"به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظهی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمیتوانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر میشود!
روباه گفت: -همین طور است." (شازده کوچولو)
این، داستان زنده گی من است..
امشب، شب آخرم در این اتاق است.
فردا از اکسفورد می روم. برای سه ماه دیگر.
رفتن را دوست ندارم.. از رفتن به خانه خوشحالم.. ولی سخت منتظر آن روزی ام که برای مدتی رفت و آمد نکنم... برای مدتی پاره های قلبم در سراسر جهان سرگردان نباشند...
چرا اهلی می کنیم؟ چرا اهلی می شویم؟ بعد از ده ها بار رفتن؟....
حالا که فکر می کنم بعد از شش سالگی مداوم مسافر بوده ام..
ولی هیچ وقت یاد نگرفته ام مهر نورزم..
دلتنگ فرانچیسکا میشوم.. خواهر ایتالیایی ام..
و همه دوستان دیگرم.
داستان زنده گی ام.... این بوده است...
۴ نظر:
دیدار با خانواده احساس را رقیق تر، عاطفه را شفافتر، قلب ها را نزدیکتر، و به زمان شور و هیجان دیگری میدهد. سفری خوش و بی دردسر داشته باشید.
کامیاب باشی و سفر بخیر شهرزاد جان!
چشم براه نوشته های تازه ات هستم.
باید یاد بگیریم دلتنگ بشویم اما دلتنگی دلمان را درد نیاورد.
زنده و شاد باشی شهرزادِ جان:*...آرزوی تندرستی و شادی و آرامش مرا به مادرت و خانواده ات برسان.
شهرزاد یک دنیا شادی و مهر بدرفه ی راهت باد.پرنده ی مهاجر همیشه از رفتن به آشیانه اش مست و خوشحال خواهد بود.
سفر خوش و پربار داشته باشید.چشم براهی روز خاطره هایت از کابل می مانیم
ارسال یک نظر