۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

بخشش، رحمت و زیبایی

آرامم. 
دغدغه های همیشگی -زنده گی ام آنطور که باید باشد نیست، خدایا من زنده گی ام را سرشار زنده گی نمی کنم، چرا مفید نیستم- و غیره را ندارم. آرامم و این آرامش برایم به طور عجیبی حس فرزانه گی می دهد. 
اتاقم پاکیزه است. کتاب های مورد نیازم را با خود دارم. چای است. موسیقی است.  زنده گی نیازی نیست کامل باشد...
برای دو روز لندن رفتم. خوب بود. دوستان نازنین قدیمی را دیدم (طوبی نازنینم) و دوست جدید.. کودکان، خنده و شوخی.
 تا حدی مدیون دوست خوبم فرانچیسکا هستم این آرامش را.. که گفت: با حست نجنگ.. و من نجنگیدم با حس شیرینی که حضورش برایم می آورد.. نجنگیدم با میل کمی بیشتر در کنار مایه شادمانی ام بودن...  نجنگیدم با خواهش نیرومند آنجا نشستن و لبخند او را تماشا کردن... نجنگیدم با دلم که میل دیدار داشت... و گذاشتم دلم قهر شود با او. و بعد دوباره ببخشدش. بعد دوباره میل رم کند. بعد دوباره اسیر شود. و این همه اتفاق بیافتد بدون اینکه او بو ببرد. 
به خود نگفتم نه، این هیچ ممکن نیست... به امکان و اینده و برنامه نیاندیشیدم. نترسیدم از پاره پاره بودن... نگفتم یک دل و هزار سودا خوب نیست... کاری هم نکردم که اندوه و پریشانی بیاورد.. فقط خودم را با احساسم تنها گذاشتم و از احساسم لذت بردم..
و حالا حس می کنم بسیار خوبم.... حس می کنم گاهی فقط زنده گی کردن خوب است.. حالا فقط حس می کنم از زنده گی سپاسگزارم برای اینکه هنوز هم به من مجال دیوانه بودن میدهد.. حس می کنم مدیونم که هنوز هم میتوانم اینقدر پاک و شیرین و ساده مهر بورزم. اینقدر صادقانه و کامل اعتماد کنم... که هنوز هم با همین شادم که خنده های او را از دور تماشا کنم. بیدار شدنش را ببینم و به خواب رفتنش را. تماشا کردنش را تماشا کنم.
خوشحالم که هنوز حداقل در درونم- با خودم صادق هستم... و گاهی می گذارم که «احساس هوایی بخورد»
این نشانه ای از رحمت است.. و بخشش و زیبایی.
و من سپاسگزارم. 

۱ نظر:

وحید نوری گفت...

سلام شهرزاد گرامی
سری به ما هم بزن
شما الگوی دانشجویان هستی
همه نگاه ههای دانشجویان به شما هستند
راهنمای کنید در زمینه چگونگی تحصیل
ما شاءالله دست نوشته های خوبی داری
می خوانیم و استفاده می کنیم