هنوز هوا سردست. بخاری ها روشن. بوی چوب اتاق را آگنده ست. یک هفته هم از برف های سهمگین کابل نگذشته است. جاده ها، هنوز تپه های یخ روی سینه خود حمل می کنند. جاده ها، شیارهای یخ و گل. نمیتوان بی بالاپوش بیرون رفت.
پشت پنجره اما، بعد از مدت ها، آسمان روشن و آفتابی ست.. آفتاب با لجاجت روی انبوه یخ می تابد و آرام آرام، آبش می کند. شمالک سرد است، اما بوی بهار را با خود دارد. شانه ها کمی وسیع تر، گردن ها کمی بالا تر، چهره ها کمی گشاده تر...
کابل، زمستانی سرد و بی رحم را پشت سر می گذارد. زمستانی پر و زیبا، ولی سوزناک و کشنده. زمستانی که زمین تشنه را سیر آب کرد اما سرمایش جان هم ستاند... زمستانی طولانی و عبوس..
بهار امسال در کابل، زیباتر از معمول خواهد بود. بهار با دست و دامن پر خواهد آمد، و بعد از این زمستان سرد و طولانی، لذتش چندین برابر خواهد بود. دختران، موزه های باریک سیاه و خاکستری را کنار خواهند گذاشت، و باز باد و آفتاب، پنجه های پا را نوازش خواهد کرد. دامن ها و پیراهن های رنگارنگ، جای کرتی های سیاه را خواهد گرفت. گره شال، سست تر خواهد شد. زلف ها بازیگوش تر. هوا، بر پوست مهربانتر.
باران ها، خاطرات سرمای سرد و یخزده گی را خواهند شست. حتی بر مزارها، لاله خواهد روید. زمین، تجدید و تازه گی را جشن می گیرد و دل های تازه ای در ما خواهد رویید، فارغ از تلخی های سال پار.
بهار خواهد شد. بویش آرام آرام به مشام می آید..
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر