار خود توجه کند؟ چگونه یاد گرفته این طور مستقیم و با شکوه بیاستد؟
گاهی از خودم می پرسم: با تنبلی چی می کند؟ تنبلی اش را کجا فرستاده است؟ چگونه به خودش انگیزه میدهد؟ این همه نظم را از کجا می یابد؟
همه اینها را از خود می پرسم، برای اینکه میخواهم کمی بیشتر شبیه او باشم.
آریانا، پروسه دشوار نوشتن را برای من لذت بخش ساخت، ذهنم را گسترش داد و کمک کرد سبکم را در نوشتن، ارائه و ارتباط بر قرار کردن صیقل بدهم. اما مهمتر از همه، او تجربه من در آکسفورد را کاملا دگرگون کرد و درس خواندن در این محیط را به یک مشغله (هنوز دشوار ولی) دلپذیر مبدل کرد.
مدیونش هستم و خواهم بود.

۱۳۸۹ اسفند ۱۵, یکشنبه

زنان زنده گی من/یک روز، یک زن 6: پروفیسور لی

کتابش روی میزم است. زنده گی نامه ویرجینا ولف. این یکی از چندین اثر تاثیر گذار و شناخته شده اش است. بر علاوه این که اکادمیک ونویسنده برجسته ای است، رئیس یکی از 38 کالج آکسفورد است و یکی از معدود روسای زن در تاریخ کالج های این دانشگاه. در دانشکده ادبیات انگلیسی استاد است و عضو چندین کمیته مهم ادبی بوده و منتقد ادبی است.
من اما تا همین روزها فقط میدانستم رئیس یک کالج است. در سال اولم در اینجا، یک روز در وقت نان چاشت کنارش نشسته بودم. با هم حرف زدیم. معلوم شد در مورد گذشته ام می داند و تحصیلاتم. در مورد تجربه دانشجو بودن در امریکا برایش می گفتم و پیشنهاد کردم مراسمی برای دانشجویان بین المللی داشته باشیم. چند روز بعد برایم نوشت. اینطور شد که با سرپرستی او و همکاری چند نفر از دوستانم، محفل قصه های زنده گی را برگزار کردیم که بسیار خوب استقبال شد و حالا به عنعنه ای در کالج مبدل شده و قرار است هر سال برگزار شود. همکاری برای برگزاری آن رویداد، اغاز اشنایی صمیمانه تر ما بود.
پروفیسور لی، یا آنطور که ما می گویم، پرزیدنت، شخصیت بسیار نیرومندی دارد و هر چند بسیار به دقت به شما گوش میدهد، معمولا آنچه را که خودش می خواهد، عملی می کند. در دیدارهای نخست ما این شخصیت نیرومندش مرا می ترساند و کمی از او دور می کرد. آهسته آهسته، او نه تنها به یک الگو، بلکه به یک مشاور دلسوز مبدل شد که هم جزئیات کار تحقیقی ام را میداند و هم برنامه های ام را بعد از دانشگاه.
یک اکادمیک واقعی است، با هوشی برنده و فصاحتی مجذوب کردنی. متفکر و هنرمند است. عمیق می اندیشد و بعد با زیبایی و حوصله، افکارش را با کلمات مناسب و با دقت انتخاب شده می گوید/می نویسد. هم متفکر است و هم اهل عمل. هم نویسنده بسیار توانایی است و هم سخنرانی قوی و روشن بیان. بر علاوه، بر عکس اکثر اکادمیک ها/نویسنده ها که غرق تفکرات خود هستند، میزبان و مجلس آرای فوق العاده ای هم است. او تجسم یک ترکیب ناممکن است.. چند بعدی، ممتاز و کم نظیر.
در کنار همه اینها، آنچه او را در مسئولیت بزرگش که رهبری یک کالج آکسفورد است، یاری می رساند، علاقه صمیمانه اش به زنده گی، افکار و کارهای انسان های اطرافش است. فروتنی عمیق و کنجکاوی صمیمانه اش را میتوان به آسانی دید. در زنده گی کالج سهم می گیرد، دانشجویان را به نام می شناسد و تلاش می کند همه تجربه دلپذیری در کالج داشته باشند.
او یکی از کسانی است که از زنده گی خصوصی اش هیچ چیزی نمیدانم. از علاقه ها و تفریحات شخصی اش هم. تصوری از گذشته اش ندارم. خانواده اش را نمی شناسم و نمیدانم چه تصامیمی در زنده گی او را به اینجا رسانده است. اما بر اساس آنچه در زنده گی عمومی اش می بینم، سخت دوستش دارم و سخت ستایشش می کنم.
اگر حق انتخاب دیگری در کنار این زنده گی ام میداشتم و اگر مطمئن بودم از توان و حوصله او برای تحقیق بهره مندم، دوست داشتم مثل او زنده گی کنم.
در این یک و نیم سال اخیر، پرزیدنت لی، یکی از زنان تاثیر گذار زنده گی ام بوده است.

۱۳۸۹ اسفند ۱۴, شنبه

زنان زنده گی من/یک روز، یک زن 5: ستیفنی

قد بلند است. وقتی کنارش می ایستادم و خودش را کمی خم می کرد، میتوانستم سرم را روی شانه اش بگذارم. وقتی حرف می زد و سرم روی شانه اش بود، صدایش نزدیک و گرم به گوشم می رسید. در کنارش، احساس امنیت می کردم. با او همه چیز ممکن و آسان به نظر می رسید.

همه چیز را به او گفته ام. حداقل تا زمانی که در امریکا بودم. یادم است از یکی خوشم آمده بود. جوان میخواست مرا ببیند. آن زمان در خانه ما بودم، خانه ستیفنی. به مشوره ستیفنی به خانه دعوتش کردم. ستیفنی چقدر هیجانزده بود. چقدر خوشحال بود. ستیفنی و پدر خوانده ام و بن و انا، خواهر و برادرم، چقدر پرسش های چند جانبه از آن جوان بیچاره پرسیدند. کاملا ترسید طفلک! یادم است بعدا ستیفنی برایم نوشت: آیا ما با آن جوان دوستیم یا نه؟ آیا به چای دعوتش کنم یا نه؟ اگر تو دیگر خوشش نداری، ما هم دعوتش نمی کنیم!

ستیفی فرزانه است. این فرزانه گی اش را می ستایم و آرزومند آن هستم. همیشه بهتر از خودت می فهمد دردت چیست. همیشه بهترین و مناسبترین راه حل را میداند. هیچ گاه احساسات را دست کم نمی گیرد. نمی گوید: عاقل باش. می گوید: با دقت تصمیم بگیر. همیشه مراقب حال جسم و روح و روان و قلب تو است.. همه شان را مهم میداند.

دو فرزند دارد. داکتر است. در فعالیت های دیگر هم سهم می گیرد: کلیسا، شهر، مکتب. همیشه هم داوطلبانه مراقبت و خبرگیری از چند دانشجوی خارجی را به گردن می گیرد. به شکل غیر رسمی. تلاش می کند خانواده میزبان شان باشد. همیشه، درش به روی دیگران باز است. اما حتی این مهربانی را هم با دقت انجام میدهد. جدی و منضبط است ولی همیشه میدانی دوستت دارد. عجیب تواناست در نشان دادن مهر خود، بدون زیر سوال بردن اقتدار خود.

من همیشه در مانده ام که او چگونه به همه چیز می رسد. چطور از همه مراقبت می کند. نمیدانم! خستگی اش را دیده ام. گاهی خسته میشود. اما فردا دوباره، همه چیز ترمیم شده است. همه چیز ادامه می یابد. زنی با نیروهای شگرف است.

خیلی میخواستم شبیه او شوم. حالا هم. مادر بودن برایش مهم است و فرزندانش بسیار سالمند. از هر لحاظ سالمند. با اعتماد به نفس، هوشمند، مهرورز، سخت کوش. به نظرم او یک مادر نمونه می آید.

در محیط کاری هم، همیشه سر دسته و سر گروه و رهبر است. همه به حرفش گوش میدهند. همه مشکلات شان را به او می آورند. این گاهی خسته اش می کند ولی معمولا، با وقار و متانت خاصی همه بار را به گردن می گیرد.

دلتنگش شده ام. در زنده گی ام، جای فرزانه گیش خالی است. جای محبت مادرانه اش خالی است. وقتی در آکسفورد قبول شدم، برایم گل لاله آورد و به همه شهر، کامیابی ام را اعلام کرد. روز فراغتم، محفل گرفت و همه قبیله امریکایی ام را دعوت کرد. سه سال تمام، هر روز شنبه برای چای و ساندویج آورد و مرا به اسب دوانی برد. رخصتی ها را با هم گذراندیم. از اولین دل شکسته گی بزرگم برایش گفتم. از نخستین قرارهای عاشقانه. یکی از بهترین شنونده هایی است که میشناسم. خوب گوش می کند. با دقت.. با همدلی. با مهر.

من هرگز شبیه او نخواهم شد. ولی او یکی از کسانی است که در زنده گی من الهام بخش نیکویی بوده است و خواهد بود. الهام بخش تلاش. تلاش برای فرزانه گی .

۱۳۸۹ اسفند ۱۲, پنجشنبه

زنان زنده گی من/یک روز، یک زن 4: فرانچیسکا

سالروز تولدش چند روز بعد است. دهم مارچ. به گفته خودش وارد سن انجیلی خود می شود: سی و سه ساله. عمر حضرت عیسی. با خنده می گوید: او در آن زمان پیامبر خدا بود. من؟
و من همیشه می گویم: تو رسما خستین پیامبر زن خواهی بود.
شاد، مهربان، پر انرژی، بسیار با هوش و بسیار تیز بین است. اما این خصوصیاتی نیست که او را استثنایی می کنند. توانایی بی نظیرش در فرا رفتن از محدودیت جسمیش که میراث بیماری دشوارش هست، ظرفیتش برای در لحظه زیستن و شجاعتش در خیره شدن به چشمان زنده گی و آن را تا حد ممکن لذتبخش زیستن، توانش در لذت بردن از ساده ترین چیزها، از بهره بردن از انسان ها به طور کامل مرا حیرت زده می کند.
فکر می کنم قبل از آشنایی با او، کمی کمتر زنده گی می کردم. کمی بیشتر با خودداری. با ترس. فکر می کنم او تصورم را از لذت تغییر داد. از شادمانی و اهمیت شادمانی برای روح، برای مبارزه، برای زنده گی.
قبل از آشنایی با او، همیشه شتابزده و ناشکیبا بودم. همیشه حریص برای زنده گی اما همیشه ترسزده، همیشه دو دل... کمتر دل به لذت می سپردم. نمیدانستم که میشود از پیاده روی، از درخشش آفتاب، از یک گفتگوی ساده، از پختن، از خوردن، از هر چیز و همه چیز میشود لذت برد و بسیار لذت برد. نمیدانستم که میتوان هر زمانی که خواست شادمان بود. که نباید زنده گی را معطل کرد، شادمانی را برنامه ریزی کرد، لذت را دسته بندی و طبقه بندی کرد. یا میدانستم، در ذهنم همه این حرف ها را میدانستم، اما نمیدانستم چگونه این دانسته ها را زنده گی کنم.
قبل از دوستی ما، کمتر آگاه بودم از اهمیت لحظات. و مهم تر از همه، بخشنده گی را نیاموخته بودم. نیاموخته بودم که مهرم را ببخشم به انسان ها، و وقتم را ببخشم به اطرافیانم، توجه ام را ببخشم به دیگران، و خودم را، ببخشم به اطرافیانم. و از این بخشیدن لذت ببرم، بدون اینکه در چنگال توقعات بر آورده نشده از دیگران، تلخ و تنها و سرخورده باشم. یاد نداشتم بی توقع و برای لذت، ببخشم. اجازه بدهم مرا بشناسند. اجازه بدهم از هم نشینی با من بهره ببرند. من از اهمیت و لذت هم نشینی با دیگران بهره ببرم.
حس می کنم در سمیت که بودم و قبل از آن، در دوستی هایم حساب می کردم.. پول را نه، یا مهربانی ها را که به دوستانم کردم را نه، ولی همیشه درسم، وظیفه ام، کارم قبل از دوستانم می آمد، به نحوی. همیشه. میترسیدم از این که وقتم را به دیگران واگذار کنم، توجه ام را. همیشه خیلی حجاب و سد و دیوار داشتم در برابرم، که انسان ها را می رماند. میترسیدم از این که به خود و به چیزهایی که مرا شادمان lمی کنند بیاندیشم.
فرانچیسکا، کمال طلب، خوش سلیقه و سخت کوش.. از زنده گی لذت می برد. از هر روز، هر لحظه زنده گی. همچنان که هر روز برای بهتر بودن، بهتر شدن می کوشد، خودش را قبول دارد، با همه ضعف ها و کمی ها و کاستی ها. هنوز شاید برای من چند سال وقت بگیرد تا به اندازه او با خودم راحت باشم. خودم را آنچنان که هستم بپذیرم. مطمئنا برای من بسیار وقت خواهد گرفت تا توانایی او را در تسکین بخشیدن و شادمان کردن در خود بیایم. همچنان، وقت خواهد گرفت تا بتوانم به اندازه او، با خود در عین سختگیری بخشنده باشم.. و شاید هیچ وقت به اندازه او و مثل او، از زنده گی لذت نبرم. چون شاید، هیچ وقت به آن اندازه که او در کودکی و در آن بیماری، به امکان زنده نبودن اندیشیده، من نیاندیشیده ام. اما بودن با او، در کنار اینکه هر روز زنده گی را لذتبخش تر و صمیمی تر و مهربان تر می کند، هر روز آموزش است.. آموزشی در مورد چگونه زیستن.

۱۳۸۹ اسفند ۱۱, چهارشنبه

زنان زنده گی من/ یک روز، یک زن 3: رویا

کاش اینجا میبودی. کاش آنجا میبودم. خواهر خوانده.
کنارت می نشستم. می گذاشتم رفعت با مویم بازی کند. حرف می زدم. گوش میدادی. حرف می زدی. گوش میدادم.
یادت هست گاهی چقدر دل تنگ می شدیم؟ چه کارهایی می کردیم. یادت هست به دستان خود حنا می گذاشتیم. بی هیچ مناسبتی! یادت هست حوالی بهار، این وقت ها، چقدر بی قرار میشدم من.. و با هم پیاده روی می رفتیم و هوا را بو می کردیم و روزها را شمار می کردیم تا رخصتی بهاری.. تا رخصتی تابستانی.. تا خانه رفتن!
یادت هست چقدر با هم از افغانستان حرف می زدیم؟ صبح و چاشت و شام... چقدر از خواهران و برادران خود می گفتیم و آینده شان. چقدر همیشه مراقب همه بودی رویا. چقدر همیشه مراقب همه هستی. غم همه را میخوری به جز خودت.
مغازه که می رفتیم دنبال ارزانترین جنس ها می گذشتیم. پولت را ذخیره می کردی و خانه می فرستادی رویا. پولی که کار کرده بودی..
سال آخرت که باردار بودی و میرزا کابل بود، من آکسفورد بودم، تنها بودی رویا. دانشجو بودی. از خانه کوه ها و اقیانوس ها دور بودی. در میان بیگانگان. اما هیچ وقت شکایت نمی کردی. قهرمانیت برایم مسلم شده رویا.
یادت هست رنگ ناخون می زدی برایم؟ چای و بادام و آهنگ های هندی می بود.. آنروزی که روی چمن ها دراز کشیدیم یادت هست؟ هر دو دعا کردیم. چقدر از میرزا یاد می کردی آن روزها.
هیچ وقت آن نخستین عید یادم نمیرود، که پشت دروازه برایم نامه و هدیه گذاشته بودی. متعجبم کرده بودی. بعد بارها شگفت زده شدم از مهربانی ات، از هوش سرشارت، از توانایی بی نظیرت در درک و دوست داشتن آدم ها، از توانت در آرام کردن شان.
سه سال در سمیت تنها نبودم رویا.. چون تو بودی. چون در تنهاترین لحظاتم مطمئن بودم که هستی، که برای من وقت داری، که فکر نمی کنی در نیمه شب پیاده روی، دیوانگی است، که با من فیلم های رمانتیک و احمقانه هندی را تحمل می کنی، که برایم غذای افغانی می پزی.. و همه بی قراری ام را، با جمله هایت، با قصه هایت، آرام می کنی. تو از همه عشق های کوچک و بزرگ من باخبری رویا.
به تو که فکر می کنم به یاد متانت می افتم، کوهواره گی، شکوه، مهربانی محکم و آرام. هر چیزی که خودم ندارم.
تو دشواری رویا. بسیار دشوار. سرسخت. مقاوم. تسلیم ناپذیر. گاهی لجوج و کینه توز. اما همیشه صادق. همیشه بی ریا. همیشه متواضع.
تو تظاهر یاد نداری. تو خودت هستی، صریح، بی پرده، گاهی ناهموار، گاهی تیز، اما همیشه خودت.. تو آنقدر خودت هستی و آنقدر از خودت بودن نمی گریزی که من غبطه میخورم رویا.
یار دبستانی من.. خواهر بامیانی من.. تو شبیه کوه های وطن ما هستی. مغرور و بلند همت و استوار..
یادت هست آنروزی که در باغ بابر می دویدیم و بلند و کودکانه می خندیدیم. تابستان بود. ما با هم می دویدیم رویا. ما سه سال با هم دویدیم. ما حالا هم با هم..
دوستی ات رویا، برای من، صخره و پناه گاه است. امنیت و شادی است.
تو از تاثیر گذارترین انسان هایی هستی که می شناسم. از الهام بخش ترین..
دلتنگت. بسیار دلتنگت.

۱۳۸۹ اسفند ۱۰, سه‌شنبه

زنان زنده گی من/یک روز، یک زن 2: عمه خدیجه

کودکیش را در قریه کوچک و کم آب شان، در خانواده ی بزرگ و ناخشنود گذشتاند. سه مادر داشت و پدری بد خلق و کم توجه.
چون دختر بود، کسی به فکر درس و سوادش نشد. 14-15 ساله بود که شوهر کرد. شوهرش از اقوامشان بود. جوانی مهربان، کم حرف، گوشه گیر. بعد از ازدواج، چنانکه رسم بود به حویلی شوهر کوچید و باید با زنان ایور و خشو و خانواده شوهر، خو می گرفت و در دلشان جا باز می کرد.
19 ساله بود که بیوه شد. شوهرش، که تنها تکیه گاهش در آن خانواده بزرگ و جنجالی بود، و تنها مردی که به او محبت ورزیده بود و توجه داشت، به یک بیماری مرموز مبتلا شد و جوان و ناکام از جهان رفت. خدیجه جوان، وقتی شوهرش از دنیا رفت، مادر یک پسر سه ساله شیرین سخن و شوخ بود، پسری که یگانه تسلی دلش بود، این بیوه جوان، همچنان باردار دومین فرزندش بود. مدت کوتاهی بعد از مرگ پدر، پسرک هم با یک بیماری مرموز، تب کرد و تلف شد. همه میگویند پسرک"نظر" شد از بس خوشرو و شیرین زبان و تیزهوش بود. خدیجه، بیوه و فرزند مرده و باردار، زنده گی را از همیشه ناخواستنی تر می یافت.
اما به خاطر کودک در راهش، و به خاطر روحیه مقاوم خودش، خدیجه زنده گی را زنده ماند و بعد از موعد مقرر دختری به دنیا آورد که دوباره دلش را به این دنیا گرم کرد.
دقیقا 24 سال بعد، یک ماه قبل از امروز، فریده، دختر خدیجه از دانشگاهی در کالیفرنیای امریکا در رشته بازرگانی و زراعت لیسانس گرفت و برای همیشه نزد مادرش به کابل برگشت.
عمه خدیجه، که 24 سال است بدون همسر زنده گی می کند، حداقل 20 سالش را هر روز برای آزادی خود و دخترش جنگید. نخست برای حق مجرد ماندن خودش و حق حفظ دخترش. بعد برای حق درس خواندن دخترش. وقتی دخترش به شش، هفت سالگی رسید، عرصه بیشتر از همیشه برای او تنگ شد. آرزوی او، با سواد کردن دخترش بود. آرزوی خشویش، نزدیک خود نگهداشتن یگانه "نشانی" پسر محبوبش بود. در قریه ای که خدیجه و خانواده شوهرش زنده گی می کردند، درس خواندن برای دختران، دور از ذهن بود. خدیجه که خود خواندن و نوشتن نمی دانست و در قریه ای می زیست که مکتب دخترانه نداشت، برای با سواد کردن دخترش به خانه برادر کوچید. خشویش این را بر نتافت و به همه "بزرگان" شکایت ها برد تا دوباره خدیجه و فریده را برگرداند. خدیجه بارها جنگید. دخترش را ازش گرفتند. دوباره دادند. به خانه شوهر برگشت. از خانه شوهر بیرون شد. وقتی دختر کمی قد کشید، خدیجه باید برای مجرد ماندن او هم می جنگید.. از دید مردم آن قریه، فریده 13 ساله، آماده بود همسر ومادر شود.
24 سال گذشته از زمانی که همسر خدیجه، او را تنها گذشت. یک دختر 19 ساله، باردار، فرزند مرده، در میان یک قبیله آدمی که همه زنده گی او را برایش برنامه ریزی کرده بودند. یک قبیله مردمی که حق انتخاب خدیجه را و حرمت به کرامت انسانی او را، با شوهرش به خاک سپرده بودند. مردمی که یک عمر، با یک زن تنها جنگیدند و باختند.
خدیجه، عمه من، که بر گردن من و خواهران و برادرانم حق مادری دارد، زنی ملایم و نماز خوان و مهربان و ساده است.. خدیجه، عمه من، که از زمان تولدش، تمام سرنوشتش را تسلیم و قربانی دادن تجسم کردند و تصمیم گرفتند، زنی مبارز و جنگجوست. زنی خود ساخته. زنی که فرزندش را به تنهایی و در برابر همه زمانه، آنگونه که خود میخواست بار آورد: آزاد، تحصیلکرده، خودمختار، شادمان. خدیجه، عمه من، که در 19 سالگی سرنوشت او را از مهمترین داشته هایش محروم کرد، یک روز هم تسلیم محرومیت نشد. یک روز هم، خود را مظلوم ندانست. خدیجه، عمه من که قرار بود بی سواد باشد، در سی و چند سالگی، خواندن و نوشتن آموخت. خدیجه، که قرار بود زن دوم یا سوم مردی ناشناس گردد، امروز آزاد و مغرور آنگونه که خود میخواهد، زنده گی می کند. خدیجه، که قرار بود یک قربانی دیگر زن ستیزی، یکی از میلیون ها زن تلخ و شکست خورده و رنگ باخته و بدبین و از زنده گی بیزار باشد، امروز زنی با نشاط، زنده، پر مهر، با همت و قدرتمند است. خدیجه، که می گفتند صلاحیت تصمیم گیری در مورد زنده گی خودش را ندارد، در انتخابات شرکت می کند، رای میدهد، نظرات سیاسی اش را با جرئت بیان می کند، و مهم تر از همه، در همه تصمیم های بزرگ زنده گیش خودش یگانه تصمیم گیرنده است. او مصیبت های پیش بینی شده و مصیبت های پیش بینی نا شده را شکست داد، جنگ را، مهاجرت را، تبعیض را، فقر را و به دخترش هدیه ای داد که آرزوی هزاران انسان است: آزادی و آموزش.

عمه خدیجه، یکی از قهرمانان من است. یکی از کسانی که فکر کردن به او به یادم می اندازد که هیچ از دست دادنی، مبارزه ای، شکستی نمیتواند انسان را کاملا نابود کند، اگر انسان بخواهد که بماند و بخواهد که مبارزه کند و بتواند که عشق بورزد، خواهد ماند و زیبا زنده گی خواهد کرد. فکر کردن به او به یادم می اندازد که هیچ گاه، هیچ گاه، نباید جبونانه تسلیم وضعیتی شد که توان رشد و شگوفایی را از تو بگیرد.. که دنبال رویاهای خود رفتن و برای آنها جنگیدن، خودخواهی نیست.. که خیلی وقت ها، فقط خودت می دانی که بهترین چیزها برای تو چیست.. که تا حد توان نباید گذاشت توان تصمیم گیری انسان، قربانی مصلحت ها شود. فکر کردن به او به من جرئت می دهد رویاهایم را دنبال کنم.

۱۳۸۹ اسفند ۹, دوشنبه

زنان زنده گی من /یک روز، یک زن 1: مادر

در زمان امتحانات، روزهای دلشکستگی، وقتی می ترسم، زمانی که تنهایی بر شانه ام سنگینی می کند، قبل از سفر، در جریان سفر، در زمان رسیدن، در بیماری و هر وقت دیگری که دلم برای خودم می سوزد، وقتی کسی نا امیدم کند، در گرسنگی شدید، در اندوه دل بر انداز، فکر کردن به مادر مایه تسکین، تقویت خاطر و روحیه گرفتنم می شود. در زمان تنبلی، او را به یاد می آورم که به پاس زحماتش، من هم کمی بکوشم. در لحظات افتخار و شادمانی، نخستین کسی که دلتنگش میشوم اوست.
هر چه بزرگ سال تر میشوم به مهرش وابسته تر می گردم، از مقامش در زنده گی ام با خبرتر. وقتی با هم هستیم، گاهی مثل سایه دنبالش می کنم. گاهی حتی وقتی کنارش هستم، دلتنگش می شوم. در تمام این جهان پهناور، بیش از همه، میتوانم در انظار او واقعا همه حجاب ها را کنار بزنم و از کودک بودنم، مضطرب بودنم، بد خلق بودنم، بیهوده بودنم، نهراسم. در تمام این جهان پهناور، شاید کمتر کسی مثل او مرا بشناسد و هیچ کسی مثل او مرا در بدترین حالاتم تحمل نمی کند. در تمام این جهان پهناور، تنها کسی که حتی آزار دهنده ترین و بیهوده ترین عاداتم را دوست داشتنی می یابد، اوست. در تمام این جهان پهناور، در جمله عده کوچک انسان هایی است که از دست من و به خاطر من بسیار رنج کشیده ست و در کنار پدرم، کسی که خودم را بیش از همه مدیون او میدانم.
زنی کوچک اندام، پر انرژی، گاهی تند خو، گاهی کم حوصله، بسیار پر مهر، بسیار مغرور، زن مراقب، بسیار عظیم، بسیار شجاع، بسیار صبور، بسیار فروتن، بسیار زیبا، بسیار موقر، بسیار با همت، بسیار قوی، بسیار ستم دیده ولی نه ستم کش، محکم تر از کوه های وطنم، بسیار ایثارگر و بیش از اندازه سزاوار ستایش..
زنی که شاید خیلی ها نمی بینندش. زنی که شاید خیلی پشت پرده ماند، مثل سایه ماند. اما هرگز سایه نشد. زنی که همیشه آنجا بود.
زنی که مهرش مهمترین پناهگاه زنده گی ام است.. که سر روی دامنش گذاشتن بهتر از سفری به بهشت است. زنی که خشمش، خنده اش، نگاهش، گریه اش، رفت و آمدش، برنامه هایش، امیدهایش، پر از عشقی چنان بزرگ، چنان سر گیچه آور است که هر چه کنم در برابرش کم می آورم.
زنی که شاید بعضی از دل آزارترین حرف ها را به او گفتم. بعضی از جنجالی ترین دعواها را با هم داشتیم ولی همیشه میدانستم که همیشه میتوانم به او برگردم.
زنی که ریسمان خداست در زنده گی ما.. که اگر یک روز هم از ما دور برود، بدون او پراگنده میشویم.
زنی که الفبای زنده گی را و الفبای زنانه گی را کوشید به من یاد بدهد.. زنی که من هرگز در مهر، در از خود گذری، در شجاعت، در استقامت و زنده دلی، و توان ققنوس بوده گی، نمیتوانم به پای او برسم. زنی که زنانه گی اش مرا میخکوب می کند، شگفت زده می کند وهمیشه، همیشه احترامم را بر می انگیزد.
مادرم شاخص ترین زن زنده گی من است.. زنده گی اش همیشه از مهر و شادمانی و کامیابی معطر باد.
....
پ.ن: صدمین سالگرد روز جهانی زنان بهانه ای شد که تا بلاخره در مورد زنان زنده گی ام بنویسم.. کاری که میخواستم/باید مدتها قبل کنم. شما هم اگر میخواهید در این از زن نویسی با من همگام شوید، بسم الله. دوست دارم در مورد زنان زنده گی شما هم بدانم.