۱۳۹۰ بهمن ۲۶, چهارشنبه

دلتنگی

ویل گویی همین جاست. فضای اتاق را پر کرده است یادش. فضای دلم را. یاد مهربانی هایش. چه انسان ویژه ای بود. یکی از نازنین ترین کسانی که می شناسم. در کنارش، همیشه می خندیدم. همیشه آرامم می کرد. برایم کیک می پخت. فکاهی می گفت. گفته های خنده دارم را یادداشت می کرد و بعدا برایم می خواند. با من به مهمانی می رفت. به گلایه هایم گوش میداد.  در کنارش، انسان شادمان تری بودم. ازش می آموختم. مرا به چالش می کشید با فوق العاده گی اش این آدم. قایقرانی می کرد. آشپزی می کرد. عضو چند گروه فعال دانشگاه بود. شنونده فوق العاده ای بود. میدانستم جایش در زنده گی ام خالی خواهد بود. جایش در زنده گی ام خالیست. هر چند انکار می کنم.... میدانم روزی نامش را در کتاب ها خواهم خواند. نمیدانم دوباره فرصت همسایه بودن با او را خواهم داشت یا نه؟ فکر نمی کنم.  میخواهم با شریک زنده گی اش آشنا شوم. کودک/انش را ببینم. بخشی از زنده گی ام باشد. بخشی از زنده گی اش باشم. 
فرانچیسکا که بخشی از زنده گی ام را با خود نگهداشته است. در آکسفورد. در آکسفورد دور و جادویی. دور از او، زنده گی کم رنگ تر است. کم غنا تر. از جزییات و نقش و نگار زنده گی ام کاسته است دوریش. دلتنگ گفتگوهای ما هستم. تقریبا هر روز همدیگر را می دیدیم. از همدیگر حمایت می کردیم. با همدیگر خرید می رفتیم. با همدیگر راز دل می کردیم. غیبت می کردیم. میخندیدم. می گریستیم. روزهای دشوار، بار همدیگر را سبک تر می کردیم. روزهای شادی، با هم تجلیل می کردیم.  خواهر بزرگترم بود. نصیحتم می کرد. دلداریم می داد. 
و دوستان دیگرم. همه شان.  محب که نمی گذاشت اندوهم بیش از چند ثانیه بپاید. صحرا که بهترین میزبان دنیاست. سوزانا و مهربانی آرامش بخشش.  پرسیس. یالا. شرو. دیوید نازنین. کریس. اندی که میترسید بغلش کنم. دلتنگ همه شان هستم.
و به دلتنگی می اندیشم. یالا می گفت در دلتنگی سپاسگزار باید بود. دلتنگی نشانه این است که آنچه پشت سر گذاشته ای زیبا و به یاد ماندنی بوده است. دلتنگی یاد آور این است که صمیمانه مهر ورزیده ای. که دوستان خوبی داشته ای. که قلبت، راضی و شادمان بوده است در هر جایی که بوده ای. دلتنگی، نشانه سلامت روح است. نشانه توان مهر ورزیدن. نشانه یک زنده گی زیبا. 
و وقتی دلتنگم.. وقتی به دوستانم می اندیشم، فکر می کنم دوستی، چقدر زیباست.. و چقدر خودخواهانه. من همه این انسان ها را دوست داشتم چون خودم در کنارشان شادمان تر بودم، بهتر بودم، احساس محبوب بودن می کردم، احساس رضایت می کردم. ولی، این تمام قصه نیست. من این انسان ها را دوست داشتم، و به شدت دوست دارم چون به من اجازه می دادند مهر بورزم، بخشنده باشم، بشنوم، تحمل کنم، چون ظرفیت و تمایل مرا برای فداکاری، از خود گذشتگی، مهرورزی، همدردی، مداوم به کار می بردند.  
دلتنگ شان می شوم چون، در کنار صد دلیل دیگر، دلتنگ صادقانه مهر ورزیدنم. دلتنگ بخشیدن. دلتنگ درک شدن. 
کاش اینجا میبودند. 
کاش سفر اختراع نمی شد.

۱ نظر:

Haniyeh گفت...

امان از دلتنگی. نوشته ات شرح حال من بود انگار، این روزها که از عزیزترین دوستانم دورم. نوشته ی بعدی ات هم همینطور. برای منی که این روزها غرق در اندوه و دلتنگی و سرگشتگی ام.
ممنون