محیط دفتر من در اینجا یک محل چند-فرهنگی است که به فرهنگ، و خاصتا به فرهنگ های اسلامی می پردازد. همکارانم دانشجویانی از سراسر جهان هستند. در محل کارم بود که برای اولین بار با دانشجویانی از قرغیزستان، بوسنیا، مراکش و سینیگال آشنا شدم و چند رنگی و غنای فرهنگ های اسلامی مرا شگفت زده کرد.
قهرمان، که سال گذشته با مهربانی به من ازبیکی خواندن و نوشتن را آموخت، در بخارای شریف به دنیا آمده و بزرگ شده است. او از تاجیکان بخاراست، ولی به روانی به زبان های روسی و ازبیکی، همچنان انگلیسی و فرانسوی صحبت می کند. او یکی از محدود کسانی در میان آشنایانم است که میتوانم به سه زبان با او صحبت کنم، انگلیسی، فارسی و ازبیکی. آنچه ما را به هم نزدیک می کند، بر علاوه عقاید همسان ما در مورد بعضی مسایل، زبان ازبیکی و فرهنگ مشترک آسیای میانه است که مرا به یاد خانه و شهر زادگاهم آقچه می اندازد. بسیار روزهاست که من مترادف انگلیسی یک اصطلاح مروج در شمال افغانستان را از او می پرسم و یا او با کلماتی مثل "کیبانو" به سراغ من می آید تا با هم مترادف انگلیسی آن را بیابیم و بعد به سراغ محسن، دوست ایرانی ما می رویم، چون "کیبانو" احتمالا ربطی به "کدبانو" دارد و...
محسن، که به قهرمان خواندن و نوشتن فارسی می آموزد، از اصفهان است. او یگانه ایرانی در میان ماست و بسیار فروتن و ساده و خوش برخورد. من ، قهرمان و مارال دوست ترکمنستانی ما گاهی دسته جمعی محسن را آزار می دهیم و از "ایرانی" بودن همه چیزهای خوب و همه شخصیت های شناخته شده حرف می زنیم. اما او خیلی با جنبه است و به دل نمی گیرد.. روز گذشته وقتی محسن به شوخی گفت: یهودی ها نژاد برگزیده هستند. ما همه پرسیدیم: برگزیده تر از ایرانی ها؟.
این بحث ایرانی بودن همه شخصیت های برجسته، گاهی دوستان عرب ما را هم وارد گفتگو می کند. آنها هم در شوخی شامل میشوند و بحث بر سر ابوریحان بیرونی و علی سینای بلخی (که قهرمان می گوید از آنهاست) و... شروع میشود. در آخر، همه ما به تاکید بر مشترکات ما، به این دعواهای کودکانه می خندیم.
نوشاد خان، دوست پاکستانی ما، استاد زبان پشتوست. او با پروژه افغانستان هم همکار است و به دلیل کمسوادی من در پشتو، مصاحبه های پشتویی را که در افغانستان انجام گرفته ترجمه می کند. گاهی در فهم بعضی کلمات و اصطلاحات که مربوط به تاریخ افغانستان است در می ماند و بعد با هم کار می کنیم تا متن را ترجمه کنیم. او دغدغه مهمش سیاست است، اما گاهی از ادبیات، موسیقی و فولکلور پشتو با هم حرف می زنیم و تاثیر اردو دری و پشتو بر همدیگر.
بسیار روزها شده که در دفتر من برای لحظاتی کار را متوقف کنم و خودم را در زیبایی مکالمات دوستانم غرق کنم و در زبان های آشنا و نا آشنا غوطه بزنم. دوستان عربم، یکی از مراکش، دیگری از عراق، و دیگری دختری مصری که در افریقای جنوبی بزرگ شده و پدرش فرانسوی است، وقتی حرف می زنند مرا به کوچه های دمشق، به رمان های نجیب محفوظ، به یاد شعرهای قبانی و ترانه های ام کلثوم می اندازند. وقتی "حبیبتی" صدایم می کنند و دست روی شانه ام می گذارند، دلم سرشار از مهر می شود.
وقتی من و محسن و قهرمان تلاش می کنیم با هم فارسی حرف بزنیم و هر جمله با خنده پایان می یابد، فکر می کنم این محل کمی آشنا تر شده است. وقتی با دوستان هندی ، پاکستانی و نیپالی ام ترانه های بالیوودی را زمزمه می کنم و یا شعر غالب و تاگور می خوانیم، برای لحظاتی خودم را فارغ از دغدغه ها و نگرانی ها می یابم.
هیچ وقت یادم نمی رود با فخر و شادمانی به دوستان ترکمن، ازبیک، قرغیز، سیکه و بلوچم بگویم که در میان هموطنان من همزبانان خویش را خواهند یافت. اما آمیختگی فرهنگی و زبانی و مذهبی افغانستان کاملا استثنایی نیست، ایران نیز خانه مشترک ترک ها، لرها عربها و کردها و.. است و هند میهمان تنوع مذهبی و فرهنگی، و ازبیکستان و .....
قهرمان، که سال گذشته با مهربانی به من ازبیکی خواندن و نوشتن را آموخت، در بخارای شریف به دنیا آمده و بزرگ شده است. او از تاجیکان بخاراست، ولی به روانی به زبان های روسی و ازبیکی، همچنان انگلیسی و فرانسوی صحبت می کند. او یکی از محدود کسانی در میان آشنایانم است که میتوانم به سه زبان با او صحبت کنم، انگلیسی، فارسی و ازبیکی. آنچه ما را به هم نزدیک می کند، بر علاوه عقاید همسان ما در مورد بعضی مسایل، زبان ازبیکی و فرهنگ مشترک آسیای میانه است که مرا به یاد خانه و شهر زادگاهم آقچه می اندازد. بسیار روزهاست که من مترادف انگلیسی یک اصطلاح مروج در شمال افغانستان را از او می پرسم و یا او با کلماتی مثل "کیبانو" به سراغ من می آید تا با هم مترادف انگلیسی آن را بیابیم و بعد به سراغ محسن، دوست ایرانی ما می رویم، چون "کیبانو" احتمالا ربطی به "کدبانو" دارد و...
محسن، که به قهرمان خواندن و نوشتن فارسی می آموزد، از اصفهان است. او یگانه ایرانی در میان ماست و بسیار فروتن و ساده و خوش برخورد. من ، قهرمان و مارال دوست ترکمنستانی ما گاهی دسته جمعی محسن را آزار می دهیم و از "ایرانی" بودن همه چیزهای خوب و همه شخصیت های شناخته شده حرف می زنیم. اما او خیلی با جنبه است و به دل نمی گیرد.. روز گذشته وقتی محسن به شوخی گفت: یهودی ها نژاد برگزیده هستند. ما همه پرسیدیم: برگزیده تر از ایرانی ها؟.
این بحث ایرانی بودن همه شخصیت های برجسته، گاهی دوستان عرب ما را هم وارد گفتگو می کند. آنها هم در شوخی شامل میشوند و بحث بر سر ابوریحان بیرونی و علی سینای بلخی (که قهرمان می گوید از آنهاست) و... شروع میشود. در آخر، همه ما به تاکید بر مشترکات ما، به این دعواهای کودکانه می خندیم.
نوشاد خان، دوست پاکستانی ما، استاد زبان پشتوست. او با پروژه افغانستان هم همکار است و به دلیل کمسوادی من در پشتو، مصاحبه های پشتویی را که در افغانستان انجام گرفته ترجمه می کند. گاهی در فهم بعضی کلمات و اصطلاحات که مربوط به تاریخ افغانستان است در می ماند و بعد با هم کار می کنیم تا متن را ترجمه کنیم. او دغدغه مهمش سیاست است، اما گاهی از ادبیات، موسیقی و فولکلور پشتو با هم حرف می زنیم و تاثیر اردو دری و پشتو بر همدیگر.
بسیار روزها شده که در دفتر من برای لحظاتی کار را متوقف کنم و خودم را در زیبایی مکالمات دوستانم غرق کنم و در زبان های آشنا و نا آشنا غوطه بزنم. دوستان عربم، یکی از مراکش، دیگری از عراق، و دیگری دختری مصری که در افریقای جنوبی بزرگ شده و پدرش فرانسوی است، وقتی حرف می زنند مرا به کوچه های دمشق، به رمان های نجیب محفوظ، به یاد شعرهای قبانی و ترانه های ام کلثوم می اندازند. وقتی "حبیبتی" صدایم می کنند و دست روی شانه ام می گذارند، دلم سرشار از مهر می شود.
وقتی من و محسن و قهرمان تلاش می کنیم با هم فارسی حرف بزنیم و هر جمله با خنده پایان می یابد، فکر می کنم این محل کمی آشنا تر شده است. وقتی با دوستان هندی ، پاکستانی و نیپالی ام ترانه های بالیوودی را زمزمه می کنم و یا شعر غالب و تاگور می خوانیم، برای لحظاتی خودم را فارغ از دغدغه ها و نگرانی ها می یابم.
هیچ وقت یادم نمی رود با فخر و شادمانی به دوستان ترکمن، ازبیک، قرغیز، سیکه و بلوچم بگویم که در میان هموطنان من همزبانان خویش را خواهند یافت. اما آمیختگی فرهنگی و زبانی و مذهبی افغانستان کاملا استثنایی نیست، ایران نیز خانه مشترک ترک ها، لرها عربها و کردها و.. است و هند میهمان تنوع مذهبی و فرهنگی، و ازبیکستان و .....
با همه تنوع، مشترکات ما حتی امروز بعد از همه مرزبندی ها، فراوان است. وقتی میبینم هر کسی که در اطرافم است در گفتگویش از کلمات فارسی، عربی یا ترکی (یا هر سه) استفاده می کند می بینم که ریشه های ما در هم آمیخته تر از آنیست که کسی بتواند جدایشان کند. وقتی با هم از مشکلات مشترک فقر، بی عدالتی، جنگ و تبیش علیه زنان صحبت می کنیم دلم سخت می گیرد، ولی وقتی انرژی، امید و نشانه های دوستی و پیوند را می بینم، امیدوار میشوم.
پس از هر گفتگوی ما، در می بایم به هم بسیار نزدیکتر از آنیم که خود میدانیم و تفاوت های ما، پیوند ما را زیباتر می کند. در خیالم، پلی را می بینم از ادبیات و هنر، سرود و ترانه، که ما را به هم وصل می کند..شاید دوستانم راست می گویند که با وجود همه مشترکات ما، خوشبینی(ساده لوحی؟) من استثنایی است.امیدوارم این حکم را به همه افغان ها تعمیم ندهند.
پس از هر گفتگوی ما، در می بایم به هم بسیار نزدیکتر از آنیم که خود میدانیم و تفاوت های ما، پیوند ما را زیباتر می کند. در خیالم، پلی را می بینم از ادبیات و هنر، سرود و ترانه، که ما را به هم وصل می کند..شاید دوستانم راست می گویند که با وجود همه مشترکات ما، خوشبینی(ساده لوحی؟) من استثنایی است.امیدوارم این حکم را به همه افغان ها تعمیم ندهند.
۷ نظر:
باسلام
زیباوقشنگ بود.
زندگی کردن با چنین تنوع واقعاً لذت بخش است.
موفق وسرفرازباشی
موفق باشید.
بعد از نوشتي قبلي ... اين نوشته بسي جاي خشنودي و شادماني دارد... خوش شدم كه اين قدر روان، صادقانه و شادمانه نوشته كردي...
زنده باشي
سلام شهرزاد خانم،
الان یه اتفاق خیلی بامزه افتاد!
من داشتم کامنت های وبلاگ "برای خاطر کتاب ها" رو می خوندم که رسیدم به کامنت شما. بعدش از فضولی وبلاگ شما رو چک کردم. دیدم که از محسن نوشتین که اصفهانیه و فارسی درس می ده. من هم یه محسن می شناسم که هم اصفهانیه و هم فارسی درس می ده. با خودم گفتم خب که چی؟! دنیا هنوز اینقدر کوچک نشده که فقط یک محسن اصفهانی توش باشه که معلمه فارسیه.
ولی وقتی محل سکونتون رو دیدم فهمیدم بعععععععععله دنیا خیلی کوچکه ظاهرا.
محسن ما و شما یکی اند.
من هم امهرست درس می خونم!
خوشحال می شم اگه دلتون خواست با ما و جمع کوچک دوستانمان آشنا بشین.
ایمیل من هست: azitaparsa@yahoo.com
آزیتای گرامی،
فوق العاده است.. دنیا واقعا کوچک است.. من در سمیت درس میخوانم.
امهرست نزدیک است دیگر.. حتما ایمیل می فرستم. خوب می شود ببینیم.
و همه دوستان عزیز، تشکر از این که سر می زنید و دلگرمم می کنید (اینجا هوا بسیار سرد است و بی دلگرمی های شما...)
سلام شهرزاد
گفت معشوقی به عاشق،کای فتی
تو به غربت دیده ای بس شهرها
گو کدامین شهر از آنها بهتر است؟
گفت آن شهری که در وی دلبر است
انسان خانۀ انسان است و البته چون یاد ما رفته ، سلام و ارادت!
ارسال یک نظر