باید قبل از آنکه فراموش کنم، این روزها را بنویسم. سرخوشی.. نه، آرامش این روزها را و این حس رضایت عمیق را، اعتماد به نفس را. این حس در 22 سالگی، سی ساله بودن را.. این حس در اوج بودن را.. در اوج آرامش، رضایت، سلامت، قناعت...
باید از خزان بنویسم. از این فصل محبوب من در این شهر غریب ولی آشنا.. شهری که برایم تازه است ولی گویا سالها تصورش را می کردم... از برگهای رقصان در باد، از تنوع رنگ ها، از باران های ملایم، باران های تند، باران های کوتاه... از انواع باران و فرصت توجه به انواع باران...
باید از کافه ها و میکده ها بنویسم. از رنگ ها، صداها، از بوی سرشار کننده عجیب که میدانی در هیچ جای دیگر نمیشود پیدایش کرد. از چای گرم نوشیدن در میکده و کمی از عقب به دیگران نگریستن، به چهره های سرخوش ولی نه هنوز مست. باید نوشت.. از همه چیز. از طعم پنیر و سبزی تازه، از انسان ها زمانی که کم کم جدیت شان را کنار می گذارند، سرخوش و سرخوش تر می شوند، و یا اندوهگین.. از انسان ها زمانی که کم کم کنترل و مراقبت از رفتارشان را کنار می گذارند بدون اینکه آزار دهنده و یا بی ادب شوند، یا کاملا بی اختیار.. از انسان ها زمانی که کمتر شرمگین، بیشتر نزدیک می شوند...
باید از پیاده روی ها بنویسم، پیاده روی های تنها، جاده نوردی با دیگران، با همراهان کم حرف، خاموش یا پرشور. با نیاز به حرف زدن که کم کم با آشنایی بیشتر، کمتر میشود و جایش را سکوت های خوشایند می گیرد. باید از پرنده ها بنویسم، پرنده هایی که در مسیرم می بینم، که روزم را آفتابی می کنند.. و از درختان و برگ ها و تغییر مداوم رنگ ها و شکل هایشان.
و البته از تنهایی. از خلوت پاکیزه اتاقم و روزهایی که با شیر، چای داغ و شعر آغاز می شوند و شب هایی که صدای شجریان به خدا نزدیکت می کند.. و ترس از دست دادن یک بیت، یک نغمه، ترا ساعت ها از رفتن به آشپزخانه باز می دارد.
از خواندن باید بنویسم و لذت خوب آموختن... لذت پربار آموختن.. که گاهی با درد همراه است.. با درد و خشم از بی عدالتی... ولی همچنان دانستن را به ندانستن ترجیع میدهم...و آموختن را...
از انسان های اطرافم.. متفاوت، با هوش، معمولا مهربان، معمولا فروتن، معمولا شوخ و نکته دان. از اینکه چقدر سپاسگزارم که شانه هایی است که بتوانم حجم دلتنگی ام را به آنها ببرم... از دوا قرض دادن ها و گروهی غذا درست کردن ها و نیمه شب سالگرد تولد تجلیل کردن ها... از بلوغ و انسان های بالغ، انسان هایی که تو را می گذارند خودت باشی و هر روز انگیزه می دهند بهتر شوی.
از دوست یافتن ها، از انسان کشف کردن ها، دیدارهای نخست که به دیدارهای بعدی می انجامند، از نگین، مهربان ترین قلبی که در اینجا می شناسم. از رایل، از سوزانا....
از لذت های بزرگ و کوچک دیگر.. از رفتن به سخنرانی های خوب، عمیق، تازه، از دسترسی به این همه کتاب، مجله، کتابخانه، منابع. از طعم خوب چاکلت داغ بعد از رسیدن به صنف، از کار گروهی با گروهی دیوانه، خلاق، خوش برخورد، از کشف هر روزه جاهای تازه، گوشه های نو، امکانات تازه. از هیجان در صنف نشستن و الهام گرفتن..
فکر می کنم نوشتم.. حداقل تا حدی...
باید از خزان بنویسم. از این فصل محبوب من در این شهر غریب ولی آشنا.. شهری که برایم تازه است ولی گویا سالها تصورش را می کردم... از برگهای رقصان در باد، از تنوع رنگ ها، از باران های ملایم، باران های تند، باران های کوتاه... از انواع باران و فرصت توجه به انواع باران...
باید از کافه ها و میکده ها بنویسم. از رنگ ها، صداها، از بوی سرشار کننده عجیب که میدانی در هیچ جای دیگر نمیشود پیدایش کرد. از چای گرم نوشیدن در میکده و کمی از عقب به دیگران نگریستن، به چهره های سرخوش ولی نه هنوز مست. باید نوشت.. از همه چیز. از طعم پنیر و سبزی تازه، از انسان ها زمانی که کم کم جدیت شان را کنار می گذارند، سرخوش و سرخوش تر می شوند، و یا اندوهگین.. از انسان ها زمانی که کم کم کنترل و مراقبت از رفتارشان را کنار می گذارند بدون اینکه آزار دهنده و یا بی ادب شوند، یا کاملا بی اختیار.. از انسان ها زمانی که کمتر شرمگین، بیشتر نزدیک می شوند...
باید از پیاده روی ها بنویسم، پیاده روی های تنها، جاده نوردی با دیگران، با همراهان کم حرف، خاموش یا پرشور. با نیاز به حرف زدن که کم کم با آشنایی بیشتر، کمتر میشود و جایش را سکوت های خوشایند می گیرد. باید از پرنده ها بنویسم، پرنده هایی که در مسیرم می بینم، که روزم را آفتابی می کنند.. و از درختان و برگ ها و تغییر مداوم رنگ ها و شکل هایشان.
و البته از تنهایی. از خلوت پاکیزه اتاقم و روزهایی که با شیر، چای داغ و شعر آغاز می شوند و شب هایی که صدای شجریان به خدا نزدیکت می کند.. و ترس از دست دادن یک بیت، یک نغمه، ترا ساعت ها از رفتن به آشپزخانه باز می دارد.
از خواندن باید بنویسم و لذت خوب آموختن... لذت پربار آموختن.. که گاهی با درد همراه است.. با درد و خشم از بی عدالتی... ولی همچنان دانستن را به ندانستن ترجیع میدهم...و آموختن را...
از انسان های اطرافم.. متفاوت، با هوش، معمولا مهربان، معمولا فروتن، معمولا شوخ و نکته دان. از اینکه چقدر سپاسگزارم که شانه هایی است که بتوانم حجم دلتنگی ام را به آنها ببرم... از دوا قرض دادن ها و گروهی غذا درست کردن ها و نیمه شب سالگرد تولد تجلیل کردن ها... از بلوغ و انسان های بالغ، انسان هایی که تو را می گذارند خودت باشی و هر روز انگیزه می دهند بهتر شوی.
از دوست یافتن ها، از انسان کشف کردن ها، دیدارهای نخست که به دیدارهای بعدی می انجامند، از نگین، مهربان ترین قلبی که در اینجا می شناسم. از رایل، از سوزانا....
از لذت های بزرگ و کوچک دیگر.. از رفتن به سخنرانی های خوب، عمیق، تازه، از دسترسی به این همه کتاب، مجله، کتابخانه، منابع. از طعم خوب چاکلت داغ بعد از رسیدن به صنف، از کار گروهی با گروهی دیوانه، خلاق، خوش برخورد، از کشف هر روزه جاهای تازه، گوشه های نو، امکانات تازه. از هیجان در صنف نشستن و الهام گرفتن..
فکر می کنم نوشتم.. حداقل تا حدی...
۶ نظر:
سلام شهرزاد عزیز
نوشته ات زیباست مثل همیشه
از خداوند بزرگ می خواهم که از این فرصت ها بتوانی بیشترین استفاده ببری
ایام به کامت
خوب است که زندگی خوب است!
دختر ورسی
موفق باشی.
mesle hamisha rawan wa shadi bakhsh. tashakor
سلام شهرزاد عزیز! لطف ها کردی سرزدی به خانه سیاه پوش امروزه ما. همیشه خانه ات از شادمانی وگل پر/ تمام کوچه ات از عشق داش آکل پر!
سلام شهرزاد جان
بسیار زیبا نشته کرده بودید
ممنون
و راستی خوشحالم که همه چیز بر وفق مرادت است
ارسال یک نظر