‏نمایش پست‌ها با برچسب دلتنگی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دلتنگی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ فروردین ۸, سه‌شنبه

درد 2

باز هم از همان دوره های انتظار است. وقتی که با تمرکز بر آینده میخواهی از اعماق درد حال آرام آرام بیرون بخزی. با همه وجودم منتظرم. منتظر یک دست آورد. یک موفقیت کاری. یک سفر پربار. یک نوشتهء خوب. اما هیچ چیزی اتفاق نمی افتد و درد، میخ های خیمه اش را عمیق تر در من فرو می کند. 
به شدت میخواهم شادمان باشم. از زیر دل بخندم. قلبم باز و وسیع و هوادار باشد. گوشه های چشمم از خنده چین بخورند. حرکاتم سبک و بی دغدغه باشند. قوی و آزاده و کمی بی پروا شوم.
اما هر لحظه فقط به خاطر می آورم که چقدر دلتنگم. چقدر سخت دلتنگ آکسفورد و دوستانم در آنجا هستم. کسانی که همه روز منتظر میبودم شام شود و ببینمشان و از درد سر ها و شادی های کوچک روزمره قصه کنیم. کسانی که مهر شان،چون کوهی پشت سرم بود. کسانی که میتوانستم در کنارشان، کاملا بی پرده باشم. کودک. نزدیک. ساده
و بعد، چیزهای دیگر را به یاد می آورم که نوک تیر درد را تیز تر می کند. مثلا هرگز را. و نشدن را. و آنچه میتوانست باشد را. پایان یک رویا را. تنهایی عمیقی را که در آن هیچ صدایی به من نمی رسد، و هیچ صدایی از من به دیگران نمی رسد. یک اتاق تاریک را، و دانستن اینکه جهان بیرون سراسر ویرانه است را. 
تلاش می کنم فراموش کنم اما هر روز، ناگهان از گوشه ای تاریک، درد به رویم می پرد و دندان های وحشی اش را به قلبم فرو می برد. با یک جمله. یا یک کلمه. یا فرو ریختن یک تصویر در ذهنم
کاش اتفاقی بیافتد. معجزه نمی خواهم. رنگین کمان نمیخواهم. شادمانی مست کننده نمیخواهم. کار میخواهم. دست آورد. حس اینکه قلبم هر چه باشد، دستانم پر است. فرصتی برای نیکی کردن میخواهم. خودم را در زنده گی دیگران غرق کردن. 
منتظرم. منتظر. هر روز. منتظر یک نشانه. یک خبر خوب. یک دیدار ناگهانی. یک روشنی غیر منتظره * . یک دلگرمی کوچک که با آن بتوانم بر درد غلبه کنم و در وجودم، جا برای شادمانی، برای مهر، برای آزادی باز شود. ابلهانه است. میدانم. اما حوصله هیچ کار دیگری را ندارم. برای نخستین بار بعد از مدتها، کمی تسلیم شده ام. کم آورده ام. 

۱۳۹۰ فروردین ۱۱, پنجشنبه

نق نامه (بدون ویرایش)

عصبانیم. خسته ام. غمگینم.
نان چاشت رفتم دیدن پری. بغلم کرد. اشک ریختم.
یک روز بی دغدغه می خواهم. این رخصتی بهاری من است، از برای خدا. یک روز میخواهم که از صبح تا شام، برای 6-8 ساعت نگران هیچ چیزی نباشم، مسئول هیچ چیزی نباشم، در فکر هیچ چیزی نباشم..
باز چرا این هوا ابری شد؟ بابه غرغری گرامی، میشود کمی دیر دیر به دیدن ما بیایی؟
مقام معظم قلب، میشود شما اینقدر سرگردان و آشفته و پریشان خاطر و بی ثبات و دمدمی نباشید؟ میشود کمی هم با من بمانید و از یک چمن به چمن دیگر نپرید؟

حس می کنم مداوم باید مراقب همه چیز باشم و این خسته ام می کند. کسی در این جمع است که بخواهد من باشد، لطفا؟ برای سه روز؟ دو روز؟ حتی نیم روز کافی است.
نه، چیزی اتفاق نیافتاده است. دقیقا. همین که چیزی اتفاق نیافتاده است، عصبانیم می کند. گویی هیچ چیزی هرگز تغییر نمی کند. من یاد نمی گیرم بهتر باشم. مسئولیت ها کم نمیشوند (این را که مدتیست که می فهمم)، بلکه هر روز افزایش می یابند. من بی قرارم. من نمیتوانم احساساتم را بیان کنم. من گنگم. من بی دلیل عصبانی میشوم. من زود رنجم. حساسم. دشوارم.
من همیشه از خود ناراضی ام.
گزارش هنوز نوشته نشده است. باید برای وبسایت منجیت بنویسم و نمیدانم در این وضعیت آشفته ام چی چیزی می توانم بنویسم.

به من می گوید: ربط این چیست؟ و من میخواهم به جای عاقلانه توضیح دادن، خودم را و یا او را از پنجره به پایین بیاندازم. حوصله ندارم توضیح بدهم، ثابت کنم، قناعت بدهم... لطفا وقتی مسئولیت بزرگی را به کسی واگذار می کنید، به او اعتماد کنید. اگر اعتماد ندارید، بروید پیش کسی دیگر عذر و زاری کنید که کارتان را انجام بدهد....
بعضی ها از تجربه نمی آموزند، از نصیحت نمی آموزند، از هیچ چیز نمی آموزند.. من از همان دسته افراد هستم. کور..کور.... کور... و این فقط خودم را می آزارد.
توقع بزرگی نداشتم. یک شام زیبای بهاری، یک پیاله چای سبز، آرامش، ستاره، یک قلب شاد.
شاید من از یاد برده ام شادمان باشم.
همیشه معطل می کنم شجاعت را. یک روز باید بلاخره از خواب بیدار شوم، روی آن بایسکل بپرم و به سمت بی دغدغگی برانم. به یک جایی که در آن جا، همینگونه که هستم، کافی باشم. حداقل برای مدتی.
حالا بروم قبل از اینکه بیشتر از دست خودم عصبانی شوم، کارم را تمام کنم.

۱۳۸۹ آذر ۲۵, پنجشنبه

-توقعات کوچک-

چیزهای ساده ای میخواستم. مثلا این که با هم به آهنگ های ناشناس گوش بدهیم. مثلا این که عکس های افغانستان را نشانت بدهم. مثلا اینکه غربتم را با تو تقسیم کنم. که کمی کمتر غریب باشم. که تو کمی بیشتر آشنا باشی.

نشد. نخواستی با هم چای بنوشیم. با هم قدم بزنیم. با هم از خانه حرف بزنیم.

نخواستی عکس هایم را نشانت بدهم. نخواستی به آهنگ هایم گوش بدهی.

نخواستی با من همراه شوی. حتی اگر برای قسمتی از راه.

نگذاشتی دستانم پناه گاهت شوند، گاه گاهی.

نگذاشتی پل بزنیم این دوری را..

---

شاید خوب میشد. شاید زنده گی کمی زیباتر میشد. شاید تو کمی بلند تر میخندیدی، من کمی رهاتر میشدم از ترس. شاید حجم تنهایی ما کم میشد. شاید در همدیگر پناه گاهی می یافتیم از ترس های مان. در همدیگر دوستانی می یافتیم ارزشمند. کسی چی میداند شاید ما با هم بهتر می شویم.

شاید با هم بدخشان می رفتیم. شاید یادداشت های قدیمی ام را برایت میخواندم. شاید یک شب سبک بهاری فیلم محبوبت را با هم تماشا می کردیم. شاید برایت با بهترین صدای خود شعر میخواندم. شاید با ترانه های عربی با هم می رقصیدیم. شاید طلوع خورشید را با هم تماشا می کردیم.

شاید میتوانستیم تقسیم کنیم درد های خود را، زخم های نهان خود را، دغدغه های خود را با هم. آموخته های خود را با هم. شاید میتوانستم لذت تقسیم شعر را، آهنگ را، دلگرمی ها را، غذا را تجربه کنیم.

شاید در پیاده روی های این بهار آینده سبکپاتر می شدیم... شاید حضور همدیگر ما را به خود مهربان تر می ساخت.

.....

نگذاشتی اما.

جرئت نکردیم شاید. ترسیدیم شاید.

من ترسیدم که بشکنی در چشمانم. بشکنم در چشمانت. من از سرخورده گی ترسیدم.

تو هم شاید...

من گیچ شدم.

همه چیز معلق بود.

بعد نبود.

نشد.

....

حیف شد.

۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه

صبح شنبه

پنجره این آهنگ "میعادگاه" را ببند. غم انگیز است. یعنی چی که "قرارمان کجا باشه"؟. یک آهنگ شاد بگذار. یک آهنگ که دلت را گرم و پر کند.. یک آهنگ که دلت را سنگ... برخیز لباس های گرم تنت کن. موهایت را شانه بزن و راهی شو. صبح شنبه کوچه ها خلوت است. از این آفتاب پاییزی لذت ببر.
برخیز، این اشک ها را از نیمه راه بر گردان. این دختر رمانتیک درونت را بخوابان که ترا از کار می ماند. به همه کارهای ناتمام فکر کن. همه کارهای ناتمام را تمام کن.
زمستان هم خانه نرو. همینجا باش. این همه رفتن و آمدن همه چیز را پیچیده تر می کند. ترا شکننده تر می کند. بهر حال فقط دو هفته است. کارهایت را تمام کن. پایان نامه ات را.. بعد هم کار روی درخواست داکترا را شروع کن. شاید قبول شدی. شاید ماندی و خواندی. اینقدر نترس. قوی باش.
تارهای قلبت چرا به این آسانی می لرزند، دختر؟ چرا اینقدر بلند صدا می کنند؟ چرا اینقدر شکننده می نمایی؟
موسیقی را که میشنوی، فیلم هایی را که می بینی تغییر بده. آدم هایی را که در موردشان فکر می کنی، بعضی هایشان را از ذهنت رخصت کن..
خودت را بیشتر و بیشتر و بیشتر در کار غرق کن.
این دختر، یک دختر 23 ساله خیالباف نیست. این دختر، زنی جاه طلب، پرکار و موفق است.. و مهربان... و متین.
این دوره، یک دوره طولانی دلتنگی نیست.. یکی از هیجان انگیزترین دوره های زنده گی توست، در یکی از هیجان انگیزترین نقاط جهان.
اگر شستن چشم ها کافی نیست.. قلبت را شستشو...

۱۳۸۹ شهریور ۳۰, سه‌شنبه

یاد

در غم تو روزها بیگاه شد- روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت، گو رو، باک نیست- تو بمان.......
هرگز تصور نمی کردم که روزی اینجا، این چنین یادآور دایمی اندوه و یک خلاء وحشتناک در زنده گی های ما باشد.

۱۳۸۹ تیر ۳, پنجشنبه

زنده گی نامه

"به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر می‌شود!
روباه گفت: -همین طور است." (شازده کوچولو)

این، داستان زنده گی من است..
امشب، شب آخرم در این اتاق است.
فردا از اکسفورد می روم. برای سه ماه دیگر. 
رفتن را دوست ندارم.. از رفتن به خانه خوشحالم.. ولی سخت منتظر آن روزی ام که برای مدتی رفت و آمد نکنم... برای مدتی پاره های قلبم در سراسر جهان سرگردان نباشند...
چرا اهلی می کنیم؟ چرا اهلی می شویم؟ بعد از ده ها بار رفتن؟....
حالا که فکر می کنم بعد از شش سالگی مداوم مسافر بوده ام..
ولی هیچ وقت یاد نگرفته ام مهر نورزم..
دلتنگ فرانچیسکا میشوم.. خواهر ایتالیایی ام..
و همه دوستان دیگرم.
داستان زنده گی ام.... این بوده است... 

۱۳۸۹ خرداد ۱۴, جمعه

رفتنی

یک گوشه کوچک - بسیار کوچک دلم را با خود می بری... اگر میدانستم رفتنی بودی... 
اینقدر نیرو وقف مبارزه با تو کردم که آهسته آهسته مهرت به دلم نشست..
یک گوشه بسیار کوچک.. و چرا اینقدر درد می کند؟ نگو دیگر شاید نبینیم.. کابل بیا شور نخود بخوریم.. قدم بزنیم.. شهرم را به تو نشان بدهم..
یک گوشه کوچک... قلب بزرگ و کوچک ندارد.. همیشه خو می کند.. همیشه درد می کند... قلب دیر آشنایم که اینقدر با خیال الفت با هر آشنایی می جنگد.. چون میداند مسافر است.. چون میداند همه رفتنی اند.. 

جنگنده کوچک مهروز دلتنگ من.... جنگنده تسلیم من..جنگنده اسیر... 

خوشحالم با تو آشنا شدم دوستم.. خوشحالم دوست شدیم... ولی نه امروز.. امروز فقط به دردی فکر می کنم که با رفتنت به من هدیه می کنی.. امروز آرزو می کنم دیر آشناتر باشم.. جنگنده تر باشم. 


۱۳۸۹ خرداد ۶, پنجشنبه

ماه بالا سر.... ماه کجاست؟

شام بهار است و من هرگز چنین احساس تنهایی نکرده بودم...
نیستانی.. میخانه ای... چاهی..  این نزدیکی ها نیست؟
دلم خانه میخواهد و یک آغوش محکم و مهربان. 

۱۳۸۹ اردیبهشت ۹, پنجشنبه

بی تو گل، بهار...سخت می شود..


همه چیز گل کرده.. همه چوب های خشک. درختان تنها. به جز شادی در دل من..
دور از تو این بهار تنهاتر از همه بهارهای غربت است.. سه بهار گذشته در کنار تو کمتر تنها بود خواهر خوانده. 
کاش اینجا میبودی و بهار اکسفورد را با هم تجلیل می کردیم. با دامن های بلند آبی رنگ، دستان حنا کرده، چوری و چای و پیاده روی های طولانی.. کاش میبودی و در این دلتنگی ها سرم تکیه گاه میداشت... 
بدون تو این مسیر بسیار طولانی تر است و بسیار دشوارتر... بی قرار دیدنتم رفیق.
بهار بی تو تاخیر می کند.. بهار دور از تو کمتر رنگ و بو دارد.. 
بهاری باشی گلم. 

۱۳۸۸ اسفند ۶, پنجشنبه

تقلا

بنشین دختر، نفس تازه کن.  پیاله گرم و مهربان چای را در دستانت بچرخان. با موهایت بازی کن. بنشین بگذار این آهنگ تمام شود، به شعرش دقت کن، کلماتش را مزه کن، خودت را کمی رها کن، کمی غرق...
اگر تمام شب را و تمام روز را، اگر ماه و سال را اینگونه سرگشته قدم بزنی هم، جنگ تمام نمیشود ولی تو تمام میشوی دختر.. چنان که گویی نبوده ای.. و آن دخترک ۱۱ ساله در هلمند همچنان هراسان پشت یک دروازه کهنه ولی محکم میخکوب می ماند..
زنده گی پیچیده، دشوار و دردآور است و هر چه بیشتر فکر کنی پیچیده تر می شود.. اما حالا وارد بازی شده ای دختر. حالا نمیشود برگشت. حالا زمان درگیر شدن و در میان شب زیستن است.. فکر نکن تمام میشود، دختر.. جنگ تمام شود، نابرابری می ماند، نابرابری گم شود، فقر... هر چه بزرگتر شوی بیشتر در خود خامی می یابی، هم تواناتر میشوی و هم شکننده تر...  وسوسه های تازه منتظرتند، چالش های نفس گیرتر و بسیار اشک، بغض و سرگردانی... گاهی هر چه بزرگتر و «داناتر» میشوی، سرگشته و ویران تر میگردی. زنده گی قصه های مادر کلانت نیست که بعد از جنگ با دیو و عبور از دریای خون، شادمانی جاودان بیاید.. زنده گی ضعف های کوچک و بزرگ، شکست های بزرگ و کوچک، زنده گی بالا رفتن و پایین آمدن مداوم است.. زنده گی گاهی پی در پی دریای خون است..
و گاهی در دل تاریکی، نور است.. در قلب خون، لاله ای کمیاب.. و اگر خوب نبینی، اگر توجه نکنی، نفس نکشی، امیدوار نباشی.. فقط خون و خار را می بینی.. و می شکنی و بیشتر می شکنی.. بعد زهر آگین میشوی و هر چه و هر کس در اطرافت از خشمت آسیب میبیند.. و به جای مهر و مداوا به جهان درد هدیه می دهی..
و جهان خود بسیار دردمند است. 
و جهان نیازمند مهر و مداواست.. نیازمند عشق.. نیازمند اینکه دختری ۲۲ ساله گاهی بتواند ۲۲ ساله باشد، روبروی آیینه بیاستد و به خود لبخند بزند. 
جهان نیازمند دل های آباد همه ماست.. دلت را بیشتر از این ویران نکن دختر. 
هنوز هم شادمانی هنر است، نه خیانت..

گاهی بگذار جهان در رویای تو آرام بگیرد. گاهی آرام بگیر. 

۱۳۸۸ آبان ۲۵, دوشنبه

احتیاج

" آیا دوباره گیسوانم را
در باد شانه خواهم زد؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید؟
آیا دوباره زنگ در مرا به سوی انتظار صدا خواهد برد؟"
"فروغ"
...................
خسته ام. گاهی انسان خسته میشود. گاهی دلت می شود نظم این دنیای اطرافت را بر هم بزنی. در میانه یک سخنرانی بیایستی و غوغا کنی. به اتاقت بیایی و بگذاری های های گریه ات را همسایه بشنود.
گاهی میخواهی مردم را نادیده بگیری. "معاشرت" نکنی، صبور نباشی، مهربان نباشی، انسان....
میخواهی برگردی. میخواهی به آن به اصطلاح "ویرانه" برگردی. به آن "کشور خاک، خون و خرابه"....
میخواهی یکی از دستت بگیرد و آرامت کند. یکی که از شکستن در برابر چشمانش نمی هراسی. یکی که می فهمد، می فهمد این تعلق وحشتناکت را به آنجا، میفهمد که هنوز بند نافت، تازه و خونین در گوشه ای افتاده و ترا به سوی آن خاک می کشاند.. ولی از محدودیت ها هم می فهمد. از ترس ها، تحقیرها، نا امیدی ها، گدایی ها، ذلت ها... یکی که می فهمد درد دل کندن را و دشواری بی ریشه زیستن را، یکی که حسرت پاهای معلقت را می داند، پاهای آواره ای که هیچ جا محکم و استوار نمی ایستند.
یکی که راکت های برادران "مجاهد" و "مجاهدتر"، و بمباران "نیروهای آزاد ی بخش" را زیسته است، که قصه های وحشت خاد را به خاطر دارد، که پلچرخی را می فهمد..
و یکی که امید را هم در آنجا دیده، چادرهای رنگین دختران بامیان را، یکی که به صدای دهل چرخیده است، انار قندهار را چشیده، از باغ بالا خاطره دارد، در روضه جان شور نخود خورده و بسیار ویرانه ها را دیده است که دوباره با امید، خشت روی خشت آباد شده اند.. یکی که میداند چرا، نمیشود دیگر خطر کرد؟ یکی که میداند چرا "جنگ بی پایان"، بسیار دل ها را می شکند، فکر شکست، بسیار دیده ها را گریان می کند..
یکی که به هزار پرسش احمقانه پاسخ داده که : "ایا کابل انترنیت کلب دارد" و "آیا شما در خانه تفنگ دارید" و......
یکی که مثل تو "تروریست" است ولی دچار هم... دچار چای خانه ها و خانقاه ها و عشقری، دچار قصه "رابعه" و ویرانه های بلخ... دچار لهجه شیرین بدخشی...
یکی که ده ها قصه "ویزه" و "میدان هوایی" دارد.. یکی که یاد گرفته به دشواری ها بخندد و بعد صبورانه برای تغییر بجنگد..
یکی که تو را آرامت کند... وقتی چنین خشمگینی..
خشمگین و بی چاره.
....
رویای خوبم، چرا اینقدر دوری تو؟

۱۳۸۸ آبان ۱۰, یکشنبه

نا آرام..

رخصتی زمستان (21 دسامبر) میخواهم خانه بروم.
مادر می گوید نیا. می گوید: وضعیت نا آرام است.
می گویم: میدانم اما خدا مهربان است بهتر شود.
می گویم: حتی اگر بهتر نشد هم، می آیم. همه ساکنان کابل که نمیتوانند به خاطر نا آرامی آواره شوند. (و میدانم که شده اند، که شاید شوند، و زود زود در دل دعا می کنم که خدا نکند.. )
مادر می گوید: سه هفته.. رخصتی ات کوتاه است، چه ضرور؟
می گویم: دوستم ندارید. نمیخواهید مرا ببینید؟
می گوید: کودک نشو. خودت میدانی وضعیت خوب نیست. تا تو از میدان هوایی خانه بیایی، ممکن است هزار اتفاق بیافتد.
می گویم: همیشه ممکن است هزار اتفاق بیافتد، برای هر کدام شما.
می گوید: اختیارت. هر چه تو میخواهی. ما که به دیدنت خوشحال میشویم.. اما..
اما میگوید و مسیر گفتگو را تغییر میدهد. از دوستانم می پرسد، از آب و هوا.
چندین ساعت بعدتر و پس از ساعت ها خواندن ، نوشتن ، موسیقی ، داستان خوانی ، پیاده روی و خنده، به بستر می روم. گفتگو با مادر در ذهنم نیست. به امتحان، درس، مقاله فکر می کنم.
شب کابوس دوبار بیدارم می کند، ماین ها، راکت ها، گریه... ویرانی. انفجار. جنگ...
کی این کابوس ها رهایم خواهند کرد؟ این کابوس ها که سالهاست واقعیت زنده گی ما شده است.
......
زکام شده ام. یک دنیا درس نخوانده دارم. اتاقم سرد است. میخواهم به آهنگ "آسوده" حامد نیک پی گوش بدهم اما در یوتوب نمی یابمش.
مادرم را میخواهم. میخواهم یکی برایم چای دم کند و قصه بگوید. یک قصه از دنیایی بی جنگ، بی انفجار. میخواهم دوباره پنج ساله باشم، در کابل، در اپارتمان گرم و روشن ما، در کنار مادر که نان داغ را از داش می گیرد و روغن می زند. میخواهم یکی موهایم را ببافد. میخواهم سرم را روی شانه پدر بگذارم و او برایم غزل بیدل بخواند.
میخواهم یکی نازم بدهد.
میخواهم بخوابم.
میروم بخوابم. خوابی بی کابوس.

۱۳۸۸ خرداد ۱۱, دوشنبه

باز هم از رفتن...

در آستانه سفرم. دو روز بعد خانه خواهم بود، انشاء الله.
شب است. نمیخواهم چای بنوشم، نمیخواهم به عکس ها نگاه کنم، نمیخواهم آهنگ بشنوم، نمیخواهم بخوابم. نمیخواهم فکر کنم. نمیخواهم عصبانی، هیجانزده و کمی غمگین باشم، اینگونه که حالا هستم. میخواهم نامه ای، یادداشتی، قصه ای برای خانواده میزبانم بنویسم که هم خداحافظی کرده باشم و هم یادگار بماند و... نمیتوانم.
از اینکه به زودی خانه خواهم بود، مادر و پدر را در آغوش خواهم گرفت، دوستانم را خواهم دید، کار خواهم کرد، سپهری خواهم خواند و هوای کابل را در سینه جا خواهم داد، خوشحالم. وقتی فکر می کنم، دلم با هیجان می تپد.
بعد، دلم کمی فشرده میشود، کمی دلتنگ، وقتی سر انا را در آغوش می گیرم، در میان درختان به دنبال بن می دوم،و یا به چشمان نمناک مادر خوانده ام می نگرم.
بعد خیلی چیزهای دیگر یادم می آید، مثل روز مسافرت الیاس، دوری چهارساله زبیده از ما..به یاد ده ها باری که به آرزوی سفری خوش در عقب مسافر آب ریختم و یا کسی برای من آب ریخت، می افتم. به یاد قران بوسیدن ها و در آغوش گرفتن ها و سرفه های ناراحتی که بغض را درست نمی پوشانند می افتم. بعد یادم می آید که الکر و فریده در کالیفرنیا خواهند ماند، رخصتی تابستانی نورجهان کوتاه خواهد بود، سفر لالا هاتف به کابل معلوم نیست، سمیه جان را بیشتر از دوسال است ندیده ام. بعد یادم می آید که تکه های از تاریخم، قصه ام، خودم، با انسان های عزیزی در سراسر دنیا مسافر است. یادم می آید که با این حسرت تلخ از کودکی آشنا شدم، از زمانی که اولین رگبارها ما را مهاجر کرد و دوستان کودکی ام را، محله کودکی ام را ، از من دزدید.. بعد از آن، بارها یا من از آشنایانم جدا شدم و یا آنها، دسته دسته مثل پرنده گان مهاجر در اسمان های دوردست ناپدید شدند. برای مدتی ایمیل بود، بعد تیلیفون های در سال-یکبار، بعد کم کم مسیرها جدا شد و...
و این هنوز آغاز است. من هنوز بیست و یک ساله ام و بزودی در آستانه سفر به یک کشور تازه خواهم بود. آیا آنجا را هم با قلب کمی زخمیتر ترک خواهم کرد؟ نه، بهتر است به سوی دیگر قصه فکر کنم، بهتر است آرزو کنم که خداوند مرا از دردهای دوست داشتن بی نصیب نگذارد و زنده گیم در هر جا، در هر نقطه دنیا چنین سرشار از مهر و شادمانی باشد.
میخواهم به کتابهایم پناه ببرم، به سکوتم، تا این سفر پایان بیابد. حرف و حدیث رفتن را دوست ندارم، خدا حافظی را هم. دوست ندارم به ترک کردن فکر کنم. حالا نه، بعدا، فردا، پس فردا، در این مورد فکر خواهم کرد.
مدتی بعد با یک پیاله چای سبز زیر نور ستارگان کابل می نشینم و آرام آرام گریه می کنم. گریه ای از شوق رسیدن و درد دل کندن. بعد آرام خواهم گرفت و مشغول خواهم شد. بزودی کار و زنده گی در کابل مرا در آغوش دشوارش خواهد فشرد و دچار درد ها و دغدغه های دشوار تر خواهم شد...

۱۳۸۸ فروردین ۲, یکشنبه

بهار؟؟

نوروز مبارک.. سال نو مبارک.. خدا شما را به آرزوهایتان برساند.. ببخشید که نه پیام فرستادم، نه وبلاگ را بروز کردم، نه خبر گرفتم... ببخشید که سال نو را به سکوت برگزار کردم.. اینجا خیلی نوروزی نیست... دل من هم.
یک هفته رخصتی بود.. خیلی زود گذشت. نورجهان (خواهرم) آمده بود، گفتیم، خندیدیم، با انا و بن بازی کردیم، دویدیم، پنهان شدیم، راز دل کردیم، موسیقی شنیدیم، رقصیدیم، روزها پریدند و هر روز که شام میشد، کمی دلم فشرده میشد، حسرت به دلم چنگ می زد.. نمیخواستم نورجهان به مکتبش باز گردد، نمیخواستم به اتاق کوچک و خلوتم برگردم، میخواستم چند روز دیگر را هم سرشار، خواهرانه، بازیگوش، کودکانه، آرام و بی دغدغه بگذرانم. میخواستم روزها، لحظه ها را محکم در چنگم بگیرم اما مثل ریگ از میان انگشتانم...روزها فرار کردند..
مهرورزی چقدر خوب است، ملایم است، گاهی دردناک، اما بیشتر شادی بخش است.. وقتی دوست داری و آنکه دوست داری در کنارت است، چقدر آرامی... مثل این است که به کوهی استوار تکیه داده باشی.. شانه های کوچک خواهرت عظیم می شوند.. دستان مهربانش آرامش بخش. با ستیفنی چای می نوشی و جهان، قرار می گیرد، جهان، به دل تو می چرخد، جهان، رنگ شادمانی می گیرد.. به انا قصه می گویی و دور میشوی، از این درد، بی قراری، از این جهان که چون دیوانه ای در بند خودش را به دیوار می کوبد.. فقر، تنهایی، دشواری اندک به نظر می آید و خودت استوار، محکم، روشن..
بعضی ها چقدر خوبند.. چقدر خوب است که هستند...
...
و حالا برگشته ام و خروار خروار کار.. در این چند هفته آینده احتمالا غایب خواهم بود... در این چند هفته سرنوشت ساز دشوار.. هفته های آخر سال تحصیلی است و هفته های آخر دوره لیسانس من... برایم دعا کنید. به قدرت دعا ایمان دارم.
...
اینجا هنوز سرد است.. آیا امسال بهار نمی آید؟ هنوز میتوان در بعضی گوشه ها، پشته های کوچک برف چرکین را دید.. ..
.....
"خانه ما آنقدر هم دور نیست- گر چه در چشم شما منظور نیست" به مناسبت سال نو
این آهنگ زیبای تاجیکی را به شما تقدیم می کنم. (این بانو چقدر خوشرو ، خوش سخن و شیرین حرکات است..).
...
برای مدتی، شاید اینجا نباشم..

شادی مهمان دلهایتان باد.

۱۳۸۷ بهمن ۲۵, جمعه

میخواهم...

سرما رویم را شلاق می زند. به زیر کرتی ام نفوذ می کند، از لایه های مختلف لباسم می گذرد و به قلبم هجوم می آورد. دلم در میان سینه یخ می زند. شانه هایم را نزدیک می کنم، نزدیک تر.. کوچک و کوچک و کوچکتر می شوم. آرزو می کنم میتوانستم از اینجا بروم.. بروم..
میخواهم به شهری دور و گرم سفر کنم. به محلی آفتابی، پر سر وصدا و شادمان. میخواهم موهایم را چرب کنم، به دستانم حنا بگذارم، چشمانم را سرمه بزنم و چوری های رنگینم شرنگ شرنگ.. میخواهم باد با دامن لیمویی رنگم باز کند، آفتاب شانه هایم را، گردنم را، دستانم را گرم کند. نور با موهایم بازی کند و پشت پلک هایم را رنگین.. میخواهم بدنم را پر، کامل و آزاد حس کنم.

میخواهم پا برهنه روی علف راه بروم و هوا بوی درخت، بوی گیاه و بوی غذا بدهد. میخواهم روی زمین بنشینم و با دست قابلی بخورم. یک دیگ دال بار کنم، تند و تیز و خوشمزه. برای همه شربت لیمو بریزم و یا دوغ...
میخواهم به محلی بروم که مردم از ته دل بلند بلند بخندند، بی پروا گریه کنند، دعوا کنند، تیله کنند، دوست بدارند، گله کنند، بخوانند، داد بزنند، برقصند..
جایی که خاک نزدیک باشد، پشه ها، شب پره ها، مگس ها..
میخواهم در جایی باشم که مرا دوست بدارند، نصیحت کنند، برایم نان بپزنند، به زور بخورانند، همرایم قهر کنند، اشتی کنند، سطل آب را به سرم چپه کنند.
میخواهم در یک مهمانی بزرگ باشم، با یک عالم کودک، مردمان خوشرو و شوخ با لباس های سرخ، نارنجی، سبز، گلابی و در هم آمیختگی آرایش و عرق، موسیقی، سروصدا، بی نظمی، رقص و دسترخوان های تکه ای پر نقش و نگار و آفتابه لگن های مسی...
میخواهم شامگاهان،پیاله، پیاله، پیاله چای سبز بخورم، با پدر غزل گوش بدهم و شنای شکوهمند مهتاب را در نیلگون اسمان تماشا کنم..
اینجا برای من بیش از حد سرد، بیش از حد یکرنگ، بیش از حد منظم، بیش از حد برنامه ریزی شده است...
دلتنگم.دلتنگ نوع دیگری از زنده گی که اینجا، در دوری، واقعی تر به نظر می رسد، زنده تر و کمتر تنها...
هر چند میدانم که نباید، نباید شکایت کنم... و باید، باید از این روزهای شتابان لذت ببرم..
شاید به خاطر زمستان است
دلم بهار می خواهد.