" آیا دوباره گیسوانم را
در باد شانه خواهم زد؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید؟
آیا دوباره زنگ در مرا به سوی انتظار صدا خواهد برد؟"
"فروغ"
...................
در باد شانه خواهم زد؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید؟
آیا دوباره زنگ در مرا به سوی انتظار صدا خواهد برد؟"
"فروغ"
...................
خسته ام. گاهی انسان خسته میشود. گاهی دلت می شود نظم این دنیای اطرافت را بر هم بزنی. در میانه یک سخنرانی بیایستی و غوغا کنی. به اتاقت بیایی و بگذاری های های گریه ات را همسایه بشنود.
گاهی میخواهی مردم را نادیده بگیری. "معاشرت" نکنی، صبور نباشی، مهربان نباشی، انسان....
میخواهی برگردی. میخواهی به آن به اصطلاح "ویرانه" برگردی. به آن "کشور خاک، خون و خرابه"....
میخواهی یکی از دستت بگیرد و آرامت کند. یکی که از شکستن در برابر چشمانش نمی هراسی. یکی که می فهمد، می فهمد این تعلق وحشتناکت را به آنجا، میفهمد که هنوز بند نافت، تازه و خونین در گوشه ای افتاده و ترا به سوی آن خاک می کشاند.. ولی از محدودیت ها هم می فهمد. از ترس ها، تحقیرها، نا امیدی ها، گدایی ها، ذلت ها... یکی که می فهمد درد دل کندن را و دشواری بی ریشه زیستن را، یکی که حسرت پاهای معلقت را می داند، پاهای آواره ای که هیچ جا محکم و استوار نمی ایستند.
یکی که راکت های برادران "مجاهد" و "مجاهدتر"، و بمباران "نیروهای آزاد ی بخش" را زیسته است، که قصه های وحشت خاد را به خاطر دارد، که پلچرخی را می فهمد..
و یکی که امید را هم در آنجا دیده، چادرهای رنگین دختران بامیان را، یکی که به صدای دهل چرخیده است، انار قندهار را چشیده، از باغ بالا خاطره دارد، در روضه جان شور نخود خورده و بسیار ویرانه ها را دیده است که دوباره با امید، خشت روی خشت آباد شده اند.. یکی که میداند چرا، نمیشود دیگر خطر کرد؟ یکی که میداند چرا "جنگ بی پایان"، بسیار دل ها را می شکند، فکر شکست، بسیار دیده ها را گریان می کند..
یکی که به هزار پرسش احمقانه پاسخ داده که : "ایا کابل انترنیت کلب دارد" و "آیا شما در خانه تفنگ دارید" و......
یکی که مثل تو "تروریست" است ولی دچار هم... دچار چای خانه ها و خانقاه ها و عشقری، دچار قصه "رابعه" و ویرانه های بلخ... دچار لهجه شیرین بدخشی...
یکی که ده ها قصه "ویزه" و "میدان هوایی" دارد.. یکی که یاد گرفته به دشواری ها بخندد و بعد صبورانه برای تغییر بجنگد..
یکی که تو را آرامت کند... وقتی چنین خشمگینی..
خشمگین و بی چاره.
....
رویای خوبم، چرا اینقدر دوری تو؟
گاهی میخواهی مردم را نادیده بگیری. "معاشرت" نکنی، صبور نباشی، مهربان نباشی، انسان....
میخواهی برگردی. میخواهی به آن به اصطلاح "ویرانه" برگردی. به آن "کشور خاک، خون و خرابه"....
میخواهی یکی از دستت بگیرد و آرامت کند. یکی که از شکستن در برابر چشمانش نمی هراسی. یکی که می فهمد، می فهمد این تعلق وحشتناکت را به آنجا، میفهمد که هنوز بند نافت، تازه و خونین در گوشه ای افتاده و ترا به سوی آن خاک می کشاند.. ولی از محدودیت ها هم می فهمد. از ترس ها، تحقیرها، نا امیدی ها، گدایی ها، ذلت ها... یکی که می فهمد درد دل کندن را و دشواری بی ریشه زیستن را، یکی که حسرت پاهای معلقت را می داند، پاهای آواره ای که هیچ جا محکم و استوار نمی ایستند.
یکی که راکت های برادران "مجاهد" و "مجاهدتر"، و بمباران "نیروهای آزاد ی بخش" را زیسته است، که قصه های وحشت خاد را به خاطر دارد، که پلچرخی را می فهمد..
و یکی که امید را هم در آنجا دیده، چادرهای رنگین دختران بامیان را، یکی که به صدای دهل چرخیده است، انار قندهار را چشیده، از باغ بالا خاطره دارد، در روضه جان شور نخود خورده و بسیار ویرانه ها را دیده است که دوباره با امید، خشت روی خشت آباد شده اند.. یکی که میداند چرا، نمیشود دیگر خطر کرد؟ یکی که میداند چرا "جنگ بی پایان"، بسیار دل ها را می شکند، فکر شکست، بسیار دیده ها را گریان می کند..
یکی که به هزار پرسش احمقانه پاسخ داده که : "ایا کابل انترنیت کلب دارد" و "آیا شما در خانه تفنگ دارید" و......
یکی که مثل تو "تروریست" است ولی دچار هم... دچار چای خانه ها و خانقاه ها و عشقری، دچار قصه "رابعه" و ویرانه های بلخ... دچار لهجه شیرین بدخشی...
یکی که ده ها قصه "ویزه" و "میدان هوایی" دارد.. یکی که یاد گرفته به دشواری ها بخندد و بعد صبورانه برای تغییر بجنگد..
یکی که تو را آرامت کند... وقتی چنین خشمگینی..
خشمگین و بی چاره.
....
رویای خوبم، چرا اینقدر دوری تو؟
۱ نظر:
شهر زاد جان عالی نوشته بودی، یعنی بادل. من هم همین حس غریب را دارم که تو شرح نموده ای...باورکنید من زیاد احساساتی نیستم ولی با خواندن این متن نتوانستم جلو اشکم را بگیرم. چه می شود کرد وچه می شود گفت..."زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد".
بدرود
ارسال یک نظر