مشغول و سرگردانم. مثل پارسال برای یک سیمینار هشت روزه آمده ام که برنامه هایش به مشکل مجال نفس کشیدن می دهد.. وبلاگ نخوانده ام. موسیقی گوش نداده ام.. برنامه همان برنامه است فقط من فرق کرده ام و همه انسان های اطرافم.
..
شب از نیمه گذشته است. خسته ام. مرا می آزاری. مرا بسیار می آزاری. آیا درد را در چهره ام نمی بینی؟ بی قراری را؟ نمی بینی چگونه پژمرده میشوم؟ چگونه می سوزم؟
چه سودی دارد این؟ این بازی ها؟ من آدم این بازی ها نیستم. من ساده ام. خواندنی. من برای این چیزها برنامه نمی ریزم. من پنهان نمی کنم. فریب نمیدهم. من قصد آزار دادن ندارم. باور کن.
تنهایم بگذار. تنهایم بگذار و دیگر مرا چنین میازار. خدا ترا نبخشاید اگر بیشتر از این بیازاریم. خدا ترا نبخشاید اگر بر دردم، بیچاره گی ام، ساده گی ام بخندی. خدا ترا نبخشاید اگر بخواهی مرا به بازی بگیری.
..
میخواهم بروم. خانه بروم. میخواهم به کودکی ام برگردم و دلم به حنای شب عید خوش باشد. به گدی پران خوش باشد. به بولانی خوش باشد. به قصه های مادر کلان خوش باشد.
...
زن زیبا و شکوهمند است. گیسوان سفیدش روی شانه ریخته اند. از درخت ها می گوید و چشمانش جرقه ها دارند. از عشقش به درخت ها قصه می کند و از همه درختانی که به آنها دل باخته است که در جاپان، در مکزیک، در ایتالیا، در کینیا به دیدن شان رفته است. به ساقه های شان دست کشیده است. به ریشه هایشان اندیشیده است. بو کرده است درخت ها. چشیده است درخت ها.
به زن حسادت می کنم. به زن که درخت هایش را دارد. که درخت هایش منتظرش می مانند. که درخت هایش همیشه آنجایند. که درخت هایش اینقدر ساده و فهمیدنی و دیدنی هستند.
من آدم هایم را دارم. من به آدم ها عشق می ورزم و آدم هایم در سراسر جهان پراگنده اند. گاهی وقتی میروم نیستند، گاهی وقتی هستند، با من نیستند. گاهی گم میشوند. گاهی می آزارند. گاهی...
...
اینجا چقدر زیباست. این خانه بزرگ و شکوهمند و قدیمی. این نقاشی ها. این سقف های ظریف، ستون های منقش. این پیاله های سبک و گلدار انگلیسی. این قاشق و پنجه نقره.
این باغ ها به دقت مراقبت شده را ببین. این چمن ها را. دریاچه را.
همه چیز مرا به یاد رمان های جین آستین می اندازد. این هوای بارانی، این فضای با شکوه. این قصه های پی در پی. این مجالس گفتگو. این نان شب های طولانی. این شمع ها. چهره های روشن.
این دلشکستگی. این سوء تفاهم.
این انسان های اطرافم چقدر خوش پوشند. خوش سلیقه. زیبا. با هوش.
چقدر بیگانه. دور.
....
میخواهم درخت خودم را بیابم. زیر درخت خودم بیاسایم.
....
خانه، نزدیک است. به زودی در کابل خواهم بود انشاء الله. میدان هوایی، آفتاب درخشان، شال سیاهم بدور چهره خسته و خوشنودم .. خاکباد.. برگشت.
۲ نظر:
آفرین . این کمی بهتر شد . لا اقل می شد تشخیص داد شما کمی دلتنگ شده اید کمی خسته و البته رنجور از کسی .
خوب است اگر نوشته را کمی با احساس عجین کنید . هرچند روزنوشت باشد هرچند خبر نوشت .
باید فرقی باشد بین یک خبر از صفحه روزنامه خواندن و وبلاگ خواندن ؟
کابل رسیدید سلام من را برسانید به خاکباد . میدان هوایی شیک تر و مدرن تر از 3 سال پیش شده ولی هنوز جای بسی کار دارد .
دروووووووووووود
زیبا زیبا و زیبا احساست را می نویسی شهرزاد جان:*:*:*دلخوریت ...آزردگیت...ناراحتییت را.
بگذر از همه آنها که تورا می شکنند و می آزارند چون می دانم که با گذشتن آرام تر می شوی جان دلم:*
آرزو می کنم همیشه در آرامش باشی دخترک مهربان و هیچ گاه هیچ کس دلت را نیازارد
چه خوب که به خانه می روی:*
ارسال یک نظر