در آستانه سفرم. دو روز بعد خانه خواهم بود، انشاء الله.
شب است. نمیخواهم چای بنوشم، نمیخواهم به عکس ها نگاه کنم، نمیخواهم آهنگ بشنوم، نمیخواهم بخوابم. نمیخواهم فکر کنم. نمیخواهم عصبانی، هیجانزده و کمی غمگین باشم، اینگونه که حالا هستم. میخواهم نامه ای، یادداشتی، قصه ای برای خانواده میزبانم بنویسم که هم خداحافظی کرده باشم و هم یادگار بماند و... نمیتوانم.
از اینکه به زودی خانه خواهم بود، مادر و پدر را در آغوش خواهم گرفت، دوستانم را خواهم دید، کار خواهم کرد، سپهری خواهم خواند و هوای کابل را در سینه جا خواهم داد، خوشحالم. وقتی فکر می کنم، دلم با هیجان می تپد.
بعد، دلم کمی فشرده میشود، کمی دلتنگ، وقتی سر انا را در آغوش می گیرم، در میان درختان به دنبال بن می دوم،و یا به چشمان نمناک مادر خوانده ام می نگرم.
بعد خیلی چیزهای دیگر یادم می آید، مثل روز مسافرت الیاس، دوری چهارساله زبیده از ما..به یاد ده ها باری که به آرزوی سفری خوش در عقب مسافر آب ریختم و یا کسی برای من آب ریخت، می افتم. به یاد قران بوسیدن ها و در آغوش گرفتن ها و سرفه های ناراحتی که بغض را درست نمی پوشانند می افتم. بعد یادم می آید که الکر و فریده در کالیفرنیا خواهند ماند، رخصتی تابستانی نورجهان کوتاه خواهد بود، سفر لالا هاتف به کابل معلوم نیست، سمیه جان را بیشتر از دوسال است ندیده ام. بعد یادم می آید که تکه های از تاریخم، قصه ام، خودم، با انسان های عزیزی در سراسر دنیا مسافر است. یادم می آید که با این حسرت تلخ از کودکی آشنا شدم، از زمانی که اولین رگبارها ما را مهاجر کرد و دوستان کودکی ام را، محله کودکی ام را ، از من دزدید.. بعد از آن، بارها یا من از آشنایانم جدا شدم و یا آنها، دسته دسته مثل پرنده گان مهاجر در اسمان های دوردست ناپدید شدند. برای مدتی ایمیل بود، بعد تیلیفون های در سال-یکبار، بعد کم کم مسیرها جدا شد و...
و این هنوز آغاز است. من هنوز بیست و یک ساله ام و بزودی در آستانه سفر به یک کشور تازه خواهم بود. آیا آنجا را هم با قلب کمی زخمیتر ترک خواهم کرد؟ نه، بهتر است به سوی دیگر قصه فکر کنم، بهتر است آرزو کنم که خداوند مرا از دردهای دوست داشتن بی نصیب نگذارد و زنده گیم در هر جا، در هر نقطه دنیا چنین سرشار از مهر و شادمانی باشد.
میخواهم به کتابهایم پناه ببرم، به سکوتم، تا این سفر پایان بیابد. حرف و حدیث رفتن را دوست ندارم، خدا حافظی را هم. دوست ندارم به ترک کردن فکر کنم. حالا نه، بعدا، فردا، پس فردا، در این مورد فکر خواهم کرد.
شب است. نمیخواهم چای بنوشم، نمیخواهم به عکس ها نگاه کنم، نمیخواهم آهنگ بشنوم، نمیخواهم بخوابم. نمیخواهم فکر کنم. نمیخواهم عصبانی، هیجانزده و کمی غمگین باشم، اینگونه که حالا هستم. میخواهم نامه ای، یادداشتی، قصه ای برای خانواده میزبانم بنویسم که هم خداحافظی کرده باشم و هم یادگار بماند و... نمیتوانم.
از اینکه به زودی خانه خواهم بود، مادر و پدر را در آغوش خواهم گرفت، دوستانم را خواهم دید، کار خواهم کرد، سپهری خواهم خواند و هوای کابل را در سینه جا خواهم داد، خوشحالم. وقتی فکر می کنم، دلم با هیجان می تپد.
بعد، دلم کمی فشرده میشود، کمی دلتنگ، وقتی سر انا را در آغوش می گیرم، در میان درختان به دنبال بن می دوم،و یا به چشمان نمناک مادر خوانده ام می نگرم.
بعد خیلی چیزهای دیگر یادم می آید، مثل روز مسافرت الیاس، دوری چهارساله زبیده از ما..به یاد ده ها باری که به آرزوی سفری خوش در عقب مسافر آب ریختم و یا کسی برای من آب ریخت، می افتم. به یاد قران بوسیدن ها و در آغوش گرفتن ها و سرفه های ناراحتی که بغض را درست نمی پوشانند می افتم. بعد یادم می آید که الکر و فریده در کالیفرنیا خواهند ماند، رخصتی تابستانی نورجهان کوتاه خواهد بود، سفر لالا هاتف به کابل معلوم نیست، سمیه جان را بیشتر از دوسال است ندیده ام. بعد یادم می آید که تکه های از تاریخم، قصه ام، خودم، با انسان های عزیزی در سراسر دنیا مسافر است. یادم می آید که با این حسرت تلخ از کودکی آشنا شدم، از زمانی که اولین رگبارها ما را مهاجر کرد و دوستان کودکی ام را، محله کودکی ام را ، از من دزدید.. بعد از آن، بارها یا من از آشنایانم جدا شدم و یا آنها، دسته دسته مثل پرنده گان مهاجر در اسمان های دوردست ناپدید شدند. برای مدتی ایمیل بود، بعد تیلیفون های در سال-یکبار، بعد کم کم مسیرها جدا شد و...
و این هنوز آغاز است. من هنوز بیست و یک ساله ام و بزودی در آستانه سفر به یک کشور تازه خواهم بود. آیا آنجا را هم با قلب کمی زخمیتر ترک خواهم کرد؟ نه، بهتر است به سوی دیگر قصه فکر کنم، بهتر است آرزو کنم که خداوند مرا از دردهای دوست داشتن بی نصیب نگذارد و زنده گیم در هر جا، در هر نقطه دنیا چنین سرشار از مهر و شادمانی باشد.
میخواهم به کتابهایم پناه ببرم، به سکوتم، تا این سفر پایان بیابد. حرف و حدیث رفتن را دوست ندارم، خدا حافظی را هم. دوست ندارم به ترک کردن فکر کنم. حالا نه، بعدا، فردا، پس فردا، در این مورد فکر خواهم کرد.
مدتی بعد با یک پیاله چای سبز زیر نور ستارگان کابل می نشینم و آرام آرام گریه می کنم. گریه ای از شوق رسیدن و درد دل کندن. بعد آرام خواهم گرفت و مشغول خواهم شد. بزودی کار و زنده گی در کابل مرا در آغوش دشوارش خواهد فشرد و دچار درد ها و دغدغه های دشوار تر خواهم شد...
۳ نظر:
نمی دانم رفتن است یا آمدن. به حر حال خوب رگذرد.
بلاق دره ای
سلام
خدا کند به خیر رسیده باشید.زندگی سفر است و سفر هم زندگی.
بسیار سفرباید...
شهرزاد عزیز،
راستی من فکر می کردم برای پروگرام ماستری هم در آن جا خواهی بود. اما حالا می بینم که بر می گردی.
به هر صورت. خیلی خوب است که بر می گردی. سفرت به خیر باشد.
ارسال یک نظر