کاش اینجا میبودی. کاش آنجا میبودم. خواهر خوانده.
کنارت می نشستم. می گذاشتم رفعت با مویم بازی کند. حرف می زدم. گوش میدادی. حرف می زدی. گوش میدادم.
یادت هست گاهی چقدر دل تنگ می شدیم؟ چه کارهایی می کردیم. یادت هست به دستان خود حنا می گذاشتیم. بی هیچ مناسبتی! یادت هست حوالی بهار، این وقت ها، چقدر بی قرار میشدم من.. و با هم پیاده روی می رفتیم و هوا را بو می کردیم و روزها را شمار می کردیم تا رخصتی بهاری.. تا رخصتی تابستانی.. تا خانه رفتن!
یادت هست چقدر با هم از افغانستان حرف می زدیم؟ صبح و چاشت و شام... چقدر از خواهران و برادران خود می گفتیم و آینده شان. چقدر همیشه مراقب همه بودی رویا. چقدر همیشه مراقب همه هستی. غم همه را میخوری به جز خودت.
مغازه که می رفتیم دنبال ارزانترین جنس ها می گذشتیم. پولت را ذخیره می کردی و خانه می فرستادی رویا. پولی که کار کرده بودی..
سال آخرت که باردار بودی و میرزا کابل بود، من آکسفورد بودم، تنها بودی رویا. دانشجو بودی. از خانه کوه ها و اقیانوس ها دور بودی. در میان بیگانگان. اما هیچ وقت شکایت نمی کردی. قهرمانیت برایم مسلم شده رویا.
یادت هست رنگ ناخون می زدی برایم؟ چای و بادام و آهنگ های هندی می بود.. آنروزی که روی چمن ها دراز کشیدیم یادت هست؟ هر دو دعا کردیم. چقدر از میرزا یاد می کردی آن روزها.
هیچ وقت آن نخستین عید یادم نمیرود، که پشت دروازه برایم نامه و هدیه گذاشته بودی. متعجبم کرده بودی. بعد بارها شگفت زده شدم از مهربانی ات، از هوش سرشارت، از توانایی بی نظیرت در درک و دوست داشتن آدم ها، از توانت در آرام کردن شان.
سه سال در سمیت تنها نبودم رویا.. چون تو بودی. چون در تنهاترین لحظاتم مطمئن بودم که هستی، که برای من وقت داری، که فکر نمی کنی در نیمه شب پیاده روی، دیوانگی است، که با من فیلم های رمانتیک و احمقانه هندی را تحمل می کنی، که برایم غذای افغانی می پزی.. و همه بی قراری ام را، با جمله هایت، با قصه هایت، آرام می کنی. تو از همه عشق های کوچک و بزرگ من باخبری رویا.
به تو که فکر می کنم به یاد متانت می افتم، کوهواره گی، شکوه، مهربانی محکم و آرام. هر چیزی که خودم ندارم.
تو دشواری رویا. بسیار دشوار. سرسخت. مقاوم. تسلیم ناپذیر. گاهی لجوج و کینه توز. اما همیشه صادق. همیشه بی ریا. همیشه متواضع.
تو تظاهر یاد نداری. تو خودت هستی، صریح، بی پرده، گاهی ناهموار، گاهی تیز، اما همیشه خودت.. تو آنقدر خودت هستی و آنقدر از خودت بودن نمی گریزی که من غبطه میخورم رویا.
یار دبستانی من.. خواهر بامیانی من.. تو شبیه کوه های وطن ما هستی. مغرور و بلند همت و استوار..
یادت هست آنروزی که در باغ بابر می دویدیم و بلند و کودکانه می خندیدیم. تابستان بود. ما با هم می دویدیم رویا. ما سه سال با هم دویدیم. ما حالا هم با هم..
دوستی ات رویا، برای من، صخره و پناه گاه است. امنیت و شادی است.
تو از تاثیر گذارترین انسان هایی هستی که می شناسم. از الهام بخش ترین..
دلتنگت. بسیار دلتنگت.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر