همه چیز را به او گفته ام. حداقل تا زمانی که در امریکا بودم. یادم است از یکی خوشم آمده بود. جوان میخواست مرا ببیند. آن زمان در خانه ما بودم، خانه ستیفنی. به مشوره ستیفنی به خانه دعوتش کردم. ستیفنی چقدر هیجانزده بود. چقدر خوشحال بود. ستیفنی و پدر خوانده ام و بن و انا، خواهر و برادرم، چقدر پرسش های چند جانبه از آن جوان بیچاره پرسیدند. کاملا ترسید طفلک! یادم است بعدا ستیفنی برایم نوشت: آیا ما با آن جوان دوستیم یا نه؟ آیا به چای دعوتش کنم یا نه؟ اگر تو دیگر خوشش نداری، ما هم دعوتش نمی کنیم!
ستیفی فرزانه است. این فرزانه گی اش را می ستایم و آرزومند آن هستم. همیشه بهتر از خودت می فهمد دردت چیست. همیشه بهترین و مناسبترین راه حل را میداند. هیچ گاه احساسات را دست کم نمی گیرد. نمی گوید: عاقل باش. می گوید: با دقت تصمیم بگیر. همیشه مراقب حال جسم و روح و روان و قلب تو است.. همه شان را مهم میداند.
دو فرزند دارد. داکتر است. در فعالیت های دیگر هم سهم می گیرد: کلیسا، شهر، مکتب. همیشه هم داوطلبانه مراقبت و خبرگیری از چند دانشجوی خارجی را به گردن می گیرد. به شکل غیر رسمی. تلاش می کند خانواده میزبان شان باشد. همیشه، درش به روی دیگران باز است. اما حتی این مهربانی را هم با دقت انجام میدهد. جدی و منضبط است ولی همیشه میدانی دوستت دارد. عجیب تواناست در نشان دادن مهر خود، بدون زیر سوال بردن اقتدار خود.
من همیشه در مانده ام که او چگونه به همه چیز می رسد. چطور از همه مراقبت می کند. نمیدانم! خستگی اش را دیده ام. گاهی خسته میشود. اما فردا دوباره، همه چیز ترمیم شده است. همه چیز ادامه می یابد. زنی با نیروهای شگرف است.
خیلی میخواستم شبیه او شوم. حالا هم. مادر بودن برایش مهم است و فرزندانش بسیار سالمند. از هر لحاظ سالمند. با اعتماد به نفس، هوشمند، مهرورز، سخت کوش. به نظرم او یک مادر نمونه می آید.
در محیط کاری هم، همیشه سر دسته و سر گروه و رهبر است. همه به حرفش گوش میدهند. همه مشکلات شان را به او می آورند. این گاهی خسته اش می کند ولی معمولا، با وقار و متانت خاصی همه بار را به گردن می گیرد.
دلتنگش شده ام. در زنده گی ام، جای فرزانه گیش خالی است. جای محبت مادرانه اش خالی است. وقتی در آکسفورد قبول شدم، برایم گل لاله آورد و به همه شهر، کامیابی ام را اعلام کرد. روز فراغتم، محفل گرفت و همه قبیله امریکایی ام را دعوت کرد. سه سال تمام، هر روز شنبه برای چای و ساندویج آورد و مرا به اسب دوانی برد. رخصتی ها را با هم گذراندیم. از اولین دل شکسته گی بزرگم برایش گفتم. از نخستین قرارهای عاشقانه. یکی از بهترین شنونده هایی است که میشناسم. خوب گوش می کند. با دقت.. با همدلی. با مهر.
من هرگز شبیه او نخواهم شد. ولی او یکی از کسانی است که در زنده گی من الهام بخش نیکویی بوده است و خواهد بود. الهام بخش تلاش. تلاش برای فرزانه گی .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر