۱۳۹۰ خرداد ۴, چهارشنبه

تو و من

قدیم ها، من پشت بوته های خار به خواب می رفتم و قرار بود تو، جسورانه و با قبول خطر، از میان همه بوته ها بگذری و با بوسه ای مرا از خواب بیدار کنی و منجی و شاهزاده و سلطان قلب من شوی.
من این رسم را همیشه احمقانه و اهانت بار می یافتم. نیازی به بوته های خار نیست، می گفتم. من و تو، همدیگر را باید در راه پیدا کنیم.
حالا، اما، فکر می کنم تو پشت هزار دیوار خار، بدبین و تنها نشسته ای و من باید، خودم را آنجا برسانم.
تفاوت این است که من ناخواسته، پشت بوته های خار اسیر مانده بودم. خواب بودم، یادت هست؟ و اما تو، خود را با دیوار های خار "محافظت" می کنی.
تفاوت این است که تلاش تو برای "نجات" من، قهرمانی بود، تلاش من برای رسیدن به تو، شاید سبکسری دیده شود، شاید اصرار دیده شود، شاید...
تفاوت این است که تو رفتنت را برای "نجات" من، اعلام می کردی، تجلیل می کردی، و من، در رفتنم به سوی دیوارهای خار تو، باید آرام، محتاط، صبور، نا پیدا باشم.
غیر منصفانه نیست؟
باید تو را پشت هزار دیوار خار تنها بگذارم و این تمایل سرکش به رسیدن به تو را، به باد بسپارم. مبادا در هر دو روایت، "قربانی" من باشم..

۴ نظر:

شریف گفت...

خیلی درونگرایانه، خیلی زنانه، نق نق نق

ساربان گفت...

شاید هم در هر دو روایت، تو برنده باشی

Shaharzad گفت...

شریف! یعنی چی؟

ساربان.. شاید.

زهره گفت...

خوشم آمد، خيلي عالي بود!