۱۳۸۹ تیر ۱, سه‌شنبه

«بازوی ماست حلقه به بازوی آفتاب»

خورشید گیسوانم را می بوسد.. اینک شانه ام را.. اینک انگشتان بازیگوشم را...
طعم توت زمینی زیر زبانم - تازه- غنی- آب شدنی-
ساعتی روی زمین دراز می کشم و با چشمان بسته به صدای گرم نامجو گوش میدهم. بی دغدغهء هیچ بایدی.. کار ناتمامی.. دیداری.. 
آیسکریم با طعم پسته. کافه فرانسوی. کافه دار سوری. سایه. پشت شیشه مردمان شاد- مردمان خوش لباس- مردمان متبسم. 
دخترک  انگشتم را می کشد. میخواهد بازی کند. چشمانش سرشار از شگفتی و مهر اند. 
قایقرانی.. خندان به همراهانم می نگرم و به این سفر طولانی و شگفت انگیز می اندیشم که ما را به هم نزدیک کرد..
و بیش از همه.. در این هنگام تجلیل و تفریح و آرامش.. به حکمت پیچیده و شگفت انگیز خداوند می اندیشم که مرا اینجا آورد.. این نه ماه را اینقدر دشوار کرد.. که این چند روز این قدر شیرین باشد...
آنقدر درد به من داد و آزمایشم کرد که امروز حس کنم بسیار تواناترم. 
آنقدر مرا شکست که امروز با فروتنی و قناعت بتوانم این چنین ساده شادمان باشم..
به همین ساده گی... به ساده گی همه چیزهای ملموس: چون دست نوازشگر یک کودک- تبسم یک دوست- اندکی آفتاب...
و بعد این همه مایه شادمانی را در مسیر من قرار داد: انسان های شگفت انگیز- سفرهای پر هیجان- بازی های تازه- دریا- قایق- قصر- قلعه- باغ- سنت های مسخره قدیمی- موسیقی دل انگیز- آموزش- تازه گی- کنجکاوی- تخیل...
مدیون و شگفت زده ام.. مدیون و ثناگو.
به خاطر حکمتت و مهربانی ات.. به پا می ایستم. 
جهلم و بی صبری ام را... فرصت داده ای که جبران کنم..
یک سال دیگر.. که امیدوارم  آن را با  وقار و متانت بیشتر - بی صبری و شکایت کمتر- مفیدتر و زیباتر از امسال بگذرانم..
یاریم ده.


۴ نظر:

rafiqpoor گفت...

روان،کوتاه و گویا.چقدر خوب لحظه هایت را به تصویر می کشی.لحظه هایت وبلاگ راهمراهی می کنند.
بهروز باشی شهرزاد.

نسیم گفت...

یاریت می دهد شهرزاد ِ جان:*

saki گفت...

موفق باشی

Esmael Darman گفت...

من ماندم برای این متن زیبا چه بگویم. همان بهتر که خپ خوده بگیرم