۱۳۸۹ اسفند ۲۱, شنبه

از مهر

نمیدانم عشق چیست. بعد از شانزده سالگی آن اشتیاق دیوانه واری را که همیشه بخواهی با کسی باشی و بخواهی همه چیز را با او در میان بگذاری و همه چیز همیشه هیجان انگیز باشد را، تجربه نکرده ام، حداقل به صورت طولانی و واقعی.
این را میدانم اما که کسی را آنقدر دوست داشته ام که بخواهم بیشتر و بیشتر به او نزدیک باشم، که خواسته ام درد هایش را بدانم، که خواسته ام کنارش باشم، دستش را بگیرم. آنقدر دوست داشته ام که احساس آرامش کنم در کنارش و که فرستادن آهنگ های احمقانه و رمانتیک به او را از بهترین لذت های دنیا بدانم. آنقدر دوست داشته ام کسی را که فقط بخواهم تمام عمر به تماشایش بنشینم. که بخواهم آنقدر محکم در آغوش بگیرمش که در هم ناپدید شویم.
این را میدانم که گاهی آنقدر دوست داشته ام کسی را که میخواستم همیشه به او شکایت کنم و همه دردهایم را به او بگویم. در هر تجربه ای که در کنارم نبوده آن شخص اندیشیده ام که چگونه روایت کنم آن تجربه را برایش؟ هر بار که حس کردم کسی در زنده گی اش مهم تر از من است، کمی دلم شکسته. کسی بوده که هر بار فکر کردن به او تبسم بر لبانم می آورده و سرخی به رویم.
عاشق هرگز نبوده ام، فکر می کنم. یا حداقل به خاطر نمی آورم. اما کسانی بوده اند که در کنارشان، زنده گی خوب به نظر می رسیده و گفتگوها دلپذیر بوده و دلگیری ها، زود ناپدید می شدند و گفتگوها طولانی بوده. کسانی بوده که تصور اینکه هر روز در کنارشان از خواب بیدار شوی، ترسناک نبوده است.
اما آیا این ها علامت عاشق بودن به کسی است؟ و یا فقط دوست داشتن.. مثل دوست داشتن یک دوست؟ نمیدانم..
این مرزها بسیار مبهم اند.. این مرزها مرا گاهی آرزومند عشقی پرشور و دیوانه وار می کنند.. آنگونه که بدانم این آدم را دوست دارم و همیشه دوست دارم و به شیوه ای متفاوت از همه دوستان دیگرم دوست دارم.. ولی شاید آن فقط در شانزده سالگی اتفاق می افتد، نمیدانم. حالا برای من عشق، یعنی آرامش. یعنی اینکه کسی را به خاطر ضعف هایش دوست بداری. عشق یعنی با هم خرید رفتن. برای هم چای آماده کردن. شب امتحان با کسی بیدار نشستن. بار غم دیگری را بر دوش گرفتن. عشق یعنی با هم شگوفا شدن. همگام بودن. با هم از زنده گی لذت بردن. عشق یعنی در کنار کسی بودن وقتی نیازمند حضورت است...
...
نمیدانم.

۵ نظر:

hamid گفت...

و عشق تنها عشق
تو را به گرمی یک سیب میکند مانوس

Shaharzad گفت...

سلام حمید..
این شعر را دوست دارم.
به زودی کابل می آیم. امیدوارم ببینم تان.

hamid گفت...

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست

از دیدنتان در کابل خوشحال خواهم شد.
سفر خوش

hamid گفت...

من شعرهای سهراب سپهری را عاشقانه دوست میدارم. به نظرم سهراب شعر نمیگفت بلکه نقاشی میکرد در غالب کلمات. و چه هم زیبا نقش میزد آن نقاش چیره دست.

Shaharzad گفت...

من هم.. کمتر کسی به پای سپهری می رسد در شعر.