درد این خاصیت خطرناک معتاد کننده را دارد. می شود به درد معتاد شد. دل بست. مدت ها با او زنده گی کرد.
میشود صبح ها با درد از خواب بیدار شد و روز، تمام روز، درد را با خود حمل کرد. به درد پناه برد از شادی، از دیگران، از تلاش، از زنده گی.
درد، میتواند لذتبخش باشد. میتوان عمیق و عمیق تر در درد غوطه خورد. درد، به گمان من، بیشتر از شادی، عمق و پایداری دارد. میتوان در آن، بیشتر و بیشتر فرو رفت. میتوان، روح خود را تا بی نهایت کاوید و در آن زخم یافت. آشفتگی یافت. در درون روح ما، غارها و گوشه های تاریکی بسیاری هستند که میتوانند درد را تغذیه کنند، دوام دهند، بال بدهند و بپرورانند.
در/از بیرون هم، میتوان برای درد بهانه یافت. میتوان بدن را، حواس را، به روزنه ای برای درد مبدل کرد. ویرانه ها را زودتر از دیگران دید، ذلت را، بدبختی را، بیشتر از دیگران حس کرد، تلخکامی را، بیشتر از دیگران چشید.درد را می توان به شیوه های دیگر هم تغذیه کرد. ادبیات شکوهمند ما (فارسی)، سرشار از حکایت و شعر درد آلود ست.. از اندوه. از هجران. از دلشکستگی و بی مهری. (دردهای من جامه نیستند.... )بعد فیلم هاست، آهنگ ها، نوشته ها.
در/از بیرون هم، میتوان برای درد بهانه یافت. میتوان بدن را، حواس را، به روزنه ای برای درد مبدل کرد. ویرانه ها را زودتر از دیگران دید، ذلت را، بدبختی را، بیشتر از دیگران حس کرد، تلخکامی را، بیشتر از دیگران چشید.درد را می توان به شیوه های دیگر هم تغذیه کرد. ادبیات شکوهمند ما (فارسی)، سرشار از حکایت و شعر درد آلود ست.. از اندوه. از هجران. از دلشکستگی و بی مهری. (دردهای من جامه نیستند.... )بعد فیلم هاست، آهنگ ها، نوشته ها.
معتاد شدن به درد خوب است؟ بد است؟ انسان را ضعیف تر می کند؟ قوی تر می کند؟ آیا درد می تواند انسان را تاثیر گذار و شگفت و بت شکن کند؟ یا افسرده و لا ابالی و پر شکایت؟ نمیدانم. برای هر کسی فرق می کند. کاربرد درد.. اما در بیشتر موارد (نه همه موارد)، خو گرفتن با درد، زیستن با درد، منجمد کننده و ویرانگر است.
چون درد، اندوه می افریند، و وقتی مبدل به عادت شد، سرچشمه اندوهی مداوم و عمیق میشود. اندوه میتواند کم کم چنان عمیق در روحت رخنه کند که بخشی از بودنت شود. که کم کم جزیی از هویتت شود. که شوی مثل آن شخصیت های آرام و عمیق رمان های انگلیسی که قلبی شکسته و گذشته ای تراژیک مهم ترین مشخصه هایشان است. تراژدی، مسحور کننده است. تراژدی، جذاب است. تراژیک بودن، جاذبه دارد. به همین دلیل هم، درد جاذبه دارد. ولی تراژیک بودن، تراژدی بودن، بخش مهمی از آزادیت را می گیرد و امکانت را برای تجربه ها، محدود می کند. گریزانت می کند از هر بهانه شادمانی. از هر چیزی که ممکن است آن تصویر تراژیک را در چشم خودت و یا دیگران بشکند.
بعضی ها به درد خو می کنند و به اندوه ناشی از آن. همه زنده گی خود را، بر مبنای دلشکستگی ها، تعریف می کنند. بر مبنای از دست دادن ها. میتوان ترس را با آن توجیه کرد. میتوان به درد پناه برد، از دل-درگیری ها، از آزادی اشتباه کردن، از خطر. اما، درد، فقط یکی از تجربه های زیسته انسانی است. تجربه ای مهم، عمیق، متحول کننده، ویرانگر، گاهی آفرینشگر، اما فقط یک بخش از زنده گی... در کنار شادمانی، مهر، خطر، اعتماد، حتی حماقت.... درد، به ما فقط امکان یک نوع نگرش را به زنده گی می دهد.. و برای مدتی خوب است.. تکانت می دهد. گاهی زیر و رویت می کند. وقتی تازه است، جنگیدن با آن بی فایده و غیر ضروری است.. شاید بهتر است مدتی خودت را در آن غرق کنی. تجربه کنی درد را، رگ به رگ، لحظه به لحظه. گریختن از آن، با تمام شیوه های معمول (نفی، می گساری، خود را در کار غرق کردن....) فقط در کوتاه مدت تسلی بخش است. باید با درد روبرو شد و به چشمان سرد و بی رحمش نگریست. تا عمق روحش را دید. و خود را، باید در درد، در ناتوانی، دید و زیست. اما وقتی درد در برابر زنده گی، شادمانی، هیجان، عاطفه کم کم رنگ می بازد، رفتنی می شود، محکمش نگیر. نگذار به آن خو کنی. نگذار یگانه دلدارت شود. نگذار نگرشت را به زنده گی تعریف کند. بجنگ با تمایلت برای چسپیدن به درد. غوطه خوردن در درد. لذت بردن از درد. نگذار هستی ات را نشدن ها، از دست دادن ها، زخم ها، تعریف کند..
فکر میکنم حیف است.. هر یک تجربه ای، اگر تمام زنده گی شود، از وسعت و غنای آن می کاهد..
زمان آن است که کم کم به کنار گذاشتن بعضی درد ها فکر کنی. نگذاری غرقت کنند. بیش از این، با روحت درگیر شوند، خیالاتت را تسخیر کنند، زنده گی ات را، اختطاف کنند.
...........
پ.ن: نمیخواهم به عظمت اندوه هیچ کسی، با این نوشته بی حرمتی کنم. این فقط یک خودکاوی است، برخاسته از تجربه های محدود و نسبتا سطحی من با درد... طبیعی است که دردهای عمیقتری هستند... گاهی عمیق تر و بزرگتر از آنچه من میتوانم حتی تصور کنم و این نوشته شاید در آن موارد، صادق نباشد..
۳ نظر:
دردِ من، پناهِ من است.
اسدبودا:
دردِ من، پناهِ من است
...هی...
ارسال یک نظر