با د. روی چوکی نیمه مرطوب نشستم. منظره روبروی ما فوق العاده بود. دریاچه. مرغابی ها. یک جهان سرسبزی. قایقی در نزدیکی با سرنشینان خندان. زمانه خوب بود. آرام بود.
مدتی بود که د. مثل خودش نمی نمود. آواز نمیخواند. گیتار نمی زد. گوشه گیر شده بود. شوخی نمی کرد. همه نگرانش بودیم. چند بار از حالش پرسیده بودم. به جواب های کوتاه بسنده می کرد. فکر می کنم هنوز آماده نبود حرف بزند. تصمیم گرفتم صبور باشم.
امروز بعد از نان شب منتظر مانده بود تا مناظره طولانی ام با استاد مشاورم در مورد افغانستان تمام شود. بعد هم ازم پرسید وقت دارم با هم برویم چای بگیریم؟ حس کردم میخواهد حرف بزند. آمدیم و حالا در گوشه خلوتی از بالکن نشسته بودیم و از درس ها حرف می زدیم. از آینده من..
لحظه ای سکوت بین ما حاکم شد. خطر کردم و از احوال دوست دخترش پرسیدم. مکث کرد. با بغض گفت: جدا شدیم.
چی وقت؟ چطور؟
گفت یک و نیم هفته میشود. گفت مدتها این قصد را داشتند. گفت میخواهد سفر کند. دنیا را ببیند. برود برای یک روزنامه بین المللی کار کند. یک سال در حبشه بماند. گیتار بزند. کتاب بنویسد. گفت نمیتواند دنبال دوست دخترش برود و خودش را در تورنتو اسیر کند. گفت هنوز هر دو جوان اند و جاه طلب. و خیلی کارهاست که اگر نکند پشیمان خواهد شد. گفت ۴ و نیم سال مدت بسیار طولانی است. گفت این تنها رابطه جدی زنده گی اش بوده و او هنوز جوان است... جزییات را برایم گفت. از مجلس رقص گفت. از خمار فردایش گفت. از حس نزدیکیش به خیانت گفت. گفت می ترسد این بزرگترین اشتباه زنده گی اش باشد. گفت عاشق دوست دخترش است. گفت نمیتواند ماه آینده را تصور کند.. چون قرار بود ماه آینده با هم باشند. گفت درد دارد که عشق زنده گی اش را آزرده است. گفت عشقی چنین ویژه هر روز اتفاق نمی افتد. اما نمیخواهد سایه باشد و نمیخواهد دوست دخترش سایه او باشد. هر کس باید زنده گی خود را کند. گفت اگر سی ساله میبود شاید.. اما هنوز بسیار جوان است.. و میخواهد رویاهایش را زنده گی کند...حرف هایش مرا به یاد خودم انداخت. به یاد حسرتم برای یک عشق بزرگ و ترسم از اسارت... و نبرد حسرت و ترس... و آرزو و جاه طلبی.
نمیدانستم چگونه آرامش کنم. فهمیدم که بار نخستم است که با پسری که عشقش را از دست داده حرف میزنم و نمیدانم چه بگویم. با دخترها آسانتر است.. دلداری دادن آسانتر است... فهمیدن.. میدانم د. بسیار دوست داشت و بسیار دل شکسته است.. اما مردان دل شکسته جامعه من در مورد دلشکستگی حرف نمی زنند و من هرگز یاد نگرفته ام تسلی بدهم یک مرد دل شکسته را... فقط گوش دادم و با تمام وجود برای او و دوست دخترش دعا کردم. فقط از حالش پرسیدم.
میدانم د. فوق العاده است. دوست دخترش هم. هر دو انسان های با استعداد نازنین و ویژه ای هستند و هرگز تنها نخواهند ماند. شاید دوباره با هم روبرو شوند و این بار همه چیز درست شود. اما میدانم که این روزها د. و او فقط به درد فکر می کنند.. به درد از دست دادن.. و هیچ کس یا چیزی به اندازه زمان التیام بخش نیست.
مدتی بود که د. مثل خودش نمی نمود. آواز نمیخواند. گیتار نمی زد. گوشه گیر شده بود. شوخی نمی کرد. همه نگرانش بودیم. چند بار از حالش پرسیده بودم. به جواب های کوتاه بسنده می کرد. فکر می کنم هنوز آماده نبود حرف بزند. تصمیم گرفتم صبور باشم.
امروز بعد از نان شب منتظر مانده بود تا مناظره طولانی ام با استاد مشاورم در مورد افغانستان تمام شود. بعد هم ازم پرسید وقت دارم با هم برویم چای بگیریم؟ حس کردم میخواهد حرف بزند. آمدیم و حالا در گوشه خلوتی از بالکن نشسته بودیم و از درس ها حرف می زدیم. از آینده من..
لحظه ای سکوت بین ما حاکم شد. خطر کردم و از احوال دوست دخترش پرسیدم. مکث کرد. با بغض گفت: جدا شدیم.
چی وقت؟ چطور؟
گفت یک و نیم هفته میشود. گفت مدتها این قصد را داشتند. گفت میخواهد سفر کند. دنیا را ببیند. برود برای یک روزنامه بین المللی کار کند. یک سال در حبشه بماند. گیتار بزند. کتاب بنویسد. گفت نمیتواند دنبال دوست دخترش برود و خودش را در تورنتو اسیر کند. گفت هنوز هر دو جوان اند و جاه طلب. و خیلی کارهاست که اگر نکند پشیمان خواهد شد. گفت ۴ و نیم سال مدت بسیار طولانی است. گفت این تنها رابطه جدی زنده گی اش بوده و او هنوز جوان است... جزییات را برایم گفت. از مجلس رقص گفت. از خمار فردایش گفت. از حس نزدیکیش به خیانت گفت. گفت می ترسد این بزرگترین اشتباه زنده گی اش باشد. گفت عاشق دوست دخترش است. گفت نمیتواند ماه آینده را تصور کند.. چون قرار بود ماه آینده با هم باشند. گفت درد دارد که عشق زنده گی اش را آزرده است. گفت عشقی چنین ویژه هر روز اتفاق نمی افتد. اما نمیخواهد سایه باشد و نمیخواهد دوست دخترش سایه او باشد. هر کس باید زنده گی خود را کند. گفت اگر سی ساله میبود شاید.. اما هنوز بسیار جوان است.. و میخواهد رویاهایش را زنده گی کند...حرف هایش مرا به یاد خودم انداخت. به یاد حسرتم برای یک عشق بزرگ و ترسم از اسارت... و نبرد حسرت و ترس... و آرزو و جاه طلبی.
نمیدانستم چگونه آرامش کنم. فهمیدم که بار نخستم است که با پسری که عشقش را از دست داده حرف میزنم و نمیدانم چه بگویم. با دخترها آسانتر است.. دلداری دادن آسانتر است... فهمیدن.. میدانم د. بسیار دوست داشت و بسیار دل شکسته است.. اما مردان دل شکسته جامعه من در مورد دلشکستگی حرف نمی زنند و من هرگز یاد نگرفته ام تسلی بدهم یک مرد دل شکسته را... فقط گوش دادم و با تمام وجود برای او و دوست دخترش دعا کردم. فقط از حالش پرسیدم.
میدانم د. فوق العاده است. دوست دخترش هم. هر دو انسان های با استعداد نازنین و ویژه ای هستند و هرگز تنها نخواهند ماند. شاید دوباره با هم روبرو شوند و این بار همه چیز درست شود. اما میدانم که این روزها د. و او فقط به درد فکر می کنند.. به درد از دست دادن.. و هیچ کس یا چیزی به اندازه زمان التیام بخش نیست.
۵ نظر:
اگر سی ساله می بودم...
خب ای رفیقت چی گفت نفهمیدم... سی ساله را چی کده؟ هر کس که سی ساله شد باید برود و گوشه مسجد اتراق کند... من پس دهه ی بیست سالگی م را در کشمکش تیر کردم حالی یخن کی را بگیرم...
اما راست می گی سی سالگی، لحظه ی جدی است که آدم واقعا سقوط را آغاز می کند.... خوش باشی... خواندم... خوشحالم که می نویسی... این خودش کافی است
شهرزاد به رفیقت این ضرب المثل بین المللی را می گفتی: «هیچ وقت پشت بس و پشت دختر ندو؛ چون هر ده دقیقه بعد یکی دیگرش می آید»!!!!
شوخی کردم، جدی نگیری!
در جواب عاصف، ما همرای انها قابل قیاس نیستیم. ما ده سالگی خود را در بیست سالگی تجربه می کنیم و بیست سالگی را در سی سالگی. هیچ چیز ما به آدم نورمال نمی ماند...
با ناشناس موافقم که هیچ چیز ما به آدم نرمال نمی مانه؛ اما ای رقم که ما بیست سالگی مان را در ده سالگی تجربه می کنیم وقتی که سر کار می رویم و مثل یک آدم کلان باید جان بکنیم... در بیست سالگی هم به جای عاشقی به فکر جبران خسارت تاریخی خود هستیم و باید مثل یک آدم بالغ چهل ساله با دنیای بیرون دست و پنجه نرم کنیم...
خوش باشی
عاصف عزیز
فکر می کنم سی سالگی یک بهانه است برای د. تا آنجا که او را می شناسم حتی در پنجاه ساله گی هم ثابت و ساکن نخواهد شد... او عاشق آواره گی است..
در مورد تفاوت سن و سال برای ما تا این مردم با هردویتان موافق هستم.. زنده گی ما یک دوره طولانی وظیفه و فهرست باید و نباید های تمام ناشدنی است... خیلی فرق می کند.
سلام
خیلی برام جالب بود
من دانشجوی رشته اقتصاد هستم
میشه برام از چگونگی رسیدن به این موفقیت بگید. چه چیزایی روبه دست آوردید و چه چیزهایی رو از دست داده اید؟کی می خواهید به سرزمین اسلامی مان بازگردید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
رشتم به نظر شما برای جامعه افغانستان چطوره ؟کاربردی هست یا نه؟
تشکر
ارسال یک نظر