به عکس ها نگاه می کنم. همه آن دوره به یک خواب می ماند. به رویا. به بودن در جهانی غیر واقعی. اینقدر از اینجا به دور. بریده. به یک سفر نیمه شبی به کوه قاف.
به خودم می نگرم. سرم که آرام روی شانه ویل یا پرسیس آرامیده است. به اطرافیان آن زمانم می نگرم. ابر انسان های مهربان. ابر انسان های مهر ورز. به موسیقی دانانان. زبان دانان. خوبان. مهربانان.
به یاد درس ها و بحث ها می افتم. مناظرات. آموختن. در نیمه روشن صبح زود به کتابخانه رفتن. شب خسته برگشتن. لباس امتحان بر تن کردن. هراسزده از دست همدیگر گرفتن در وقت باز کردن مکتوب نمرات.
به بازی ها می نگرم. در ساختمان های قصر مانند. با لباس های مجلل. شستشو شده در نور. خندان. سرمست.
به قایق. به مرغابی ها. به غروب. به قایقرانان. به گیتار.
به یاد میله ها می افتم. در کنار رودخانه. در پارک. بعد از ظهر بهار. باد. آزادی. خنده.
شب های زمستان. چای. صحبت. رقص. گیتار. آواز. خنده. یوتوب. کیک چاکلیتی مخصوص ویل.
به یاد خودم می افتم. محبوب. آسوده. بی خیال. سرمست. پرناز. مهربان. متبسم
تیه. اش. یایل. مهربانان. نازنینان.
ویدیا. فرانچیسکا.
مهمانی ها. شب نشینی ها.
آدم ها. آدم های نازنین. دوست داشتنی. با هوش.
جای آن زنده گی را با چی پر خواهم کرد؟ جای آن خاطرات را چی خواهد گرفت؟ جای آن آدم ها در زنده گی ام؟
۱ نظر:
چقدر عمیق و غمگین نوشته ای این چیزهایی است که یک مهاجر جوان با یک قلب آشنا با عشق درد مهربان بودن را فریاد می زند. روزهای قشنگ و ساده این لحظه را جاودان می کند برات آرزوی اون روزها ناب و ساده که گاهی می شه تو لبخند کودک دید را می کنم
ارسال یک نظر