سرما رویم را شلاق می زند. به زیر کرتی ام نفوذ می کند، از لایه های مختلف لباسم می گذرد و به قلبم هجوم می آورد. دلم در میان سینه یخ می زند. شانه هایم را نزدیک می کنم، نزدیک تر.. کوچک و کوچک و کوچکتر می شوم. آرزو می کنم میتوانستم از اینجا بروم.. بروم..
میخواهم به شهری دور و گرم سفر کنم. به محلی آفتابی، پر سر وصدا و شادمان. میخواهم موهایم را چرب کنم، به دستانم حنا بگذارم، چشمانم را سرمه بزنم و چوری های رنگینم شرنگ شرنگ.. میخواهم باد با دامن لیمویی رنگم باز کند، آفتاب شانه هایم را، گردنم را، دستانم را گرم کند. نور با موهایم بازی کند و پشت پلک هایم را رنگین.. میخواهم بدنم را پر، کامل و آزاد حس کنم.
میخواهم پا برهنه روی علف راه بروم و هوا بوی درخت، بوی گیاه و بوی غذا بدهد. میخواهم روی زمین بنشینم و با دست قابلی بخورم. یک دیگ دال بار کنم، تند و تیز و خوشمزه. برای همه شربت لیمو بریزم و یا دوغ...
میخواهم به محلی بروم که مردم از ته دل بلند بلند بخندند، بی پروا گریه کنند، دعوا کنند، تیله کنند، دوست بدارند، گله کنند، بخوانند، داد بزنند، برقصند..
جایی که خاک نزدیک باشد، پشه ها، شب پره ها، مگس ها..
میخواهم در جایی باشم که مرا دوست بدارند، نصیحت کنند، برایم نان بپزنند، به زور بخورانند، همرایم قهر کنند، اشتی کنند، سطل آب را به سرم چپه کنند.
میخواهم در یک مهمانی بزرگ باشم، با یک عالم کودک، مردمان خوشرو و شوخ با لباس های سرخ، نارنجی، سبز، گلابی و در هم آمیختگی آرایش و عرق، موسیقی، سروصدا، بی نظمی، رقص و دسترخوان های تکه ای پر نقش و نگار و آفتابه لگن های مسی...
میخواهم شامگاهان،پیاله، پیاله، پیاله چای سبز بخورم، با پدر غزل گوش بدهم و شنای شکوهمند مهتاب را در نیلگون اسمان تماشا کنم..
اینجا برای من بیش از حد سرد، بیش از حد یکرنگ، بیش از حد منظم، بیش از حد برنامه ریزی شده است...
دلتنگم.دلتنگ نوع دیگری از زنده گی که اینجا، در دوری، واقعی تر به نظر می رسد، زنده تر و کمتر تنها...
هر چند میدانم که نباید، نباید شکایت کنم... و باید، باید از این روزهای شتابان لذت ببرم..
شاید به خاطر زمستان است
دلم بهار می خواهد.
میخواهم به شهری دور و گرم سفر کنم. به محلی آفتابی، پر سر وصدا و شادمان. میخواهم موهایم را چرب کنم، به دستانم حنا بگذارم، چشمانم را سرمه بزنم و چوری های رنگینم شرنگ شرنگ.. میخواهم باد با دامن لیمویی رنگم باز کند، آفتاب شانه هایم را، گردنم را، دستانم را گرم کند. نور با موهایم بازی کند و پشت پلک هایم را رنگین.. میخواهم بدنم را پر، کامل و آزاد حس کنم.
میخواهم پا برهنه روی علف راه بروم و هوا بوی درخت، بوی گیاه و بوی غذا بدهد. میخواهم روی زمین بنشینم و با دست قابلی بخورم. یک دیگ دال بار کنم، تند و تیز و خوشمزه. برای همه شربت لیمو بریزم و یا دوغ...
میخواهم به محلی بروم که مردم از ته دل بلند بلند بخندند، بی پروا گریه کنند، دعوا کنند، تیله کنند، دوست بدارند، گله کنند، بخوانند، داد بزنند، برقصند..
جایی که خاک نزدیک باشد، پشه ها، شب پره ها، مگس ها..
میخواهم در جایی باشم که مرا دوست بدارند، نصیحت کنند، برایم نان بپزنند، به زور بخورانند، همرایم قهر کنند، اشتی کنند، سطل آب را به سرم چپه کنند.
میخواهم در یک مهمانی بزرگ باشم، با یک عالم کودک، مردمان خوشرو و شوخ با لباس های سرخ، نارنجی، سبز، گلابی و در هم آمیختگی آرایش و عرق، موسیقی، سروصدا، بی نظمی، رقص و دسترخوان های تکه ای پر نقش و نگار و آفتابه لگن های مسی...
میخواهم شامگاهان،پیاله، پیاله، پیاله چای سبز بخورم، با پدر غزل گوش بدهم و شنای شکوهمند مهتاب را در نیلگون اسمان تماشا کنم..
اینجا برای من بیش از حد سرد، بیش از حد یکرنگ، بیش از حد منظم، بیش از حد برنامه ریزی شده است...
دلتنگم.دلتنگ نوع دیگری از زنده گی که اینجا، در دوری، واقعی تر به نظر می رسد، زنده تر و کمتر تنها...
هر چند میدانم که نباید، نباید شکایت کنم... و باید، باید از این روزهای شتابان لذت ببرم..
شاید به خاطر زمستان است
دلم بهار می خواهد.
۶ نظر:
شهرزاد عزیز
کاش هر چه می خواهیم به حقیقت بپیوند.
آرزومندم آرزو های و خواستنی هایت به حقیقت بپیوندند.
سلام شهرزاد گرامی
خوب، زیبا و روان بود
موفق باشید
سلام شهرزاد، نمي دانم چي بگم... اين ها كه گفتي يك روي سكه است، روي ديگرش هم هميني كه اين روزها در غرب تجربه مي كنيم... دو دلي، شك و ناثباتي سراپايمان را مي گيرد و نمي دانيم چه خوب است، چه بد!
دنياي امروز بي دليل زندگي را براي انسان ها سخت كرده است... و بي دليل براي خودمان مشكل آفريني مي كنيم، به اين بهانه كه گويا زندگي بهتر مي شود... اما زندگي چيست؟ كدام زندگي...
آيا بي انترنت، بي تلويزيون و فيسبوك نمي شود زندگي كرد....؟
در رماني كه بخش هايش را خواندي، وقتي كه نم نم باران مي آمد و پيامبر آرام آرام از قريه بيرون مي شد و چوپان او را بدرقه مي كرد... پيامبر گفت: زندگي فرصت كوتاهي است، با دوست داشتني هايت باش!!!!
شهرزاد جان، یادتان باشد که دل آدمی حساب و کتاب ندارد. وقتی آنجا که دال و پلو است، رفتید، دلتان برای یک جرعه هوای پاک، یک ذره پاکیزگی در اطراف، یک قدم زدن بی خیال در کوچه، بی آن که مهم باشد ساعت چند شب است و شما دختر هستید یا پسر و... تنگ خواهد شد. زیاد دنبال دل نباشید.
خوشحال می شوم که اینجا می آیم و گپ های خوب تان را می خوانم. حتی همین دلتنگی ها هم...
سلام شهرزاد
کمی حوصله کن دختر بهار خودش از راه رسیده و تو که همیشه بهاری استی.
اینجا همان آش است و همان کاسه یادت رفت روز 14 ثور 1384 که روز جهانی مطبوعات و آزادی بیان را در زیر باران جشن گرفتیم، چقدر سردت شده بود.
آه نزدیک بود شروع کنم به نصیحت کردن
به هر حال سبز باشی و بهاری
دوستان خوبم
تشکر که می آیید، میخوانید و نظر میدهید.. مهربانی شما، از دلتنگی این روزها می کاهد...
ارسال یک نظر