زنده گی ام به یک گلیم چهل پاره می ماند.. با هزار رنگ و تار.. از هر گوشه دنیا.... با ده ها دلبستگی.. ده ها سفر... زنده گی ام پیچیده، رنگارنگ، سرشار، پراگنده، چند بعدی، دیوانه است.. ارزش هایم از سراسر جهان می آیند، از دین، از عشق، از رسوم قبیله ای کوچک در گوشه ای از یاد رفته، از کالج سمیت در ماساچوستس، از قصه های مادرخوانده امریکایی ام... دلم در گوشه های مختلف جهان تقسیم شده است... سال هایم تقسیم شده اند.. ماه ها و هفته های سالم تقسیم شده اند...
گاهی می ترسم.. از نبود ثبات میترسم.. از این آزاده گی و موج های پی در پی تغییر می ترسم. گاهی زمین زیر پایم می لرزد..میترسم سخت تنها باشم در این چهل پاره گی.. میترسم هیچ جا آرام نگیرم، هیچ کس قبولم نکند با این همه آشفتگی...
اما همچنان سخت دوست دارم این زنده گی را... سخت شادمانم می کند این باد واره گی، این پر پرواز داشتن ها، این انسان های عزیز و متفاوت و دیوانه، این قبیله های جهانی من، این کوچ، کوچ، کوچ...
این غنا را دوست دارم.. سپاسگزارم به خاطر این همه رحمت.
۴ نظر:
Salam Shaharzad jan
Taajob kardam. Agar man mitunestam be in qashangi be farsi benevisam, hatman dar morede khodam matlabi shabihe in ra mineveshtam... daqiqan sharhe hale khodam ast. Ajib ast :) va man ham mitarsam, ham shokr mikonam...
Movafaq bashi aziz... va qabl az raftanet bebinim hamdigar ra... Zuzanna
سوزانای عزیز
آشنایی با شما بخشی از این غنای سرگیچه آور و شیرین است..
حتما می بینیم قبل از رفتنم...
سلام شهرزاد گرامی
فوق العاده زیبای نوشته بوده. بدون تعارف و روی درواسی. قلم ات روان باد
:*
ارسال یک نظر