۱۳۹۱ فروردین ۸, سهشنبه
درد 2
۱۳۹۰ اسفند ۸, دوشنبه
If Worst Comes to Worst, I will write
۱۳۹۰ بهمن ۲۹, شنبه
درد 1
در/از بیرون هم، میتوان برای درد بهانه یافت. میتوان بدن را، حواس را، به روزنه ای برای درد مبدل کرد. ویرانه ها را زودتر از دیگران دید، ذلت را، بدبختی را، بیشتر از دیگران حس کرد، تلخکامی را، بیشتر از دیگران چشید.درد را می توان به شیوه های دیگر هم تغذیه کرد. ادبیات شکوهمند ما (فارسی)، سرشار از حکایت و شعر درد آلود ست.. از اندوه. از هجران. از دلشکستگی و بی مهری. (دردهای من جامه نیستند.... )بعد فیلم هاست، آهنگ ها، نوشته ها.
۱۳۹۰ بهمن ۲۱, جمعه
استانبول. زمستان
۱۳۹۰ مرداد ۱۶, یکشنبه
نامه از کابل2
۱۳۹۰ خرداد ۵, پنجشنبه
وطن نوشت 2
من میخواهم
وطنم را پس بگیرم
و جویبارهایش را
و ترانه هایش را
و افسانه هایش را
و تاکستان هایش را
و کودکانم را به میله ببرم
و بزرگترین آرزوی ما
دیگر صلح نباشد
من برای کودکانم
یک کودکی معمولی میخواهم
امنیت بعد از ظهرهای تابستان
میله های آخر هفته
یک خانه که ده سال
در آن بی گسست زنده گی کنند
من برای کودکانم آرزوهای معمولی میخواهم
یک بایسکل
پایان ناپذیری رخصتی زمستانی
سرخ ترین جلوه حنا بر دستان شان.
۱۳۹۰ خرداد ۴, چهارشنبه
تو و من
من این رسم را همیشه احمقانه و اهانت بار می یافتم. نیازی به بوته های خار نیست، می گفتم. من و تو، همدیگر را باید در راه پیدا کنیم.
حالا، اما، فکر می کنم تو پشت هزار دیوار خار، بدبین و تنها نشسته ای و من باید، خودم را آنجا برسانم.
تفاوت این است که من ناخواسته، پشت بوته های خار اسیر مانده بودم. خواب بودم، یادت هست؟ و اما تو، خود را با دیوار های خار "محافظت" می کنی.
تفاوت این است که تلاش تو برای "نجات" من، قهرمانی بود، تلاش من برای رسیدن به تو، شاید سبکسری دیده شود، شاید اصرار دیده شود، شاید...
تفاوت این است که تو رفتنت را برای "نجات" من، اعلام می کردی، تجلیل می کردی، و من، در رفتنم به سوی دیوارهای خار تو، باید آرام، محتاط، صبور، نا پیدا باشم.
غیر منصفانه نیست؟
باید تو را پشت هزار دیوار خار تنها بگذارم و این تمایل سرکش به رسیدن به تو را، به باد بسپارم. مبادا در هر دو روایت، "قربانی" من باشم..
۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۱, شنبه
وطن نوشت 1
جنگ بس است!
بعد از هر انتحار، مادر یک هفته بی وقفه می گرید.
و دود، خون و فرار خواب هایم را به اسارت می گریند.
میخواهم دوباره ببالی وطنم!
و ما در کابل پایکوبی کنیم.
میخواهم
"پیش ا ز آن که من از جهان روم"
از تمام زخم هایت "سبزه سر زند"
میخواهم
کوچه های خرابات
را آباد کنیم
و نالیدن، فقط درخور بلبل باشد.
رهایش کن سرزمینم را، جنگ!
در بند تو دیوانه میشود
وحشی میشود
خون آشام میشود سرزمینم.
در بند تو،
بهترین فرزندانش را
به دست خود به خاک می سپارد.
۱۳۹۰ اردیبهشت ۷, چهارشنبه
پذیرش
من برای دو هفته از پسر فرانسوی که در منزل بالا زنده گی می کند، چهره ملیحی دارد و قد بلند است، خوشم می آمد.
آدم ها را دوست دارم. بزرگترین توانایی ام، ارتباط برقرار کردن با انسان های اطرافم است.
کارم را همیشه در لحظات آخر انجام میدهم.
در پایان پروژه ها بی حوصله می شوم.
مغرور و در انتخاب دوستانم سخت گیر هستم.
من هر روز در اتاقم می رقصم.
من میخواهم در محفل عروسی ام برقصم. نه رقصی مکانیکی، دو نفره، تنظیم شده.. من میخواهم بی پروا، شاد و دیوانه وار برقصم.
من ترسویم. تنبلم. ناکاملم.
دوست دارم بتوانم بهتر بنویسم.
دوست دارم بتوانم شیواتر حرف بزنم، سخنرانی کنم.
با وجودیکه این حقیقت را در مورد خود دوست ندارم ولی من گاهی از مردان مغرور، قوی و کاملا غیر عاطفی خوشم می آید.
من از قضاوت شدن می ترسم.
من بسیار و گاهی بی جا مداخله می کنم.
من بی سلیقه و گاهی سخت پراکنده هستم.
خدا می داند چه زمانی آشپزی خواهم آموخت.
من گاهی سخت بی اراده ام.
من خیلی چیزها را در دیگران آزار دهنده می یابم.
من مشکل اعتماد دارم. یا بی اعتمادی.
من به شدت خیالپردازم و یک حادثه کوچک و یا گفتگوی معمولی را در ذهنم میتوانم به یک رمان دو جلدی مبدل کنم.
من روز بروز بیشتر از ضعف های خود آگاه میشوم. من همیشه میخواهم بهتر باشم. انسانی بهتر. دوستی بهتر. خواهری بهتر. دانشجوی بهتر.
من گاهی بهتر نمیشوم.
بعضی ضعف هایم شاید هرگز بهبود نیابند.
تلاش می کنم خودم را بپذیرم. همانگونه که تلاش می کنم بهتر باشم.
۱۳۸۹ اسفند ۲, دوشنبه
خاور میانه بی قرار و شکوهمند..
۱۳۸۹ آذر ۲۵, پنجشنبه
-توقعات کوچک-
چیزهای ساده ای میخواستم. مثلا این که با هم به آهنگ های ناشناس گوش بدهیم. مثلا این که عکس های افغانستان را نشانت بدهم. مثلا اینکه غربتم را با تو تقسیم کنم. که کمی کمتر غریب باشم. که تو کمی بیشتر آشنا باشی.
نشد. نخواستی با هم چای بنوشیم. با هم قدم بزنیم. با هم از خانه حرف بزنیم.
نخواستی عکس هایم را نشانت بدهم. نخواستی به آهنگ هایم گوش بدهی.
نخواستی با من همراه شوی. حتی اگر برای قسمتی از راه.
نگذاشتی دستانم پناه گاهت شوند، گاه گاهی.
نگذاشتی پل بزنیم این دوری را..
---
شاید خوب میشد. شاید زنده گی کمی زیباتر میشد. شاید تو کمی بلند تر میخندیدی، من کمی رهاتر میشدم از ترس. شاید حجم تنهایی ما کم میشد. شاید در همدیگر پناه گاهی می یافتیم از ترس های مان. در همدیگر دوستانی می یافتیم ارزشمند. کسی چی میداند شاید ما با هم بهتر می شویم.
شاید با هم بدخشان می رفتیم. شاید یادداشت های قدیمی ام را برایت میخواندم. شاید یک شب سبک بهاری فیلم محبوبت را با هم تماشا می کردیم. شاید برایت با بهترین صدای خود شعر میخواندم. شاید با ترانه های عربی با هم می رقصیدیم. شاید طلوع خورشید را با هم تماشا می کردیم.
شاید میتوانستیم تقسیم کنیم درد های خود را، زخم های نهان خود را، دغدغه های خود را با هم. آموخته های خود را با هم. شاید میتوانستم لذت تقسیم شعر را، آهنگ را، دلگرمی ها را، غذا را تجربه کنیم.
شاید در پیاده روی های این بهار آینده سبکپاتر می شدیم... شاید حضور همدیگر ما را به خود مهربان تر می ساخت.
.....
نگذاشتی اما.
جرئت نکردیم شاید. ترسیدیم شاید.
من ترسیدم که بشکنی در چشمانم. بشکنم در چشمانت. من از سرخورده گی ترسیدم.
تو هم شاید...
من گیچ شدم.همه چیز معلق بود.
بعد نبود.
نشد.
....
۱۳۸۹ آذر ۲۴, چهارشنبه
روح من سرگردان است..
مشغول و سرگردانم. مثل پارسال برای یک سیمینار هشت روزه آمده ام که برنامه هایش به مشکل مجال نفس کشیدن می دهد.. وبلاگ نخوانده ام. موسیقی گوش نداده ام.. برنامه همان برنامه است فقط من فرق کرده ام و همه انسان های اطرافم.
..
شب از نیمه گذشته است. خسته ام. مرا می آزاری. مرا بسیار می آزاری. آیا درد را در چهره ام نمی بینی؟ بی قراری را؟ نمی بینی چگونه پژمرده میشوم؟ چگونه می سوزم؟
چه سودی دارد این؟ این بازی ها؟ من آدم این بازی ها نیستم. من ساده ام. خواندنی. من برای این چیزها برنامه نمی ریزم. من پنهان نمی کنم. فریب نمیدهم. من قصد آزار دادن ندارم. باور کن.
تنهایم بگذار. تنهایم بگذار و دیگر مرا چنین میازار. خدا ترا نبخشاید اگر بیشتر از این بیازاریم. خدا ترا نبخشاید اگر بر دردم، بیچاره گی ام، ساده گی ام بخندی. خدا ترا نبخشاید اگر بخواهی مرا به بازی بگیری.
..
میخواهم بروم. خانه بروم. میخواهم به کودکی ام برگردم و دلم به حنای شب عید خوش باشد. به گدی پران خوش باشد. به بولانی خوش باشد. به قصه های مادر کلان خوش باشد.
...
زن زیبا و شکوهمند است. گیسوان سفیدش روی شانه ریخته اند. از درخت ها می گوید و چشمانش جرقه ها دارند. از عشقش به درخت ها قصه می کند و از همه درختانی که به آنها دل باخته است که در جاپان، در مکزیک، در ایتالیا، در کینیا به دیدن شان رفته است. به ساقه های شان دست کشیده است. به ریشه هایشان اندیشیده است. بو کرده است درخت ها. چشیده است درخت ها.
به زن حسادت می کنم. به زن که درخت هایش را دارد. که درخت هایش منتظرش می مانند. که درخت هایش همیشه آنجایند. که درخت هایش اینقدر ساده و فهمیدنی و دیدنی هستند.
من آدم هایم را دارم. من به آدم ها عشق می ورزم و آدم هایم در سراسر جهان پراگنده اند. گاهی وقتی میروم نیستند، گاهی وقتی هستند، با من نیستند. گاهی گم میشوند. گاهی می آزارند. گاهی...
...
اینجا چقدر زیباست. این خانه بزرگ و شکوهمند و قدیمی. این نقاشی ها. این سقف های ظریف، ستون های منقش. این پیاله های سبک و گلدار انگلیسی. این قاشق و پنجه نقره.
این باغ ها به دقت مراقبت شده را ببین. این چمن ها را. دریاچه را.
همه چیز مرا به یاد رمان های جین آستین می اندازد. این هوای بارانی، این فضای با شکوه. این قصه های پی در پی. این مجالس گفتگو. این نان شب های طولانی. این شمع ها. چهره های روشن.
این دلشکستگی. این سوء تفاهم.
این انسان های اطرافم چقدر خوش پوشند. خوش سلیقه. زیبا. با هوش.
چقدر بیگانه. دور.
....
میخواهم درخت خودم را بیابم. زیر درخت خودم بیاسایم.
....
خانه، نزدیک است. به زودی در کابل خواهم بود انشاء الله. میدان هوایی، آفتاب درخشان، شال سیاهم بدور چهره خسته و خوشنودم .. خاکباد.. برگشت.