۱۳۹۰ مرداد ۱۶, یکشنبه

نامه از کابل2

مهربان
پرسیده بودی چگونه ای. و صبر کردم تا یک ماه بگذرد از آمدنم. که شاید کامم شیرین تر شود و بی قراریم کمتر و سرگردانیم گم.  که شاید صبح وقتی بر میخیزم حس نکنم در خانه خود بیگانه ام. در کشور خود مسافر. به زبان  خود، نا آشنا. 
و گذشت. و شد. کمتر بی قرارم حالا. بیشتر آشنایم. دیروز وقتی از خیاطی با فریده بر می گشتم و بوی نان داغ و خاک تر در کوچه پیچیده بود و نزدیک افطار بود و مردم شتابزده به خانه بر می گشتند و پسرکان نزدیک مسجد ایستاده بودند، قلبم از این همه آشنایی مملو شد و برای لحظاتی سخت احساس خوشبختی کردم. 
آنچه تو "بلازده گی" میخوانی اما همچنان سرجایش است. روزها با بلا مجادله می کنم. گاهی او را مرا به زمین نزدیک می کند. گاهی من او را به زمین نزدیک می کنم. هیچ کدام مغلوب نمیشویم. گاهی به فکر فرار می افتم، گاهی صبوری بر می گزینم، گاهی به امید پناه می برم. و بلا همچنان باقیست. و همچنان اندوه را در چشمانم منتشر می کند و از قلبم به رگ رگم ضعف می فرستد و گاهی مرا در آغوش دردناکش سخت می فشارد. درد. حملات درد را تاب می آورم. سرم را بلند می گیرم. نگاهم را زیر مژه پنهان می کنم. و ادامه می دهم. تا نبرد من و بلا به کجا برسد؟
تنهایی خیلی نزدیک شده است به من. بخشی از این نزدیکی به دعوت من است. روزانه با تنهایی قدم می زنم. در شعر خوانی هایم مهمانش می کنم. شب ساعت ها با هم دراز می کشیم و فکر می کنیم. در میانه روز کاریم می آید و کنارم می نشیند و حضور آرام و تاریکش را به من تحمیل می کند. در موتر میان من و دیگران می نشیند. در جمع، زبانم را می دزدد. مانع به دیگران زنگ زدنم میشود. میل دیدار دوستان را کمرنگ می کند. حصاری شده است دور من. هم محافظتم می کند و هم مرا بریده است، از جهان. 
اوضاع مملکت بی سامان است. شاید بی سامان تر از آنچه در این ده سال گذشته بود.  سفلگان رهبری می کنند و عاقلان به گوشه ای خزیده اند و یا بار سفر بسته اند. خون و دود و انتحار بخشی از برنامه روزانه ما شده است. 
همه چیز بد نیست. حتی شاید این بی سامانی ها هم. زنده گی همچنان ادامه دارد. همچنان که شاید شنیده باشی پری نامزاد شد. شعر سعدی هنوز شیرین است. اقبال و جلال برای آینده هایشان برنامه های بلند پروازانه دارند. همسایه در کنار خانه اش خانه ی دیگر آباد می کند.  پروانه برای سفرش آماده میشود. با شوق. با هیجان. با دلهره. 

تو هم از خودت بگو. میخواهم بدانم. هر چند میدانم نمی گویی..

۳ نظر:

پویا گفت...

شهرزاد گرامی سلام ! همیشه می آیم و می خوانم . خوشحالم که همچنان می نویسی . به پری جان تبریک بگوئید و به استاد سلام مرا برسانید . استوار باشید .

صحرا کریمی گفت...

شهرزاد عزیز
به همه چیز عادت خواهی کرد. حتی به دوری ها... بدی زمان همین است. تجربه تلخ عادت را در ما تزریق میکند آهسته آهسته.

نسیم گفت...

چون همیشه زیبا احساست رو گفتی شهرزادِ جانم
و همه ی ما دختران و پسران نا آرام و بی سامان خاورمیانه