۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۳, سه‌شنبه

استانبول

مظاهره چیان. پولیس. یونیفرم های سفید.
هزاران هزار چپ کوچه. کافه ها. موسیقی. دود. بوی غذا.
مردی برای پرنده سفید ماهی می اندازد. دیگران می خندند.
کلیسا. آرام. متروک. در انتهای کوچه ای بیروبار. روی زمین سرد می نشینم. دعا. آسمان آبی.
بیرون میشوم خنده های کافه نشینان مرا در آغوش می گیرند. آرام آرام عبور می کنم.
تنها. دوباره کلیسا. با شکوه. بزرگ. بیروبار. عکاسان. شمع ها. روی چوکی چوبی می نشینم. یاد پدر.
کوچه ها رو به بالا. کوچه ها رو به پایین. مرد چاقی با خنده چیزی به من می گوید.
دریا، از دور می درخشد. کاش پدر اینجا بود. گفتگو های او، این تجربه را سرشار تر می کرد. تصور می کنم او را. جوان، تنها، مسافر، سرشار، شگفت زده.. در کوچه های استانبول. مثل امروز من، فقط داناتر، فرزانه تر، زنده دل تر شاید.
در میدانی می نشینم. بی پروای زمان. بی پروای کار. به رهگذران چشم می دوزم. آفتاب موهایم را می بوسد. پوستم گرم، پوستم شاد. طعم شیرین فراغت.
بوی سیگرت. مینه بی وقفه سگرت می کشد. دود، دود. همه جایم بوی سگرت می دهد.
دختران مستقل. انارشیست های جوان. هنرمندان مست.
چرا اینقدر به یاد کابل می افتم؟ و به یاد صلح.. که اگر صلح می بود کودکان ما هم شاید، اینگونه می خندیدند، جوانان ما بی پروا مهر می ورزیدند، هنرمندان ما.. زنان ما، با غرور زنده گی می کردند.. چرا اینقدر به یاد صلح؟ حسرت است؟ حسادت؟
غروب. پسر بچه ای بایسکل می راند. طناب ها و رخت های شسته شده. زنی همسایه اش را صدا می زند.
کوچه های بیر وبار. توت تازه. دوغ. زنده گی.
استانبول.

۸ نظر:

حسرت گفت...

درود
فراغت ات را تبریک می گویم، شادی وآرامش بیشتر برایت آرزو می کنم.

حدیثه گفت...

درود بی پایان عزیزم

فراغت بخیر نزدیک شده

پیشایش مبارک باشدویک آینده درخشان در پیش داشته باشی................

انتظار گفت...

مثل آب خوردن می نویسی شهرزاد عزیز. بخیر فارغ شوی و خدمت به کشور و مردم.

ساربان گفت...

خوش بگذره!
فقط سیگار نکشید مثله دوستتان، ضرر داره.

rafiqpoor گفت...

باسلام،
تبریک، مثل همیشه موفق باشید.

صحرا کریمی گفت...

نوشیدن دوغ سر تو تابستون در استانبول کیف میدهد. حسودیمان شد.
خوش بگذرد دختر خوب.

طوبی گفت...

سلام شهرزاد جان!
دیریست نیامده بودم، امدم و میبینم خوب و شادی خوشحال برمیگردم. هر زمانیکه برگشتی خبرم کن دل تنگی صدا و شوخی هایت شده ام.
سفر بی خطر....

Masuma Ibrahimi گفت...

شهرزاد عزیز
لینک وبلاگم را دیدم که لطف کردی وشر کردی. مدت هاسا از انجا کوچ کرده ام. این جا می توانی پیدایم کنی.

http://masumaibrahimi.blogspot.com/
قربانت