۱۳۸۹ اسفند ۱۲, پنجشنبه

زنان زنده گی من/یک روز، یک زن 4: فرانچیسکا

سالروز تولدش چند روز بعد است. دهم مارچ. به گفته خودش وارد سن انجیلی خود می شود: سی و سه ساله. عمر حضرت عیسی. با خنده می گوید: او در آن زمان پیامبر خدا بود. من؟
و من همیشه می گویم: تو رسما خستین پیامبر زن خواهی بود.
شاد، مهربان، پر انرژی، بسیار با هوش و بسیار تیز بین است. اما این خصوصیاتی نیست که او را استثنایی می کنند. توانایی بی نظیرش در فرا رفتن از محدودیت جسمیش که میراث بیماری دشوارش هست، ظرفیتش برای در لحظه زیستن و شجاعتش در خیره شدن به چشمان زنده گی و آن را تا حد ممکن لذتبخش زیستن، توانش در لذت بردن از ساده ترین چیزها، از بهره بردن از انسان ها به طور کامل مرا حیرت زده می کند.
فکر می کنم قبل از آشنایی با او، کمی کمتر زنده گی می کردم. کمی بیشتر با خودداری. با ترس. فکر می کنم او تصورم را از لذت تغییر داد. از شادمانی و اهمیت شادمانی برای روح، برای مبارزه، برای زنده گی.
قبل از آشنایی با او، همیشه شتابزده و ناشکیبا بودم. همیشه حریص برای زنده گی اما همیشه ترسزده، همیشه دو دل... کمتر دل به لذت می سپردم. نمیدانستم که میشود از پیاده روی، از درخشش آفتاب، از یک گفتگوی ساده، از پختن، از خوردن، از هر چیز و همه چیز میشود لذت برد و بسیار لذت برد. نمیدانستم که میتوان هر زمانی که خواست شادمان بود. که نباید زنده گی را معطل کرد، شادمانی را برنامه ریزی کرد، لذت را دسته بندی و طبقه بندی کرد. یا میدانستم، در ذهنم همه این حرف ها را میدانستم، اما نمیدانستم چگونه این دانسته ها را زنده گی کنم.
قبل از دوستی ما، کمتر آگاه بودم از اهمیت لحظات. و مهم تر از همه، بخشنده گی را نیاموخته بودم. نیاموخته بودم که مهرم را ببخشم به انسان ها، و وقتم را ببخشم به اطرافیانم، توجه ام را ببخشم به دیگران، و خودم را، ببخشم به اطرافیانم. و از این بخشیدن لذت ببرم، بدون اینکه در چنگال توقعات بر آورده نشده از دیگران، تلخ و تنها و سرخورده باشم. یاد نداشتم بی توقع و برای لذت، ببخشم. اجازه بدهم مرا بشناسند. اجازه بدهم از هم نشینی با من بهره ببرند. من از اهمیت و لذت هم نشینی با دیگران بهره ببرم.
حس می کنم در سمیت که بودم و قبل از آن، در دوستی هایم حساب می کردم.. پول را نه، یا مهربانی ها را که به دوستانم کردم را نه، ولی همیشه درسم، وظیفه ام، کارم قبل از دوستانم می آمد، به نحوی. همیشه. میترسیدم از این که وقتم را به دیگران واگذار کنم، توجه ام را. همیشه خیلی حجاب و سد و دیوار داشتم در برابرم، که انسان ها را می رماند. میترسیدم از این که به خود و به چیزهایی که مرا شادمان lمی کنند بیاندیشم.
فرانچیسکا، کمال طلب، خوش سلیقه و سخت کوش.. از زنده گی لذت می برد. از هر روز، هر لحظه زنده گی. همچنان که هر روز برای بهتر بودن، بهتر شدن می کوشد، خودش را قبول دارد، با همه ضعف ها و کمی ها و کاستی ها. هنوز شاید برای من چند سال وقت بگیرد تا به اندازه او با خودم راحت باشم. خودم را آنچنان که هستم بپذیرم. مطمئنا برای من بسیار وقت خواهد گرفت تا توانایی او را در تسکین بخشیدن و شادمان کردن در خود بیایم. همچنان، وقت خواهد گرفت تا بتوانم به اندازه او، با خود در عین سختگیری بخشنده باشم.. و شاید هیچ وقت به اندازه او و مثل او، از زنده گی لذت نبرم. چون شاید، هیچ وقت به آن اندازه که او در کودکی و در آن بیماری، به امکان زنده نبودن اندیشیده، من نیاندیشیده ام. اما بودن با او، در کنار اینکه هر روز زنده گی را لذتبخش تر و صمیمی تر و مهربان تر می کند، هر روز آموزش است.. آموزشی در مورد چگونه زیستن.

هیچ نظری موجود نیست: