۱۳۸۹ خرداد ۳۱, دوشنبه

....

۹:۳۰ شام است و هوا هنوز روشن. 
امروز طولانی ترین روز سال است. 
من خسته ام.  حس می کنم هنوز یک روز طولانی منتظرم است که باید پرش کنم از چیزهای خوب و مفید.. اما من خسته ام.  به خاطر روشنایی است.. 
کارم را تمام کنم میخوابم. میخواهم بخوابم و خواب های شیرین ببینم.  خواب های طعم عسل در دهانم.. 
با خود گفتم اگر شام میبود و کابل می بودم.. چی گوش می دادم؟ حالا استاد شیدا گوش میدهم که: برو ای شوخ که ترک تو ستمگر کردم. 
شانه هایم درد می کنند.  شانه های شکستنی ام. 
دو هفته تا کابل فاصله دارم. 
دعا می کنم وقتی کابل هستم پدر هم کابل بیایند- انشاء الله. 
دعا می کنم زود و بخیر برسم. 
دعا می کنم انسان بهتری شوم. دعا می کنم در این روند دشوار انسان بهتری بودن-شدن همراهان خوبی داشته باشم.. همراه خوبی..
بعد برای شادمانی همه دعا می کنم. 
میخواهم آباد کنم. میخواهم گوشه ای از خودم داشته باشم. در خانه. در جایی که می دانم دایمی است. پرده ها را بیاویزم. گل کنار پنجره بگذارم. قاب های عکس را.. می خواهم رنگ فرش را انتخاب کنم. دیوارها را رنگ کنم.  میخواهم خانه ای.. اتاقی.. 
میخواهم سهمی در زیبا کردن این جهان داشته باشم.
خودخواهم. 
میخواهم هر چند وقت سهمی در چیزی زیبا- مفید و هیجان انگیز داشته باشم. 
گفتم که خودخواهم.
میخواهم ساده باشد زنده گی. 
میخواهم برگردم.
ده بار به فیس بوک پری میروم بعد نور.. بعد پری.. عکس تازه ای از مادر؟ هوای کابل این روزها؟ جزییات شغل نورجهان؟ جلال می خندد این روزها؟ پروانه چه قصه های تازه ای دارد؟  بی رحمند خواهرانم.. مرا بی خبر گذاشته اند. 
میخواهم خبر باشم از لحظه لحظه زنده گی شان. 
نیستم. 
دورم. 
بریده ام. 
اینجا زیباست.. اینجا من شادمانم.
گیچم. 
دو هفته..
باید چند نفر از دوستانم را ببینم. بعد استاد مشاورم را. متن مصاحبه ها را امشب تمام کنم. تحفه بخرم. کامره بخرم. لباس هایم را جمع کنم. اتاقم را قفل کنم. کلیدم را تسلیم کنم. خدا حافظی کنم.
بعد لندن. بعد جینوا-سویس. بعد دوباره لندن. بعد کابل.
آنقدر هم دور نیست. 
میتوانم تاب بیاورم. 

۳ نظر:

وحید نوری گفت...

پيش از آنكه خستگي همنفسان پاينده در جنون را ترك گويم
بنفشه هايت را در اسفندماه روح خموده ام برويان
اي عبور دوباره
پيش از آنكه مرثيه ي نفسهاي سرد را
ترك گويم
كوچ مرا به دست شبانان رنگ بسپار
تصوير توده ي مردان و زنان مه آلود را
از خطوط مشوش چهره ام پاك كن

Noorjahan Akbar گفت...

سلام نازنینم،
ما را ببخشن که نتوانستیم برایت عکسی بفرستیم. کوشش می کنم فردا آن لاین باشم تا با هم حرف بزنیم و قصه کنیم. گفتنی زیاد است و ما بی صبرانه منتظرت استیم. نوشته هایت را خواندم. فوق العاده... خصوصا نوشته آخرت....
دوستت دارم
نورجهان

ناشناس گفت...

برای آنانکه انتظار میکشند زمان خیلی ها کند قدم برمیدارد و برآنانکه از گذار زمان در حراس اند خیلی ها زود.
وقتی دلی برای کسی تنگ میشود
انگار پای ثانیه ها لنگ میشود:
عالی سرودین .
آدرس بلاگتان را از حدیثه جان گرفتم .
شاد باشین >