با انجام یک عمل خیریه، میشود وجدان خود را راحت کرد. میشود شیوه زنده گی پر مصرف خود را تغییر نداد، پیگیرانه برای یک برنامه دراز مدت کار نکرد، در جاده با بینوایان تندی کرد و هنوز هم وجدان آسوده ای داشت. میتوان در لحظات اندوه به یاد نیکوکاری های زمستان گذشته در میان کمپ نشینان افتاد و خاطر خود را آسوده کرد. میشود با آمیختن با یک گروه به حاشیه رفته و انجام بعضی کارهای داوطلبانه، کمی به زنده گی خود هیجان بخشید. این روش حداقل برای مدتی شادیبخش و آرامش آفرین است و رودررویی با اضطراب های عمیق را به تعویق می اندازد. در ضمن خیرش هم به دیگران می رسد.
تغییر اساسی اما با تغییر خود ما می آید. تغییر در شیوه زنده گی ما، در نوع نگاه ما به دنیا. مثمرترین شکل مبارزه شاید همانی باشد که زنده گی ، مبارزه شود، زنده گی، کار شود و در همه زوایایش رد مبارزه هویدا باشد. زنده گی بدینگونه مشکل میشود و شاید از بعضی لذت های کوچک خالی.. تعهد سپردن به این نوع زنده گی هم قربانی های زیاد می طلبد و به همین دلیل اکثر ما، این خطر را نمی کنیم ( به شمول خودم). در درازمدت، شاید این نوع مبارزه باشد که شادمانی عمیق به بار بیاورد و الهام بخش گروه های بزرگ مردم شود. اما این بدان معنی نیست که مبارزه های پراگنده کسانی را که مبارزه و فعالیت را یکی از دلگرمی ها ( و نه از مهمترین دلگرمی ها) میدانند ناچیز و بی فایده بخوانیم.
گروهی هم هستند که با نوعی تکبر روشنفکرانه، هر نوع مبارزه را مسخره می کنند و اعتقاد دارند که انسان باید یا به موثریت چه گوارا باشد و یا سودای عدالت طلبی را کاملا از سر بیرون کند. این گروه انسان ها، با ضعف های انسانی بیگانه و ناشکیبا هستند و بر علاوه اینکه خود هیچ تلاشی نمی کنند، تلاش های کوچک دیگران را ریاکارانه خوانده و حتی آنانی را که مبارزه را مرکز زنده گی خود قرار داده اند تا زمانیکه موفق نشده اند، مورد استهزاء قرار میدهند. این گروه انسان ها، سگرت می کشند، شب نشینی می روند و منفی بافی می کنند و از تیوری های پیچیده کمک می گیرند تا بیهوده گی تلاش انسانی را ثابت کنند. شاید، اینها تنها کسانی باشند که به حقیقت امر پی برده اند. چی میدانم؟ شاید وجود این نوع برخوردها برای کاستن از احساساتی گری و خوشبینی بی پایه مفید باشد. اما از سویی، رفتار تحقیر آمیز و استهزا گرشان، درد می آفریند و نا امیدی خلق می کند. من فکر می کنم جهان نیازمند امید، مراقبت و درمان است. شما چی فکر می کنید؟
تغییر اساسی اما با تغییر خود ما می آید. تغییر در شیوه زنده گی ما، در نوع نگاه ما به دنیا. مثمرترین شکل مبارزه شاید همانی باشد که زنده گی ، مبارزه شود، زنده گی، کار شود و در همه زوایایش رد مبارزه هویدا باشد. زنده گی بدینگونه مشکل میشود و شاید از بعضی لذت های کوچک خالی.. تعهد سپردن به این نوع زنده گی هم قربانی های زیاد می طلبد و به همین دلیل اکثر ما، این خطر را نمی کنیم ( به شمول خودم). در درازمدت، شاید این نوع مبارزه باشد که شادمانی عمیق به بار بیاورد و الهام بخش گروه های بزرگ مردم شود. اما این بدان معنی نیست که مبارزه های پراگنده کسانی را که مبارزه و فعالیت را یکی از دلگرمی ها ( و نه از مهمترین دلگرمی ها) میدانند ناچیز و بی فایده بخوانیم.
گروهی هم هستند که با نوعی تکبر روشنفکرانه، هر نوع مبارزه را مسخره می کنند و اعتقاد دارند که انسان باید یا به موثریت چه گوارا باشد و یا سودای عدالت طلبی را کاملا از سر بیرون کند. این گروه انسان ها، با ضعف های انسانی بیگانه و ناشکیبا هستند و بر علاوه اینکه خود هیچ تلاشی نمی کنند، تلاش های کوچک دیگران را ریاکارانه خوانده و حتی آنانی را که مبارزه را مرکز زنده گی خود قرار داده اند تا زمانیکه موفق نشده اند، مورد استهزاء قرار میدهند. این گروه انسان ها، سگرت می کشند، شب نشینی می روند و منفی بافی می کنند و از تیوری های پیچیده کمک می گیرند تا بیهوده گی تلاش انسانی را ثابت کنند. شاید، اینها تنها کسانی باشند که به حقیقت امر پی برده اند. چی میدانم؟ شاید وجود این نوع برخوردها برای کاستن از احساساتی گری و خوشبینی بی پایه مفید باشد. اما از سویی، رفتار تحقیر آمیز و استهزا گرشان، درد می آفریند و نا امیدی خلق می کند. من فکر می کنم جهان نیازمند امید، مراقبت و درمان است. شما چی فکر می کنید؟
۳ نظر:
من هم فکر می کنم جهان نیازمند امید و مراقبت است، شهرزاد جان.
sharzade aziz ba nazare ma zamaneh raftare che guaree-bodon rafta, wa kasi ke khod hanoz an goona mi andishad , ba tahaqol bishtar niyaz darad. Mobareza ba ilzam ba akhlaqe jahanshomol og nafi khoshonat e koor rahe behtaree ast. Sharmenda az ba khate latin noweshtan
سلام هم صنفي گرامي !
ادعاي خدايي مي كند كه به پيامبري قولش كنند!
بايد بگويم اين گونه بيان از ذهن كسي متراود كه مي خواهد براي خودش كسي باشد ياهم براي جهان؟ كسي كه بنظر راه را از بي راهه تشخيص داده اما وقتي اسباب سفر را مي خواهد ببندد تازه يادش مي افتد چيز زيادي با خود ندارد كه بردارد ولي قصد آنراهم ندارد منصرف شود. چون دريافته بايد به كجا برود!دراين بين كساني با نقد نظرياتش به قول خودش او را به استهراء گرفته است اما او به خودش تسلي ميدهد چون دريافته راه كدامست و نام اين ايستادن را هم گذاشته مبارزه!!!
"هم صنفي " تا اينجاي كار بنظرم درست آمدي. ضرب المثل بالا يكبار ديگر بخوان ... آري بايد به مرگ گرفت تابه درد راضي شود اين روش يعني مبارزه تارسيدن به جايگاه اصلي البته با بي اعتنايي به متكبران. جايگاه اصلي شما كجاست ؟rn.2010ra@gmail.com
ارسال یک نظر