‏نمایش پست‌ها با برچسب واگویه های یک ذهن خسته. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب واگویه های یک ذهن خسته. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ فروردین ۸, سه‌شنبه

درد 2

باز هم از همان دوره های انتظار است. وقتی که با تمرکز بر آینده میخواهی از اعماق درد حال آرام آرام بیرون بخزی. با همه وجودم منتظرم. منتظر یک دست آورد. یک موفقیت کاری. یک سفر پربار. یک نوشتهء خوب. اما هیچ چیزی اتفاق نمی افتد و درد، میخ های خیمه اش را عمیق تر در من فرو می کند. 
به شدت میخواهم شادمان باشم. از زیر دل بخندم. قلبم باز و وسیع و هوادار باشد. گوشه های چشمم از خنده چین بخورند. حرکاتم سبک و بی دغدغه باشند. قوی و آزاده و کمی بی پروا شوم.
اما هر لحظه فقط به خاطر می آورم که چقدر دلتنگم. چقدر سخت دلتنگ آکسفورد و دوستانم در آنجا هستم. کسانی که همه روز منتظر میبودم شام شود و ببینمشان و از درد سر ها و شادی های کوچک روزمره قصه کنیم. کسانی که مهر شان،چون کوهی پشت سرم بود. کسانی که میتوانستم در کنارشان، کاملا بی پرده باشم. کودک. نزدیک. ساده
و بعد، چیزهای دیگر را به یاد می آورم که نوک تیر درد را تیز تر می کند. مثلا هرگز را. و نشدن را. و آنچه میتوانست باشد را. پایان یک رویا را. تنهایی عمیقی را که در آن هیچ صدایی به من نمی رسد، و هیچ صدایی از من به دیگران نمی رسد. یک اتاق تاریک را، و دانستن اینکه جهان بیرون سراسر ویرانه است را. 
تلاش می کنم فراموش کنم اما هر روز، ناگهان از گوشه ای تاریک، درد به رویم می پرد و دندان های وحشی اش را به قلبم فرو می برد. با یک جمله. یا یک کلمه. یا فرو ریختن یک تصویر در ذهنم
کاش اتفاقی بیافتد. معجزه نمی خواهم. رنگین کمان نمیخواهم. شادمانی مست کننده نمیخواهم. کار میخواهم. دست آورد. حس اینکه قلبم هر چه باشد، دستانم پر است. فرصتی برای نیکی کردن میخواهم. خودم را در زنده گی دیگران غرق کردن. 
منتظرم. منتظر. هر روز. منتظر یک نشانه. یک خبر خوب. یک دیدار ناگهانی. یک روشنی غیر منتظره * . یک دلگرمی کوچک که با آن بتوانم بر درد غلبه کنم و در وجودم، جا برای شادمانی، برای مهر، برای آزادی باز شود. ابلهانه است. میدانم. اما حوصله هیچ کار دیگری را ندارم. برای نخستین بار بعد از مدتها، کمی تسلیم شده ام. کم آورده ام. 

۱۳۹۰ اسفند ۸, دوشنبه

If Worst Comes to Worst, I will write

دوباره مینویسم همه چیز را.  تو را حذف می کنم. کاملا. مثل اینکه هرگز از کنار هم عبور نکردیم و نگاه من، بعد از آن مسافر نماند. 
یا قصه را دوباره روایت می کنم. جاهای ما را تغییر می دهم. نام های ما را. شغل های ما را. خصوصیات ما را. من، یکی از زیباترین زنان جهان، نشسته بر فراز تپه ای سبز در بدخشان، یا قندهار، یا هرات، گیسوانم پریشان در باد، لاله ها شرمگین از رخسارم، تو، چابکسواری تنها، در پایین تپه. تو، عاشق، دلشکسته. من مستغنی. 
اصلا نباشی. من، آموزگاری در قریه ای دوردست. صاحب یک اسب سفید. یک دل استوار. سرشار از مهر. بی هیچ خیالی از بودن تو. 
یا نه. تو باشی. اما من در برابرت بی تفاوت. تو هم مثل همه. یا شاید هم ما دوست. دوست. همین.  صمیمی. همدل. با آن دیوار نا مرئی در میان ما. دیواری که محافظ قلب من است. بی اینکه یاد آور هیچ درد بزرگی باشی. 
می نویسم. و با نوشتن، برای من، رهایی می آید. آرامش می آید. دلگرمی می آید. مخاطبی صبور و آسان گیر رو برویم می نشیند و با مهر، با حوصله، با همدردی به حرف هایم گوش می دهد. من سبک می شوم. 
یا نویسم. و آتش می زنم. مینویسم و به آب می سپارم. چنان که دیگر آن قسمت از زنده گی ام پاک شود.
من شانزده ساله بودم. شاد. ساده. احساساتی. از زنده گی ام، نیامده رفتی. یکی از ده ها دلبستگی کوتاه مدت نوجوانی. این بهتر است. با این روایت راحت ترم. 
یا پشیمان شدی. سخت پشیمان. و تا پایان عمر، ناگفته در پشیمانی رنجاندن من سوختی.
یا همه چیز یک رویا بود. رویای سنگین و تلخ یک عصر داغ و خاک آلود تابستان کابل. با مگس های مزاحم. در اتاقی خفه و بی پنجره. بعد بیداری آمد، شام، شمالک، ضیافت ستاره گان، بوی خوب خاک نم زده، یک کاسه دوغ. همه چیز یک کابوس بود.
کابوس ها که درد ندارند، دارند؟ کابوس ها، تمام میشوند و تو سپاسگزار از واقعی نبودن شان، چند لحظه بعد فراموش شان می کنی.
می بینی؟ بدترین خاطره را، میتوان در نوشتن تلطیف کرد، عمیق ترین زخم را، مرهم نهاد..آرام آرام. من مینویسم. بنا بر این، من تصمیم می گیرم این قصه باشد، یا نباشد. یا چگونه باشد.

۱۳۹۰ بهمن ۲۹, شنبه

درد 1



درد این خاصیت خطرناک معتاد کننده را دارد. می شود به درد معتاد شد. دل بست. مدت ها با او زنده گی کرد.
میشود صبح ها با درد از خواب بیدار شد و روز، تمام روز، درد را با خود حمل کرد. به درد پناه برد از شادی، از دیگران، از تلاش، از زنده گی.
درد، میتواند لذتبخش باشد. میتوان عمیق و عمیق تر در درد غوطه خورد. درد، به گمان من، بیشتر از شادی، عمق و پایداری دارد. میتوان در آن، بیشتر و بیشتر فرو رفت. میتوان، روح خود را تا بی نهایت کاوید و در آن زخم یافت. آشفتگی یافت.  در درون روح ما، غارها و گوشه های تاریکی بسیاری هستند که میتوانند درد را تغذیه کنند، دوام دهند، بال بدهند و بپرورانند. 
در/از بیرون هم، میتوان برای درد بهانه یافت. میتوان بدن را، حواس را، به روزنه ای برای درد مبدل کرد. ویرانه ها را زودتر از دیگران دید، ذلت را، بدبختی را، بیشتر از دیگران حس کرد،  تلخکامی را، بیشتر از دیگران چشید.درد را می توان به شیوه های دیگر هم تغذیه کرد. ادبیات شکوهمند ما (فارسی)، سرشار از حکایت و شعر درد آلود ست.. از اندوه. از هجران. از دلشکستگی و بی مهری. (دردهای من جامه نیستند.... )بعد فیلم هاست، آهنگ ها، نوشته ها.
معتاد شدن به درد خوب است؟ بد است؟ انسان را ضعیف تر می کند؟ قوی تر می کند؟ آیا درد می تواند  انسان را تاثیر گذار و شگفت و بت شکن کند؟ یا افسرده و لا ابالی و پر شکایت؟ نمیدانم. برای هر کسی فرق می کند. کاربرد درد.. اما در بیشتر  موارد (نه همه موارد)، خو گرفتن با درد، زیستن با درد، منجمد کننده و ویرانگر است.
چون درد، اندوه می افریند، و وقتی مبدل به عادت شد، سرچشمه اندوهی مداوم و عمیق میشود. اندوه میتواند کم کم چنان عمیق در روحت رخنه کند که بخشی از بودنت شود. که کم کم جزیی از هویتت شود. که شوی مثل آن شخصیت های آرام و عمیق رمان های انگلیسی که قلبی شکسته و گذشته ای تراژیک مهم ترین مشخصه هایشان است. تراژدی، مسحور کننده است. تراژدی، جذاب است. تراژیک بودن، جاذبه دارد. به همین دلیل هم، درد جاذبه دارد. ولی تراژیک بودن، تراژدی بودن، بخش مهمی از آزادیت را می گیرد و امکانت را برای تجربه ها، محدود می کند. گریزانت می کند از هر بهانه شادمانی. از هر چیزی که ممکن است آن تصویر تراژیک را در چشم خودت و یا دیگران بشکند.  
بعضی ها به درد خو می کنند و به اندوه ناشی از آن. همه زنده گی خود را، بر مبنای دلشکستگی ها، تعریف می کنند. بر مبنای از دست دادن ها. میتوان ترس را با آن توجیه کرد. میتوان به درد پناه برد، از دل-درگیری ها، از آزادی اشتباه کردن، از خطر.  اما، درد، فقط یکی از تجربه های زیسته انسانی است. تجربه ای مهم، عمیق، متحول کننده،  ویرانگر، گاهی آفرینشگر، اما فقط یک بخش از زنده گی... در کنار شادمانی، مهر،  خطر، اعتماد، حتی حماقت.... درد، به ما فقط امکان یک نوع نگرش را به زنده گی می دهد.. و برای مدتی خوب است.. تکانت می دهد. گاهی زیر و رویت می کند. وقتی تازه است، جنگیدن با آن بی فایده و غیر ضروری است.. شاید بهتر است مدتی خودت را در آن غرق کنی. تجربه کنی درد را، رگ به رگ، لحظه به لحظه. گریختن از آن، با تمام شیوه های معمول (نفی، می گساری، خود را در کار غرق کردن....) فقط در کوتاه مدت تسلی بخش است. باید با درد روبرو شد و به چشمان سرد و بی رحمش نگریست. تا عمق روحش را دید. و خود را، باید در درد، در ناتوانی، دید و زیست.   اما وقتی درد در برابر زنده گی، شادمانی، هیجان، عاطفه کم کم رنگ می بازد، رفتنی می شود، محکمش نگیر. نگذار به آن خو کنی. نگذار یگانه دلدارت شود. نگذار نگرشت را به زنده گی تعریف کند. بجنگ با تمایلت برای چسپیدن به درد. غوطه خوردن در درد. لذت بردن از درد. نگذار هستی ات را نشدن ها، از دست دادن ها، زخم ها، تعریف کند..
فکر میکنم حیف است.. هر یک تجربه ای، اگر تمام زنده گی شود، از وسعت و غنای آن می کاهد..
زمان آن است که کم کم به کنار گذاشتن بعضی درد ها فکر کنی. نگذاری غرقت کنند. بیش از این، با روحت درگیر شوند، خیالاتت را تسخیر کنند،  زنده گی ات را، اختطاف کنند.
...........
پ.ن: نمیخواهم به عظمت اندوه هیچ کسی، با این نوشته بی حرمتی کنم. این فقط یک خودکاوی است، برخاسته از تجربه های محدود و نسبتا سطحی من با درد... طبیعی است که دردهای عمیقتری هستند... گاهی عمیق تر و بزرگتر از آنچه من میتوانم حتی تصور کنم و این نوشته شاید در آن موارد، صادق نباشد..

۱۳۹۰ بهمن ۲۱, جمعه

استانبول. زمستان

در برنده تنها نشسته ام.کنار پنجره. آنسوی پنجره، پرنده گان، بر فراز پهنای آبی و خاکستری دریا اوج می گیرند. پرنده گان خاکستری. پرنده گان سفید. 
سرد است. برف می آید. کوچه ها  آرامند. دریا نزدیک است. اطرافیانم حرف می زنند. صداها به من نرسیده گم می شوند. چشمانم، پشت پنجره، روی برف ایستاده اند. بدنم در داخل این اتاق. افکارم نمیدانم کجایند. قلبم در درد شناور است. بی سبب. 

درد. دریا. امیلی دیکنسون می گفت از درد؟ به وسعت دریا. دریا. منظورش دریا در زمستان بود. آیینه آسمان ابر آلود. با پرنده گان گرسنه و خشمگین بر فرازش. بی کشتی. بی شناور. 
شادم. چندین ماه قبل اینجا بودم. در بهار. در همین هوتل. برای کنفرانسی توسط همین مرکز. دوباره دعوتم کرده اند.  نشانه خوبی است. و اینبار، دستم پر است. اعتماد به نفسم بیشتر است. صدایم محکم تر. خودم پخته تر. در چند ماه. این خوب است. شایسته تجلیل است.
آخ. در بیرون قدم بزنی، استخوان هایت یخ می کند. لذت نمی برم از سرما. یا از گرما. لذت خاطره گم شده ای ست. 
در آیینه روبرویم زن خسته ای نشسته است. چشمانش، اندوهناکند. عصبانی ام می کند. زنان اندوهگین عصبانی ام می کنند. اندوه، نشانه ناتوانی است. قوی باش. به زن روبرویم می گویم. قوی. تقریبا جیغ می زنم. 
بودن با دیگران چقدر نیرو میخواهد. چقدر تمرکز. تظاهر. میخواهم درها را ببندم. پنجره ها را. و زیر لحاف.... برایم مهم نیست بدرخشم. به یاد ماندنی باشم. نیکی کنم..
تنهایی، ترس ناک است. خود را در گفتگوهای دیگران غرق کردن. با ه. و برادرش خندیدن. کوچه ها را گز کردن.. زمان را گذراندن. زود. زود. 
فردا قایق سواری می رویم. دریا، آرام خواهد بود. آسمان، وسیع. ستاره گان نزدیک. فضا شاعرانه. حتی سرما، خوشایند خواهد بود. احساس زنده بودن به من خواهد داد. قلبم دیوانه وار خواهد طپید. هوای پریدن از قفس سینه را خواهد کرد. 
کدام پیراهنم را به تن کنم؟
و درد، دردی به وسعت دریا، کمرنگ خواهد شد. گم خواهد شد. 
میدانم.

۱۳۹۰ مرداد ۱۶, یکشنبه

نامه از کابل2

مهربان
پرسیده بودی چگونه ای. و صبر کردم تا یک ماه بگذرد از آمدنم. که شاید کامم شیرین تر شود و بی قراریم کمتر و سرگردانیم گم.  که شاید صبح وقتی بر میخیزم حس نکنم در خانه خود بیگانه ام. در کشور خود مسافر. به زبان  خود، نا آشنا. 
و گذشت. و شد. کمتر بی قرارم حالا. بیشتر آشنایم. دیروز وقتی از خیاطی با فریده بر می گشتم و بوی نان داغ و خاک تر در کوچه پیچیده بود و نزدیک افطار بود و مردم شتابزده به خانه بر می گشتند و پسرکان نزدیک مسجد ایستاده بودند، قلبم از این همه آشنایی مملو شد و برای لحظاتی سخت احساس خوشبختی کردم. 
آنچه تو "بلازده گی" میخوانی اما همچنان سرجایش است. روزها با بلا مجادله می کنم. گاهی او را مرا به زمین نزدیک می کند. گاهی من او را به زمین نزدیک می کنم. هیچ کدام مغلوب نمیشویم. گاهی به فکر فرار می افتم، گاهی صبوری بر می گزینم، گاهی به امید پناه می برم. و بلا همچنان باقیست. و همچنان اندوه را در چشمانم منتشر می کند و از قلبم به رگ رگم ضعف می فرستد و گاهی مرا در آغوش دردناکش سخت می فشارد. درد. حملات درد را تاب می آورم. سرم را بلند می گیرم. نگاهم را زیر مژه پنهان می کنم. و ادامه می دهم. تا نبرد من و بلا به کجا برسد؟
تنهایی خیلی نزدیک شده است به من. بخشی از این نزدیکی به دعوت من است. روزانه با تنهایی قدم می زنم. در شعر خوانی هایم مهمانش می کنم. شب ساعت ها با هم دراز می کشیم و فکر می کنیم. در میانه روز کاریم می آید و کنارم می نشیند و حضور آرام و تاریکش را به من تحمیل می کند. در موتر میان من و دیگران می نشیند. در جمع، زبانم را می دزدد. مانع به دیگران زنگ زدنم میشود. میل دیدار دوستان را کمرنگ می کند. حصاری شده است دور من. هم محافظتم می کند و هم مرا بریده است، از جهان. 
اوضاع مملکت بی سامان است. شاید بی سامان تر از آنچه در این ده سال گذشته بود.  سفلگان رهبری می کنند و عاقلان به گوشه ای خزیده اند و یا بار سفر بسته اند. خون و دود و انتحار بخشی از برنامه روزانه ما شده است. 
همه چیز بد نیست. حتی شاید این بی سامانی ها هم. زنده گی همچنان ادامه دارد. همچنان که شاید شنیده باشی پری نامزاد شد. شعر سعدی هنوز شیرین است. اقبال و جلال برای آینده هایشان برنامه های بلند پروازانه دارند. همسایه در کنار خانه اش خانه ی دیگر آباد می کند.  پروانه برای سفرش آماده میشود. با شوق. با هیجان. با دلهره. 

تو هم از خودت بگو. میخواهم بدانم. هر چند میدانم نمی گویی..

۱۳۹۰ خرداد ۵, پنجشنبه

وطن نوشت 2

من میخواهم

وطنم را پس بگیرم

و جویبارهایش را

و ترانه هایش را

و افسانه هایش را

و تاکستان هایش را

و کودکانم را به میله ببرم

و بزرگترین آرزوی ما

دیگر صلح نباشد

من برای کودکانم

یک کودکی معمولی میخواهم

امنیت بعد از ظهرهای تابستان

میله های آخر هفته

یک خانه که ده سال

در آن بی گسست زنده گی کنند

من برای کودکانم آرزوهای معمولی میخواهم

یک بایسکل

پایان ناپذیری رخصتی زمستانی

سرخ ترین جلوه حنا بر دستان شان.

۱۳۹۰ خرداد ۴, چهارشنبه

تو و من

قدیم ها، من پشت بوته های خار به خواب می رفتم و قرار بود تو، جسورانه و با قبول خطر، از میان همه بوته ها بگذری و با بوسه ای مرا از خواب بیدار کنی و منجی و شاهزاده و سلطان قلب من شوی.
من این رسم را همیشه احمقانه و اهانت بار می یافتم. نیازی به بوته های خار نیست، می گفتم. من و تو، همدیگر را باید در راه پیدا کنیم.
حالا، اما، فکر می کنم تو پشت هزار دیوار خار، بدبین و تنها نشسته ای و من باید، خودم را آنجا برسانم.
تفاوت این است که من ناخواسته، پشت بوته های خار اسیر مانده بودم. خواب بودم، یادت هست؟ و اما تو، خود را با دیوار های خار "محافظت" می کنی.
تفاوت این است که تلاش تو برای "نجات" من، قهرمانی بود، تلاش من برای رسیدن به تو، شاید سبکسری دیده شود، شاید اصرار دیده شود، شاید...
تفاوت این است که تو رفتنت را برای "نجات" من، اعلام می کردی، تجلیل می کردی، و من، در رفتنم به سوی دیوارهای خار تو، باید آرام، محتاط، صبور، نا پیدا باشم.
غیر منصفانه نیست؟
باید تو را پشت هزار دیوار خار تنها بگذارم و این تمایل سرکش به رسیدن به تو را، به باد بسپارم. مبادا در هر دو روایت، "قربانی" من باشم..

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۱, شنبه

وطن نوشت 1

جنگ بس است!

بعد از هر انتحار، مادر یک هفته بی وقفه می گرید.

و دود، خون و فرار خواب هایم را به اسارت می گریند.

میخواهم دوباره ببالی وطنم!

و ما در کابل پایکوبی کنیم.

میخواهم

"پیش ا ز آن که من از جهان روم"

از تمام زخم هایت "سبزه سر زند"

میخواهم

کوچه های خرابات

را آباد کنیم

و نالیدن، فقط درخور بلبل باشد.

رهایش کن سرزمینم را، جنگ!

در بند تو دیوانه میشود

وحشی میشود

خون آشام میشود سرزمینم.

در بند تو،

بهترین فرزندانش را

به دست خود به خاک می سپارد.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۷, چهارشنبه

پذیرش

من آهنگ های احمقانه، شیرین و رومانتیک را دوست دارم.
من برای دو هفته از پسر فرانسوی که در منزل بالا زنده گی می کند، چهره ملیحی دارد و قد بلند است، خوشم می آمد.
آدم ها را دوست دارم. بزرگترین توانایی ام، ارتباط برقرار کردن با انسان های اطرافم است.
کارم را همیشه در لحظات آخر انجام میدهم.
در پایان پروژه ها بی حوصله می شوم.
مغرور و در انتخاب دوستانم سخت گیر هستم.
من هر روز در اتاقم می رقصم.
من میخواهم در محفل عروسی ام برقصم. نه رقصی مکانیکی، دو نفره، تنظیم شده.. من میخواهم بی پروا، شاد و دیوانه وار برقصم.
من ترسویم. تنبلم. ناکاملم.
دوست دارم بتوانم بهتر بنویسم.
دوست دارم بتوانم شیواتر حرف بزنم، سخنرانی کنم.
با وجودیکه این حقیقت را در مورد خود دوست ندارم ولی من گاهی از مردان مغرور، قوی و کاملا غیر عاطفی خوشم می آید.
من از قضاوت شدن می ترسم.

من گاهی خودم را سخت تنها می یابم.
من بسیار و گاهی بی جا مداخله می کنم.
من بی سلیقه و گاهی سخت پراکنده هستم.
خدا می داند چه زمانی آشپزی خواهم آموخت.
من گاهی سخت بی اراده ام.
من خیلی چیزها را در دیگران آزار دهنده می یابم.

و بیشتر از آن را در مورد خود.


من وقتی می ترسم، تظاهر می کنم. وقتی تحت تاثیر می روم، تظاهر می کنم.


من در تظاهر بسیار ناماهرم. این را میدانم و اطرافیانم می دانند. ازین خجالت می کشم. از تظاهر کردن بیشتر.
من مشکل اعتماد دارم. یا بی اعتمادی.
من به شدت خیالپردازم و یک حادثه کوچک و یا گفتگوی معمولی را در ذهنم میتوانم به یک رمان دو جلدی مبدل کنم.

من رمان خوانی و شعر خوانی را به خیلی کارهای دیگر در جهان ترجیح میدهم (سفر به نقاط هیجان انگیز جهان مثلا- یا انجام دادن کارخانگی ام)

من گاهی از تصور این میترسم که قبل از مرگ، هیچ کار مفید و قابل توجهی انجام نداده باشم.

من از شکست در عشق میترسم.

من از هرگز عاشق نشدن می ترسم.

من از یک زنده گی مشترک غیر عاشقانه می ترسم.
من روز بروز بیشتر از ضعف های خود آگاه میشوم. من همیشه میخواهم بهتر باشم. انسانی بهتر. دوستی بهتر. خواهری بهتر. دانشجوی بهتر.
من گاهی بهتر نمیشوم.
بعضی ضعف هایم شاید هرگز بهبود نیابند.
تلاش می کنم خودم را بپذیرم. همانگونه که تلاش می کنم بهتر باشم.


حالا بروم بخوابم. صبح شد...

۱۳۸۹ اسفند ۲, دوشنبه

خاور میانه بی قرار و شکوهمند..

نگرانت می شوم و هرگز تو را نشناخته ام.. هنوز ندیده امت و دلتنگت می شوم.. و از اینجا، یک دامن دعا و بغل بغل امید برایت می فرستم..
مبارز ایرانی. مبارز بحرینی. مبارز لیبایی.. جنگنده گان صلح.
تو چشم خاور میانه ای. من تو را دوست دارم. من به تو نیازمندم. تو امید منی.
شبانه، خواب های ما را تسخیر کرده ای. روزانه جرقه چشمان ما از تو می آید. اشک ما، بغض ما، برای توست.
خاور میانه، این سال سال تو خواهد بود.. خاور میانه، تو امسال بیشتر از همیشه شایسته تحسینی.
خاور میانه، مردمان خوب جهان را سرفراز کن، امید را، مبارزه را، ایمان را، آرمان گرایی را.

۱۳۸۹ آذر ۲۵, پنجشنبه

-توقعات کوچک-

چیزهای ساده ای میخواستم. مثلا این که با هم به آهنگ های ناشناس گوش بدهیم. مثلا این که عکس های افغانستان را نشانت بدهم. مثلا اینکه غربتم را با تو تقسیم کنم. که کمی کمتر غریب باشم. که تو کمی بیشتر آشنا باشی.

نشد. نخواستی با هم چای بنوشیم. با هم قدم بزنیم. با هم از خانه حرف بزنیم.

نخواستی عکس هایم را نشانت بدهم. نخواستی به آهنگ هایم گوش بدهی.

نخواستی با من همراه شوی. حتی اگر برای قسمتی از راه.

نگذاشتی دستانم پناه گاهت شوند، گاه گاهی.

نگذاشتی پل بزنیم این دوری را..

---

شاید خوب میشد. شاید زنده گی کمی زیباتر میشد. شاید تو کمی بلند تر میخندیدی، من کمی رهاتر میشدم از ترس. شاید حجم تنهایی ما کم میشد. شاید در همدیگر پناه گاهی می یافتیم از ترس های مان. در همدیگر دوستانی می یافتیم ارزشمند. کسی چی میداند شاید ما با هم بهتر می شویم.

شاید با هم بدخشان می رفتیم. شاید یادداشت های قدیمی ام را برایت میخواندم. شاید یک شب سبک بهاری فیلم محبوبت را با هم تماشا می کردیم. شاید برایت با بهترین صدای خود شعر میخواندم. شاید با ترانه های عربی با هم می رقصیدیم. شاید طلوع خورشید را با هم تماشا می کردیم.

شاید میتوانستیم تقسیم کنیم درد های خود را، زخم های نهان خود را، دغدغه های خود را با هم. آموخته های خود را با هم. شاید میتوانستم لذت تقسیم شعر را، آهنگ را، دلگرمی ها را، غذا را تجربه کنیم.

شاید در پیاده روی های این بهار آینده سبکپاتر می شدیم... شاید حضور همدیگر ما را به خود مهربان تر می ساخت.

.....

نگذاشتی اما.

جرئت نکردیم شاید. ترسیدیم شاید.

من ترسیدم که بشکنی در چشمانم. بشکنم در چشمانت. من از سرخورده گی ترسیدم.

تو هم شاید...

من گیچ شدم.

همه چیز معلق بود.

بعد نبود.

نشد.

....

حیف شد.

۱۳۸۹ آذر ۲۴, چهارشنبه

روح من سرگردان است..

مشغول و سرگردانم. مثل پارسال برای یک سیمینار هشت روزه آمده ام که برنامه هایش به مشکل مجال نفس کشیدن می دهد.. وبلاگ نخوانده ام. موسیقی گوش نداده ام.. برنامه همان برنامه است فقط من فرق کرده ام و همه انسان های اطرافم.

..

شب از نیمه گذشته است. خسته ام. مرا می آزاری. مرا بسیار می آزاری. آیا درد را در چهره ام نمی بینی؟ بی قراری را؟ نمی بینی چگونه پژمرده میشوم؟ چگونه می سوزم؟

چه سودی دارد این؟ این بازی ها؟ من آدم این بازی ها نیستم. من ساده ام. خواندنی. من برای این چیزها برنامه نمی ریزم. من پنهان نمی کنم. فریب نمیدهم. من قصد آزار دادن ندارم. باور کن.

تنهایم بگذار. تنهایم بگذار و دیگر مرا چنین میازار. خدا ترا نبخشاید اگر بیشتر از این بیازاریم. خدا ترا نبخشاید اگر بر دردم، بیچاره گی ام، ساده گی ام بخندی. خدا ترا نبخشاید اگر بخواهی مرا به بازی بگیری.

..

میخواهم بروم. خانه بروم. میخواهم به کودکی ام برگردم و دلم به حنای شب عید خوش باشد. به گدی پران خوش باشد. به بولانی خوش باشد. به قصه های مادر کلان خوش باشد.

...

زن زیبا و شکوهمند است. گیسوان سفیدش روی شانه ریخته اند. از درخت ها می گوید و چشمانش جرقه ها دارند. از عشقش به درخت ها قصه می کند و از همه درختانی که به آنها دل باخته است که در جاپان، در مکزیک، در ایتالیا، در کینیا به دیدن شان رفته است. به ساقه های شان دست کشیده است. به ریشه هایشان اندیشیده است. بو کرده است درخت ها. چشیده است درخت ها.

به زن حسادت می کنم. به زن که درخت هایش را دارد. که درخت هایش منتظرش می مانند. که درخت هایش همیشه آنجایند. که درخت هایش اینقدر ساده و فهمیدنی و دیدنی هستند.

من آدم هایم را دارم. من به آدم ها عشق می ورزم و آدم هایم در سراسر جهان پراگنده اند. گاهی وقتی میروم نیستند، گاهی وقتی هستند، با من نیستند. گاهی گم میشوند. گاهی می آزارند. گاهی...

...

اینجا چقدر زیباست. این خانه بزرگ و شکوهمند و قدیمی. این نقاشی ها. این سقف های ظریف، ستون های منقش. این پیاله های سبک و گلدار انگلیسی. این قاشق و پنجه نقره.

این باغ ها به دقت مراقبت شده را ببین. این چمن ها را. دریاچه را.

همه چیز مرا به یاد رمان های جین آستین می اندازد. این هوای بارانی، این فضای با شکوه. این قصه های پی در پی. این مجالس گفتگو. این نان شب های طولانی. این شمع ها. چهره های روشن.

این دلشکستگی. این سوء تفاهم.

این انسان های اطرافم چقدر خوش پوشند. خوش سلیقه. زیبا. با هوش.

چقدر بیگانه. دور.

....

میخواهم درخت خودم را بیابم. زیر درخت خودم بیاسایم.

....

خانه، نزدیک است. به زودی در کابل خواهم بود انشاء الله. میدان هوایی، آفتاب درخشان، شال سیاهم بدور چهره خسته و خوشنودم .. خاکباد.. برگشت.